80 👁 بازدید

FANFICTION INFINITY-chapter 46

و من امدم? بیاین بزنین الان??

سفر بودم ببخشید دیر شد، نمیخواستم چرت و پرت تحویلتون بدم?

حالا بیاین ادامه که یه سوپرایز براتون دارم…

خوووب من اینبار اومدم با تریلر فیک? یعنی به معنایه واقعی کلمه عاشقشمممممم?? تریلر کار دوست عزیزم نیوشاست و واقعا معرکست یعنی تک تک لحظات و صحنه های فیک توش حس میشه به قدری شبیه فیکه که من یه دیقه اخرش گریم گرفته بود، مخصوصا اون تیکه اخرش که عکساشون میاد? حتما حتما ببینین تا بهتر لحظه های فیک رو درک کنین مطمئنم شما هم عاشقش میشید??

حتما نظرتون رو راجبش بهم بگین مرسی?❤

نور چشمای عسلیش رو میزد…چشماش میسوخت..درد میکرد…
پلک سنگینی زد تا چشماش به نور سفید رنگ لامپ عادت کنه.نگاه سردشو اطراف اتاق سوق داد.شخصی که کنار دستش خوابیده بود حتی شوکش هم نکرد.نگاه تو خالیش رو از پسری که دستاشو زیر سرش روی تخت گذاشته بود و خوابیده بود گرفت و به زور تو جاش نشست.با تکون خوردن سوزن سرم توی دستش هیس دردناکی کشید و پلکایه سوزناکش رو بهم فشرد.با نفرت سوزنو محکم از دستش بیرون کشید و پرت کرد روی زمین.
با صدای برخورد سوزن فلزی سرم با سرامیک های سفید کف زمین،جونگ هراسان از خواب پرید.تا چشم باز کرد نگاهش رو لوهانی قفل شد که ناتوان سعی در پوشیدن کفشاش داشت.
به سرعت از جاش بلند شد.
_نباید بلند میشدی،باید استراحت کنی…
لوهان حتی زحمت جواب دادن هم به خودش نداد.جونگ رو از جلوش کنار زد و اروم از تخت پایین اومد.
+سهون…میخوام ببینمش..
جونگ چشمایه سرخش رو از سر دلهره بهم فشرد.میترسید با فهمیدن حقیقت لوهان بازم دیوونه بشه،که شکیم درش نبود…خودش چندین ساعت درگیره دلداری دادنه خودش بود اما کار ساز نبود..لوهان که دیگه جای خود داشت…
_اگه باز لجبازی نمیکنی بشین تا برم چن رو صدا کنم!!!!!
و بدون فرصت به لوهان از اتاق زد بیرون.
لوهان کلافه تابی به چشماش داد و لجوجانه روی صندلی کنار تخت نشست.این حجم از خونسردی و وقت تلف کردنایه جونگ یه طرف و اعصاب داغون خودش هم یه طرف…دیگه رغم براش نمونده بود…
تمام فکر و ذکرش پی برخورد سهون بود، ترس تو وجودش رعشه مینداخت…ترس از اینکه دوباره حقایقی رو بشنوه که زندگیشونو نابود کنه..سعی در اروم کردن خودش داشت..اما خوب میدونست هر چقدرم به خودش دلداری بده اخر همینطوره…
طولی نکشید که جونگ همراه چن وارد اتاق شد.لوهان حتی نگاهم بهشون ننداخت.سکوتش ترس جونگ رو بیشتر میکرد.چن به زور لبخند سردی زد تا بلکه بتونه حتی کمی هم که شده حداقل از استرس خودش کم کنه، میدونست دقایقی بعد لوهان مثل الان اروم نخواهد بود…قدم های ارومش رو به سمت لوهان برداشت،سینی دستش رو سمتش گرفت و با مهربونی گفت:
_لطفا بخور،از دیشب تا حالی هیچی نخوردی،قطعا ضعف کردی…
لوهان با سر پایین سینی رو سمت چن هل داد و زیرلب گفت:
+میخوام سهونو ببینم!
چن اهی کشید و روی صندلی روبه روییش نشست.با ناراحتی سینی رو روی میز کناریش گذاشت و شکلاتی از گوشه سینی برداشت.
_حداقل اینو بخور انرژی داشته باشی رو پات وایسی!
لوهان اه دردناکی کشید و از سر ناچاری شکلات رو از دستش گرفت.
چن صبر کرد تا لوهان کامل شکلات رو تموم کنه و وقتی نگاه طلبکارانه لوهان رو رو خودش دید اب دهنش رو به زور فرو داد، تماس چشمیش رو با لوهان قطع کرد و اروم شروع به صحبت کرد.
_فک کنم تا الان خودت متوجه شدی که…متاسفانه سهون دچار فراموشی شده.از نظر علم پزشکی همچین هم بعید نبود…بالاخره، لحظه ای که از لاشه ی ماشین کشیدنش بیرون هوشیار نبود و نفس نداشت.ما به زور دستگاهایه اکسیژن تا پایان عمل زنده نگهش داشتیم، ضربه ای که به سرش خورده بود فشار زیادی به مغز وارد کرده بود، برای همین ما احتمال هرنوع اتفاقی رو میدادم،حتی ما توقع داشتیم سهون به کما بره…ولی خوشبختانه…
چن با بلند کردن و سرش و مواجه شدن با چهره ی قرمز شده ی لوهان صداش خاموش شد…لحظه ای ترس وجودش رو درید…از چشمایه لوهان اتش شعله میکشید…
+تو…به من گفتی حالش خوبه…چیزیش نشده…فقط عمل سختی داشته اما خوبه...و حالا جلوم نشستی و تازه داری اتفاقایی که شنیدن هر کدومش مرگو جلو چشمام میاره رو بهم میگی!!!!!
با دادی که لوهان زد ،جونگ اشفته تکیشو از در گرفت و با عصبانیت قدمی به سمتشون برداشت.
-تو حتی اعصاب نداری اتفاقایی که دیگه گذشته و اهمیت چندانی ندارن بهت بگیم بعد توقع داری با این اخلاقت چن بتونه حقیقتم بهت بگه؟خیلی پرتوقعی دیگه!!!!
نگاه خشمگین لوهان اینبار جونگ رو نشونه رفت.ناگهان عصبانیتش فروکش کرد و جاش رو به نیشخند ترسناکی داد،اروم از جا بلند شد.رفته رفته نیشخندش جاشو به قهقه ای داد که تن حاضرین اتاق رو به لرزه در اورد.
‌‌لوهان با خنده سینه به سینه ی جونگ ایستاد.انگشت اشارش رو اروم سمت خودش گرفت و نیش دار گفت:
+تو…روت میشه اینا رو به من بگی؟
جونگ یکباره رنگ باخت، سرش رو پایین انداخت و بی حرف به سرامیک های کف اتاق چشم دوخت.
چشمای لوهان رنگ نفرت گرفت.با تنفر داد زد:
+سهون نزدیکه یه روز تو این بیمارستان لعنت شده بوده و من تازه باید میفهمیدم؟ اینهمه اتفاق افتاده و شما الان دارین به من میگین؟ جالبه…میخوام بدونم عکس العملم این نباشه باید چیکار کنم؟لبخند بزنم و ازتون تشکر کنم چطوره؟شیرینی دست بگیرم تو راهرو رژه برم؟
لوهان برگشت سمت چن و نگاه وحشیشو به چشمایه محزونش دوخت.
+خوب بقیش؟دیگه چی شده و من نفهمیدم؟اگه مرده دوباره زنده شده هم بگین من دیگه کم کم دارم عادت میکنم!!!!
چن شرمگین اهی کشید و سعی کرد خونسردیش رو حفظ کنه،لوهان حق داشت اینجوری برخورد کنه و کش دادن ماجرا فقط وضعیت رو بدتر میکرد.
_ما ازش فیزیوتراپی و ازمایش گرفتیم…خوشبختانه مشکل دیگه ای نداشت و حالش خوبه،اما ضربه ای که به لوب پیشانیش خورده کارو یکسره کرده…وارد شدن ضربه شدید به سرش در طی حادثه رانندگی ‌میتونه با صدمه به مغز موجب از دست رفتن حافظه کوتاه مدت و بلند مدت بشه…طبق بررسی هایهمن و جواب های سهون،سهون دچار از دست دادن حافظه کوتاه مدت شده، بزار برات بازش کنم لوهان…توی این برهه زمانی بیمار میتونه خاطرارت ۲۰ سال پیششو به یاد بیاره، ولی مثلا اتفاقات ۲۰ دقیقه پیششو نه…به همین دلیل سهون تورو یادش نمیاد.اما دوام این حافظه ممکنه تا ۱ ماه طول بکشه و ممکنم هست تا چندین ماه…حافظش به تدریج در طول زمان بهبود پیدا میکنه…اما ما امید داریم که تا کمتر از چند هفته ی دیگه حافظه سهون برگرده،البته اگه داروهاشو به موقع مصرف کنه و لجبازی نکنه و صد البته کمک تو…
لوهان تمام مدت مسخ چشمایه جدی چن شده بود و پلک نمیزد،تمام مدت فقط با دقت گوش میداد و ذره ذره اب میشد.اما تنها میتونست سکوت کنه و منتظر راه حل باشه.
+م..من..باید..چ..چیکار کنم؟
چن از شدت لرزش صدایه لوهان و چهره ی شکستش قبلش فشرده شد.اما لبخندی زد و با اطمینان گفت:
_سهون تا یه مدت بستریه و تحت نظره،اما بعدش که مرخص شد حتی یه لحظه هم نباید تنهاش بزاری لوهان،نباید بزاری تو خودش فرو بره و تو خیالاتش غرق شه…محبتت رو بهش دو چندادن کن،عکساتونو نشونش بده،باهاش حرف بزن و از خاطراتتون براش بگو..ببرش جاهایی که قبلا باهم رفتین و یا هر چیزی که باعث میشه حافظه سهون زودتر برگرده،همه ی اینا قطعا به بهبودش کمک میکنه…و مهم ترین مورد به هیچ عنوان نباید عصبی بشی! تمام مدت صبور باش و باهاش راه بیا…خیلی تو این وضعیت نمیمونه…
لوهان بچگانه تند تند سر تکون داد.
+حالا، میشه ببینمش..لطفا..
چن لبخندی به روش پاشید و از جاش بلند شد.
_حتما!
و جلوتر از لوهان راه افتاد.
لوهان تمام مدت سعی در نگه داشتن اشکاش داد، هرکاری هم که میکرد اخر نمیتونست بغضش رو فرو بده…یه لحظه از خودش خندش گرفت، اون یه مرد بود…سهون باهاش چیکار کرده بود که اینقدر راحت درهم میشکست..
با توقف چن روبه روی همون در سفید رنگ استرس بدنش رو در برگرفت.دستایه لرزونش رو پشت سرش قایم کرد که این حرکتش از چشم جونگ دور نموند.جونگ دلسوزانه لبخند مهربونی زد و دستشو رو شونه ی لوهان فشرد.
_قوی باش لوهان…رئیس اوه سرسخت تر از این حرفاس…
لوهان حتی لبخند هم نزد.فقط سری تکون داد و قدم هاشو به سمت در اتاق برداشت.نفس عمیقی کشید و با لبخند مصنوعی دستگیره در رو پایین داد…با شنیدن صدای خنده های از ته دلش لبخندش حقیقی شد.اما به محض چشم تو چشم شدن با همراه صدای خنده های سهون دستش رو دستگیره در سر خورد.مردمک های لرزونش روی چشمایه قهوه ای روبه روش قفل شده بود.
لرزون قدمی عقب برداشت، اما نگاهش همچنان خیره به چشمایه کشیده ی فرد روبه روش بود.
ترسیده کمی سرش رو سمت عقب متمایل کرد و با لکنت صدا زد:
+جو..جونگ….
جونگ تکیشو از دیوار گرفت و با اخم کمرنگی خودشو به لوهان رسوند و پشت سرش ایستاد.اما تا دهن باز کرد جوابشو بده چشماش کارو براش راحت تر کرد.جونگ به معنای واقعی کلمه یخ زد،بند بند وجودش شروع به لرزیدن کرد.چشماش توان فرار از اون نگاه پر ابهت رو نداشت.گلوش خشک شد و عرق سردی روی کمرش نشست.با ناباوری به شخصی که کنار سهون روی تخت نشسته بود خیره شد.در کمال ناباوری صورتش همچنان صاف و جذاب بود…بدون هیچ خشی،اما سوختی دستاش حتی از زیر استین های پیرهنش هم دیده میشد،جوری وخیم بود که جونگ شک نداشت با هزاران کرم و پماد تازه اینقدر بهتر شده…نگاه وحشت زدش هر لحظه پیشروی میکرد ناخواسته تنش رو میکاوید…
اما در برابر اون کای تنها خونسردانه نگاهشو رو لوهان و جونگ تاب میداد.نگاهی که نفرت تهش به اوج میرسید.
-واقعا بچگی جالبی داشتی!!میشه بازم از شیرین کاریات برام بگی؟
صدای خنده ی سهون عین پتک تو سر لوهان خورد.چونش از شدت ترس و بغض میلرزید.تنها دغدغه ی لوهان این بود که مبادا حالا که سهون چیزی یادش نمیاد کای زرنگی کنه و با گول زدنش به خواسته هاش برسه،غافل از اینکه ماجرا خیلی پیچیده تر از این حرفا بود.موضوع انقلابی بود که تنها سه نفر دیگه ی حاضر در اتاق ازش خبرش داشتن…هر چند که حالا تنها دو نفرشون تو زمین بازی بودن…
کای با لبخند جذابی دستشو دور شونه های سهون محکم کرد و بوسه ای به پیشونیش زد.
_حتما عزیزم…
لوهان حس کرد خون به مغزش نمیرسه، یه لحظه نفهمید چیشد.فقط لحظه ای به خودش اومد که دست مشت شدش بالا رفت و تو صورت خوش تراش کای فرود اومد.
+به چه حقی بهش دست میزنی!!!!
داد لوهان بیمارستان رو به لرزه انداخت، از چهرش جنون و نفرت میبارید… سهون مبهوت بهش چشم دوخته بود و پلک نمیزد، نمیدونست چرا تنها حسی که نسبت به اون پسر چسم عسلی داشت تعجب و وسواس بود، به نظرش اعصاب خورد کن میومد…
کای که تنها به خاطر ضربه ی ناگهانی لوهان از رو تخت افتاده بود،با جدیت اخمی کرد و اروم از رو زمین بلند شد.
_تو دیگه کدوم روان پریشی هستی؟چجوری نگهبانی راهت داده اینجا؟نمیدونی اینجا بیمارستانه و قانون مقررات داره؟واقعا برات متاسفم…
لوهان مبهوت غرق جملات بی سر و ته کای شد.چند ثانیه بی حرف بهش زل زد،کم کم لبخندی رو لبش نشست تا جایی که جاشو به قهقه ای هیستریک داد.
+منو به خنده ننداز کای!!!تو بازی ما اگه قانون مقررات بود الان کار به اینجا نمیکشید،پس لطفا ببنددهنتو…گمشو بیرون تا نگفتم بیان جعمت کنن!
کای سینه به سینه ی لوهان ایستاد و جوری که تنها خودشون بشنون گفت:
_با ادمایه اوه سهون از خودش دفاع میکنی؟
و خیلی راحت به ناتوانی خوده لوهان اشاره کرد.قدمی عقب برداشت و اینبار بلند گفت:
_من متوجه ی حرفایه شما نمیشم اقای به ظاهر متحرم، اما این عمل زشتتونو حتما به نگهبانی گزارش میکنم!!!
سهون به زور تکونی خورد و خواست خودشو به لبه ی تخت برسونه که کای زودتر از لوهان پیشدستی کرد و مانعش شد.
_باید استراحت کنی عزیزم،حرکت برات خوب نیست.
سهون با نارضایتی نگاهی به دست و پای شکستش انداخت و اهی کشید.
-ببینم تورو..
و با دست سالمش مشغول وارسی صورت کای شد.
-همچین پخش شدی کف زمین گفتم چت شد!
کای به شوخی سهون ازادانه خندید و موهاشو بهم ریخت.
_شیطون…
لوهان تمام مدت با ناباوری دستشو روی لبهاش میفشرد و شاهد صحبت های دوستانه ی سهون و کای بود.حسش قابل توصیف نبود،نمیدونست عصبی شه یا مبهوت بمونه.باورش نمیشد…
بی توجه به صحبتایه دوستانشون کای رو کنار زد و با چشمایه اشکی مقابل سهون ایستاد.
+س..سهونا..منو یادت نمیاد…؟؟!!منم…لوهان…حتی برات اشنا نیستم؟
سهون ناخواسته نگاهشو از کای گرفت و کمی رو چهره ی پسر روبه روش دقیق شد…چشمای عسلیش…بیش از حد اشنا بود …فقط اشنا!؟ خبر نداشت روزی هزاران بار برای اون چشمایه عسلی میمرد و زنده میشد…
اما با این حال مردد گفت:

-من شمارو نمیشناسم اقا، قبلنم فک کنم متوجهش شده باشین!
لوهان اینبار به کای اشاره کرد.
+ایشون چی..کای رو هم یادت نمیاد؟
سهون بازم سری به علامت منفی تکون داد.
-نه…ولی بازم ادم قابل تحملیه…لاقل سرگرمم میکنه تو این اوضاع…
لوهان قلبش ترک خورد،صدای ریز پیشروی ترک هاشو ذره ذره میشنید اما تنها لبخند گرمی زد.روبه روی سهون ایستاد و به نرمی گفت:
+میخوام باهات حرف بزنم،تنهایی…
ابروهای سهون ناخواسته بالا پرید،مردد بود…یه جورایی کنجکاوی برای شناخت ادمایه دورورش قلقلکش میداد…و از طرفی حوصله ی کسیم نداشت…
_سهونا مجبور نیستی بهش اهمیت..
+میشه تو دهنتو ببندی؟!
کای از شدت جدیت صدای لوهان جا خورد…
سهون پوزخندی به لات بازیایه پسره روبه روش زد و سرشو کج کرد.
-بزا ببینم حرف حسابش چیه که دو روزه دست از سرم ور نمیداره..
و با دست به بیرون اشاره کرد.
کای کمی معطل کرد، اما در اخر نگاه تحدید امیزی به چشمایه شیشه ای لوهان انداخت و با نفرت رو برگردوند و تنه ای به جونگ زد و از اتاق زد بیرون.جونگ اهی کشید و پشت سرش بیرون رفت و درو بست.
-خوب…میشنوم…
لوهان پلکهای دردناکشو بهش فشرد و مضطرب پایین لباسش رو تو دستایه عرق کردش مشت کرد، نمیدونست از کجا شروع کنه،میترسید…سهون نگاهی به چهره ی رنگ پریده و بی روحش انداخت.اروم اندام ظریفش رو از نظر گذروند.لحظه به لحظه حس عجیبی درش پررنگ تر میشد…حسی که میگفت این پسر بیش از حد اشناست.با دیدن دستایه لرزون لوهان که از سر فشار مشتش بند انگشتاش به سفیدی میزد ناخداگاه چهرش باز شد.یه لحظه ناراحت شد،چرا اینقدر استرس داشت؟
-هی پسر،تو خواستی حرف بزنی منم گفتم اوکی بقیه گمشن بیرون…بودن خوب داد و قال میکردی حالا که رفتن مظلوم شدی؟
رگه های طنز تو صدای سهون باعث شد لوهان برای ثانیه ای از ته دل بخنده.دستی به چشمایه اشکیش کشید و گونه ی خیسشو پاک کرد.
-ب..ببخشید..
سهون شونه ای بالا انداخت و منتظر بهش چشم دوخت.
لوهان اهی کشید و مردد کنارش روی صندلی نشست.
+من..من نمیدونم از کجا شروع کنم،زیادن…ولی خوب…اگه خسته نمیشی من بخشیشو برات میگم…تا منو به یاد بیاری…
سهون با اخم متعجبی سر تکون داد.
+اسم من لوهانه…ژیو لوهان..و شایدم اوه لوهان…
ابروهای سهون غیر ارادی بالا پرید.
+من دوست پسر توام…بیشتر از یکساله که منو میشناسی،من تقریبا هر روز جلوی چشماتم..
چشمایه سهون گرد شد، مغزش رد داده بود.
+اینجوری نگا نکن، همچین عاشق و دلباخته نبودی تو این یه سال که عجیب باشه،اون اولا کتکم ازت خوردم،من ناخواسته همخونت شدم و توی شرکتت کارمند بودم..و الان نزدیکه دوماهه که دوست پسر توام…
سهون مونده بود بخنده یا عصبانی شه…چطور ممکنه حرفایه دو نفر به شدت شبیه هم باشه؟
لوهان که نگاه عجیب سهون رو رو خودش دید مردد گردنش رو بالا گرفت و کبودیایه رو گردنش رو بهش نشون داد.
+ای…اینا…کاره توعه…
سهون دیگه به درجه ی شدیدی از ناباوری رسیده بود.نمیدونست باید حرفایه کیو باور کنه….اما ناخواسته غروری که تمام مغزش رو در برگرفته بود تنها یه جمله رو توی ذهنش تداعی کرد.جمله ای که سهون باور داشت میون اون همه دروغ و نیرنگ حقیقته…درحالی که دروغ و نیرنگ دقیقا همون جمله بود…
اخم غلیظی رو پیشونیش نشست، نگاه خریدارانه ای به لوهان انداخت،پوزخندی سنگینی زد و با تمسخر تنها یک جمله گفت:
-اوکی،حرفایه شما درست،اما من یادم نمیاد گی بوده باشم!!!!
همین یه جمله کافی بود تا تمام دیوار های لوهان درهم بشکنه،سیل اشکاش پایین ریخت و بلند زد زیره گریه.
+من بهت ثابت میکنم…
سهون لحظه ای ناخداگاهاز شدت حال بد لوهان بی تاب شد، اما چیزی بروز نداد.
-خوب…!؟
لوهان انگشت اشارش رو بالا برد و به دستبند درخشنده ی دور مچش اشاره کرد.
+او..اون…
سهون نگاه بی تفاوتی به دستبند انداخت و کلافه گفت:
-خوب؟؟
لوهان امیدوارانه استین لباسشو بالا زد.اما ناگهان با مواجه شدن با جای خالی دستبند دور دستش دنیا دور سرش چرخید.
اشفته نگاهي به چهره ي منتظره سهون انداخت و بي مكث استين ديگه ي لباسشو بالا داد،اما خالي بود…
سهون ابروهاشو بالا انداخت و نگاهي به چهره ي ترسيدش انداخت.
-چيشد…نگفتي…
لوهان هل كرده بود،شوكه بود كنترلي رو افكار پريشونش نداشت.
+من…اونو من بهت دادم…
داد لوهان بار ديگه سهون رو متعجب كرد،نگاه سوالي به دستبند دور دستش انداخت،اونكه حرفي نزده بود…چرا داد میزد!؟
با صداي داد لوهان برگ برنده ی کای بالا رفت.. با اخم غليظي محکم در رو هل داد و وارد اتاق شد.
_تاسف باره،شما حتي به مريض هم احترام نميذاريد…
لوهان ناباورانه به كاي چشم دوخت.خیلی داشت جلوی خودشو میگرفت تا دکوراسیون خوش تراش صورتشو پایین نیاره.
+ديگه داري ديونم ميكني كاي…گمشو بيرون تا نزدم بيان با زور ببرنت که مطمئنن بعدش زیر دستشون سالم نمیمونی!!!
جونگ که دیگه به حد انفجار رسیده بود يقه ي كاي رو از پشت گرفت و خشمگين عقب كشيدش .اما طولی نکشید که با داد سهون ناخواسته دستاش شل شد.
-يا!!!به چه حقي باهاش اينطور رفتار ميكني؟اصلا شما كي هستين كه به خودتون اجازه ميديد با همراه من برخورد داشته باشيد!برين بيرون تا نزدم نگهباني بياد…
_ببر صداتو سهون!!!!
با صدايه بلند و البته ريلكس چن اینبار همه سمت اون برگشتن.
چن تابي به چشماش داد و تكيشو از چهارچوب در گرفت و دست به سينه روبه روي سهون ايستاد.
انگشت اشارشو به سينه سهون فشرد و هلش داد عقب.
_يه بار ديگه صداتو بلند كن تا اينبار من بگم پرستارا بيان چنان ارام بخشی بهت بزنن كه تا يه هفته بيوفتي تو جا صداتم در نياد!!!
به كاي اشاره كرد و حق به جانب گفت:
_تو اصن اين يارو رو ميشناسي كه ازش دفاعم ميكني؟لجن تر از اين تو دنيا اگه پيدا كردي من همين الان يه بسته ژلوفن ميرم بالا!!!
به لوهان اشاره كرد و به نرمي ادامه داد:
_ادم با دوست پسرش صحبت ميكنه؟تو نگا حالش كن…نگا چشمای سرخش کن…رنگ به روش نمونده…يه بار به زور ارام بخش خوابونديمش…!اگه ميدونستي وقتي حال و روزتو فهميد چه قشقرقي راه انداخت اينقدر راحت قضاوت نميكردي!!!!من حاضرم شهادت بدم تو عاشق لوهان بودي…
انگشت اشارش رو به سمت جونگ گرفت و تكرار كرد:
_جونگ حاضره شهادت بده كه تو عاشق لوهان بودي…
خم شد سمت سهون و با جديت لب زد:
_هنوزم باور نميكني؟گاردتو پایین نمیاری؟بزار روشنت کنه سهون…
سهون چند ثانیه با جدیت به چشمایه چن خیره شد.مردد سرش رو پايين انداخت،اما لحظه اي بعد اينبار اون بود كه با نگاه وحشيش به چن خیره بود و بهش پوزخند ميزد.
-ادم اجير كردن و داستان ساختن كاري نداره!اما من براتون يه دليل قانع كننده ميارم كه اگرم گي بوده باشم…كاي دوست پسره منه…نه ایشون!
لوهان از نفس افتاد،سكندري خورد و فاصله اي با زمين خوردن نداشت كه دستاي جونگ دور بازوش حلقه شد.سهون توجهي به حال خراب لوهان نكرد و اينبار سمت اون برگشت.
-من اين دستبند رو خوب يادمه!!برعكس شماها…
و دستبند نماد اينفينيتي رو بالا گرفت.
-اگه جفتش دست توعه،نشونم بده…
لوهان تكوني نخورد،تنها نگاه سردش رو به چشمايه خالي سهون دوخت.
پوزخند سهون عريض تو شد.نیم نگاه خشنی به چهره ی یخ زده ی چن انداخت و دوباره برگشت سمت لوهان…
-ديگه نميخوام دور و ورم ببينمت!!!
اینبار نگاه پيروز مندانش رو به كاي دوخت و با اطمينان گفت:
-تو نشونم بده!!
و با بالا رفتن دست كاي تير خلاص رو زد… لوهان لغزید، پاهاش شل شد و بار ديگه به اعماق اشفتگي هاش سقوط كرد…

حمله!!!!! بیاین بکشین ببینم چه میکنین?✌? خوشتون اومد؟ نظرا خوب باشه ها!!! تریلر چطور بود؟ منکه عاشقش بودم❤❤



15
دیدگاه بگذارید

avatar
8 گفتگوها
7 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین دیدگاه
دیدگاه با بیشترین پاسخ
6 تعداد نویسندگان دیدگاه
NasiBaeklaZaharaزهراشیما آخرین ارسال کنندگان دیدگاه
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
Baekla
مهمان
Baekla

سلااااامممم✋ خیلی این قسمت باحال بود و البته اعصاب خورد کن ?? فکرشم نمیکردم که سهون حتی با فراموشی که گرفته لوهانو به یاد نیاره اما انگاری کای بدجور سهونو شستشویه مغزی داده ?? خیلی از کایه این فیک بدم میاد همونطور که از کریس این فیک بدم میاد خیلی رو مخن این دوتا اییییشششش?? نمیدونم چرا دلم میخواست لوهانو بزنم بدجور قاطی کردم ولی در کل از حسی که لوهان تو این قسمت بهم داد خوشم نیومد ?? دوست دارم کای در حالی که سعی داره یه بلایی سر سهون بیاره لوهان سر برسه و نجاتش بده بعدم سهون… ادامه »

Zahara
مهمان
Zahara

از تریلر خوشم نیومد??

Zahara
مهمان
Zahara

بی انصاااااااااااف
داشت گریم میگرفت ??
بدم میاد ازت
خیلی
خیلی زیاد
خیلی?

زهرا
مهمان
زهرا

بی انصاااااااااااف
داشت گریم میگرفت ??
بدم میاد ازت
خیلی
خیلی زیاد
خیلی?

شیما
مهمان
شیما

دیر به دیر آپ میکنی سکته هم میدی؟??