80 👁 بازدید

FANFICTION INFINITY-chapter 45

این پارت مرگه! مرررررررگ?اصن خاص نیس? داغون کنندش مرگه!

میدونم اهمیت نمیدین، اصن عین خیالتونم نیس…ولی برا اون دسته ی خاص که حداقل من براشون مهمم میگم…لطفا با این اهنگ بخونینش…لطفا! این پارت چیز الکی درش اتفاق نمیوفته که راحت ازش بگذرم، دانش فقط چند دقیقه زمان میبره…

//s8.picofile.com/file/8304814818/Jack_Savoretti_Russian_Roulette_foremma.mp3.html

اینجوری نگاش نکنید، مفهومش داغون کنندست، پیشنهاد خواهرم بود..معنیشو پیدا کردم حتما چپتر بعد براتون میذارم❤

کت سرمه ای بلندش رو روی ساق دستش انداخت و کنار تخت ایستاد.
لبخندی به لب اورد و خم شد طبق عادت همیشگیش قبل رفتن لوهان رو ببوسه،اما با حس دستایه ظریفش که اغوا گرانه حصار گردنش شد جا خورد.با شیفتگی نگاهی به پلکایه بسته لوهان انداخت و زمزمه کرد:
-بیدارت کردم؟
لوهان بدون باز کردن چشماش سری به نشونه منفی تکون داد و سهون رو جلو کشید.سهون با لبخند محوی بوسه ای به جفت چشماش زد و کنارش نشست.پتو رو روش مرتب کرد و به نرمی سقوط یک پر بازوش رو نوازش کرد.
-بخواب عزیزم…
لوهان نمیتونست بخوابه،از دیشب تا حالا دلهره مثله خوره به جونش افتاده بود و ذره ذره افکارش رو میمکید.دلهره ای تاریک که دلیلش رو نمیفهمید…اروم چشماشو باز کرد و انگشتاشو میون انگشتایه استخونی سهون قفل کرد.
+پیشم بمون…
سهون بوسه ای به دستش زد و زیرلب گفت:
-ببخش،خیلی وقته شرکت نرفتم،باید برم یه سری چیزا رو راست و ریس کنم.
لوهان چشمایه نگرانیشو به تیله های قهوه ای سهون دوخت.
+پس،لطفا زود برگرد…
سهون با جدیت سری تکون داد و از جاش بلند شد.کتش رو پوشید و کیفش رو برداشت.خواست از اتاق خارج شه که بار دیگه لوهان صداش زد.
+سهون…
سهون بی حرف عقب برگشت.
+مراقب خودت باش…
سهون لبخند محوی زد و تنها به تکون دادن سرش اکتفا کرد.
……
مثل همیشه با احتیاط و سرعت مجاز به سمت شرکت میروند.صدای بوق ماشینهایی که سراسیمه از کنارش میگذشتن تنها اعصاب ارومش رو مواج میکرد.نگاهی به مانیتور روبه روش انداخت که نشون میداد کم کم داره دیرش میشه.خیابونای شلوغ شهر همیشه معطلش میکرد.سرعتش رو بیشتر کرد و با اخم کمرنگی از بین ماشین ها لایی کشید.با کم شدن سرعت ماشین جلوییش ناگهان پاشو روی ترمز کوبید.اما در کمال ناباوری ماشین نایستاد.سهون مبهوت موند،تا به خودش اومد محکم فرمون رو چرخوند و از کنار ماشین گذشت.اما لحظه ای بعد، صدایه بوق کر کننده ای بود که توی گوشش پیچید و ضربه ی پر شتابی که ماشین رو از جا کند….
ماشین چرخید و با پرتاب خشمگینی بی رحمانه خودش رو به اسفالت های ملتهب خیابان کوبید……….
نفس نفس های بی جونش اهن پاره ی دورشو پر میکرد.
صداهای نا واضحی میشنید.گرمی خونی که روی شقیقش سر میخورد و پلکایه سنگینی که باز نمیشد.فرمون درست جلو روش بود.اطرافش رو برعکس میدید.ماشین واژگون شده بود…زبونش نمیچرخید.مچ دستش از شدت جراحت بی حس شده بود.به زور چشماش رو چرخوند و نگاه تاری به مچ دردناکش انداخت.علامت بی نهایت با غرور میدرخشید.صداهایه اطرافش کم کم محو شد.پلکاش روی هم افتاد و لحظه ای بعد تمام خاطراتش به سرعت یک پلک زدن از ذهن مخشوشش پاک شد….
…..
لوهان مشغول درست کردن کیک قهوه بود،کیکی که میدونست سهون عاشق طعمشه.همه ی حواسش پی پیمانه ای بود که توی شیر میریخت.تمام مدت با دقت نوشته های روی صفحه ی لپ تاپ رو دنبال میکرد و سعی میکرد به بهترین نحوی که میتونه کیک رو خوب درست کنه.بعد از کلی وسواس و ظرافت به خرج دادن بالاخره رضایت داد و کیک رو داخل فر گذاشت.نفسش رو محکم بیرون داد و با لبخند بزرگی متکبرانه به کیک داخل فر چشم دوخت.
بالاخره تونست یه چیز خوب برای سهون درست کنه،با دستایه خودش!تقریبا دو هفته ای میشد که خونشون رو عوض کرده بودن.یه خونه درست شبیه خونه قبلیشون، ساده، جمع و جور و صد البته پر از عشق.خونه ای که دیگه خبری از عشق بازی های یواشکی نبود، ازادانه سهون رو به اغوش میکشید و میبوسید.بارها و بارها…بدون ذره ای نگرانی.خونه ای که بوی غذاهای سوخته لوهان توش میپیچید، اما هردفعه سهون بدون اینکه به روش بیاره مزه شون میکرد و ازش تعریف میکرد.خونه ای که تنها یک اتاق خواب داشت، به اتاق خواب های اضافه نیازی نبود…تک تک ساعت ها رو کنار هم میگذروندن و از زندگی جدیدشون لذت میبردن.جوری که لوهان بی تردید ایمان داشت که هیچ چیز نمیتونه این زندگی رو سرد کنه…حتی چشمایه یخی سهون…
لبخند محوی زد و روی مبل نشست، بازم توی فکر فرو رفته بود و از زمان غافل شده بود…
ساعت ها گذشت…گذشت و به نیمه شب کشید، اما سهون هنوز برنگشته بود.لوهان هزاران بار شمارش رو گرفت،هزاران بار طول و عرض خونه رو طی کرد، اما هربار با جمله ی کذایی”دستگاه مشترک مورد نظر خاموش است”مواجه شد.
حس میکرد دلهرش بهش دهن کجی میکنه،نمیخواست نفوذ بد بزنه،اما نمیتونست افکارش رو سرکوب کنه.کم کم وحشت داشت از پا درش میاورد،دست و پاهاش میلرزید و گلوش میسوخت.به در ورودی تکیه داد، اما طولی نکشید که بی حال سرخورد پایین.زانوهاشو بغل کرده بود و سرشو بهش میفشرد.سردش بود،سهونو میخواست تا گرمش کنه، بغلش کنه…اما حتی نمیدونست سهون کجاست…به شرکت زنگ زده بود، اما با مواجه شدن با نرفتن سهون به شرکت دنیا دور سرش چرخید.نمیدونست چیکار کنه، هیچ کاری از دستش بر نمیومد و این لحظه به لحظه به جنون میکشیدش…تنها انتظار بود که همدم ثانیه هاش بود…
ناگهان نور امیدی توی قلبش روشن شد.با صدای زنگ در انگار دنیا رو بهش دادن،حس بچه ای رو داشتکه میون گریه و ناامیدی بهش ابنبات چوبی داده باشن.با ذوق شتابان از پشت در بلند شد و لرزون دستگیره در رو پایین فشرد.
اما اگه کمی میان ذهن اشفتش رجوع میکرد، متوجه میشد که اگه شخص پشت در سهون بود قطعا زنگ نمیزد!
با باز کردن در ناگهان با چهره ی نااشنایی روبه رو شد.چهره ای که درست مثل خودش مضطرب به نظر میرسید.یکباره تمام ذوق و شوقش خوابید.با ترس کمی در رو بست و پشتش قایم شد.
+ب..بفرمایید…
صدایه لرزون لوهان باعث شد جونگ برای ثانیه ای هم که شده از سر ترحم لبخند بزنه.
_ژیو لوهان…درسته؟
لوهان با ترس سر تکون داد.
_من مدیر برنامه های رییس اوه هستم.
کارت شناساییش رو از جیب کتش بیرون کشید و روبه روی لوهان گرفت.
_لطفا نترسید…ممکنه باهم حرف بزنیم؟
……
لوهان از شدت کلافگی به حدی پوست لبش رو جوییده بود که خون الود شده بود.با انگشت اشارش روی دسته فلزی صندلی ضرب گرفته بود و نگاه شاکیش زومه صندلی خالی روبه روش بود.
دلیل حضورش توی اتاق دکتر مغز و اعصاب، وسط بیمارستان مرکزی سئول رو نميفهميد و با هر سوال فقط جوابش سکوت بود و همین اتش اعصاب داغونش رو شعله ور میکرد.تحدیدوارانه روشو کرد سمت پسر رنگ پریده کنار دستش.دیگه کم کم داشت بی طاقت میشد! با صدای زیری عصبی لب زد:
+اقای کیم.. نمیخوام بی ادب باشم ولی شما واقعا دارید اعصاب منو خورد میکنید…نیم ساعته اینجا نشستم و تنها چیزی که نصیبم شده وقت تلف شدمه!من میفهمم شما مدیر برنامه های سهون هستید و بهتون شک ندارم، ولی بازم دلیل کارهاتون رو نمیفهمم….
لوهان بغض کرد.تمام کشمکش های درونش سرباز کرد…اینبار با درد گفت:
+شما قرار بود به من کمک کنید سهون رو پیدا کنم،خودتون گفتید…قرار نشد بعدش بگید خودتون همه چیز رو میدونید و دم نزنید…منو نادیده بگیرید و بی توجه به حرفام کشون کشون منو بیارید چهار دیواری سردی که بوی نفرت میده و بعدم ازم بخوایید که بشینم و چیزی نپرسم…
جونگ هیچی نمیتونست بگه،چیزی نشون نمیداد اما عرق شرم میریخت.روش نمیشد تو چشمایه لوهان نگاه کنه.جرعت نمیکرد بهش بگه اوه سهون…کسی که عاشقانه دلباختشی…۱۸ ساعته که بی جون زیر دستگاه های جورواجور افتاده و ما بهت نگفتیم…نگفتیم که برای عملش تو بیای رضایت بدی…نیومدیم دنبالت که حالا که بهوش اومده تو اولین نفری باشی که میبینیش…
جونگ شرمگین سرش رو بیشتر تو یقش فرو کرد.
_جناب ژیو…ما پیگیر همه چی هستیم! لطفا چیزی نپرسید…دکتر الان خودشون میان..
لوهان صبرش سر اومد. امپر چسبوند، کنترل صداش رو از دست داد و با تمام توان داد زد:
+میخوام نیاد!!! من چه کاری با اون مرتیکه میتونم داشته باشم! میخواد بیاد چه غلطی کنه! من دارم میگم سهونمو میخوام…حالیت میشه من چی میگم! میفهمی! اوه سهون رو میشناسی؟ من اونو میخوام!!من اصلا غلط کردم ازت کمک خواستم ولم کن دست…از..سرم..وردار!!!! خودم میرم دنبالش به کمک هیچکدومتون هم نیازی ندارم!!!خودم پیداش میکنم…
جونگ از شدت لرزش صدایه لوهان محزون شد، از شدت حرکت سیب گلوش که نشون از بغض عمیقش میداد…
لوهان معطل نکرد.دستایه عرق کردش به دسته ی یخ زده ی صندلی تکیه کرد و بلندش کرد.بی توجه به صدا زدنایه غیر رسمی کیم جونگ هیون استوار به سمت در قدم برمیداشت، دستش به دستگیره نرسیده بود که با باز شدن ناگهانی در سینه به سینه ی مرد خشمگینی در اومد.نگاه خشکی روانش کرد،بی توجه بهش خواست از کنارش رد شه که بازوش اسیر انگشتایه کشیده ی پسر ریز نقش شد.
_نمیدونستم دوست پسر اوه سهون اینقدر لاته! از دوستم توقع بیشتری داشتم…صدات تا ته سالن میومد!
لوهان شاکیانه زهرخندی زد و نگاه وحشیش رو به چشمایه کشیده ی پسر کناریش دوخت.
+اوه سهون با هرکسی دوست نمیشه!اصلا دوست انچنانی نداره که بخواد منو هم بهش معرفی کنه…در غیابش درست نیس فرصت طلبی کنید!
با نفرت بازوش رو از دست پسر بیرون کشید و خواست از کنارش بگذره که لحظه ای جمله ی پسر تو ذهنش تداعی شد…مبهوت قدمی عقب برداشت و اینبار روبه روش ایستاد.
+تو منو میشناسی؟ و همینطور سهون رو؟
پسر پوزخند زد.در کمال خونسردی لوهان رو حل داد داخل اتاق و در اتاق رو پشت سرش بست.
_بشین لوهان…میخوام باهات درباره موضوع مهمی صحبت کنم…
لحن پر اقتدار پسر که روپوش سفید و مستطیل کوچیک وصل روی لباسش نشون از دکتر بودنش میداد لوهان رو میترسوند.
دکتر پشت میز نشست.انگشتاشو توهم قفل کرد و با سر به لوهان اشاره کرد که روبه روش بشینه.
_لطفا لوهان،لجبازی نکن،قضیه مربوط به رییس اوه…
صدای جونگ شک لوهان رو بیشتر کرد.لوهان اینبار ترسید.به تبعید از حرف جونگ نشست.چشماش رنگ بی پناهی گرفت…سهون رو میخواست و لجبازی الان کمکی بهش نمیکرد…
دکتر با دیدن چشمایه عسلیش که مظلومانه بهش زل زده بود اهی کشید و سعی کرد زیر سنگینی اون نگاه اروم و خونسرد باشه.
_دکتر کیم هستم، متخصص مغز و اعصاب…
مکث کوتاهی کرد و مردد به جونگ اشاره کرد.
_و برادر جونگ هیون…میخوام موضوع مهمی رو بهت بگم اما ازت خواهش میکنم، خواهش میکنم خونسرد باشی لوهان…فهمیدی؟
لوهان تند تند سر تکون داد وملتمسانه به دکتر چشم دوخت.
دکتر کیم مضطرب اب دهنش رو فرو داد.نفسی گرفت و به زور اون جمله ی کذایی رو به زبون اورد.
_اوه سهون تصادف کرده…
……
لوهان با تمام توان میدویید.میدویید و سعی در نگه داشتن سیل اشکاش داشت…اشکایی که چندین ساعته چشماش رو پر کرده بود. نفهمید چجوری از اتاق زد بیرون…کیم جونگ هیون تمام مدت دنبالش میکرد اما لوهان متوجهش نبود…
قدم های لرزونش طول راهروهای متشنج بیمارستان رو گز میکرد.راهروهایی سرد،دلهره اور،ترسناک و نفرت انگیز…
لحظه به لحظه به دری که شماره ی مورد نظرش بالاش درج شده بود نزدیک تر میشد.قلبش بی تاب به سینش میکوبید…
دکتر گفت….بارها و بارها لوهان رو اروم کرد.گفت چیزی نیست،حالش خوبه،ضربه ی محکمی به سرش خورده،عمل سختی داشت اما خوبه…و به زودی جواب ازمایش هاش میاد و خبر قطعی رو اونموقع میدن…اما خوبه،الانم میتونه ببینتش…

ظاهرا اخرین نفری که باید متوجه حال وخیم سهون میشده لوهانه!!!
با رسیدن به اون در سفید رنگ لحظه ای نفسش گرفت…
قبول نمیکرد،هنوزم باورش نمیشد سهون اون تو، روی اون تختایه نفرت انگیز خوابیده باشه.دکتر میگفت سه تا از دنده هاش شکسته، دست و پای راستش شکسته، ترقوه اش ترک برداشت و جای جای بدنش رو کبودی رنگ زده…
لوهان تاب نداشت،توان دیدن تن زخمیش رو نداشت، توان دیدن چهره ی دردمندش رو نداشت، نمیتونست…. دستاش به هیچ وجه یاری نمیکرد دستگیره فلزی رو پایین بده.دلش نمیخواست بره داخل، احمقانه بود، اما هر لحظه منتظر بود تا از این کابوس بیدار شه…
جونگ با دیدن حالتش با ناراحتي سرش رو پایین انداخت و زیرلب گفت:
_یک ساعتی هست که بهوش اومدن،بهتره هرچه زودتر ببینیشون…
لوهان بینیش رو بالا کشید و تند تند پلک زد تا از ریزش اشکاش جلوگیری کنه.اهی کشید و با بغض زمزمه کرد:
+ا..الان میرم…
اب دهنش رو قورت داد و پلکایه نم دارش رو روی هم گذاشت و بدون ذره ای مکث دستگیره در رو پایین داد.
کسی تو اتاق نبود،شایدم لوهان نمیدید….چشماش روی پیکر بی جونی که روی تخت جا خوش کرده بود قفل بود..گچ های کذایی که بدنش رو در بر گرفته بود.کبودیایی که تنش رو نقاشی کرده بود…پلکایی که سرد روی هم فرود میومد و بی جون بهش خیره شده بود…
تمام دیوار های لوهان یکباره در هم شکسته. پلکاشو بهم فشرد و سر خورد و روی انگشتاش نشست.دستش رو محکم روی دهنش فشرد و اجازه داد سیل اشکاش روون شه.هق هقش انگار خفه نمیشد.حس میکرد یکی دستاشو گذاشته روی گلوش و محکم می فشاره…سهونش، چی به سرش اومده بود که اینجوری شکسته شده بود…
لوهان از جا کنده شد.بی تاب خودش رو تو بغل سهون انداخت و با احتیاط دستاشو دورش حلقه کرد.سرش رو به سینش میفشرد و عاجزانه اشک میریخت…از درون میسوخت و تنها به گریه اعتنا میکرد…دستای لرزونش رو میون انگشتایه زخمیش جا داد، اما با سردی دستاش یکباره یخ زد.گریش شدت گرفت، دلش میخواست خودشو به اتش بکشه…
اما در کمال ناباوری چشمایه سهون اون فروغ همیشگی رو نداشت…با دیدن لوهان گرم نمیشد،نمیدرخشید،رنگ دلواپسی نمیگرفت.تنها متعجب میشد…
چهرش از درد جمع شد،به زور دستش رو از دست لوهان بیرون کشید و با چهره ای درهم کمی هلش داد عقب.
-میشه از روم بلند شین؟
لوهان لحظه ای خشکش زد، حس کرد گوشاش اشتباه شنیده.مبهوت سرش رو بلند کرد و چشمایه اشکیش رو با صورت بی حالت سهون دوخت،به چشمایی که هیچ اثری از عاشقی درش به چشم نمیخورد…
لوهان به زور گونه هاش رو کش داد،خنده ی مصنوعی کرد و از سهون فاصله گرفت.با خودش میگفت حتما خیلی درد داره،بدنش کوفتست و حالش خوب نیست،تقصیر خودم بود ،نباید بهش فشار میاوردم…
روی صندلی چرمی کنار تخت نشست و دستای سرد مردش رو دوباره توی دستاش گرفت.
+سهونا…حا..حالت چطوره؟درد نداری؟چیزی میخوای برات بیارم؟
سهون با اخم متعجبی دست لوهان رو پس زد و نگاهی خریدانه ای به سر تا پاش انداخت.
-عذر میخوام، من شما رو میشناسم؟
لوهان حس کرد نفسش گرفت،یه لحظه انگار روح از تنش رفت و برگشت.یکباره انگار مشت محکمی تو دهنش خورد…لوهان خندید، با ناباوری خندید، با درد خندید…نمیدونست چرا گریش بند اومد….نميفهميد، حرف سهون رو نمیفهمید…نمیخواست باورش کنه…درحالی که میدونست عکس العملاش فقط یه معنی میده…
+سهونا…خواهش میکنم،بس کن!من..اص..اصلا حوصله شوخی ندارم!هیچی نمیخواد بگی،فقط بس کن!
سهون اینبار اخم کرد.با وسواس نگاهش رو از لوهان گرفت و داد زد:
-پرستار!!
پرستار سراسیمه وارد اتاق شد،اما برعکس اون دکتر کیم قدم زنان پا به اتاق گذاشت و لبخند به لب کنار تختش ایستاد.
_هی پسر،حالت چطوره؟
سهون با اخم نگاهی به دکتر انداخت و با سر به لوهان اشاره کرد.
-میشه به ایشون بگی برن بیرون؟دارن عصبیم میکنن!
لبخند از رو لبای دکتر رفت،مردمک چشماش مبهوت درحال جهش بود.مات برگشت سمت لوهان،لوهانی که به لطف دسته های فلزی تخت رو پا بود و فاصله ای با فروپاشی نداشت…
دکتر کیم اینبار اخم کرد،برگشت سمت سهون و با جدیت گفت:
_سرت داغون شده بامزه شدی،ولی میدونی که الان وقت شوخی نیست نه؟
جونگ با اشاره پرستار وارد اتاق شد.کنار دکتر ایستاد و با نگرانی گفت:
_چیشده چن؟
چن نیم نگاهی بهش انداخت و دوباره برگشت سمت سهون.
_اوه سهون، لطفا همین الان بگو که داشتی شوخی میکرد!!!
چن اینبار به لوهان چشم دوخت که عاجزانه به لب های سهون خیره بود.
اما در کمال ناباوری سهون تکذیب کرد، با بی رحمی تمام مفهموم عکس العملاش رو تو سر تک تکشون کوبید و در اخر بیخیال تکیه داد به تاج تخت…
جونگ اشفته برگشت سمت لوهان،لوهانی که انگار یخ زده بود و بی حرکت فقط به لبهای سهون خیره بود.از چهرش هیچی معلوم نبود.نفس هاش کند بود و بند انگشتاش از شدت فشار دستاش به سفیدی میزد.چهره ی بی روحی که نشون از افت فشار شدید میداد…
جونگ قدمی به سمتش برداشت و ملتمسانه بازوش رو گرفت.
_لوهان…
به ثانیه نکشید که لوهان دستش رو پس زد.قدمی عقب برداشت و چشمایه سرخش رو به چن دوخت.ذره ذره وجودش داشت درهم میشکست،خرد شدنش رو داشت به وضوح حس میکرد.اما بازم باور نمیکرد…
هیستیریک دستی به موهاش کشید و داد زد:
+چی میگه دکتر؟
چن جلو رفت و سعی کرد ارومش کنه اما داد بلند لوهان وحشت زده قدمی عقب برداشت.
+مگه نگفتی حالش خوبه؟ مگه نگفتی چیزیش نیست؟ مگه نگفتی عملش خوب بود!!!!پس چی میگه الان!!!
لوهان انگار نمیفهمید، انگار نمیشنید، مغزش ارور میداد و قلبش درد میکرد.داد میزد و جواب میخواست…میخواست بشنوه که سهون خوبه، برای اولین بار داره دروغ میگه! سخت بود، اما میخواست بشنوه، بشنوه که سهون دروغ گفته…دروغ گفته…
اما هیچکدوم از این اتفاقا نیوفتاد…سوزش سوزنی که توی دستش فرو رفت…پاهایی که دیگه تحمل وزنش رو نداشت و چشمایی که خاموش شد و لحظه ای بعد…زمین سردی که پذیرایه تن بی جونش شد…

فهمیدین اتاق سهون VIP بود دیگه؟ صندلیش چرم بود اخه??

اوکی، شوخی بی مزه ای بود، ولی لطفا نزنینم…?? من از اول فیک میدونستم اخرش اینجوری میشه? ولی این پایان داستان نیست،صبور باشید…اصن دقت کردید زود اپ کردم؟

چپتر بعد…بستگی به نظرات شما داره!??

ساعت ۶:۱۶ دقیقه صبح درحال گوش دادن اهنگ شاد ?? despacito

خیلی اهنگ قشنگیه?مخصوصا با این اتفاقی که الان افتاد میچسبه?



42
دیدگاه بگذارید

avatar
19 گفتگوها
23 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین دیدگاه
دیدگاه با بیشترین پاسخ
13 تعداد نویسندگان دیدگاه
NasifzjungishimaChanbeak آخرین ارسال کنندگان دیدگاه
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
fz
مهمان
fz

عاغاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
قسمت بعد کی آپ میشهههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه؟
مردیم از خماری

jungi
مهمان
jungi

سلام ببشید که کامنت نمیذارم خودمم کلی دلم واست تنگ شده بود ولی باور کن کنکوریم خیلی دوستت دارم میدونی که اینفینیتی از اولم یه فیک خاص برام بود از همون اول کامنتام بود میدونم دارم کم اری میکنم رتتجع به این پارتم فعلا مثه لوهان تو شوکم باورم نمیشه سهون لوهانشو فراموش کرده ممنون گلم

shima
مهمان
shima

کی قسمت جدیدو آپ میکنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
هااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااان؟

Chanbeak
مهمان
Chanbeak

اونییییییییی محض رضای خدا آپ کن من دارم میمیرم -_-
لولو چه میشه؟چانبک چه میکنن؟؟

Shd.sfr
مهمان
Shd.sfr

یه سواو
بکشمت ؟??
دوس دای
ری چطوری بکشمت ؟??
با تفنگ
یا دارت بزنم
عررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررر?????