70 👁 بازدید

FANFICTION INFINITY-chapter 43

نیمه شبتون بخیر? اینم اپ شبانه، یه چپتر سرنوشت ساز??

فقط نزنینم??

کی باورش میشه من اینو ۱۶ روز پیش نوشتم؟?اینو جلو جلو نوشته بودم بعد پارتایه قبلشو ننوشته بودم??

 

پشت دیوار پارکینگ رستوران ایستاده بود.تکیه زده بود به دیوار پشت سرش و نگاهش قفل صفحه گوشیش بود که مستقیم به دوربین مداربسته های اطراف رستوران وصل بود.اما اطراف رو نمیدید، فقط یکی از مربع های روی صفحه رو کاوش میکرد.مربعی که درش پسر ریز نقشی ساکت نشسته بود و سرش تو منوی دستش بود.شاید برای این حرف زیادی پررو بود، ولی بازم با فکر کردن به پسری که تو چند متریش قرار داشت قلبش به لرزه می افتاد.
توی افکار عاشقانش غرق بود که با شنیدن صدای پای فرد مورد نظرش پوزخندی زد و گوشی رو پایین اورد. اسکارفش رو تا زیر چشماش بالا کشید.
با نزدیک شدن صدایه پاش تا چند قدمیش با یه نیم چرخ خیلی راحت روبه روش قرار گرفت و سینه به سینش ایستاد.
چشمایه عسلیشو باریک کرد و مستقیم زل زد به چشمایه پسر بیخیال مقابلش.
بکهیون بدون هیچ عکس العملی اب نبات چوبیش رو تو دهنش چرخوند و بی تفاوت قدمی به عقب برداشت و سرش رو کج کرد.
_ببین داداش من خودم ختم روزگارم!از توام هفت خط ترم، هر خلافیم بگی کردم! منتها دیگه دوره اش گذشت و دمده شد ازش کشیدم بیرون!پول مولم ندارم خودم نیازمند تر از توام بی برو بیرون وقت مارو نگیر.ولی داداش نکن این کارو زورگیری راهش نیس!حالا میخوای بگیریم تیپتو عوض کن این تیپ شخصیتیا بهت نمیاد ادم حسابیا رو میبری زیر سوال!درست نیس خو…
کریس بی حرف پوزخند صدا داری زد.
بکهیون اب نبات چوبیش رو از دهنش بیرون اورد و عاقل اندرسفی گفت:
_میخندی؟ اره خوب بایدم جالب باشه یکی بدبخت تر از خودت میبینی! منتها من وقت ندارم تو شادیت شریک بشم رفیقم منتظره باید از حضورت مرخص بشم.توام اگه خبرت میخوای زور گیری کنه برو دنبال کسی که از خودت بدتر نباشه! معلومه تازه کاریا خو نکن پلیس میگیرتت ننه بابات فردا باید بیان با هزار خواهش و التماس ازادت کنن! احترام موی سفیده اونا رو نگه دار حداقل! عع…
راهشو کج کرد از کنارش بگذره که لحظه ای از حرکت ایستاد،یهو عقب عقبی اومد و روبه روی کریس ایستاد.
دستی به چتریاش کشید و نیشخندی زد:
_میدونی چیه،خیلی تلاش کردی کول باشی.ولی من امکان نداره اون نگاهو یادم بره…
اسکارف کریس رو پایین کشید و با تمسخر ادامه داد:
_چشمایه قشنگی داری کریس وو!
کریس هم متقابلا نیشخندی زد و اسکارف رو از دور گردنش باز کرد که همزمان شد با قرار گرفتن چهار نفر از افرادش پشت سرش.
-خوبه که جفتمون خوب همو میشناسیم بیون بک هیون!
بکهیون بی توجه بهش گردن کشید و به پشت سر کریس نگاه کرد و با دیدن افراد درشت هیکل کریس با کت و شلوار مشکی و ظاهری اراسته دستاشو بالا برد و سوت بلندی زد.
_اتک میزنی کریس؟ چه خبره باو؟ میگفتی بچه های ختو وردارم بیارم دس خالی نمیشه که!
اسکارف کریس رو از دستش کشید و دور گردنش بست.رو پنجه پاش بلند شد و از رو شونه ی کریس رو به افرادش گفت:
_چه خفن! گانگسترین شما؟ عملیات دارین واقعا یا دوربین مخفیه؟یه سوال…الان مثلا فک میکنین خیلی باحالین؟ لابد یهو حمله ور میشین یه دستمال سفید میزارین رو دهنم بیهوشم میکنن و بعدم گروگان میگیرنم تا ازم پول بگیرین؟
رو کرد سمت کریس و ادامه داد:
_ول کن کریس! گفتم که من از توام بدبخت ترم قید مارو بزن برو دنبال کار و زندگیت!
-نترس پسر…هنوز اونقدر بیچاره نشدم که بیوفتم دنبال ادم بدبختی مثل تو، با تو یکی کاری نداریم.اما…
نیشخندی زد و با لذت گفت:
-یه نفر هست که ظاهرا بدجور منتظره…
بکهیون خنده ای کرد و یکی زد تخت سینش.
_جون تو بزن کنار باهم بریم،اخه کی منتظره تو میمونه؟من الان چند ماهه میشناسمت هیچی جز بدبختی نصیبم نشده!شاید جذاب باشی ولی وقتی واسه کسی که دوسش داری هیچ جذابیتی نداری فک میکنی ارزش داره؟
کریس دستاشو تو جیب جینش فرو کرد و کمی خم شد سمت بکهیون.
-برای اونم دارم…کسی که دوسش دارم نمیتونه بیخیال من شه، برای خودش اینجوری بهتره…مطمئنم هنوزم دوسم داره، با همه ی این اتفاقایی که بینمون افتاده.توعم بهتره پاپیچم نشی، همینجا بهت اخطار میدم…بکش کنار…من ادم صبوری نیستم…
بکهیون اینبار جدی شد.پوزخند تمسخر امیزی زد و دست به کمر جلو رفت و سینه به سینه کریس ایستاد.
_ببین منو…واسه هر کی ادم حسابی هستی و قلدری میکنی، برا من قوطی ابمیوه کف خیابونی که بهش لگد میزنم و به هر طرفی که دلم بخواد پرتش میکنم…همون قدر کثیف و بی ارزش…ادم اشغالی که به خودش اجازه میده دست رو عشقش بلند کنه…رو همجنسش که به خاطرش قید همه چی رو زد…کسی که هر بلایی سرش اوردی باهات ساخت و عاشقانه پرستیدت… ولی تو چیکار کردی؟تا دیدی چمدونش رو بست و زنگ زد به دوستش….
فوتی تو هوا کرد و انگشتشو تو هوا تکون داد.
_گرفتیش به باد مشت و لگد…جوری که یه جای سالم تو تنش نمونده بود! یه هفته تو خونه زندانیش کردی بدون اهمیت بهش!چهره ی رنگ پریدش هنوزم جلوی چشممه کریس، وحشت اون ثانیم رو هنوزم حس میکنم.میخوام بدونم…اگه منو و چانیول بیخیال همه چی نمیشدیمو درو نشکسته بودیم، تا کی تو همین وضعیت بود؟تا وقتی بمیره؟
کریس حس کرد خون به مغزش نمیرسه.یه لحظه انگار مشت محکمی تو دهنش خورد.حرفایه بکهیون زیادی منطقی بود و این برای ادم مغروری مثل کریس که حاضر نبود واقعیت رو قبول کنه زیادی سنگین بود.به شدت یقه ی بکهیون رو چنگ زد و با عصبانیت کوبوندش به دیوار کناریش.
-حالا تو ببین منو..وقتی زورت به طرف مقابلت نمیرسه واینستا براش ادعایه منطقی بودن کن…تو چی میدونی هان؟ دقیقا چی میدونی؟
بکهیون به دست کریس چنگ زد و سعی کرد راه نفسش رو ازاد کنه اما کریس فشار دستاشو بیشتر کرد.
-من عاشقشم…خیلی بیشتر از گنجایش اون مغز پوکت! تو نمیتونی درکش کنی،نمیتونی بفهمیش…چون هنوز حسش نکردی…میدونی دلواپسی چیه؟نگرانی،غیرت،دلهره، بلدی اینا رو درک کنی؟نه،نمیتونی…چون هنوز عاشق نشدی…پس وانستا درس زندگی به من بده…بدستش میارم، شده تک تکتون رو از سر راهم بردارم بدستش میارم…فرقیم نداره تو و اون چانیول احمق جلوم باشین یا هرکس دیگه! وقتی یه چیزی جز داراییه منه،ماله منه! پس حق نداره ماله کسه دیگه ای باشه…
کریس داد میزد و بکهیون رو بیشتر به دیوار پشت سرش میفشرد.
بکهیون حس میکرد داره خفه میشه.صداش در نمیومد.لبایه خشک شدش رو تکون میداد و سعی میکرد حرف بزنه اما صدایی از گلوش بلند نمیشد. ملتمسانه چشمایه براقش رو به چشمایه قرمز از خشم کریس دوخت و با دستایه بی جونش به دستاش چنگ زد.
کریس نیشخندی بهش زد و با نگاه تاسف باری به شدت کوبوندش به دیوار پشت سرش و ولش کرد.
بکهیون با چشمایه اشکی دستشو به گلوش گرفت و نفس بلندی کشید.بلند نفس نفس میزد و با ولع اکسیژن رو وارد ریه هاش میکرد اما سیر نمیشد.چشماش سیاهی میرفت.فشار دستاشو رو گلوش بیشتر کرد و بی جون خودشو رو زمین ول کرد.جای انگشتایه کریس رو گردنش میسوخت.
کریس نیم نگاه سردی بهش انداخت و بدون هیچ احساسی خطاب به افرادش گفت:
-ببرید تحویلش بدین به صاحابش…پارک چان یول!
نگاهشو از بک گرفت و بدون تعمل به سمت ورودی رستوران راه افتاد.دستی به لباسش کشید و خودش رو مرتب کرد.
بازدمش رو محکم بیرون داد و چشماشو بهم فشرد.دلهره داشت، اما بیشتر از اون نگران بود، نگران اینکه دیگه هیچوقت نتونه دوباره ببینتش، باهاش حرف بزنه و به اغوش بکشتش.میدونست مقصر خودشه، اما نمیتونست تسلیم بشه.
نمیخواست کاری کنه…فقط میخواست باهاش حرف بزنه…
نفسی گرفت و با قدم های محکم به سمت میز گوشه محوطه راه افتاد.رستوران مجلل و اسپرتی که درون محوطه سرسبز و خوش اب و هوایی قرار داشت و با نور شمع های بزرگ و چراغ های گوی مانندی روشن شده بود…
دستشو تو جیب شلوارش فرو کرد و بی حرف پشت میز دونفره ی گرد روبه روی سوهویی که سرش هنوز تو منو بود نشست.
سوهو بدون پایین اوردن منو خطاب به بکهیون گفت:
+چقدر دیر کردی بک!یه گوشی اوردن که اینقدر طول…
با پایین اوردن منو و پدیدار شدن چهره ی کریس تو مردمک چشماش حرف تو دهنش ماسید.به شدت جا خورد،یکباره ترس به وجودش سرازیر شد، اما خمی به ابرو نیاورد و بعد از چند ثانیه بی تفاوت گفت:
+بکهیون کجاست؟
کریس تکیه داد به صندلیش و با نیشخند عمیقی جواب داد:
-یه قرار یهویی براش پیش اومد، مجبور شد با چانیول دیداری داشته باشه!
سوهو محکم منو رو بست.نیم خیز شد از جاش بلند شه که انگشتایه کشیده کریس دور مچش حلقه شد.
-بشین…میخوام باهات حرف بزنم…
+من حرفامو زدم!ولی تو انگار اصلا جدی نمیگیریش!
کریس سوهو رو محکم کشید سمت خودش که حاصلش صدایه بلندی بود که در اثر برخورد سوهو به میز ایجاد شد.
بی اهمیت نسبت به نگاهای خیره ی بقیه سوهو رو بیشتر سمت خودش کشید و دستشو رو کمرش گذاشت.سوهو فقط یه وجب باهاش فاصله داشت.
-نه جدی نمیگیرم! چون اگه بخوای بری اول از همه برای خودت بد میشه نه من!پس به خاطر خودتم که باشه میمونی، میدونم که دووم نمیاری!
سوهو حس کرد یه لحظه دنیا دور سرش چرخید، قلب ترک خوردش شکاف بزرگی برداشت.نگاه مبهوتش قفل چشمایه عسلی روبه روش بود،اشک توی چشماش نشست.لب پایینش رو تو دهنش کشید تا از لرزش چونش جلوگیری کنه.کریس خردش کرده بود،با بیرحمی تمام!خیلی راحت ناتوانیشو تو صورتش کوبید.راست میگفت، اگه میرفت اول از همه برای خودش بد میشد، مطمئن بود هر کی میفهمید برچسب یه هرزه رو رو پیشونیش میچسبوند و این با وجودت ادم انتقام جویی مثل کریس بعید به نظر نمیرسید..
کریس با شتاب مچ دستش رو ول کرد و به صندلی جلوییش اشاره کرد.
-بشین!
سوهو دست لرزونش رو روی میز ستون کرد و به زور نشست.نگاه سردشو به چشماش دوخت و با نفرت لب زد:
+خیلی پستی کریس،ازت متنفرم!!!
کریس احساس میکرد داره خفه میشه،نمیتونست مقاومت کنه،نمیتونست نقش یه ادم عوضی رو بازی کنه،ولی اگه نمیتونست سوهو رو نگه داره…ترجیح میداد به هر راهی هم که شده متوصل شه.
-فعلا که یکی اینجا عاشق همین ادم پست و نفرت انگیزه!
سوهو پوزخندی زد و با بیرحمی گفت:
+بود…ولی دیگه نیست!!عشقش فقط یه معشوقهبوده،نه بیشتر….
کریس حس کرد داره اتیش میگیره.سوهو سرش رو کج کرد و نزارگر گر گرفتن کریس بود.
+بیخیال پسر…چه اشکال داره جفتمون پست باشیم؟فرقی که به حال کسی نداره! هوم؟اینجوری شباهتمون بهم بیشترم میشه!
-ببند دهنتو! کی اینقدر لجن شدی؟
سوهو خنده ی تلخی سر داد که حاصلش قطره اشک کوچیکی بود که رو گونش سر خورد.
+از همون لحظه ای که پسم زدی…همون موقع بود که با پشت دست همچین زدی تو دهنم که دهنم شد پر خون…وقتی اشکمو در اوردی!دقیقا همون موقع…منو مقصر ندون، من هرکاری که تونستم برات کردم!میتونی بفهمی چقدر برام سنگین بود که بیخیال مردونگیم بشم و بشم عروسک زیر دست تو؟زیر دست کسی که فقط ازم سو استفاده کرد؟
-درست حرف بزن!
+چیه؟میخوای ادعایه عاشقی کنی؟میخوای بگی غیر از اینه!
-معلومه که هست احمق!من عاشقت بودم…هنوزم هستم،حتی خیلی بیشتر از قبل ولی تو درک نمیکنی!نمیخوای قبول کنی!
+من نمیخوام قبول کنم؟
-اره تو نمیخوای قبول کنی چون فقط خودتو در نظر میگیری!فقط لجبازی میکنی!فک کردی چه به حال و روز من اومده؟فک کردی راحته؟داشته باشمت ولی در اصل از صدتا غریبه باهام بدتر باشی؟برات فرقی داره اصلا؟چیکار کنم برگردی؟چرا حالیت نمیشه دوست دارم!؟
+روت میشه همچین حرفاییو بهم بزنی؟هنوزم میتونی بعد اون یه هفته ای که فقط شکنجم دادی بگی دوستت دارم؟یه حرف از دهنم در میومد دادمو در میاوردی!هنوز اثار کتک زدنات رو تنمه!نمیدونم چجوری اصلا روت میشه جلوم بشینی و تو چشمام زل بزنی!چطور اینقدر وقیحی که راحت…
سوهو دستی به صورتش کشید و اشکاشو پاک کرد.نفسی گرفت و چشماشو بست.
+بیا خودمونو گول نزنیم…نداری…
-دارم!
+د میگم نداری کریس!نداری…کدوم عاشقی سر عشقش همچین بلایی میاره؟ منو تو که از این به اصطاح عاشقی هیچی نصیبمون نشد حداقل بیا بقیه رو زیر سوال نبریم!..خواهش میکنم بس کن…ما از اولم اشتباه کردیم…من فکرامو کردم…
دستی به چشماش کشید و نگاه تارش رو به چشمایه غمگین کریس دوخت.
لبخند تلخی زد و با بغض گفت:
+من دارم میرم…و دیگه هیچوقت برنمیگردم…
کریس حس کرد دنیا رو سرش خراب شد.یه لحظه انگار نفسش گرفت.با ناباوری خنده ای کرد و دستی به موهاش کشید.
-این حرفتو نشنیده میگیرم…
+ولی من اگه ی جای تو بودم جدیش میگرفتم وو یی فان!جدیدا خیلی ادمایه دورم زیاد شده…ازاد شدم و مانعیم برای کارهام ندارم!
کریس داغ کرده بود.نمیتونست باور کنه، ولی انگار سوهو خیلی مصمم بود. یکباره نگاهش سرد شد.نیشخندی زد و با صدایه دورگه ای گفت:
-میگیرم تا میخوری میزنمت اگه ببینم دست یکی بهت بخوره!
سوهو از سر میز بلند شد و با پوزخند رو مخی سرش رو کج کرد.
+فقط همینکارو بلدی کریس وو؟زدنت که دیگه برام عادی شده!ببینم وقتی دیدی چه غلطی میخوای بکنی!
-امتحان کنم…برای من که کاری نداره! دردش ماله توعه!
+من که مشکلی ندارم…پس بشین و نگاه کن!
نگاه اخری به کریس انداخت و با قدم های بلند از رستوران زد بیرون.
کریس از زور خشم نفس نفس میزد.گند زده بود که کل زندگیش.اومده بود درستش کنه بدتر زد ویرونش کرد…دستشو محکم تو موهاش کشید لیوان شراب رو میز رو یه نفس رفت بالا.بدستش میاورد،شده به زور هم متوصل میشد بازم دریغ نمیکرد…هیچکس حق نداشت داراییشو ازش بگیره…
سوهو به محض خارج شدن از دید کریس سیل اشکاش روون شد.
با صدایه بلند زد زیر گریه و محکم به قفسه سینش چنگ زد.قلبش درد میکرد،میسوخت…
از خودش متنفر بود، از کریس متنفر بود، از عشق لعنتیشون متنفر بود.سوهو داشت داغون میشد…عشقش رو میدید، جلو روش بود، ولی نمیتونست بغلش کنه، نمیتونست ببوستش، نمیتونست بار دیگه لبخنداشو ببینه، فقط به خاطر بی اعتمادی لعنتی که تو وجودش رخنه کرده بود.از کریس متنفر بود که هنوزم بهش میگفت برگرده، میگفت دوستش داره…ولی سوهو نمیتونست برگرده، دست رد به سینش میزد و از درون فاصله ای با فروپاشی نداشت…لعنت به کریس که به این حال و روز انداخته بودش!
پاهاشو رو زمین میکشید و توی خیابون خلوت بلند بلند گریه میکرد.هیشکی اون اطراف نبود.فقط سوهو بود که عین دیوونه ها با خودش حرف میزد و گریه میکرد.
با چشمایه تار شماره ی بکهیون رو گرفت، اما با مواجه شدن با در دسترس نبودنش گوشی رو توی جیبش فرو کرد و با قدم های لرزون راه خونه ی خودشو در پیش گرفت.باید وسایلاش رو جمع میکرد.دیگه الان به طور جدی باهم کات کرده بودن!
بعد از حدود یک ساعت پیاده روی بالاخره رسید.
رمز در رو زد،در باز شد.لعنت بهش، رمز در هنوزم تاریخ شروع زندگی مشترکشون بود… با دلتنگی وارد خونه ی مشترکش با کریس شد.خونه ای که ثانیه به ثانیه ی لحظه هایی که توش گذروندن طلائی بود.پر از خاطره و عاشقانه…
میدونست کریس حالا حالاها خونه نمیاد،احتمالا بازم داشت مست میکرد. پس با خیالت راحت وارد اتاق مشترکشون شد و بدون روشن کردن چراغ خودشو پرت کرد رو تخت.تختی که ساعت ها روش عشقبازی میکردند….
سعی کرد بغضش رو فرو بده.چقدر سخت بود که روزی مجبور باشی وسایلی که با کمک هم چیدین رو تنهایی جمع کنی.حس میکرد دیوارایه خونه بهش دهن کجی میکنن،دیوارایه که روزی با کریس بهشون برچسب حسادت میچسوندن.حسادت به صدایه خنده ها و بوسه هایی که توی فضایه اتاق میپیچید.
نفس عمیقی کشید.حتی هوای اتاقم بوی عطر کریس رو میداد.
بغض داشت خفش میکرد.بهتر بود زودتر میرفت.با پاهایه لرزون از رو تخت بلند شد و به زور چمدون کوچیکش رو از زیر تخت بیرون کشید.نیشخندی زد، کریس وسایلاش رو از تو چمدون خالی کرده بود…با دستایه لرزون وسایلاش رو جمع کرد و نامرتب پرت کرد تو چمدون.اه سوزناکی کشید و سرش رو بالا گرفت تا از ریزش دوباره ی اشکاش جلوگیری کنه،یه لحظه چشمش رو چهره ی کریس که بی حاشیه توی اون مستطیل چوبی میخندید قفل شد.مکث کرد،با دستایه لرزون قاب عکسو از روی دراور برداشت و عکسشون رو از توش رو بیرون کشید.اشک از چشماش چکید.مقاومتی نکرد، میدونست راحت نمیشه، از تک تک لحظه هاش بیرون نمیره.میدونست دووم نمیاره.کی باورش میشد عشق اتشین بینشون یه روزی خاموش بشه؟لرزون بوسه ای به چهره ی خندونش زد و عکس رو با احتیاط وسط لباساش گذاشت.به سرعت در چمدون رو بست و بلندش کرد.میخواست زودتر بره،فضایه خونه داشت خفش میکرد.هنوز قدمی برنداشته بود که صدایه رمز در بلند شد و لحظه ای بعد صدایه کوبیده شدنش تویه فضایه خونه پیچید.
سوهو به معنایه واقعی خشکش زده بود، طبق انتظاری که از کریس داشت حالا حالا ها خونه نمیومد.و حالا…
با وارد شدن کریس به اتاق و بسته شدن در پشت سرش نفسش برید.اب دهنش رو قورت داد و وحشت زده قدمی به عقب برداشت.بدنش میلرزید،حس میکرد الانه که بیوفته زمین…
کریس سرش پایین بود و داشت تلو تلو میخورد که با دیدن چمدون جلوی پاش به سرعت به خودش اومد.
مبهوت سرش رو بلند کرد.چشمایه سوهو هنوزم خیس بود.اینجا چیکار میکرد…
کریس بی حرف به سوهو خیره شده.سوهو اب دهنش رو قورت داد و با لکنت گفت:
+وسا..یلمو برداشتم…دا..دارم میرم…
تندی گفت و خواست از کنارش رد شه که با دست کریس که سد راهش شده بود مواجه شد.
-نمیزارم بری…
سوهو ترس رو تو بند بند وجودش حس میکرد.ارامشش رو حفظ کرد و سعی کرد بی تفاوت باشه.
+ما قبلا حرفامونو زدیم دیگه…
با پرت شدن چمدونش و کوبیده شدنش به دیوار پشت سرش حرف تو دهنش ماسید،یخ زد. با ترس قدمی به عقب برداشت.
-دلم نمیخواد حرفمو دو بار تکرار کنم!
سوهو نموند که ببینه.میدونست به زورم که شده نگهش میداره، نمیخواست اتفاقات اون یه هفته دوباره تکرار شه…ایندفعه دیگه دووم نمیاورد…
درو باز کرد و از اتاق زد بیرون.با تمام توان دویید و با رسیدن با دستگیره در محکم پایینش داد که با کوبیده شدن مشت کریس به در درست کنار سرش مواجه شد.
چونش میلرزید.از ترس کم کم داشت به گریه میوفتاد.ضربان قلبش رو هزار بود…
سرش رو اروم چرخوند و به کریس خیره شد.
کریس بی حرف اروم مشت سوهو رو از دور دستگیره در باز کرد و درو قفل کرد.همین سکوتش کم کم داشت سوهو رو به این نتیجه میرسوند که واقعا عصبانیه و این وحشتش رو بیشتر میکرد.
سوهو عقب عقب رفت.کریس نگاه تاریکش رو به چشمایه تیله ای سوهو دوخت و با قدم های اروم بهش نزدیک شد.
+کریس،بچه نشو…بزار برم…ما حرفامونو زدیم…منو تو اینده نداریم!
-حرفایی که نه من قبولش دارم نه تو!اینا که دیگه اسمش حرف نیست،چرت و پرته!
سوهو دستایه لرزونش رو پشتش قایم کرد.
+برای تو شاید…ولی برای من حقیقت محضه!من ازت مت…
صدایه ضربه ی بلندی که توی خونه پیچید مثل زنگ تو سر سوهو صدا داد.مزه ی خون رو تو دهنش حس میکرد.مزه ای اشنا…دیگه گریش نگرفت…انگار سیلی که تو صورتش خورد بغضشو فرو داد.
دستشو رو گونش گذاشت و با نفرت برگشت سمت کریس.
کریس اینبار با پشت دست توی دهنش زد که باعث کوبیده شدن سوهو به دیوار پشت سرش شد.
-ببیند دهنتو ببینم! فک کردی تو رستوران ابرو داری کردم زور زدنشو نداشتم؟هرچی فک میکنم کم تو دهنی نخوردی جون میون! چجوری هنوز زبونت درازه!؟ بست نیس؟ خوشت میاد بخوری؟ میخوای یکی دیگه بزنم؟
با بالا رفتن دست کریس سوهو وحشت زده تو خودش جمع شد.دستاشو روی صورتش گذاشت و لرزون به دیوار تکیه داد.درد تمام لحظاتی که اینجا بود رو داشت حس میکرد…
-احمق! نازتو کشیدم دور برداشتی!هرچی ساز زدی به سازت رقصیدم.بیا یه بارم تو به ساز من برقص.اینجوری برابر میشیم.من دیگه خسته شدم…
سوهو سر خورد و روی زمین نشست.انرژیش تحلیل رفته بود،سرش گیج میرفت.سوزش قلبش چندین برابر شده بود، انگار یکی با خرده شیشه روش خط مینداخت.اولین بارش نبود که کریس این بلاهارو سرش میاورد،ولی بازم عادت نکرد…بازم با هر ضربش قلبش درد میگرفت نه تنش…بازم گیر افتاده بود…ایندفعه دیگه چجوری باید فرار میکرد؟
کریس با پا ضربه ای به پهلوش زد و هلش داد سمت اتاق.
-پاشو گمشو تو اتاق…نمیخوام جلو چشمم باشی!
سوهو دیگه جونی برای مقاومت نداشت.اروم نیم خیز شد که اینبار کریس بازوشو گرفت و محکم کشیدش بالا.
-با توام!
سوهو داد زد:
+یواش وحشی!
کریس با پشت دست محکم تو دهنش کوبید.سوهو توان مقاومت نداشت.سرگیجش کارو براش راحت کرد و به راحتی پخش زمین شد.
مزه ی خون بیشتری حس میکرد، لبش میسوخت.
-لعنتی!
کریس داد بلندی زد و دستی تو موهاش کشید.
نفسش رو محکم بیرون داد و اروم کنار سوهو نشست.
-چه مرگت شد باز!؟
سوهو دیدش تار بود،جلوشو نمیدید. پلکایه خستشو رو هم گذاشت که اینبار کریس ضربه ای به بازوش زد.
-نخواب ببینم،پاشو جمع کن خودتو گمشو تو اتاق!
سوهو سرگیجه داشت.نفسش بالا نمیومد.
+نم…ی..تونم…
کریس از کنارش بلند شد و بالایه سرش ایستاد.
-من نمیبرمت!
+به..درک!
کریس مشت محکمی به دیوار کناریش زد.
-ای لعنت بهت!
با اخم غلیظی نگاهی بهش انداخت.پوست سفیدش حالا رنگ پریده تر از همیشه بود.رنگ پریدگی پوستش با خون گوشه لبش تضاد قشنگی بود.تضاد قشنگی که کریس رو میکشت و زنده میکرد.
طاقت نیاورد.خم شد و با ملایمت دستاشو پشت گردن و زانوهای سوهو انداخت و از رو زمین بلندش کرد.
سر سوهو بی حس رو سینش افتاد.
سوهو به زور دستش رو بلند کرد و رو زخم لبش کشید.هنوز داشت خون میومد.با درد چشماشو بست.توان مقاومت با کریس رو نداشت، لجبازی بیشتر فقط خودش رو داغون میکرد.
کریس سوهو رو اروم رو تخت خوابوند.کنارش نشست و دستاشو تو دستش گرفت.
-میدونم نمیبخشیم…عصبی بودم، تو نمیتونی بفهمی چقدر میخوامت…اعصابمو خورد میکنی با حرفات…چاره ای جز اینجوری نگه داشتنت ندارم..
سوهو اهی کشید و به زور دستاشو از تو دست کریس در اورد.
+اینجوری میخوایم؟اینه دوست داشتنت؟واقعا روت میشه اینو بگی؟
کریس دستی به موهاش کشید.
-فردا دربارش مفصل حرف میزنیم.
+فردایی وجود نداره!من نمیمونم که دوباره قیافه نحست رو ببینم…
-خفه شو!خوبه خودت کسی بودی که بی تاب عشق من بود! حالا که با همه ی این پس زدنا بازم میخوامت برام ناز میکنی؟
سوهو پوزخندی زد که باعث سوزش زخم گوشه لبش شد.اروم به تاج تخت تکیه داد و به زور تو جاش نشست.
+ادما پشیمون میشن…عوض میشن…عوضی میشن!…درست مثل تو…یه عوضی که دست رو عشقش بلند میکنه،تو دهنش میزنه!بهش فحش میده…اینکه که دیگه نشون از عاشقی نمیده.من خیلی وقته ازت زده شدم،توهم راهتو بکش و برو.من هیچی ندارم که بهش دل خوش کنی.به قول خودت یه بدبختم که فقط معتاد عشق یه ادم بالاتر از خودم بودم.

سوهو حس کرد گونه هاش خیس شد.
+تلاشتو کردی، باید بهت اسکار بدن با این پشتکارت، افرین!
پشت بند حرفش خودش شروع کرد به دست زدن.
+ولی این تلاشت جواب نمیده، روی این قلب جواب نمیده.من نمیتونم باهات سر کنم…
گریش شدت گرفت.
+تو میزنیم کریس، میزنی و عین خیالت نیس که من درد میکشیم،خرد میشم،میشکنم!
یقه ی لباسش رو پایین کشید و کبودی رو سر شونش رو نشون داد.
+نگا کن…میبینی؟سه هفتست رو تنمه!کریس سه هفته!تازه بهتر شده الان اینجوریه!شاهکار توعه…
مچ دستشو جلو برد و دوباره گفت:
+میبینی کبود شده؟اینم مال چند ساعت پیشه.
اینبار صورتش رو جلو برد و چند سانتی صورت کریس نگه داشت.
+لبمم میبینی؟اینم ماله الانه! تنم زیر دستت شده تابلو نقاشی!پیکاسو پیشت کم میاره!
کریس نگاهی به لبهاش انداخت.اون زخم کوچیک کبود بدجور تو ذوق میزد.اما توی این موقعیت و با همه ی دعوا های الانشون کریس هنوز هم با دیدن اون لبها مست میشد.
دستشو پشت کمر سوهو گذاشت و سرجاش ثابتش کرد.
نرم تر شده بود.
-عوض میشم…قسم میخورم…
+الان دیگه؟ اون موقع که بهت وقت دادم چه غلطی میکردی؟
-به تو فک میکردم…
سوهو خنده ی تمسخر امیزی سر داد.
+این حرفایه عاشقونت دیگه دردی از من دوا نمیکنه، خیلی خستم کریس.یه بار بهت فرصت دادم، جهنمو با چشمام دیدم.دیگه خریت نمیکنم، تو اگه عوض بشو بودی همون موقع برات بس بودی، میشدی…ولی الان بخوایم من دیگه نیستم که براش عوض شی.هرجوری عشقت میکشه باش…من موندگار نیستم. باور کن نمیتونم، نمیکشم، بدنم توان نداره.توروخدا بزار برم…
کریس نگاهشو به چشمایه تیله ایه سوهو دوخت.
-اینقدر غیرقابل تحملم که برای رفتنت بهم التماس میکنی؟قبولم نداری؟بهم فرصت نمیدی؟نمیتونم…نمیتونم بزارم بریم،دووم نمیارم.من دوستت دارم…
+نداری…
-لعنت بهت چیکار کنم باور کنی؟چیکار کنم بمونی؟
سوهو تقلا کرد خودشو عقب بکشه اما کریس با عصبانیت فشار دستاشو بیشتر کرد.
-بتمرگ سر جات!
+درست صحبت کن کریس!
-وقتی نمیفهمی مجبورم!حالیت نمیشه که!وقتی زور بگم خوب میفهمی…شده به زور…یعنی با هزار جور کتک و شکنجه هم که شده نگهت میدارم! نمیزارم بری، امکان نداره از دستت بدم!
سوهو با تمام توان محکم زد تخت سینش و به زور خودشو از کریس فاصله داد.تندی بلند شد و پایین تخت ایستاد.
+برو گمشو عقب ببینم!حرومزاده!
کریس چند ثانیه بی حرکت بهش خیره شد.
یه ان سوهو به خودش اومد و فهمید چی گفته.با پشیمونی قدمی به عقب برداشت.از چشمایه عسلی کریس اتیش شعله میکشید.
-نشنیدم…یه بار دیگه بگو چه زری زدی؟
سوهو ترسیده بود،قلبن نمیخواست این حرفو بزنه.اما خودشو نباخت و بلند گفت:
+یه بار گفتم بازم میگفتم…تو یه اشغال به تمام معنایه لجنی!از تک تک ثانیه هایی که کنارت بودم پشیمونم،دیگه نمیخوامت،همونطور که تو منو به خاطر خودم نخواستی!ازت متنفرم!متنفر!تو یه حرومزاده ی اشغالی که هیچ درکی از دوست داشتن نبردی!برات متاسفم وو یی فان…تو خیلی نفرت انگیزی!
کریس اروم از رو تخت بلند شد.از نگاهش هیچی معلوم نبود.با ارامش گردنش رو به دو طرف چرخوند و استخون گردنش رو شکست.
سوهو اشکارا میلرزید.با ترس عقب عقب رفت و وارد سالن شد.
کریس با قدم های ترسناکی به سمتش میرفت.نگاهش قفل چشمایه ترسیده پسر روبه روش بود.بدون قطع تماس چشمیش اروم دست برد سمت کمربند شلوارش و درش اورد.با مهارت و ارامش ترسناکی یه دور دوره دستش پیچیدش.
سوهو نفس نمیکشید.وحشت توی بند بند وجودش بیداد میکرد.
+یی فان!
-مثل اینکه تو واقعا ادم نمیشی!باید جور دیگه ای باهات رفتار کنم!جوری که لیاقت تن هرزتو داشته باشه!
دست کریس بالا رفت و لحظه ای بعد صدایه داد و گریه های سوهو توی گوش دیوار های خونه پیچید…

من با این پارته چیپس میخوردم نصفه شبی??ساعت ۴ صبح بود داشتم ادیت میزدم? خیلی یه جور خوبیه اصن?

نظرا کمه ها!?



18
دیدگاه بگذارید

avatar
9 گفتگوها
9 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین دیدگاه
دیدگاه با بیشترین پاسخ
8 تعداد نویسندگان دیدگاه
NasiR.sCutieShahrzad yeolBaekla آخرین ارسال کنندگان دیدگاه
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
R.s
مهمان

قسمت هایی که مال چانبک هستن عجیب بی نظیرن!!!!!
کریس چرا اینجوری کرد؟
این حالش از سهون بدتره…
باز سهون عشقشو نمیزنه ولی این?….

Cutie
مهمان
Cutie

Se parte k drm dava mikhunm :”)
Mn ravanie krishoam
Az ham napachn -_-
Kh khub bud in part kris asn engar yki dige shde o in kamln hes mishe ama dr inke haq ro b kris midm shaki nisd chon suho vaqn laj baze

Shahrzad yeol
مهمان
Shahrzad yeol

من ۳/۴ قسمتو نخونده بودم آخه مسافرتم
چقدر کریس بد شده???
کلا رابطه کریسهو داغونهههههه خودت یه کمکی کن دیگه??
مرسی عزیزممم

R.s
مهمان

هوووووووف
دو روزه ۲۴ ساعته دارم از قسمت اول میخونم
طرفدار فیکت شدم
عالی
ادامه بده

Baekla
مهمان
Baekla

کریس از حرومزاده بدش میادو حساسه پس سوهو باید تا زمانی که بمیره این کلمرو تکرار کنه عوضیه… ??به سوهو چی گفت؟؟؟ من کریسو میکشم? خدا کنه چانبک و یا هونهان اینطوری نشه چون وقتی سر اینا اینطوریم سر کاپلای مورد علاقم که دیگه هیچیییییی
خیلی ممنون مثل همیشه عالی و روون?❤