19 👁 بازدید

FANFICTION INFINITY-chapter 42


با اندکی تاخیر باز گشتیم? بیاین ادامه که دعواست بین اون دوتا?

عزیزانم من واقعا معذرت میخوام? پارت قبل خواستم جواب نظرا رو بدم دیدم همش پاک شده????? ببخشید?

برای بار سوم دستش رو روی زنگ فشرد.ظاهرا بکهیون خیلی خونسرد بود!
کمی صبر کرد و وقتی بازم کسی جواب نداد دوباره دست برد و زنگ رو فشرد.میدونست که الان خونست ولی نمیدونست چرا اینقدر طولش میده!اومد دوباره زنگ بزنه که در اروم باز شد و پشت بندش بکهیون با بیخیالی ازش بیرون اومد و دوباره درو پشت سرش بست.
دستی به چتریاش کشید و با لحن بدی گفت:
_مامانت بهت یاد نداده سر شب نری خونه کسی؟ اونم بدون هماهنگی و دست خالی؟
و به کریس که تنها جعبه ی چوبی پر از گل رز قرمز در دست داشت اشاره کرد.
-سوهو…میخوام ببینمش…
بکهیون تکیه داد به در و اب نبات چوبیش رو تو دهنش چرخوند.
_نمیخواد ببینتت!
کریس اخم کرد.
-خودش گفته؟
بکهیون شونه ای بالا انداخت.
-قبل از اینکه بیام درو باز کنم گفت!
کریس با کلافگی دستشو تو موهاش فرو کرد.
-لطفا بک…میخوام ببینمش ،میدونم حسابی دلخوره…حقم داره ولی منم حال و روز درست و حسابی ندارم…باید باهاش حرف بزنم…
بکهیون نگاهی گذرایی به سرتاپاش انداخت که تو اون تیشرت سفید ساده و شلوار جین یخی حسابی تغییر کرده بود، از اونی که همیشه تیپ رسمی میزد بعید بود.با خودش فک کرد شاید سوهو زیادی بزرگش کرده..هر چی باشه یه هفته گذشته بود…
_من دارم میرم کافه، تا اخرشب نیستم، وقت داری حسابی منت کشی کنی!
کریس اومد حرفی بزنه که بک بهش فرصت نداد و با جدیت گفت:
_به خاطر تو نیست،یادم نمیره چیکار کردی…هرکاری میکنم به خاطر سوهوعه…عاشقته، ولی حیف که تو قدر شناس نیستی…
با انگشت شستش به در پشت سرش اشاره کرد و ادامه داد:
1، 2، 3، 5….رمزه دره!
یکی زد رو شونه کریس و از کنارش گذشت.
_فقط هر غلطی میکنین تو اتاق من نرید! با تشکر…
و از کریس دور شد.
کریس کج خندی زد و بدون معطلی رمز در رو زد و بیصدا وارد خونه شد.
تا درو بست بلافاصله صدایه اروم سوهو به گوشش رسید:
+بک…رفتش؟
کریس توجهی به خونه اسپرت و بهم ریخته بکهیون نکرد و با قدم های کوتاه مستقیم به سمت منبع صدا رفت که از یکی از اتاقا میومد.
+بکهیون؟
سوهو روی تخت دراز کشیده بود و با نگرانی منتظر جواب بکهیون بود، ولی بازم جواب سکوت بود که نصیبش شد. مردد از جاش بلند شد و از اتاق زد بیرون که بلافاصله سینه به سینه ی کریس دراومد.
مبهوت سرجاش خشک شد.به هیچ وجه توقع دیدنش رو نداشت، اونم اینجا، درست روبه روش…
اب دهنش رو به زور قورت داد و قدمی به عقب برداشت.
+ک..کریس…
کریس لب پایینش رو تو دهنش کشید و بی حرف جعبه ی چوبی پر از گل رز قرمز رو به سمتش گرفت.
سوهو ماتش برده بود.نمیدونست باید چیکار کنه و از طرفی به شدت ذوق زده بود.چند ثانیه مکث کرد.مردد دستاشو جلو برد و جعبه رو از دستش گرفت.جعبه ی چوبی کنده های شده ای که درش با غنچه رز های سرخ پر شده بود.
سوهو لبخند محوی زد و لبش رو گزید.واقعا خوشکل بود…
-میشه…برگردی؟
نگاهشو به سمت کریس سوق داد.
-من…واقعا متاسفم…
+خیلی بهم گفتی…
-میدونم…ولی میخوام بازم قبول کنی و برگردی.
سوهو چشمایه غمگینش رو به چشمایه شرمنده کریس دوخت.
+دیگه برام سخته باورت کنم.خیلی گفتی و بعد زدی زیرش…
کریس عقب رفت و روی دسته مبل نشست.لبش رو گزید و عاشقانه گفت:
-قول میدم…دوباره تکرار نشه…
سوهو مردد بود.در اینکه عاشقش بود و دوست داشت برگرده شکی نبود…ولی میترسید بازم بحث کنن.چیزی که به شدت ازش نفرت داشت…
کریس که تردیدش رو دید زیرلب با اطمینان گفت:
-قول میدم….
سوهو لبش رو گزید و نگاهشو به رز های خوش رنگ توی بغلش دوخت.چه اشکالی داشت یه فرصت به هردوشون برای شروعی دوباره میداد؟
…..
+چرا فک کردی نباید میرفتم؟
-چون من بهت اجازه ندادم!
+خوب نداده باشی به درک! چیکار کنم؟ تقصیر منه که جنابعالی گوشیتو جواب نمیدادی؟
-وقتی میدیدی جواب نمیدم حق نداشتی بری!
+حالا که رفتم میخوای چیکار کنی؟
کریس با کلافگی مشتشو روی زانوش کوبید.درک نمیکرد حالا یه روز بیرون نرفتن به جایی بر میخورد؟خیلی سخته که نره؟
-سوهو تو کارایه شرکتم به زور انجام میدی ، هرروزم میری بیرون بعد توقع داری تشویقت کنم؟
+هر روز؟ کریس من بعد یه هفته تو خونه موندن امروز رفتم بیرون اونم با بکهیون!مشکلش چیه؟بعدم من کاری نمونده که تو شرکت انجام نداده باشم.تا حالا نه تو تایم کاری جیم زدم نه کارم نصفه مونده چی میگی برا خودت؟
کریس به پشتی مبل تکیه داد و چشماشو بست.
-داد نزن!اینقدرم رو اعصاب من رژه نرو.چیزه زیادیه بهم خبر بدی کجا میری و درست لباس بپوشی؟
سوهو مبهوت به کریس چشم دوخت.
+کریس از تو بعیده که همیشه طبق مد پیش میری!مگه لباسام چش بود؟
-بگو چش نبود؟منم که طبق مد پیش میرم همه چیزی رو نمیپوشم!
سوهو عصبی گفت:
+اگه منظورت شلوارمه که فقط سر زانوهاش پاره بود، چیزی عجیبیم نبود که بگیم فقط من اینجوریم!
-همچین میگی انگار کمه! از بکهیون یاد گرفتی اینجوری لباس پوشیدنو؟
سوهو دیگه صبرش سر اومده بود،تا اینجاشم خیلی بحثایه مسخرشون رو تحمل کرده بود. از جاش بلند شد و با قدم های محکم راه اتاقشو در پیش گرفت.
+خیلی باهات سر کردم کریس! خیلی…ولی دیگه نمیتونم…خستم کردی…
و پشت بند حرفش در اتاق رو پشت سرش بهم کوبید.با بغض چمدون کوچکش رو از زیر تخت بیرون کشید.هر وسایله ای که توش مینداخت انگار یه تیکه از وجودش کنده میشد.بغض بدجور گلوش رو میسوزوند.لعنت به این زندگی خسته کنندشون. لعنت به بحث های الکی و بی موردی که مثل بختک رو زندگیشو افتاده بود…زندگی ای که فاصله ای با فروپاشی نداشت…
جیغ لولای در نشون از وارد شدن کریس به اتاق بود.
-داری چه غلطی میکنی؟
سوهو تندی دستی به چشمایه نمدارش کشید و اشکاشو پاک کرد.چیزی نگفت و بی توجه بهش به کارش ادامه داد.
کریس با عصبانیت بازوشو گرفت و برش گردوند سمت خودش.
-دارم باهات حرف میزنم!میگم چه غلطی داری میکنی؟
سوهو چشمایه سردشو به چشمایه خشمگین کریس دوخت.
+نمیخوام بمونم،خستم کردی!میخوام برم از دستت راحت شم!روانی شدم از بس هر روز باهات سر چیزایه بی مورد بحث کردم،خودت خسته نشدی؟میرم تا جفتمونو راحت کنم…
کریس فکش رو بهم فشرد و فشار دستاشو رو بازوهای سوهو بیشتر کرد.
-دیونم نکن سوهو! بچه نشو…
سوهو داد زد:
+چی میگی کریس؟ بچه نشم؟زندگیمو ازم گرفتی، دیونم کردی !من دیگه کشش ندارم بفهم!!!!
-من ازت گرفتم؟ خفه شو مگه چیکارت کردم؟ خیلی بچه ای سوهو ! تو اگه الان داری کم میاری ادامه زندگی مشترکمون قراره به کجا ختم شه!؟
سوهو پوزخندی زد و بازوشو از دست کریس بیرون کشید.
+ادامه؟تا همینجاشم زدیم جاده خاکی!
زیپ چمدونش رو بست و درحالی که پشت سرش میکشیدش تنه ای به کریس زد و از کنارش رد شد.
+من دارم میرم…نمیتونم اینجوری باهات سر کنم!
کریس برگشت دنبالش و بازوشو کشید.
-وایسا باهم حرف بزنیم!
+نمیخوام حرف بزنیم!حرفی برای گفتن نمونده دیگه!خیلی باهات راه اومدم تا همین الانشم.دو هفتست وضعیت همینه کریس!دیگه نمیخوام…دارم کم کم دلسرد میشم…تو هیچ چیزه خوبی نداری که من به خاطرش…
جرقه ای بینشون زده شد…
خونه توی سکوت فرو رفت.صدا از هیچکدومشون در نیومد.سوهو با ناباوری دستشو روی گونش گذاشته بود و به کریس خیره شده بود که از شدت خشم نفس نفس میزد.چشماش قفل چشمایه مرد روبه روش بود که از چشماش هیچی معلوم نبود.کم کم با سوزش گونش به خودش اومد.خنده ی هیستیریکی کرد و پلکایه سوزناکش رو بهم فشرد.قطره اشک لجوجی از چشماش چکید…پلک سنگینی زد و لبای خشک شدش رو تکون داد.
+ت..تو…الان..زد…زدی تو دهن من؟
کریس خشکش زده بود.نفهمید چطور یه لحظه کنترلشو از دست داد.نتونست خودشو نگه داره وقتی دید سوهو داره اینجوری حرف میزنه.
+به چه حقی دست رو من بلند کردی؟
سوهو داد میزد و اشک میریخت.باورش نمیشد.هیچ وقت فکر نمیکرد یه روزی از عشقش تو دهنی بخوره.اونم اینجوری!

کریس پشیمون بود، ولی کمم نمیتونست بیاره.
-زدم…خوب زدم!ببینم تو دنبال چی هستی که من برات خوب نیستم هان؟دقیقا چی میخوای؟یه رابطه وحشیانه؟یا یه چیز فراتر؟
+خفه شو!!!!
-نه میخوام بدونم؟بگو راحت باش شاید برای جفتمون جذاب بود…
سوهو چمدونش رو پشت سرش کشید و بی محابا اجازه داد سیل اشکاش روون بشه.
+دیگه نمیمونم که ببینم چی میگی!واقعا برات متاسفم!
هنوز به در نرسیده بود که با کوبیده شدنش به دیوار کناریش صدای دادش تو گوش دیوارای خونه پیچید.
کریس فکش رو بهم فشرد و شمرده شمرده گفت:
-تو!هیچ!گوری! نمیری!
سوهو رو محکم به طرف سالن هل داد و برگشت و در خونه رو قفل کرد.
+ولم کن عوضی!
دست کریس بالا رفت اینبار سمت دیگه صورتش رو سوزوند.
-بفهم به کی چی میگی! گمشو تو اتاق نبینمت…
سوهو به راحتی گرمی خون رو روی لباش حس میکرد.
توان مقابله باهاشو نداشت…جونی براش نمونده بود.تمام انرژیش تحلیل رفته بود.به حدی تو این دو هفته تحت فشار بود که دیگه کم اورده بود.هق هق کنان پاهاشو روی زمین کشید و خودشو انداخت تو اتاق و محکم درو بست.
خودشو پرت کرد رو تخت و بلند زد زیر گریه.باورش نمیشد!نمیتونست قبول کنه…کریس هیچ شباهتی به اون ادم یک ماه پیش نداشت…هیچی…انگار یکی دیگه کنارش میخوابید ،باهاش حرف میزد و درکنارش زندگی میکرد…
دستشو روی صورت پر حرارتش کشید تا کمی از التهابش کم کنه.صورتش میسوخت…اما این سوزش رو حس نمیکرد…قفسه سینش انگار داشت در هم میشکست.قلبش بود که میسوخت…
دستایه لرزونش رو تو جیبش فرو کرد و به زور گوشی جدیدش رو در اورد.
خوشبختانه کریس اینقدر عصبی بود که حواسش نبود گوشیشو ازش بگیره.
دیگه نمیخواست حتی یه روزم تو این جهنم سر کنه.
گوشی رو کنار گوشش گذاشت و به محض برقراری تماس با گریه گفت:
+کجایی چانیول؟

……

تک دکمه ی کت مشکی رنگش رو باز کرد.چهره ی سردی به خودش گرفت و با غرور پشت میز کارش نشست.طولی نکشید که منشی با فنجان کوچکی که ازش بخار بلند میشد وارد اتاق شد.فنجان قهوه رو روی میز روبه روی سهون گذاشت و با تعظیم کوتاهی از اتاق خارج شد.
با رفتن منشی چهره ی سهون اینبار اروم شد.با بی تابیلپ تاپ شخصیش رو جلو کشید و روشنش کرد.لپ تاپ مستقیم وصل بود به دور مداربسته های اطراف عمارت.با دیدن خالی بودن اتاق خواب و سالن های نشیمن و بیرون عمارت کم کم اخم کمرنگی رو پیشونیش نقش بست.دقتش رو بیشتر کرد و خم شد سمت لپ تاپ.تمام صفحه ها رو عجولانه میکاوید و بی صبرانه جلو میرفت.یه لحظه با دیدن پسر بازیگوشی که لبه ی استخر زیر عمارت نشسته بود و بچگانه پاهاش رو تکون میداد، نفس راحتی کشید و تکیه داد به صندلیش.
لوهان اخر با این کنجکاوی و شیطنتاش کار دست خودش میداد.با لبخند محوی یه نفس قهوش رو سر کشید.
اتاقش رو جمع و جور کرد و وقتی کاری برای انجام دادن پیدا نکرد از شرکت زد بیرون و مستقیم به سمت خونه روند.
لوهان روی لبه ی بلند دیواره سنگی استخر نشسته بود و هیجان زده پاهاش رو تکون میداد.یه لحظه هم سر جاش بند نبود.هی گردن میکشید و با ذوق اطرافش رو میکاوید.استخر دریاچه مانند زیرپاش توی گودی عمیقی فرو رفته بود و اب از هر سمتی درش سر میخورد.سنگ های گوی مانند مرمری با رنگ قهوه ای نقش گرفته بود و اروم درحال دوران بود و با هر چرخش اب خروشان مثل ابشار توی استخر فرود میومد.گوشه ای از اون تو رفتگی عظیم که تقریبا یک سوم عمارت وسعت داشت ،جکوزی شیشه ای قرار داشت که از بالا روی سر استخر گوشه ای جا خوش کرده بود.
لوهان از رو لبه ی بلند دیواره استخر بلند شد و از پله ها که به پایین میرسید سرازیر شد.روی اخرین پله ایستاد و اروم انگشت پاش رو به اب زد.با حس خنکی لذت بخش اب لبخندش پهن تر شد.سرش رو بلند کرد و با تردید نگاهی به اطرافش انداخت.برای تو اب رفتن مردد بود.وقتی کسی رو توی اون محوطه بزرگ ندید تردید رو کنار گذاشت و تا زانو تو اب رفت.پاهاش رو به کف سنگی و لغزنده ی استخر میکشید و با قدم های سنگین جلو میرفت.اب کم کم داشت به کمرش میرسید.
خواست جلوتر بره که با صدایی خروشیدن اب پشت سرش شوکه به عقب برگشت.
-اخرم نتونستی یه جا بشینی نه؟
لوهان خنده ای کرد با خوشحالی راهی که اومده بود رو به سمت سهون برگشت.
+میدونی که کنجکاویم نمیزاره!
سهون دستاشو تو جیب شلوارکش فرو برد و متقابلن به سمت لوهان رفت.
-اونم راه حل داره.سخت کردنش برای من مثل اب خوردنه!
لوهان بر خلاف تصور سهون خجالت نکشید و خنده ای کرد.دستشو رو سینه برهنه سهون که حالا به یه قدمیش رسیده بود گذاشت و خودشو بهش نزدیک تر کرد.
+باور نمیکنم که اینقدر خشن باشی!
سهون یه دستشو از جیبش بیرون کشید و دور کمر لوهان حلقه کرد و با یه حرکت چسبوندش به خودش.
-میتونی امتحان کنی!
لوهان چشماشو خمار کرد.سرش رو کج کرد و خودشو ول کرد سمت عقب که باعث شد سهون دستاشو دور کمرش محکم کنه و با لبخند کجی روش خم شد.
لوهان لبخند خبیثانه ای زد. با برخورد انگشتاش به اب خنک زیر پاش دستشو پر اب کرد و با یه حرکت پاشیدش رو صورت سهونی که با چشمایه بسته تا یه وجبی صورتش خم شده بود.
چشمایه سهون تا اخرین حد ممکن گرد شد.
لوهان با شل شدن دستاش از دور کمرش خنده ی بلندی سر داد و تندی خودشو از تو بغلش کشید بیرون.سهون ماتش برده بود.
درحالی که عقب عقب میرفت و بلند میخندید،انگشت اشارش رو به سمت سهون گرفت و میون خنده با شیطنت گفت:
+فکرشو از سرت بیرون کن که بتونی اون ایده ی منحرفانت رو عملی کنی اوه سهون!
به تموم شدن جملش سهون خیز برداشت سمتش که لوهان داد بلندی زد و دویید به سمت وسط اب.
سهون بی پروا میخندید و دنبالش میکرد، گه گاهی خم میشد و دستاشو پر اب میکرد و میریخت روی لوهانی که سعی میکرد هم متقابلن خیسش کنه و هم از دستش فرار کنه.
با حس ابی که تا سینش بالا اومده بود یه لحظه به خودش اومد و دید لوهان بی تفاوت نسبت به عمقی که هی زیاد تر میشد هر لحظه جلوتر میرفت.
لبخندش کم کم محو شد.سرعتش رو بیشتر کرد و صداش زد:
– لوهان…
اما لوهان میخندید و بی توجه بهش جلو میرفت.اب به شونه هاش رسیده بود.
-لوهان عمقش زیاده!!
با فرو رفتن ناگهانی لوهان زیر اب نگرانی وجودش رو درید.سرعتش رو زیاد کرد و با یه حرکت شیرجه زد زیر اب.
اروم یکی از چشماش رو باز کرد و نگاهشو زیر اب چرخوند.لوهان رو نمیدید.چشماشو کامل باز کرد و به سمت عمق زیاد هجوم برد.هرچی پایین تر میرفت نور کمتر میشد و این نگرانیش رو بیشتر میکرد.با حواس پرتی داشت به سمت عمق زیاد پیشروی میکرد که با حس سنگینی وزنی روی کمرش نفسش گرفت.دست و پا زنان خودشو به سطح اب رسوند و به محض رسیدن به بالا با نفس بلندی حریصانه هوا رو به ریه هاش کشید.
-لوهان!!!
صدایه خنده های ریز لوهان کنار گوشش طنین انداز شد.لوهان پاهاشو دور کمر و دستاشو دور گردنش سهون حلقه کرده بود و اویزون شده بود بهش.سرش رو روی شونه سهون گذاشت و با شیطنت گفت:
+ترسیدی؟
سهون با حرص دستایه لوهان رو از دور گردنش باز کرد و از پشت پرتش کرد تو اب. دستی به موهای خیسی که سرکشانه روی پیشونیش ریخته بود کشید و محکم کشیدشون عقب.
-پسره ی احمق!میدونی چقدر…
+ترسیدی؟اره میدونم برای همین اینکارو کردم!!خیلی حرصم میگیره که تو فک میکنی من بچم!ولی حتی بچه هم بلده خودشو رو اب نگه داره!تو دیگه خیلی داری بهم توهین میکنی!!!!
سهون چشماشو باریک و به لوهان که عین قورباغه دست و پا میزد چشم دوخت.
-میدونی…من فک میکردم تو الان باید کمر درد بگیری و نتونی تکون بخوری!
لوهان حتی کمی هم احساس خجالت نکرد.با پرروی جلو رفت و دستاشو دور گردن سهون حلقه کرد و چسبید بهش.
-منم همین فکرو میکردم، ولی تو اینقدر با ملایمت و ارومی که من الان به جاش شارژ شارژم!
سهون نیشخندی زد و دستاشو اروم دور کمر لوهان حلقه کرد.
-الان داری مخمو میزنی!؟
+چرا باید اینکارو بکنم؟تو عاشقی منی همونطور که من هستم!منو تو دیگه نیازی به مخ زنی نداریم،خیلی وقته دل باختیم!
سهون بی حرف با نگاه عجیبی به چشمایه شفافش خیره شد.
.لوهان خودش رو بالا کشید و بوسه ی سریعی به لباش زد.
+حالا اگه دوباره فک نمیکنی که من یه ادم دست و پا چلفتیم و نمیتونم خودمو رو اب نگه دارم…! من برم به ادامه شنام برسم!
لوهان اینو گفت و در برابر چشمایه باریک شده سهون زیر اب رفت.

پارت بعد زیاده??

Dislike


15
دیدگاه بگذارید

avatar
8 گفتگوها
7 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین دیدگاه
دیدگاه با بیشترین پاسخ
9 تعداد نویسندگان دیدگاه
NasiمهربانNasiBaeklafz آخرین ارسال کنندگان دیدگاه
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات محبوب ترین نظرات
آگاهی از :
مهربان
مهمان
مهربان

وااااااااااااایییییی من همین الان این فیک محشر رو پیدا کردم!!!!
کریسهووووووووش عالیهههههههه!!!
وای سوهو خیلی مظلومه!!
دوسش دارمممم!!!
مرسیییییی!!
کریس کنرتل نداره چرااا!!!!

Baekla
مهمان
Baekla

سلام
این قسمت خیلی عالی بود عاشق هونهانم دیگه خیلی نازن?
اولای این فیکو که داشتم میخوندم همش تو دلم میگفتم چطوریه که کریس تو این فیک مثل آدم رفتار میکنه آخه تو همه ی فیکا معمولا اخلاق خوبی نداره ولی الان که به اینجای داستان رسیده ترجیح میدم سکوت اختیار کنم ??کریسهو ندوست?
ببخش دیر شدش❤?و خیلی ممنون

fz
مهمان
fz

سلام عشقولی
میسی از آپ چپتر معرکه ای بود
لوهان شیطون ایز مای استایل
کریس و سوهو چرا اینطوری میکنن آخه؟؟؟؟؟؟؟
یا خدا کار به تو دهنی خوردن و تو دهنی زدن کشید
چرا اینطوری شد ؟؟؟؟؟؟ اینا که با هم خوب بودن 🙁 🙁 🙁

نانیس
مهمان
نانیس

کامساهامیدا…

Chanva
مهمان
Chanva

واییی چرا کریسهو این طوری شدند آخه??????مرسی عزیزم