75 👁 بازدید

FANFICTION INFINITY-chapter 44

و بالاخره…دعوا خاتمه یافت? و زندگیشون از این رو به اون رو شد…

فقط نزنین…خیلی پارت هیجان انگیزیه? من کریسهو رو که میخوندم ایندفعه بستنی میخوردم?

-بفرمایید؟
چانیول با دهن پر جواب ایفون رو داد و متعجب به چهره ی مرد خشن روی صفحه چشم دوخت.
_پارک چان یول؟ یه بسته دارین…
چانیول مکث کوتاهی کرد و بی حوصله جواب داد:
-اومدم…
زیرلب غرغری کرد و بی رغبت قدم های سنگینش رو به سمت در ویلا برداشت.
-یکی نیس بگه این نگهبان کدوم گوریه!!
با باز کردن در ناگهان جسم بی جون بکهیون پرت شد تو بغلش…چانیول خشکش زد، مبهوت به پسری که عاجزانه تیشرتش رو میفشرد خیره شد..پلک نمیزد..
تا به خودش اومد صدایه جیغ لاستیک های ون روبه روش بود که رفت و ردش رو به جا گذاشت…
چانیول محکم بکهیون رو کنار زد و به سرعت دنبال ون دویید، اما طولی نکشید که ون با اختلاف زیادی از دیدش محو شد.نفس نفس زنان ایستاد.عقب گرد کرد و با نگرانی خودشو به بکهیونی رسوند که لرزون کنار در جمع شده بود.شونه هاشو تو دستاش گرفت و با نگرانی پرسید:
-بک….بکهیون!!!!!
بکهیون لرزون سرش رو بلند کرد.مردمک چشماش میرقصید…رنگ پریدگی پوستش چانیول رو به وحشت مینداخت…
-بکهیون!! چه…چه اتفاقی افتاده…حالت خوبه؟
بکهیون دستای سردش رو روی دستاش چانیول گذاشت.دستاش رو از رو شونش پایین اورد و با صدای زیری گفت:
+جون..میون..
چانیول کم کم داشت میترسید.
-جون میون چی بک!!!؟؟؟
بکهیون اب دهنش رو فرو داد و به زور گفت:
+کریس…گیرش افتاده!
…….
ساعت از ۱۲ شب گذشته بود…
لوهان بازیگوشانه روی کاپوت پورش قرمز رنگش نشسته بود و سهون هم کنارش تکیه داده بود به سپر.
لیوان بابل تیش رو توی دستش چرخوند و خیره به اب روون زیر پل لب زد:
+با امروز شد یه ماه…
سهون سرش رو چرخوند سمت لوهان.لبخندی زد و تصحیح کرد:
-با امروز شده یک سال و دو هفته!
لوهان یه تار ابروشو بالا انداخت و با تعجب بهش چشم دوخت.
سهون تکیش رو از کاپوت گرفت و برگشت سمت لوهان.خم شد و ساق دستاشو تو طرفش گذاشت و با لبخند جذابی متکبرانه گفت:
-یک سال و ۱۴ روز از اولین دیدارمون میگذره…اولین باری که نگاهم تو چشمایه عسلیت گره خورد.پسر شر و شیطونی که داشت صبحونم رو میخورد و ازم تعریف میکرد و برای عروسی کریس برنامه میریخت!!!!
لوهان قهقه ای زد، دستاشو رو گونه های سهون گذاشت و جلو کشیدش.بوسه ی محکمی به لباش زد و با لبخند دلبرانه ای گفت:
+ولی یک ماهه که از رسمی شدن عشقمون میگذره،روزی که هر دومون قبول کردین که متعلق به همیم…
سهون عاشقانه به چشماش زل زد.انگشتاشو تو انگشتایه ظریف لوهان قفل کرد و دستاشونو رو قلبش گذاشت.
-هر ثانیه که میگذره بیشتر از خودم متنفر میشم که چرا اینقدر دیر به دستت اوردم!
لوهان خنده ی شیطنت امیزی کرد و همونجور که دستش رو سینه ی سهون بود هلش داد عقب.لیوان بابل تی رو کنارش گذاشت و از رو کاپوت ماشین پایین پرید و همونطور که عقب عقب میرفت بلند گفت:
+بهتره تو مکان عمومی یکم رعایت کنیم جناب اوه،اگه دوباره یکی ازمون عکس بگیره من مسئولیت قبول نمیکنم!!
سهون قهقه ای زد و به سمتش قدم برداشت.
-بزار هر کی دلش میخواد بگیره،فک میکنی دیگه برام اهمیتی داره؟وقتی دنیام تو شدی و بی شک این یه واقعیته…دیگه چرا باید بترسم،اون مال قدیم بود…الان دیگه دلم میخواد همه ی جهان بدوننش…
لوهان عقب عقب میرفت و سهون درحالی که دستاشو تو جیب شلوارش فرو برده بود فاصلشونو پر میکرد.
+پیشرفت کردی اوه سهون…من اون موقعی که ازت خواستگاری کردم توقع داشتم از فرداش رو ویلچر بشینم!
سهون دوباره قهقه زد.سرعت قدم هاش رو بیشتر کرد و با چند قدم بلند خودشو به لوهان رسوند و محکم بغلش کرد.
-قبلا گفتم الانم میگم، اگه خیلی علاقه مندی زحمتش برای من فقط چند دقیقست!!
دستاشو زیر زانو و گردن لوهان سر داد و با یه حرکت روی دستاش بلندش کرد.لوهان خیلی راحت دستاشو دور گردنش انداخت.
+حتی درد کشیدن از توهم لذت بخشه…
سهون تمام مدت با لبخند به دستبند دور مچ لوهان خیره شده بود.دستبند ظریف طلائه سفید که نماد بی نهایت رو طرح زده بود…
-هر وقت یادم میوفته که وقتی برای من این دستبند رو خریدی برای خودت هم جفتش رو خریده بودی، واقعا با خودم میگم تو دیگه چه جور موجودی هستی! زرنگیت تحسین برانگیزه!بدون اینکه خودم بفهمم دستبند کاپلی میندازی دستم!
لوهان سرش رو به شونه سهون تکیه داد و بچگانه گفت:
+تو جایه من نبودی که بفهمی چقدر سخت بود.من واقعا هیچ شانسی در برابرت نداشتم.تنها دلخوشیم این بود که حداقل یه هدیه از من داشته باشی…یه هدیه که خودم هم جفتش رو داشته باشم تا با هر بار دیدنش یاد تو بیوفتم…نمیدونستم تو خودت تو کف منی!
سهون اخم جذابی کرد و پیشونیش رو به پیشونی لوهان چسبوند.
-تو واقعا خیلی نترسی!مطمئن باش اگه دوست نداشتم حتما یه بلایی سرت میاورد!!!!
لوهان خنده کرد و بی حرف زل زد به دستبند ظریف دور مچ سهون که علامت بی نهایت درست وسطش خودنمایی میکرد.
+دوستت دارم سهون!
سهون لبهاش رو به لبهای جسم شیشه ای تو بغلش رسوند و بوسه ی نرمی به لبهاش زد.
-منم دوستت دارم…حتی خیلی بیشتر از اون علامت بی نهایت!
لوهان رو دوباره رو کاپوت نشوند و اینبار خودش هم کنارش نشست.
لوهان سرش رو روی شونه ی سهون گذاشت و با کنجکاوی پرسید:
+سهون…تو چطور بعد پخش شدن اون شایعه یه مدت به بیرون اومدن من گیر میدادی و بعد یه مدت خیلی راحت باهام بیرون میرفتی؟
سهون بی تفاوت شونه ای بالا انداخت.
-اون اولا واقعا از دستت عصبانی بود،حوصله دردسرات رو نداشتم…اما بعد یه مدت که شایعه رو تایید کردم،دیدم نسبت به با تو بودن همچین بی میل هم نیستم..دوست داشتم مردم تورو کنار من ببینن،کنار هم قدم بزنیم و باهم وقت بگذرونیم…ناخداگاه علاقم به شناختت بیشتر شد..نمیدونم چجوری، همه چی یدفعه ای شروع شد…
لوهان سری به نشونه تایید تکون داد.مکث کوتاه کرد و بعد از دقایقی سکوت با تردید گفت:
+سهونا…میتونم چندتا سوال شخصی بپرسم؟
سهون اروم سرشو تکون داد و نگاهشو به اسمون پر ستاره بالا سرش دوخت.
+تو،چجوری میخوای وصیت نامه مادرت رو پیدا کنی؟
سهون اهی کشید.سرش رو پایین انداخت و مشغول بازی با انگشتاش شد.
-نمیدونم…واقعا نمیدونم…
لوهان با لبخند گرمی شونش رو فشرد.
+خوب حالا اگه پیداش کنی…باهاش چیکار میکنی؟
سهون لبش رو تر کرد و نگاهشو سمت لوهان سوق داد.
-من وصیت نامه رو نخوندم، چیزیم از حرفایه وکیل یادم نمیاد.نمیدونم دقیقا چیا متعلق به منه و چیا ماله جانگ ریو.ولی هدف اصلیم…زمین زدن جانگ ریو و نجات شرکته.وصیت نامه رو که پس بگیرم،دیگه بهونه ای نداره برای شرکت نداره…راحت از سر راه برش میدارم…ولی…قبلش میخوام بدونم جدا از کینه ای که به من داره،چی تو اون شرکت کوفتیه که در به در دنبالشه…
+فک میکنی چیزی اونو حریص کرده؟
سهون سری به علامت منفی تکون داد.
-نمیدونم،ولی هرچی هست مطمئنن باید جالب باشه!
سهون لبخند کوچیکی زد و لوهان رو تو بغلش کشید.
+بهش فک نکن…به زودی حلش میکنم!
لوهان سری به نشونه تایید تکون داد و سرشو به سینه سهون فشرد.
دقایقی سکوت حاکم شد.لوهان برای رهایی از اون فضایه سنگین سعی کرد سهونو از فکر بیرون بیاره..
+اگه یکی از کارمندات الان ببینتت چیکار میکنی؟
سهون دوباره خنده ای کرد و لوهان رو بیشتر به خودش فشردش…
-زل میزنم تو چشماش تا خودش خجالت بکشه بره!
لوهان لبهاش رو بهش فشرد و بچگانه به سهون زل زد.
+تو یه مدیر بی نظیری!
سهون متکبرانه ابرویی بالا انداخت.
+سهون…
سهون بی حرف بهش چشم دوخت.لوهان لبش رو تر کرد و با تردید گفت:
-تا حالا شده از نقشه ای که خودت طرح میزنی متنفر باشی؟
سهون یه تار ابروشو بالا انداخت و متعجب بهش خیره شد.
-متنفر باشم؟مسلما ادم یه طرح میزنه که با عشق خطاشو رسم کنه…اونجوری که دیگه نقشه نمیشه!
لوهان پوکر گفت:
+ولی من الان از نقشه ای که خودم کشیدم متنفرم!!!
سهون با تعجب، کمی لوهان رو از خودش فاصله داد.
-گیجم میکنی…
+من از خونمون متنفرم!!!!!!!

چشمای سهون گرد شد.مردمک چشماش دو دو میزد.مکث کوتاهی کرد و زیرلب گفت:
-دوسش نداری؟خوب…میگفتی همون روز اول بهم…میرفتیم هر خونه ای که تو…
+بحث این نیست سهون…
سهون هاج و واج به لبهای لوهان خیره شد.
لوهان نفس عمیقی کشید و لبشو گزید.
+اون عمارت، واقعا بینظیره سهون…هرچی بگم کم گفتم، بدون هیچ کم و کاستی، بی نقص…اما ما دو نفریم…
سرش رو پایین انداخت و با خجالت گفت:
+نه من خانواده ای دارم که بتونه اتاقایه اون عمارت شاهنشاهی رو پر کنه و…نه تو…برای من زیادی بزرگه…من همون اولم گفتم نمیتونم قبولش کنم…الانم میگم…جدا از اون…
سرش رو بلند کرد و خیره شد به چشمایه تیره سهون، چشمایی که حالا عجیب گرم بنظر میرسید…
+هر بار که تو میای تا بخوام از اتاقمون برسم پایین باید نزدیک صدها پله رو طی کنم،از چهارتا سالن بگذرم و اب نمای بزرگ جلوی ورودی رو دور بزنم.شاید تو بهم بخندی،ولی برای من…خیلی سخته که تو بعد چند ساعت بیای خونه و من باید اینهمه مسافت رو طی کنم تا بهت برسم.برام سخته که جلوی اون همه خدمتکار بتونم خودمو کنترل کنم و جلو نکشمت،نبوسمت و بغلت نکنم تا برسیم اتاق…تو اشپز خونه نمیتونم برم و نمیزارن خودم برات چیزی درست کنم.از بزرگی اونجا و میون اون همه ادم نا اشنا میترسم.از اون باغ بزرگ و درختایه سر به فلک کشیدش شبها وحشت میکنم…نمیتونم لباس راحت بپوشم و باید جلوی اون همه ادم رو بگیرم که جلوم تعظیم نکنن و معذبم نکنن…
لوهان از رو کاپوت ماشین پایین پرید.روبه روی سهون ایستاد و با ناراحتی گفت:
+من این همه ثروت و شکوه و جلال رو نمیخوام…ماشین مدل بالا نمیخوام،یه اتاق لباس مارک نمیخوام، استخر شخصی نمیخوام،باغ مجلل نمیخوام، غذاهایه شاهانه نمیخوام…من هیچکدوم از اینا رو نمیخوام.. فقط یه چیز ازت میخوام…
لبش رو گزید و ملتمسانه گفت:
+میشه برگردیم به من همون زندگی قبلی؟یه خونه ساده و جمع و جور،لباسایه ساده،غذاهایه ساده…بدون استخر و باغ و این ماشین لعنتی که هر لحظه میترسم که بکوبمش تو دیوار!
و به پورش جلوی پاش با نفرتچشم دوخت.
+اون جگوار ساده ی تورو به این غول زشت ترجیح میدم.غذا پختنو به اون خدمتکارایه عفریته با اون دستپختهای افتضاحشون ترجیح میدم…سرکار رفتنو به دور زدن توی باغ ترجیح میدم…زود رسیدن به تورو به داشتن اون قصر ترجیح میدم….
سهون با لذت به لوهان خیره شده بود…هر کلمه ای که از بین اون لبهای وسوسه انگیزش خارج میشد،سهون رو وادار به افتخار به خودش میکرد،افتخار به انتخاب بینظیرش…
لب پایینش رو تو دهنش کشید و سرش رو عقب داد.انگشت وسط و اشارشو بهم چسبوند و به سمت لوهان گرفت و اشاره کرد بیاد نزدیک تر…
لوهان لبش رو گزید و با دلهره مقابل سهون ایستاد.
سهون اروم از رو کاپوت پایین اومد.سرش رو خم کرد و با چشمایه خمار نگاه جذابش رو به چشمایه نگران لوهان دوخت.
با یه حرکت جاهاشون رو عوض کرد و هلش داد رو کاپوت ماشین.با دراز کشیدن لوهان رو کاپوت ماشین دستاشو کنار سرش کوبید و حریصانه لبهاش رو به دندون کشید.لوهان چند ثانیه شکه به چشمایه بسته سهون نگاه کرد.با لبخند محوی متقابلن چشماشو بست و جواب بوسه های اتشین سهون رو داد.یقه ی لباسش رو جلو کشید و پاهاشو دور کمرش حلقه کرد…
سهون زبونش رو رو لبهای ورم کرده لوهان کشید و کمی ازش فاصله گرفت.
-نمیدونستم اذیت میشی،فک میکردم خوشحالی…متاسفم که اذیتت کردم…
لوهان سری به نشونه منفی تکون داد و با اخم کمرنگی گفت:
+این حرفا رو نزن،من همین الانشم نمیتونم جواب اینهمه محبتت رو بدم…فقط میتونم عاشقانه دوستت داشته باشم…
سهون لبخندی زد و دستشو دور کمر لوهان حلقه کرد و نشوندش رو کاپوت.
-همین زندگی منو زیر و رو میکنه…فردا میریم…هر چی که تو بگی…
لوهان چشماش پر شد.لبخند بزرگی زد و بوسه ی عاشقانه ای رو لبهای سهون گذاشت…
+دوستت دارم سهون…خیلی…تو واقعا…واقعا..
قطره اشک لجوجی روی گونش چکید.
+فوق العاده ای…
سهون جفت چشماش رو بوسید،اشکاش رو پاک کرد و با لبخند مهربونی گفت:
-من با تو کامل میشم، پس فقط من نیستم…ما فوق العاده ایم…
لوهان لبخند پهنی زد و اغازگر بوسه ی عاشقانه ای شد…
…….
چمدون کوچیکش رو پشت سرش میکشید، چمدونی که تنها چند دست لباس تشکیل دهندش بود.اما جدا از سنگینی اون، کوله بار خاطراتش رو به دوش میکشید.لحظات شاد زندگی کنار کسی که هنوزم عاشقانه میپرستیدش، کسی که زندگیش بود…و الان دیگه نیست…
برای اخرین بار به عقب برگشت.بکهیون دستاشو محکم روی دهنش میفشرد تا جلوی بلند شدن هق هقش رو بگیره،به پهنایه صورت اشک میریخت و برای رفتن بهترین دوستش گریه میکرد.چانیول با چهره ای محزون تنها با نگاهش بدرقش میکرد…
لبخند قشنگی به روشون پاشید.لبخندی خالصانه و از ته دل،لبخندی که تنها گوشه ای از کمک هایی که بهش کردن رو هم پر نمیکرد…
دستایه لرزونش رو بلند کرد و به نشونه خدافظی تکون داد.
بکهیون نتونست و دووم بیاره، دویید و با اخرین توانش خودشو پرت کرد تو بغل سوهو.سوهویی که هیچی ازش نمونده بود،یه مرده متحرک که فقط اسم زنده بودن رو یدک میکشید…
هق هقی کرد و با صدایه گرفته ای لب زد:
_اینجا نشد…نشد که زندگی که ارزوشو داشتی بسازی…امیدوارم اونجا زندگی عالی رو شروع کنی،از نو و …بدون تصور شخصی به اسم وو یی فان…
سوهو لبش رو گزید تا بغض عمیقش رو فرو بده.بکهیون رو از خودش فاصله داد و اشکاشو پاک کرد…
+من نتونستم، ولی امیدوارم تو ارزوهاتو حقیقی کنی…
بکهیون خوب میفهمید منظورش چیه.لبخند تلخی زد و عقب رفت.
+شاید یه روزی برگردم،اون روزی که دوباره اسم جون میون برازندم باشه…
خنده تلخی کرد و عقب عقب رفت.
+قبلا تشکرامو کردم، ولی بازم ممنون…بابت همه چی…شاید یه مدت ازم خبر نداشته باشین،ولی بدونین حالم خوبه…طول میکشه…اما خوب میشم…سعی میکنم..
بکهیون لبهاشو بهم فشرد.اشکاش بی محابا پایین میومد.چانیول با ناراحتی پشت سرش ایستاد و دستاشو رو شونه های بک گذاشت.
“مسافران پرواز ۶۴۵ به مقصد المان هم اکنون به سالن ترانزیت مراجعه نمایید.”
سوهو برای اخرین بار با لبخند گرمی نظارشون کرد.دستی به نشونه خداحافظی تکون داد و برای همیشه عقب گرد کرد.پشتشو به تمام خاطراتشون کرد و با یه پرش برای همیشه از خاک سانتاباربارا رفت…
……
کریس چمدون کوچیکش رو پشت سرش میکشید،با قدم های نا متعادل به سمت واحدش میرفت.این سفر سه روزش به میامی تمام محاسبات و برنامه هاش رو بهم ریخته بود.تمدید قرارداد مهمی داشت و چانیول هم حسابی باهاش لج کرده بود و نمیرفت.پس مجبور شد تمام کار و زندگیشو ول کنه و خودش بره…
با رسیدن به چند متری واحدش لحظه ای خشکش زد.نگاه ناباورش قفل جای خالی پیکری بود.بادیگاردش کجاست؟
چمدونش رو ول کرد و هراسون دویید سمت در.با دیدن تصویر روبه روش ساختمون دور سرش چرخید.دستشو به دیوار گرفت تا از افتادنش جلوگیری کنه.قفل شکسته بود…
جرعت نمیکرد درو باز کنه، لرزش پاهاش رو به خوبی حس میکرد.با ناتوانی انگشتایه یخ زدش رو دراز کرد و درو اروم هلداد.خونه توی تاریکی شب فرو رفته بود.گلوش خشک شده بود.توان چرخوندن زبونش رو نداشت.هر قدمی که به جلو برمیداشت ترس و دلهره درونش برای در بر گرفتن بدنش پیشروی میکرد…
-جون..میون…
هیچ صدایی بلند نشد.سکوت محض…
-سوهو…
باز هم سکوت…
لرزون چراغ ها رو روشن کرد.نور تیز لامپ های سفید چشمش رو زد.اهمیتی نداد و دویید سمت اتاق خوابشون.
هیچی نبود،خالی از هر گونه نشونه.نبودش..سوهوش نبود…تنها ورق سفیدی که تا خورده روی تخت رها شده بود….
کریس جرعت جلو رفتن نداشت، حس میکرد الانه که بیوفته…پاهاش رو روی زمین کشید.جلو رفت و لرزون کاغذ رو چنگ زد.ورقه ی سفیدی که حکم مرگش رو زده بود…
“شاید وقتی این نامه رو میخونی، من دیگه نباشم..حتما همینطوره…من برای امشب که تو رفتی درست چند ساعت بعدش بلیط دارم…میخواستم هرچه زودتر برم، خلاص شم…شاید این راهش نبود،حقمون نبود اینجوری تموم شه.ولی دیگه راهی برای رفتن نبود،حداقل اگرم بود بدن من دیگه توان نداشت.زیر دستت یه جای سالم تو بدنم نمونده بود..هنوزم تمام بدنم درد میکنه.ولی خوب..بگذریم،اینا مهم نیست…مهم قلبیه که دیگه مثل روز اولش نمیشه.میدونم بعد تو خوب نمیشم،ولی هنوزم هدف های زیادی برای ادامه زندگیم دارم…از یادم نمیری ولی برام الگو میشی…اینکه دیگه مثل یه بزدل نباشم…مردی باشم که بقیه زیر دستم باشن نه من زیر تن اونا، درست مثل تو…دارم میرم که از نو شروع کنم،از اوله اول…یه زندگی جدید،عالی و بی نقص..بدون تو…هیچوقت فکر نمیکردن دل کندن ازت اینقدر سخت باشه.ولی همین الانش هم من یه ادمیم که دیگه غروری نداره.کتکم زدی،قلبمو زیر پات مچاله کردی…ولی من بازم دوستت داشتم،تا قبل از دیشب…قبل از دیشب که بهم گفتی فقط بدرد همخوابی میخورم،سودم همینه…فهمیدم که از اولم اشتباه کردم، درست فکر میکردم..تو از ته قلبت دوستم نداشتی…دیگه مثل اون لحظه اول که با خوردن قهوه ی تلخم نگاهم تا بهت گره میخورد مزش شیرین میشد نبود…دیگه نبود!من رفتم،برای همیشه…و دیگم بر نمیگردم،این قلب دیگه جایی برای تو نداره…دیگه نمیخوام ببینمت…هیچ وقت!
کریس دیگه رو پا بند نبود.تمام بدنش میلرزید،یه لرزش هیستریک…لرزشی که تا مغز استخونش نفوذ کرد و راحت از پا درش اورد.گلوش میسوخت، مغزش ارور میداد…
-جون میون…!!!!
کریس تمام خونه رو زیر و رو کرد.جای جایش رو نزدیک صدبار گشت،ولی تنها چیزی که نصیبش شد بوی عطر تنش بود که روی ملافه های تخت نشسته بود.
کریس دیگه نگشت،تلاشی نکرد دنبالش بره…نخواست پیداش کنه…
اروم روی تخت نشست.سرشو تو دستاش گرفت و لحظه ای بعد صدایه هق هق های مردونش دیوارایه خونه رو خش انداخت…

نصف خواننده های فیکم همین الان پرید!?? ولی خوب…زود قضاوت نکنید!

من تیکه ی هونهانش یاد شهرزاد و فرهاد می افتادم که راه میرفتن و شعر میخوندن، اگه بدونین چقد بدم میومد از دیالوگایه عاشقانه ای که مجبور بودم بنویسم?



20
دیدگاه بگذارید

avatar
10 گفتگوها
10 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین دیدگاه
دیدگاه با بیشترین پاسخ
9 تعداد نویسندگان دیدگاه
NasiR.sChanbeak ???Shahrzad yeolBaekla آخرین ارسال کنندگان دیدگاه
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
R.s
مهمان

هونهان رو ابکیش نکن
زیادی عشقولکین حسادت من برمی انگیزه
یکم بزن و بکش بنداز توش???…

R.s
مهمان

حالا بخور کریس…
اخیششششش دلم خنک شد
از سهون باید یاد گرفت
واس لوهان کاخ ساخته میگه نمیخوام اونم میگه باشه عشقم
یاد بگیر کریس
همش دعوا…..گر خواهی عزیز شوی یا بمیری یا دور شوی

Chanbeak ???
مهمان
Chanbeak ???

سلااااااام واییییییییییییی اونییییییییی کارت محشرررررررره محشرررررررر اصلا لال شدم توانی برای گفتن ندارم من دیروز این فیک رو پیدا کردم و یه بند نشستم و دارم میخونمش و واقعا عاشقش شدم قلمت عالیه احساساتش عالیه و مدلی که واسه داستان انتخاب کردی بی نظیره لوهان واقعا شخصیتش عالیه من که عاشقش شدم همه جا لوهان یه پسرمظلوم و خجالتی و کیوته ولی اینجا لامصب بد داش مشتیه من که دیوونه اخلاق فرهنگی ورزشیش شدم اصلا تیکه دعواهاش با سهون و تیکه هایی که به کریس مینداخت نابودم کرد فکر کنم لبم به طور کامل جر خورده از بس که تلاش… ادامه »

Shahrzad yeol
مهمان
Shahrzad yeol

عخییییی هونهاااان?????
و همچنان کریسهو بدبختتتتت???
مرسی عزیزممم

Baekla
مهمان
Baekla

سلام? خیلی خیلی این قسمتو دوست داشتم? هم از اولاش که با چانبک و هونهانه عاشق شروع شد وهم رفتن سوهو، واقعا سوهو عاقلی کرد از پیش کریس رفت ؛کریس به نظر من یه مریض که باید مداوا بشه از هر جهتی به این موضوع نگاه میکنم نمیتونم اون رفتار های روان پريش شو درک کنم?? آمم شهرزادو فرهادو نمیدونم کینو ماجراشون چی بوده ولی در طول خوندن حرفای لوهان فقط از این حرص خوردم که لوهان چقدر خرج اضافی رو دست سهون گذاشت آخه یکی نیست بهش بگه مگه مریضی قبل از اینکه فکر کنی چنین نقشه ای رو… ادامه »