93 👁 بازدید

FANFICTION INFINITY-chapter 47

سلام قشنگام…یعنی هرچی بگم کم گفتم یه معذرت خواهی بهتون بدهکارم شدید!!!!ولی واقعا شرایط نداشتم به هیچ عنوان…

اول دوباره معذرت میخوام بابت تاخیر…من به یه سفر دو هفته ای رفته بودم که دسترسی به اینترنتم ضعیف بود و از طرفی شرایط نوشتن رو نداشتم اصلا چون به طور مداوم بیرون بودم..و اینکه من واقعا نیاز به کمی تفریح داشتم تا بتونم ذهنمو باز کنم…یک سال و نیم میونه درس و مدرسه نوشتن و فکر کردن مداوم ذهنمو بسته بود، شاید شما فکر کنید که با این روند اپ من خیلی پررو ام که این حرفا رو میزنم ولی هرکسی جای من باشه میتونه درک کنه که نوشتن چقدر سخته و چقدر نیاز به زمان و فکر باز داره…این اولین فیک منه و با این موضوعی که فیک داره واقعا برام جمع و جور کردنش کمی دشوار بود،من گاهی مینشستم یه گوشه ساعت ها فکر میکردم که چیکارش کنم و اخر سرم تنها چیزی که نصیبم میشد سردرد بود چون به نتیجه نمیرسیدم و عصبی میشدم، منم به اندازه شما ناراضیم ولی درک کنین…من درحال حاضر سال اخر متوسطه اولم هست و تقریبا همتون میدونید که درسا سنگینه و این ساله اخر برای من سرنوشت سازه…من اپ میکنم طبق روال قبل اما به حمایت تک تک شما نیاز دارم! به خصوص که حالا فیک به جاهای حساسش رسیده!

ایام محرم رو بهتون تسلیت میگم و براتون ارزو موفقیت در هر مقطعی رو دارم، مرسی که حرفامو خوندین و ببخشید اگه سرتونو درد اوردم.?

چشماش از فرط عصبانيت سرخ شده بود و فكش از شدت فشار دندان هاش ميلرزيد.كنترلي رو فروكش كردن خشمش نداشت و با نزديك شدن به اون ويلا سراسر شيشه كنترل عصبانيتش غير ممكن تر ميشد.دلش ميخواست سگايه هارشو بندازه به جون اون حروم*زاده ،ولي حيف كه مملكت قانون داره…البته این فقط یک بهانه برای کنترل کردن خودش بود، وگرنه اون ادمی نبود که تو اینجور موارد به قانون اهمیت چندانی بده…
با نگه داشتن ماشين درست جلوي درب ويلا لبخند ترسناكي گوشه لباش جا خوش كرد.پارك چانيول غير ممكن بود از زير دستش جون سالم بدر ببره…البته اين چيزي بود كه خودش فكر ميكرد…
با ابهت از ماشين پياده شد و با ژست خاصي یقه ی کتش رو صاف کرد.قدم هاي محكمش زمين زير پاش رو ميلرزوند و ابهتش رو به رخ میکشید.هر قدمی که برمیداشت جنب و جوش درونش بیشتر برای تخلیه عصبانیتش تحریک میشد…

نگهبان با ديدنش غافل از اشوب بينشون با خوشرويي درو به روش باز كرد و به كريس محترمانه اجازه ورود داد،اما با ديدن چهار باديگارد پشت سرش لحظه اي از كارش پشيمون شد كه ديگه دير بود.كريس قدم زنان باغ سرسبز و خوش رنگ و روي ويلا چانيول رو طي ميكرد و از عطر روح نواز گلهاي شب بو لذت ميبرد.درب شيشه اي ويلا رو كنار زد و با احتياط وارد خونه شد.صداي بلند تلوزيون گوشش رو اذيت ميكرد.
كريس بيصدا منبع رو دنبال ميكرد و از پشت بهش نزديك ميشد،چانيول غافل از موقعيت خطرناك درش با بيخيالي پاپ كورن تو دهنش ميچپوند و غرق تماشای فيلم اكشن روي صفحه تلوزيون بود.
کریس زیرکانه دستشو رو شونه چان گذاشت.چانیول با حس گرمی دستی رو شونش با خوشحالی پاپ كورن رو گوشه اي پرت كرد قبل از برگشتن کاملش لب زد:
_عع پيتزا او…
که با مشتی که شتابان توی صورتش فرود اومد دادش بلند شد.کریس سرخوش به چانیولی که از درد روی زمین غلط میزد و بینیش رو محکم گرفته بود خیره شد.
+منتظرم بودی نه؟
چانیول به زور لای یکی از چشماشو باز کرد و به محض دیدن کریس در کمال تعجب دیوانه وا شروع به خندیدن کرد.
-کم و بیش…ولی توقع داشتم حداقل یکم زودتر میومدی…من اگه عشقم میرفت یه تنه دنیارو با یه شهر جنگ زده یکی میکردم…البته اوضاع یکم برای تو متفاوته، میدونی که چی میگم…برای من عشقمه، برای تو چی باشه دیگه من نمیدونم…
کریس اتشی بود که چانیول با حرفاش ذره ذره بنزین روش میپاشید و هر لحظه بیشتر شعله ورش میکرد،همانقدر داغ و غیرقابل کنترل…غیر منتظره مشت محکم تری روانش کرد که بی مقاومتی چانیول در برابرش به میزان عصبانیتش افزود.
با دستایی که از شدت فشار عصبی میلرزید، به یقه ی تیشرتش چنگ زد و محکم بالا کشیدش.
+حروم*زاده عوضی،روت میشه همچین حرفی رو به من بزنی؟!
چانیول با خونسردی به زور یقشو از دست کریس بیرون کشید و با ملایمت هولش داد عقب.دستی به بینی خون الودش کشید و با نیشخند عمیقی نیم خیز شد.
-چرا نشه؟همچین میگی انگار به تو توهین کردم!
با اه بلندی سرش رو بالا گرفت تا از خونریزی بیشتر جلوگیری کنه و در همین حین مشغول برداشتن دستمال از رو میز کناریش شد.
-تو که عاشقش نبودی!!!
کریس در حال فوران بود، خیلی سعی داشت جلوی خودش رو بگیره تا دکوراسیون صورتش رو به طور جدی پایین نیاره…
به یکی از بادیگارداش اشاره کرد ، بادیگارد درشت هیکل با قدم های بلند خودش رو به چانیولی رسوند که تلو تلو خوران از جاش بلند شده بود. چند لحظه بعد صدایه داد چانیول تویه خونه پیچید، مشتی که توی شکمش خورده بود برق رو از سرش پرونده بود.کریس جلو رفت و در کمال بی رحمی تنها با انگشت اشارش فشاری کمی به شونه خم شدش وارد کرد و به سمت کاشی های سرد پذیرایی هدایتش کرد، چانیول سکندری خورد اما تلاشش برای حفظ تعادل بی نتیجه موند و در اخر کاشی های براق کرم رنگ، پذیرای تن بی جونش شد.
کریس کنارش رو دو زانو نشست و چونشو میون انگشتاش قفل کرد.با چشمایی که طوفان درش هر گونه احساسی رو به سیاهی میکشوند چونه ی چان رو بین انگشتاش فشرد و غرید:
+خیلی وقته مرزو رد کردی پسره خوب،دور برداشتی برا خودت..فک کردی کاری به کارت ندارم یعنی اوکی افساره زندگی من دسته تو!!!؟؟؟
فشار انگشتاش چهره ی پسره بی گناه رو به درد اورد.
+مامان بابات بهت یاد ندادن تو زندگی دیگران دخالت نکنی؟
چونه چانیول توی دستش تکون میداد و فشار انگشتاش رو با هر کلمه بیشتر میکرد.
+ادعاتم میشه خیلی مردی؟ برای من سینه سپر میکنی؟ برای چی به سوهو کمک کردی بره لعنتی؟
داد کریس حتی لرزه هم به تن چانیول ننداخت،چان میون اون بلبشو نگاه عاقل اندرسفی روانش کرد و با طعنه پرسید:
-مگه مهدکودکیم اجازه والدین بگیرم؟سوهو گفت وضعیت اینه کمکم کن از شر این دیو دو سر خلاص شم…منم کمک کردم..دیگه دوستی برا اینجور موقع هاست نه؟
کریس خیلی داشت سعی خودشو میکرد که گلدون کنار دستشو تو سر چانیول نشکونه!

چانیول فرصت حرف زدن بهش نداد و با بیخیالی ادامه داد:
-و در رابطه با سوال دومت…
اینبار جدی شد،پوزخند تحقیر امیزی زد و با چشمایه باریک شده نیم خیز شد و زل زد به چشمایه تاریک روبه روش.
-اون نرفت دوست عزیز…ولت کرد!!!
همین دو کلمه ساده دنیای کریس رو وارونه کرد، قلبش رو به ایستادن وا داشت و قفسه ی سینش رو فشرد.چشماش دو دو میزد، نگاهش رنگ باخت و نا مطمئنی درش موج میزد.چانیول پوزخند پیروز مندانش رو به روش پاشید و با ارامش نشست.
-فک کردی عروسک دادیم دستت هر غلطی دلت خواست میکنی؟ البته سوهو فرقیم با عروسک نداشت، همون قدر ظریف و حساس و شکننده… منتها تو قواعد بازی کردن رو بلد نبودی…نه به اون موقع که سر یه اعتراف لعنتی تا اون اتفاق لعنت شده کشوندیش…نه به الانم که کلا خودت وادار به ترکت کردیش…البته از اول کارش واقعا بچگانه و ناپخته بود، تو اخه ارزش داشتی که این کارو برات بکنه؟
چانیول غیر منتظره مشتشو بالا اورد و تو صورت کریس خوابوند.
-تو واقعا پیش خودت چی فک کردی ها!!!!؟؟؟
با داد چانیول یکی از بادیگارد ها با احساس خطر جلو اومد که با اشاره دست کریس ایستاد.
چانیول بی توجه بهشون ایستاد،پاشو بالا برد و با نفرت توی شکم کریس که بی حرکت به نقطه نامعلومی خیره شده بود، پایین اورد.
-فک کردی با احساساتش چیکار کردی؟جسمش، روحش،بدنش…تو زندگیشو جهنم کردی لعنتی…
ضربه های چانیول کم کم شدت میگرفت ولی کریس حتی فرصت دفاع از خودش رو پیدا نمیکرد.به حدی با همین دو کلمه میون خروار خاطراتش غرق شده بود که درک درستی از موقعیت درش نداشت.
-به تو میشه گفت مرد؟تکیه گاه؟تو فقط اسمشو یدک میکشی…وگرنه کمتر از یه حیوون نداری!!!
چانیول نفس نفس میزد و سر کریس داد میزد.ضربه ی های سهمگینش رو روی بدن خسته مرد زیر پاش پایین میاورد و تمام خشم انباشه شدش رو یکباره سرش خالی میکرد.بازی برعکس شده بود،کریس فکر میکرد هرچقدرم که بد بوده باشه بازم حق با اونه،هرچقدرم سوهو رو زده باشه…اما حالا اون بود که کتک میخورد و چانیول بدون هیچ لشکری رهبری میکرد…
-اون عاشقت بود، میپرستیدت، میگفتی همین الان براش بمیر دریغ نمیکرد…کشتیش، خودت، با دستایه خودت توی تنهاییاش لحظه لحظه خفش کردی و دوباره زندش کردی،جوری که مجبور باشه هر روز درد حماقت احمقانش رو بچشه! روز به روز شکسته شدنش رو به چشم دیدم،تمرکز نداشتن روی کاراش،بی حرفیاش،لبخندایه زورکی،سر و وضع شلخته…اینا هیچ کدوم مشخصات کیم جون میونی که من میشناختمش نبود…
چانیول نفس نفس زنان کنار کریس که روی زمین طاق باز افتاده بود، نشست.
-یه روز کشیدمش کنار،گفتم دردت چیه؟چت شده؟چه مرگته؟فقط لبخند سردی زد و گفت”هیچی،فشار کاری”درحالی که در اصل فشار زندگی بود تا کار…هر کاری کردم نگفت،به هر دری زدم تا بفهمم ، نگرانش بودم، حتی بیشتر از تو..اون توانه اینهمه درد رو نداشت و روز به روز بیشتر شکسته شدنش رو به چشم میدیدم..تا اینکه اون روز تو کافه ی بک دیدمش،دوباره اخره شب بود، من پیش بک بودم.اومد گفت،درداشو،زندگی کوفیتیشو،دوست پسر بی لیاقتشو،و در اخر خستگی که توان ادامه دادن راه رو بهش نمیداد…سوهو خیلی قبل ترها تصمیمش رو برای رفتن گرفته بود،نه ربطی به من داشت و نه بکهیون،شاید تو باور نکنی،ولی ما خیلی جلوشو گرفتیم،من حتی سرش داد زد و بهش انگ هوس بازی رو چسبوندم…ولی سوهو خیلی خسته تر از اونی بود که بخواد بهم اثبات کنه، فقط گفت”بیخیال، شما هم نمیفهمین”…اون شب تو کافه، وقتی دیدم چطوری باهاش حرف میزنی و خیلی راحت هرجور دلت میخواد باهاش رفتار میکنی تازه فهمیدم تو چقدر پست تر از اونی هستی که فک میکردم…تو واقعا نمونه بارز یه ادم بی مسئولیت و نفرت انگیز بودی…کسی که فقط خودش براش مهم بود و خودش، خودخواه و بی منطق…مگه بی کس و کار بود که شوهر بازی در میاوردی دست روش بلند میکردی؟…تو هیچی نشده جوگیر شده بودی!!!سوهو که دیگه مرد بود…مارو مقصر ندون،منم جاش بودم میرفتم..تو غیرقابل تحمل تر از اونی بودی که ادم بتونه باهات سر کنه..سوهو توان ادامه دادن نداشت،تو اون اسطوره ای نبودی که برای خودش ساخته بود،حتی یه ذره..تو فقط باعث تباهیش شدی،نه پیشرفتش…اگه زمان به عقب برگرده و من از اینده خبر داشته باشم…اگه بدونم هزاران بلا هم سرم بیاری…بازم کمکش میکنم بره…اون لایق بهتریناس..نه ادم پستی مثل تو…
سوزش گلوش رو به راحتی حس میکرد.جواب قانع کننده ای نداشت بده و غرورش پایمال شده بود.ولی بازم نمیدونست چرا اون غرور لعنتیش قبول نمیکرد که مقصره!!!هرکاری هم کرده بود…هر چیم که بود…بازم فقط مقصر اون نبود…
-پاشو…از خونه من گمشو بیرون…با حضورت فقط خونمو به لجن کشیدی،مثل همیشه نه سودی داشتی نه دلگرمی،فقط ضرری!!!

……

فشاره هوای سنگین شهر نفسش رو گرفته بود، هوای صبح گاهی تیره تر از همیشه به چشم میخورد و با ابهت تاریکیشو به رخ چشمایه بی فروغ کریس میکشید،چیزی به طلوع خورشید نمونده بود و اون همچنان شنهای خیس زیر پاش رو ذره ذره از سر میگذروند و جلو میرفت.هاله های طلائی خورشید با ضعف سیاهی ابرهای رعب انگیزه بالای سرش رو میشکافت و خودش رو روی دل ایینه ی شفاف دریا بازتاب میکرد.کریس حتی تاب نگاه کردن به امواج اروم دریا رو نداشت.نوری که از میان سیاهی ابرها لجوجانه بدنش رو گز میکرد بهش دهن کجی میکرد،انگار که اسمون میخواست داد بزنه حتی منم که سیاهی به این عظمت در دل خودم دارم، هنوزم کامل تاریک نشدم،نور دارم…روشنایی دارم…ولی برعکس من تو دل کوچیکی، دلی که هیچ نقطه روشنی نداره…
بینیشو بالا کشید و چشمایه خیسشو از شنهای جلوی پاش گرفت،خجالت زده نگاهی به خورشید طلائی رنگ صبحگاهی انداخت که به ارومی از پشت دریا طلوع میکرد.دریا اروم بود، صدایه لغزیدن بازیگوشانه ی موج های سرکش روی هم سمفونی ارامش بخشی بود که شاید فقط برای چند ثانیه ذهن اشفته ی کریس رو اروم کرد.
چشماشو برای لحظه ای بست و بی دغدغه به اهنگ ملایم دریا اروم گوش سپرد.اما با باز کردن چشماش ارامش رنگ باخت،خیلی سریعتر و خروشان تر از قبل..
میدیدش…اونجا بود…درست مثل اونشب…زیبا و فریبنده…صدای دریا واضح تر توی گوشش پیچید…شن های خیس…ساحل خالی از سر و صدا…کسی اون اطراف به چشم نمیخورد…جز یه نفر…میدیدش…میدید که با شیطنت روی شن های ساحل قدم میزنه و از عمد پاهاشو محکم روی ماسه ها فشار میده تا جای پاهاش بمونه…صدای خنده های بی پرواش رو میشنید…چشماش که بی صبرانه بهش خیره شده بود…
کریس انگار رویا میدید…تصویر جلوش مثل فیلم میگذشت و تنها کارکتر واقعی درش خودش بود…حرکاتش دست خودش نبود…دیوانه شده بود و توی رویای شیرینش دست و پا میزد…کنار سوهو لب ساحل نشست…دوباره دستاش دور شونش حلقه شد…انگشتایه لرزونی که مناسب شونه های ظریف پسر تو بغلش نبود…نسیم سرد ساحلی میوزید و میون موهای لخت خرماییش میرقصید…چشمایه مشکیش دریا رو میکاوید و دنیای دیگری برای خودش داشت…
“+سردت نیست؟
-نه، هوا عالیه…”
صداش رو میشنید، همونقدر گرم و دوستداشتنی…همونقدر ملایم مهربون…زنگ صدای خاصی که کریس فقط برای صدا زدن خودش میخواستش..فقط و فقط خودش…
نگاهش روی امواجی که تا جلوی پاهاش جلو میومدن قفل شد، جلو میومدن…اما مثل دفعه ی قبل پاهاشو خیس نمیکردن…
صدای خنده ی سوهو رو شنید که پاهاشو توی اب میکوبید و میخندید…سرش روی شونش نشست، اما نمیدونست چرا گرم نبود…
“+نکن بچه! سرما میخوری…”
صدای کریس مثل قبل محکم و پر ابهت نبود…میلرزید و دلتنگی درش موج میزد…
“-تو اینقدر پر حرارتی که فک نمیکنم حتی اگه وسط زمستون هم با تیشرت بیام لب دریا سرما بخورم،چون میدونم تو همیشه هستی تا بغلم کنی…”
و همون لبخند قشنگ…کریس لحظه ای نگاه مجنونش رو به چشمای مشکیش دوخت…جلو رفت…خواست ببوستش..درست مثل قبل…اما سوهو محو شد…با همون لبخند زیبا ذره ذره کمرنگ شد تا جایی که هیچ نشونی ازش نموند…جوری که انگار هیچ وقت اونجا نبوده…
کریس مبهوت دستش رو روی شن ها کشید،شن ها سرد بود و جای خالیش رو بهش دهن کجی میکرد…
کریس اشکارا میلرزید…ترسیده بود و چشماش لبریز از اشک بود…
+و..وایسا…ن..نرو..
شن های خیس زیر دستایه مشت شدش پودر میشد و پایین میریخت.اما هیچ کدوم جای خالی سوهو رو برای کریس اشکار نمیکرد…
+م..من اجازه ندادم بری….
دستای لرزونش رو روی جای خالیش میکشید و داد میزد.
+من اجازه ندادم بری…من اجازه ندادم بری….
اتشفشانی بود که یکباره فوران کرد، اما به همان سرعت خاموش شد…
دستایه شنیش روی چشماش نشست…اشکایه گرمش صورتش رو میشست و پایین میریخت…با تمام وجود هق هق میکرد و چشمایه دردناکش رو میفشرد…
+من اجازه ندادم بری…من اجازه ندادم بری…
زمزمه های سوزناکش توی گوشش جیغ میزد…جیغ هایی که اشناییشون ذره ذره وجودشون رو میسوزند و به اتش میکشید…چقدر اشنا بود،جیغ های که مطعلق به کسی بود که شاید از نظر خودش عاشقش بود…اما این عاشقانه بود؟…جیغ های دردمند و ناتوان سوهو توی گوشش عاشقانه بود؟ کریس ناباورانه خودش رو روی شن عقب کشید.چشمایه سرخش با ناباوری دو دو میزد و سرش هیستریک به دو طرف تکون میخورد.
+م..من نکردم…
صدایه جیغ های سوهو بلند تر توی گوشش ناله کرد.
+من نکردم…اینا کاره من نیس…من نکردم…من نکردم لعنتی!!!!!
کریس خودش رو روی شن ها عقب میکشید و اشک ریزان داد میزد…اما اینبار علاوه بر جیغ های پی در پی..تصویرش جلوی چشماش روشن شد…کمربندی که روی تن خون الود و بی جونش فرود میومد و نقاشیش میزد، به رنگ کبود…خنده های هیستریکش و جیغ های ملتمسانه…
کریس تکون نخورد…حتی یه اینچ…دیگه داد نزد..گریه نکرد…زجه نزد..تا جایی که صداها کم کم قطع شد…چشماش دوباره دریا رو رصد کرد و نوری که حالا روشن تر از همیشه میتابید…اما تنها یک تصویر بود که جلوی چشمش ثابت موند…تصویر لبخند گرم سوهو که فقط با دیدن کریس رنگ حقیقت میگرفت…
اینبار صدای خنده شنید…خنده هایی که از سر شادی باهم بودن زنگ میزد…لبخند های گاه و بی گاه و صدای شفافش وقتی اسمش رو صدا میزد…
“دوست دارم وو یی فان…”
کریس پلک سنگینی زد.نگاه تارشو به اسمون تیره ی بالای سرش دوخت، هنجره ی دردناکش صدای ناکوکی رو از میون لبهای ترک خوردش ازاد کرد…
+کی سفت بغلت میکنه که قلبت نلرزه…
چشمایه سرخشو به دریای پیش روش سر داد و اجازه داد بار دیگه سیل اشکاش صورتش رو دربر بگیره…
+لبخندایه گرمت ماله کیه…

میدونم که به هیچ وجه جبران غیبتم نبود و کم بود،میدونم که منتظر هونهانش بودین ولی این قسمتم باید جلو میرفت و به علاوه من الان شدیدا دنبال بهترین موضوع برای هونهانم تا راحت تر تصوراتم رو عملی کنم.مرسی که بازم وقت میذارید و میخونید…?



6
دیدگاه بگذارید

avatar
3 گفتگوها
3 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین دیدگاه
دیدگاه با بیشترین پاسخ
4 تعداد نویسندگان دیدگاه
NasiFzChanbeak ???Mellikaww آخرین ارسال کنندگان دیدگاه
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
Fz
مهمان
Fz

سلام بر جیجر من??? نبودی دل تنگت بودیم?? کرییییسسسسس ???????? انقدر که من از دست این بشر تو این فیک حرص خوردم هیچ جای دیگه حرص نخورم ???? چقدر بازی میکنه با روح و روان آدم?? میخ میکشه رو مغزم?? سوهو رو زد شپل کرد ??? کار به جایی کشید که بچم از همه چی دل کند رفت???? معلوم نیست کجاست و چیکار میکنه???? الانم رفت زد چانو له کرد ?????? خودش بس نیست چهار تا غول هم میبره با خودش ??? ای قربون چان چانم برم مننننن???????☺??? زد ترکوند بچه رو??? کاش یکم بیشتر میزدش???? ??? دیوونه شد???? توهم… ادامه »

Chanbeak ???
مهمان
Chanbeak ???

واییییییییییییی سلام اونی??????? دلم برات تنگیده بود. نگرانت شدم گفتم نکنه اتفاقی افتاده نیستی. عاقا تکبیر.. الله اکبر…. الله اکبر…الله اکبر…..??????? مرحبا به پارک چانیول جیگولمون. کتک خورد ولی در حد توانش زد. همه حرفایی که در ذهنم می خواستم به کریس بگم ، بش گفت . فقط مال من به دلیل فحش های +۱۸ قابل گفتن نیست.??? عرررررررر حقته. ووییفان حقته. تا یاد بگیری با پسر مردم درست رفتار کنی. حالا هی توهم بزن ، هی تصویر سوهو رو ببین تا جونت در بیاد. مرتیکه پر رو ??????? اونی تو أین مدته به تمامی زبان های دنیا سرچ کردم… ادامه »

Mellikaww
مهمان
Mellikaww

من گزینه ی ناراحت شدم رو انتخاب کردم چون واقعا ناراحتم…هم برای هونهان هم برای کریسهو…با اینکه کریس خیلی پست بازی در آورد و تا جون داشت اون سوهوی بچاره رو زد ولی دلم براشون می سوزه…ولی از طرفی هم حقش بودا….آخه بگو تو ع*ن بازی در آوردی سوهو رفت چه ربطی به چانیول بیچاره داره رفتی زدی بایسه عزیزمو ناکار کردی…البته خب بی جوابم نموند…ایول دارییی چانیول بیشتر از اینا حقش بود…..واااای نسیییی آخه چرا…با اینکه این پارتا خیلی زیاد غمگین نیس ولی من گریم می گیره…این عکسی هم که گذاشتی واقعا به وضعیت الانه کریس میاد…مرسی بابته آپ… ادامه »