20 👁 بازدید

FANFICTION INFINITY-chapter 41

سلام دوستان!براتون یه پارت غیره منتظره اوردم? یه کریسهو اسپیشاله غیر قابل پیش بینی? برید ادامه حالشو ببرید!

راستی یه سوال، چرا همتون مرگ کای رو بهم تسلیت گفتین؟??

-سوهو!!! سوهو!!!
+اینجام!!!
کریس با چهره ی در هم وارد اشپزخونه شد و نیم نگاهی به سوهو انداخت.
+کراوات سرمه ای منو ندیدی؟همون که امادش کرده بودم…
سوهو با تعجب در قابلمه ی روی اجاق گاز رو گذاشت و تکیه داد به کابینت کنار گاز.
+دیشب که گذاشتیش رو دراور!
کریس با کلافگی دستی به موهاش کشید و بی حرف از اشپز خونه زد بیرون.
سوهو با نگرانی به مسیر رفتنش خیره شد.لبش رو گزید و با فکری درگیر رفت سمت ماشین لباسشویی که تایمش تموم شده بود.
بیخیال لباسارو ریخت تو سبد تا ببره رو رخت اویز پهن کنه که با دیدن تیکه پارچه ی سرمه ای رنگی لحظه ای خشکش زد.
اب دهنش رو قورت داد و با دستایه لرزون اروم از زیر خروار لباسا کشیدش بیرون.
لعنتی!کریس این کراوات رو برای امروز که یه جلسه ی کاری خیلی مهم داشت اماده کرده بود…بدتر از این نمیشد!
-سوهو مطمئنی اونجا….
کریس یه ان با بلند کردن سرش حرف تو دهنش ماسید.با دیدن کراوات خیسش تو دستایه سوهو خشکش زد.
سوهو با نگرانی برگشت سمت کریس و تندی لب زد:
+من ننداختمش تو لباسشویی…
کریس از شدت عصبانیت کم کم داشت کبود میشد،نگاه خیرش همچنان قفل کراوات خیس بود که تو دستایه کوچیک سوهو جا خوش کرده بود. این کراوات رو رئیس یکی از سرمایه گذارایه کله گنده ی شرکت بهش هدیه داده بود و امروز هم با همون فرد قرار داشت…و حالا سوهو به راحتی برگ برنده ی امروزشونو اتش زده بود.اونم از سر حواس پرتی!
با یک قدم بلند خودشو به سوهو رسوند و به شدت کراوات رو از دستش کشید، جوری که سوهویی که روی پنجه هاش دو زانو نشسته بود به راحتی افتاد زمین.
-مسلما منم احمق نیستم که امروز هوس کنم اینو بندازم تو لباسشویی کیم جون میون!اونم وقتی قرار کاری به این مهمی دارم!

دستی به موهاش کشید و زیرلب گفت:

-وایسادم دارم چیو اثبات میکنم !مگه اصلا فرقیم برای تو داره؟!
نگاه بدی به چشمایه تیله ای سوهو انداخت و دقایقی بعد صدایه بسته شدن در تویه گوش سوهو پیچید…
دستاشو روی دهنش گذاشت و با ناباوری تو خودش جمع شد.بازم یه بحث مسخره ی دیگه! چرا فک میکرد براش اهمیتی نداشت؟…چرا فک میکرد اون انداختتش؟اون که شب و روز بدون مخالفت در کنار کارهای شرکت مثل یه خانومه خونه دار کارهای خونه رو انجام میداد و دم نمیزد.چرا کریس درکش نمیکرد…چرا شکاک بود…چرا حرفاشو باور نداشت؟چی اونو اینقدر عوض کرده بود؟
……
-نمیخوای بس کنی نه؟
بکهیون لیوانی رو که با حوله ی تو دستش خشک کرده بود رو روی میز روبه رویش گذاشت و بی خیال خیره شد به سوهویی که بغ کرده سعی داشت بغضشو فرو بده.
+تو درک نمیکنی….
-البته که درک نمیکنم! من گی نیستم…تو دیوونه ای که اول نشستی و سر یه بحث ساده داری گریه میکنی و جدا از اون اومدی پیش ادم بیخیالی مثل من!
+من جز تو کسیو ندارم…
بکهیون با تاسف لیوان دیگه ای به دست گرفت.
-خیلی احمقی جون میون…واقعا که!
سوهو سرشو رو میز گذاشت و با صدایه خفه ی گفت:
+بعدشم…این یه بحث ساده نیست…تو هیچی نمیدونی…
بکهیون با بیخیالی شونه ای بالا انداخت.
-پس بهم حق بده درکت نکنم…
سوهو با ناراحتی چشماشو بست و و سرشو بیشتر به میز فشرد.
بکهیون که چیزی به ذهنش نمیرسید و از طرفی هم نمیخواست حالا که دوستش بهش پناه اورده ناراحتش کنه سعی کرد کمی منطقی باشه و ارومش کنه.
-جون…همشم اونو مقصر ندون،شاید تو اشتباهی کردی…
سوهو خنده ی تلخی کرد.خنده ی که بکهیون بی تجربه رو به شدت از حرفی که زد پشیمون کرد.
+البته…از اولم اشتباه کردم…کریس هیچ وقت نباید میفهمید من دوسش دارم.مشکل از منه،نباید عاشقش میشدم…نباید سربارش میشدم…
بکهیون مبهوت جواب داد:
-جون، منظورم این نبود…
سوهو از جاش بلند شد.
+مشکلی نیست…من این چیزا رو خیلی وقته میدونم!
و بدون فرصت دادن به بک از کافه زد بیرون.
بکهیون لیوان دستش رو کنار گذاشت و اهی کشید.تلاشی برای دنبالش رفتن نکرد.میدونست سوهو خیلی تحت فشاره، ولی از طرفی کریس هم مشکلات خودشو داشت، مقصر هیچکدومشون نبودن…مشکلی بود که باید باهم حل میکردن…پس کاری از دست اون بر نمیومد.
با فکری درگیر از جاش بلند شد و رفت تا با مشغول کردن خودش کمی از این سردرگمی در بیاد…
……
ساعت از 12 گذشته بود.درکافه رو بسته بود و تنهایی مشغول مرتب کردن کافه بود.به زور باکس دستش رو روی پیشخوان گذاشت و با خستگی دستی به پیشونیش کشید.از طرفی بدن درد و از طرف دیگه حال و روز سوهو بدجور ذهنشو مشغول کرده بود.پسره ی احمق معلوم نیست الان کجا هست…
با صدایه جلینگ جلینگی که در اثر برخورد در با زنگوله ی بالا در ایجاد شد به سرعت برگشت سمت عقب.
سوهو تلو تلو خوران وارد کافه شد و به اولین صندلی که رسید خودشو پرت کرد روش.
بکهیون با دیدن حال و روزش اخم وحشتناکی کرد و داد زد:
-یا کیم جون میون!این چه ریختیه؟تا الان کدوم گوری بودی؟
سوهو سکسکه ای کرد و با صدایه تحلیل رفته ای گفت :
+مگه فرقیم میکنه…؟
-البته که میکنه احمق!پاشو خودتو جمع کن این چه ریختیه! انگا معتاد مفنگیایه بدبخت شدی…
سوهو مست گفت:
-دست کمیم ازشون ندارم…
چهرشو جمع کرد و با بغض لب زد:
+چرا دروغ گفت؟!؟!
بکهیون با چشمایه باریک شده شمرده شمرده گفت:
-کی! دروغ!گفت!
سوهو با بی حواسی جواب داد:
+اگه منو نمیخواست چرا منو عاشق خودش کرد؟ اهان…عذاب وجدان داشت.دلش برام میسوخت…میگفت بدبخته… مشکل داره…کسیو نداره..حالا عیب نداره یه نون خور اضافه تر تو خونم باشه…به جاش کارامو میکنه…نیازهامو برطرف میکنه…
بکهیون خشکش زده بود.نمیفهمید سوهو چی میگه..
-جون…تو مستی…
بکهیون روبه روی سوهو ایستاد.سوهو به پهنای صورت اشک میریخت.
+اره من مستم…مست اون چشمایه عسلیش شدم،مست مردونگیش، مست اغوش گرمش،مست مهربونیاش…
گریش شدت گرفت.
بکهیون دیگه واقعا نمیدونست باید چیکار کنه.سوهو واقعا شکننده به نظر میرسید…

اومد حرفی بزنه که با صدایه زنگ بلند گوشیش تکون شدیدی خورد و تندی به سمت گوشیش رفت که روی پیشخوان بود.
-چان…
_بکی،به کمکت نیاز دارم!
-چیزی شده؟
_دارم میام کافه…نزدیکم…اونجا حرف میزنیم…
بکهیون با نگرانی نگاهی به سوهو انداخت.
-اتفاقی افتاده چان؟
_سوهو گوشیش خاموشه، هنوزم خونه نرفته…کریس داره سانتاباربارا رو رو سرمون خراب میکنه…2 ساعته ادماش دنبالشن هنوز پیداش نکردن.داره دیوونم کرده!باید بریم دنب…
-اینجاست…سوهو…
چند ثانیه فقط صدایه نفس نفس زدنایه چان بود که توی گوشی میپیچید.
_لعنتی…اومدم…
و پشت بند حرفش قطع کرد.
بکهیون اروم تلفن رو پایین اورد و نگاهی به صفحه خاموشش انداخت.
نیشخندی زد و از همونجا داد زد:
-ببین چقدر میخوادت احمق…با یه گوشی جواب ندادنت ادم فرستاده دنبالت!بیخودی نشستی تریپ غم برداشتی مارم علاف کردی! اه…مجنونت داره تشریف میاره اینجا،صدایه چان که بدجور مضطرب بود.دیگه چقدر ترسناک بوده که این بشر نگران شده…هی، خدا نصیب کنه!
سوهو هق هقی کرد و نیم نگاهی به بک انداخت.
+اون شکاکه،نگرانم نیست!بحث ماله یکی دو روز نیستش بک…
بکهیون کم کم داشت عصبی میشد،سوهو دیگه داشت شورشو در میاورد.
دهن باز کرد هرچی از دهنش در میاد بارش کنه که با صدایه دادی که تو سرتاسر کافه پیچید حرف تو دهنش ماسید.
_معلوم هست کدوم گوری هستی!!!!؟؟؟؟
گریه سوهو بند اومد،وحشت زده سرش رو بلند کرد و به کریس خیره شد.با دیدن چهره ی برزخیش لرز به تنش افتاد.از عصبانیت کبود و رگ گردنش متورم شده بود…
سوهو چشمایه اشکیشو به چشمایه سرخ کریس دوخت که تو اون تاریکی بدجور میدرخشید.چشماش دوباره لبریز از اشک شد،اما این چیزی از عصبانیت کریس کم نمیکرد.
کریس به راحتی بوی الکل رو از صد فرسخی سوهو حس میکرد و این برای به حد انفجار رسیدنش کافی بود.
_کری؟میگم کدوم قبرستونی بودی؟
سوهو هق هق کرد و اروم از جاش بلند شد.
اب دهنش رو به زور از گلوی سوزناکش فرو داد و صادقانه جواب داد:
-بار…
کریس نیشخندی زد.
_به به، دیگه!!! اونجا چه غلطی میکردی؟ هان؟
بکهیون با نگرانی کنار چانیول ایستاد.نگاه سوالی راونش کرد که چان سرشو به نشونه ندونستن تکون داد.
چانیول دستاشو تو جیب شلوار پارچه ایش فرو برد و با ناراحتی سرشو پایین انداخت.
-بار چیکار میکنن؟ مشروب میخورن!
_برای چی رفتی اونجا؟اصلا کی بهت اجازه داد از خونه بیای بیرون؟گوشیتو چرا جواب نمیدی؟
سوهو با لجبازی جواب داد:
-دلم خواست!دلم میخواست مشروب بخورم!یعنی چی کی بهت اجازه داد بیای بیرون؟خودم!!!مگه من زندانیتم!دلمم نمیخواست جوابتو بدم! نمیخواستم صداتو بشنوم!
کریس دیگه واینستاد تا ببینه چی میگه. جلو رفت و دستشو رو لباسایه سوهو کشید.سوهو وحشت زده از جا پرید.
-داری چه غلطی میکنی…کریس…کریس گوشیم…
کریس با حس اون جسم مستطیل شکل تو جیب شلوارش کشیدش بیرون و گوشی رو بالا گرفت…
_وقتی استفادشو بلد نیستی لزومی به داشتنش نداری!
بکهیون با نگرانی خودشو به چانیول نزدیک کرد.دستشو از رو ساق دستش کشید تا پایین و میون انگشتاش قفل کرد.
چانیول با لبخند محوی دست بک رو میون دستش فشرد و دستاشونو از تو جیب شلوارش در اورد.
-کریس دیگه داری خیلی بزرگش میکنی!گوشی یه چیز شخصیه! بدش به من!میگم ب…
با صدایه شکستن اون جسم مستطیل شکل لرزه ای به تن همه افتاد.
کریس بلافاصله از کاری که کرد پشیمون شد اما دیگه دیر بود.
سوهو مات و مبهوت به جنازه ی متلاشی شده ی گوشیش خیره شده بود و پلک نمیزد. جرعت حرف زدن نداشت.قطره اشک لجوجی از چشماش پایین چکید.کریس به معنای واقعی محدودش کرده بود،و الان مطمئن بود بره خونه اوضاع از اینی که هست بدتر میشه.
کریس جلو رفت و با اخم غلیظی بازوشو گرفت و کشیدش سمت در.
-برو تو ماشین!

نگاه ترسناکش رو به چشمایه نگران بکهیون دوخت و زیرلب گفت:

-من باید با بعضیا یه صحبتی داشته باشم!
سوهو به خودش اومد.محکم اشکاشو از رو گونه هاش پاک کرد و لجوجانه بازوشو از دست کریس ازاد کرد و عقب رفت.
+من با تو هیچ قبرستونی نمیام!
کریس مکث کرد، سوهو تایم مناسبی رو برای لجبازی انتخاب نکرده بود.
محکم تر بازوی سوهو رو تو مشتش گرفت و سمت خودش کشید و غرید:
-سوهو برو گمشو تو ماشین اینقدر رو اعصاب من راه نرو!
+نمیخوام!!!!نمیام باهات!نمیخوام ببینمت ولم کن!!! دست از سرم بردار!اصلا دیگه نمیخوام پامو اونجا بزارم! میخوام پیش بکهیون بمونم!!!
بکهیون متعجب دهن باز کرد حرفی بزنه که با فشاردست چانیول و چشم قرنه ی وحشتناکش ساکت شد.
چانیول دیگه واقعا خیلی جلوی خودشو گرفته بود که جلو نره به کریس چیزی نگه،کریس دیگه داشت مرزو رد میکرد.امروز به اندازه کافی رو اعصابش راه رفته بود و به عالم و ادم گیر داده بود… دست بکهیون رو ول کرد و با جدیت جلو رفت ، بازوی سوهو رو از تو دست کریس ازاد کرد و کشیدش سمت خودش.
_تمومش کن کریس…
سوهو سریع خودشو جمع کرد و پشت سر چانیول قایم شد.
کریس نگاه بدی اول به سوهو و بعد به چان انداخت و نیشخندی زد.
-برو کنار!
_کریس…دیگه داری زیاده روی میکنی…بهتر نیست جور دیگه ای…
-سوهو ماله منه، دلم میخواد باهاش اینجوری رفتار کنم! به توام هیچ ربطی نداره!حالام برو کنار!تو دیگه نمیخواد تو بحث ما دخالت کنی!
چانیول اخم غلیظی کرد و بدون اینکه برگرده سوییچ رو انداخت تو بغل سوهو.
_با بکهیون برین تو ماشین تا بیام…
کریس برزخی به چهره ی مردد و ترسیده ی سوهو نگاه کرد.
-تو هیچ گوری…
_بهت میگم با بکهیون برو تو ماشین!وایسادی چیو نگا میکنی؟بک…
چانیول نگاه معنا داری به بک انداخت و با سر به بیرون اشاره کرد.
بکهیون تندی جلو رفت و سوهو رو پشت سر خودش به بیرون مغازه کشید.
کریس پا تند کرد جلوشو بگیره که با ضربه ی دست چانیول عقب رفت.
چانیول محکم زد تخت سینش و هلش داد عقب.
-تو چی میگی چانیول؟
_خجالت نمیکشی کریس؟ از تو بعیده! مگه اون بیچاره بردته که باهاش اینجوری رفتار میکنی؟من جاش داشتم میترسیدم! این چه طرز صحبت کردنه رنگ به روش نمونده بود! مگه چیکار کرده که اینجوری میکنی! به چه حقی زیر سوال میبریش؟ خیر سرت مثلا دوسش داری اینجوری میکنی؟ واقعا توقع داری با این اخلاق و رفتارت باهات خوب تا کنه؟بس کن دیگه!!!!
-بکش کنار چان! به تو هیچ ربطی…
_اتفاقا برعکس!ایندفعه به من مربوطه…من از دوستم دفاع میکنم نه از معشوقه ی همکارم!تا وقتی اعتراضی نکنه من حمایتش میکنم، مردونه!نه تو اجازه داری باهاش بد رفتاری کنی، نه من حق دخالت دارم.مرز و رعایت میکنم،پس توعم حواست به رفتارت باشه!
-اوه اوه،دور برداشتی پارک چانیول! پاتو از زندگی شخصی من بکش بیرون! این موضوع نه هیچ ربطی به تو داره و نه به اون بکهیون احمق که مارو علافه خودش کرده! موضوع من و سوهو به خودمون مربوطه و خودمونم حلش میکنیم! تو یکی نمیخواد براش دلسوزی کنی…
_اگه شخصیه…پس چرا جلوی ما نمایش راه میندازین؟خوشت میاد جلوی بقیه خردش کنی؟تو سرش بزنی؟مریضی؟
کریس خشکش زد. مات و مبهوت به چهره ی درهم چانیول خیره شد.چانیوله مصممی که این حرفا بدجور ازش بعید بود.حرفایه سنگینی که یکی یکی داشت تو صورتش میکوبیدشون.
چانیول نیشخند معنا داری زد.نگاه اخری به کریس انداخت و بدون فرصت دادن بهش از کافه زد بیرون.این حرفا رو دلش مونده بود…
با قدم های بلند به سمت ماشینش راه افتاد.یه ان با نگاه کردن به ماشینش چشماش قفل شد رو صندلیایه عقب، بکهیون به زور سعی داشت سوهو رو که زار زار گریه میکرد اروم کنه.
چانیول خوب میفهمید که جفتشون چقدر عاشق همن،اما رفتارایه هیچکدومشون رو درک نمیکرد…اهی کشید و سرش رو تکون داد.امشب چه شبی شد…
بی حرف سوار ماشین شد.تیز دنده عقب گرفت، ماشین یه نیم چرخ زد و با صدایه جیغی از جا کنده شد.

هنوز مسافتی رو طی نکرده بود که صدایه گرفته ی سوهو بلند شد:
+نگه دار…
چانیول از تو اینه نگاه نگرانی روانه ی سوهو کرد و کمی سرعتش رو کم کرد.
_میریم خونه ی بک…
+نه، نمیخوام مزاحمش شم.مشکلی نیس،میرم خونه…
بکهیون از تو اینه نگاه خندونی تحویل چان داد و گفت:
-هانی، تو به راحت ادامه بده!
برگشت سمت سوهو و اینبار با جدیت ادامه داد:
-این حرفا رو نزن،منظور بدی ندارم ولی بریم خونه من بهتره…باید یکم حرف بزنیم…
چانیول از تو اینه نیم نگاهی به پشت سرش انداخت.یه لحظه تعجب کرد،ماشین کریس کم کم داشت بهشون نزدیک میشد.فک نمیکرد بیوفته دنبالش…
سرعتش رو بیشتر کرد و مردد رو به سوهو گفت:
_تند برم؟ یا وایسم برسه؟
سوهو بی حال چرخید و نگاهی به پشت سرش انداخت.
+بزن کنار…
میخواست یک بارم که شده حرف دلشو بهش بزنه،از طفره رفتن خسته شده بود.وقتش بود که وضعیت رابطه الانشونو برای جفتشون روشن کنه…
چانیول مردد دست دست کرد.اما اخر نتونست مخالفتی کنه و سرعتش رو کم کرد و نگه داشت.
_تو دیوونه ای نه؟
سوهو با اطمینان دست بک رو فشرد و بی حرف از ماشین پیاده شد.
کریس به محض نگه داشتن ماشین و پیاده شدنه سوهو پاشو محکم رو ترمز فشرد و ماشین رو با فاصله ی کمی از کوپه چانیول نگه داشت.
سوهو بی توجه به صدایه گوش خراشی که ایجاد شد ، خلاف مسیر جاده شروع به راه رفتن کرد و بعد از طی مسافت کوتاهی روی جدول های سیاه و سفید کنار جاده نشست.
کریس بلافاصله از ماشین پیاده شد و خودشو به سوهو رسوند.با ناراحتی کنارش ایستاد، چند ثانیه بی حرف به چهره ی خستش خیره شد.از درون درحال خودخوری بود.نفس عمیقی کشید و ازش فاصله گرفت و تکیه داد به دیوار پشت سرش.
سوهو بینیش رو بالا کشید و بعد از چند ثانیه شروع به صحبت کرد.
+تو…داری اذیتم میکنی…دیگه نمیتونم تحمل کنم…
کریس شکه صاف ایستاد و قدمی به سمتش برداشت.
-جون میون…
+بزار حرفمو بزنم!
نفسی تازه کرد و ادامه داد:
+نمیفهممت، درکت نمیکنم…این رفتارات ..کم کم داره خردم میکنه…مگه من چیکار کردم که اینجوری میکنی؟کی خطا کردم؟وقت گذرونی با دوستام عیب داری؟تنهایی بیرون رفتن عیب داره؟ خوردن مشروب عیب داره؟کریس من خیلی وقته سن قانونی رو رد کردم بفهم!من یه مردم…ولی تو از صد تا زن بیشتر ازم توقع داری!توقع های ناجور!نشستیم حرف زدیم…برات دلیل اوردم ولی تو بازم میگفتی من مقصرم، اوکی،بازم کوتاه اومدم، بیشتر رعایت کردم…ولی تو هنوزم همون بودی!من دیگه نمیتونم با این وضعیت کنار بیام…نمیتونیم که ادامه بدیم!
کریس شکه تکیه زد با دیوار.سوهو داشت چی میگفت…
-ازم خسته شدی؟
سوهو خنده ی سردی کرد.
+نه!حتی یه لحظه!ولی تو ظاهرا دلسرد شدی وو یی فان…این بود عشق اتشینت؟این بود دنیایی که میخواستی به پام بریزی؟این بود دوست دارم دوست دارم هایی که از زبونت نمی افتاد؟تو سر یه بی خبر بیرون رفتن هر چی از دهنت در اومد بارم کردی!حتی نمیتونی خشمتو کنترل کنی! چجوری دم از عاشقی میزنی؟چجوری میخوای باورت کنم؟
سوهو از جاش بلند شد.چشمایه شیشه ایشو به چشمایه نا امید کریس دوخت و با بی رحمی گفت:
+تو فقط حرفشو زدی! این دنیایی که برام ساختی هیچ چیش شبیه به حرفات نیست…هیچ چیش…
پشتشو به کریس کرد و با قدم های نامیزون به سمت کوپه ی چانیول راه افتاد.هنوز چند قدمم از کریس دور نشده بود که فریاد بلندش لرزه ای به تنش انداخت.چشمایه سوزاناکش رو بست و اجازه داد دوباره سیل اشکاش جاری شه.
-تو چی؟دوسم داری؟پس چیشد؟جا زدی؟من مگه چی ازت خواستم؟جز یه زنگ و یه خبر و جواب دادن تلفنات و اشنا کردن من با دوستات؟بد کردم؟من نباید دوتایه دوست پسرمو بشناسم؟حق ندارم غیرتی شم؟نگران شم بگم تنهایی جایی نرو؟جلوی کسی خیلی نخند؟چرا نمیفهمی دوستت دارم!؟برام مهمی…جونم وصله به جونت…طاقت دوریتو ندارم…چرا فقط بدیاشو میبینی؟ یکم منم درک کن،منم به اندازه تو تحت فشارم،چرا اینقدر خودخواهی؟از دستت باید چیکار کنم؟
سوهو سرش رو برگردوند سمت کریس،چشمایه شیشه ایش برق میزد.
کریس عصبی دستی به موهاش کشیدو داد زد:
-نریز اون لعنتیا رو لعنتی!
گریه ی سوهو شدت گرفت.
+این راهش نیست…اگه میخوای بهم ابراز علاقه کنی،سرم غیرتی شی یا بهم نزدیک شی…این راهش نیست…تو با این سخت گیریات فقط منو خرد میکنی…
پشتشو به کریس کرد و دوباره به راهش ادامه داد.

-پس حرف اخرته…میخوای بری؟
سوهو همچنان به راهش ادامه میداد.
+میتونی برم گردونی…
و بدون نگاه کردن به پشت سرش سوار ماشین شد.
با پشت دست اشکاشو پاک کرد.سرشو به پشتی صندلی تکیه داد و زمزمه کرد:
+ققط برو چان…نمیخوام ببینمش…فقط برو…
چانیول با ناراحتی از تو اینه نگاهی به سوهو و بعد به کریس که چند متر دور تر از ماشین ایستاده بود انداخت.جفتشون داغون به نظر میرسیدن…
با ناراحتی فرمون رو چرخوند،ماشین با صدایه جیغی از جا کنده و شد و تنها گرد تایرش رو به جا گذاشت….

?

نظرایه قشنگتونو ازم دریغ نکنید…راستی، نظرتون راجب تریلر فیک چیه؟براتون بزارم نگاه میکنین؟??

Dislike


دیدگاه بگذارید

avatar
  اشتراک  
آگاهی از :