39 👁 بازدید

FANFICTION INFINITY-chapter 40

خدایی سه شبه میخوام اپ کنم? موقعیتش پیش نمیاد?چه پوستر خفنی!?

چقدر زود گذشت…کی شد 40 چپتر؟ اصلا کی یه سال گذشت؟ چقدر زمان زود گذره…

خوب رسیدیم به یه چپتر فوق خفن? البته از لحاظ عشقی! یک پارت عاشقونه در پیش داریم که من به شخصه عاشقشم و نزدیک 5 بار ادیتش زدم?? بخونید ببینید نظر شما چیه؟

 

اولین قدمی که به داخل خونه برداشت مساوی شد با داد کریس که به طور وحشتناکی دیوارهارو به لرزه در اورد:
-تا الان کدوم گوری بودی!!؟
سوهو لحظه ای خشکش زد.نگاه مبهوتش قفل چهره ی خشمگین مرد روبه روش بود.
کریس الان سرش داد زد؟با شک نگاهی به ساعتی انداخت که 10 رو نشون میداد.اونم فقط به خاطر چند مین تاخیر؟
+کریس؟ چیزی شده؟
کریس سوهو رو به داخل خونه کشید و درو پشت سرش محکم بهم کوبید.
سوهو با حس درد شدیدی شکه بازوشو از دست کریس بیرون کشید و با درد بازوشو میون دستش گرفت.هاج و واج اومد حرفی بزنه که دوباره صدایه داد کریس بلند شد.
-گوشیتو چرا جواب نمیدادی؟بهت میگم تا الان کجا بودی؟
سوهو بعد از مکث کوتاهی مبهوت لب زد:
+با یکی از دوستام بیرون بودم!متوجه ی زنگ گوشیم نشدم…
-دوست؟مگه اصلا تو دوستیم داری که باهاش بیرون بری؟
سوهو از اینهمه شکاکی کریس بهت زده بود.دلیل این رفتاراش رو نمیفهمید،کریس به چیش شک داشت یا نگران چی بود؟
اخم کمرنگی کرد و محکم گفت:
+معلومه که دارم!هر کسی نیاز به داشتن چند تا دوست داره و این عجیب نیست که گاهی وقتا با دوستات وقت بگذرونی!بهتره طرز فکر عجیبتو عوض کنی کریس!
کریس خنده ی عصبی کرد و براق شد سمتش.
-اوه، البته اما بستگی داره که دوستت کی باشه!
سوهو تنه ای بهش زد و از کنارش گذشت و درحالی که به سمت اتاق مشترکشون میرفت بلند گفت:
+هر وقت اعصابت درست شد بهت اجازه میدم بیای تو اتاق، دلیل نمیشه وقتی عصبی سره من خالی کنی.من نه اشتباهی کردم و نه پنهون کاری.پس بهتره اینقدر بهم شکاک نباشی!
و با به زبون اوردن اخرین کلمه در رو پشت سرش بهم کوبید.
حس افتضاحی داشت،سوهو درک نمیکرد بیرون رفتن با دوستش چه اشکالی داشت؟با توجه به اینکه دوستش زن و بچه داشت!
دستی به صورتش کشید و لباساشو با لباس استین بلند و شلوار طوسی ساده ای عوض کرد.
زیر پتو خزید و جمع شد تو خودش.با اینبار میشد بار چهارم!کریس هر دفعه سر این موضوع باهاش بحث میکرد و همیشه هم بی جواب میموند.بحث بی دلیلی که هر دفعه اوج میگرفت اما باز خاموش میشد…نمیدونست اخرش به کجا ختم میشه!

جدا از این بحث های بچه گونه که چاشنی هر زندگی بود،همه چی عالی بود.مثل یه داستان رمنس!یه روز نبود که کریس براش خاطره سازش نکنه.جایی نبود که باهم نرفته باشم و چیزی نبود که سوهو درخواست کنه و کریس نه بگه!شاید سر بعضی چیزا اختلاف داشتن اما همه چیز به شیرینی عسل بود.سوهو عاشق زندگیش بود و این زندگی با وجود اون مرد مغروره بیخیال رنگ و بو میگرفت.رویایی بود…رویایی که سوهو خیلی وقت بود ارزو میکرد به حقیقت بپیونده…
با صدای باز شدن در اتاق سوهو از زیر خروار رویاهاش بیرون کشیده شد.چشماشو بسته نگه داشت و تکونی نخورد.
بعد از گذشت دقایقی که با صدایه خش خش های لباس کریس سپری شد، سوهو به راحتی فرو رفتگی سمته دیگه ی تخت رو حس کرد.
کریس لبه ی تخت نشسته بود و داشت تیشرتش رو از تنش در میاورد.
سوهو همچنان بی حرکت بود.اما طولی نکشید که با حس پیچیده شدن دستای تنومندی دور کمرش نتونست مقاومت کنه و لبخند کمرنگی زد.
کریس از پشت سوهو رو به اغوش کشیده بود و با تمام وجود عطر محشر موهاشو به مشامش میکشید.میدونست بیداره…
بوسه ای به موهاش زد و زیرلب گفت:
-متاسفم،چندبار زنگ زدم تلفنت رو جواب ندادی،نگرانت شدم…
سوهو انگشتش رو نوازش گرانه روی رگ های برجسته ی دست اسطورش کشید.
+دلیل نمیشه که هر دفعه متهمم کنی!باید سعی کنی هر چیزیم که شد خشمتو کنترل کنی.منم یه مردم،تو با این رفتارت جنسیت منو زیر سوال میبری! این منو ازار میده…
کریس حلقه ی دستاشو شل کرد و اجازه داد سوهو به سمتش برگرده.
سوهو نرم چشمایه تیله ای مشکیشو به چشمایه عسلی مرد روبه روش،همین چشمها روزی کریس رو به دام عشق اتشینش انداخته بود.
کریس بوسه ی نرمی به جفت پلکاش زد محکم به خودش فشردش.
-متاسفم…
سوهو لبخند مهربونی به روش پاشید.با ارامش عمیقی خودش رو تو بغل کریس جمع کرد و بی حرف چشماشو بست و دقایقی بعد بی خبر از دل اشفته ی کریس به خواب رفت.
کریس نگران بود،شاید از نظر خودش نگرانی بود اما این حس به شکاکی بیشتر شباهت داشت.شکاکی که خیلی زیادی زوم سوهوی بی تقصیر بود.جوری که نمیتونست درک کنه سوهو حق داره با دوستاش وقت بگذرونه،با همکارا بگو و بخند کنه و با دختری دست بده…اون فقط سوهو رو برای خودش میخواست،فقط و فقط خودش…
……
صدایه قدم های پر ابهت مرد چشم گربه ای توی فضایه تاریک و نمور خرابه های اطرافش خط مینداخت.
قدم های محکم و استواری که اون رو لحظه به لحظه به جنگی که میخواست به پا کنه نزدیک تر میکرد.
پشت در ایستاد و سوت کوتاهی زد.طولی نکشید که در فلزی و زنگ زده ی زیر زمین توسط یکی از افرادش باز شد.
نگاه خشکی به پله های لجن زده ی روبه روش انداخت و بعد از مکث کوتاهی اینبار صدایه قدم های ترسناکش توی گوش دیوار های پوسیده ی زیر زمین طنین انداز میشد.
بعد از طی مسافت کوتاهی حالا جلوی یکی از نفرت انگیز ترین افراد زندگیش ایستاده بود.
پسری که هرچی میکشید از گور اون بلند میشد و حالا وقتش بود یه خط باریک قرمز رنگ روی لیست سیاه زندگیش بکشه…
-چند وقته بیهوشه؟
_تقریبا سه ساعت قربان.
سهون نیشخندی زد و درحالی که دستکش های چرم مشکیش که نیمی از انگشتایه باریک و کشیدش رو به نمایش میذاشت رو به دست میکرد به سمت فضایه تاریک روبه روی اون حیوون بود رفت.
-بهوشش بیار!
دستی به کت چرم بلند ورساچه اش کشید و گرد روی شونش رو تکوند.بی طاقت نگاه بدی به پسر نوجونی که سعی داشت کای رو به هوش بیاره انداخت.
با خالی شدن سومین سطل اب یخ روی پیکر بی جون کای،چشمایه خمارش کمی از هم باز شد.
با اشاره ی دست سهون اتاق به سرعت خالی شد.
سهون صندلی فلزی رو از گوشه ی دیوار کنار کشید و روبه روی کای تویه تاریکی نشست.
-از سرویس دهی کارکنانم لذت بردی؟پرواز چطور بود؟سفارش کرده بودم با بویینگ شخصیم بیارنت….
کای اونقدر نا هوشیار بود که متوجه ی صدایه اشنا و حرفایه نیش دار مرد مقابلش نشه.
_تو…کی هستی؟
سهون خنده ی خشکی سر داد.
-فرد مورد علاقت، یکم فک کن ببین تو این دنیا بیشتر از چه کسی نفرت داری؟
کای پوزخند خاص خودش رو به رخ کشید.
_مسلما تو این دنیا هیشکی نفرت انگیز تر از تو نیست اوه…چیشده یادی از من کردی؟
سهون بدون جواب دادن بهش از جاش بلند شد و قدمی به روشنایی گذاشت.کای حالا میتونست عمق خشم وحشتناک سهون رو کامل رویت کنه، حاله ی سیاهی که مخلوط از نفرت،خشم،جنون و لذت بود…
اما کای نسبت به همه ی این اخطارات هنوزم بی تفاوت بود،چیزی که ناخداگاه توی وجودش بود…
سهون قدم زنان دور کای میچرخید و تهدید وارانه اجازه میداد صدایه قدم های بیرحمانش تویه گوش کای بپیچه.
کای دیگه داشت حوصلش سر میرفت که با حس سوزشی که تا مغز استخونش نفوذ کرد لبهاش رو محکم به دندون گرفت.سهون بیرحمانه چاقوی جیبی کوچیکی رو توی پهلوش فرو کرده بود و میچرخوند.رنگ سرخ خون نفرت انگیزش دست سهون رو طرح میزد.
سهون بدون بیرون کشیدن چاقو، چاقوی دیگه ای رو اینبار توی پهلوش دیگش فرو کرد.
-میدونی فرق منو تو چیه کای؟
تنها صدایه نفس های بلند کای بود که توی سکوت خفناک زیر زمین شنیده میشد.
سهون مکثی کرد اما توقع جواب نداشت پس دوباره خودش ادامه داد:
-فرق منو تو تو میزان لجنیه که توش فرو رفتیم، من تا مرزی فرو رفتم که جز عده ی محدودی کسی تشنه به خونم نیست اما…
چشمایه وحشیشو به نگاه پر از درد اما محکم کای دوخت و لب زد:
-مرده و زنده بودن تو فرقی به حال بقیه نداره.فرق تو با من اینه که یه ارتش تشنه به خونتن، خون کثیفی که حتی لیاقت حس جریانشم نداری، خونی نجسی که فقط زنده بودنت رو تکمیل میکنه،نه وجود داشتنتو…
کای قهقه ی دردناکی زد.
_تویه دنیای تاریکم شاید،اما توی روشنایی،من دل کسی رو نشکوندم،کسی رو منتظر خودم نزاشتم و اجازه ندادم به خاطرم اسیب ببینه.اینطور نیست؟!
سهون فکش رو محکم بهش فشرد و غرید:
-کسی به تویه حیون دل نمیبنده که بخواد این بلاها سرش بیاد، پس هنوزم من یه پله از تو جلوترم!
و با لبخند پیروز مندانه ای سنگینی حرفش رو تکمیل کرد.خیلی محترمایه به بی ارزشیش اشاره کرده بود.کای مثل یه سگ هار بود، فقط خوب دندوناشو تویه بدن طعمه اش فرو میکرد و جوی خون راه مینداخت، اما به لحاظ مادی هیچ سودی به جز تنگ کردن جای صاحبش نداشت.
کای خنده ای کرد و جواب داد:
_همه ی اینا درست اما…
اینبار نگاهش رنگ جدیت گرفت.
_کی این لجنزار رو راه انداخت؟ تو…تویی که این وسط ساز مخالف زدی، اون شرکت کوفتی مگه چقدر می ارزید؟ جانگ ریو صد برابرش رو به پات میریخت،ما دوستانه جلو اومدیم،تو خرابش کردی…پس تمام خون هایی که ریخته شد گردن توعه،ما فقط حقمونو پس گرفتیم…
سهون واقعا نمیدونست که در برابر اینهمه وقاهت چی بگه،شرم اورد بود.
-اگه اون شرکت کوفتی که میگی خیلی نمی ارزه پس اون پیرمرد دنباله چیشه؟ در و تخته هاش؟کارکنایه دلبرش یا میزان رابطه هایی که با شهرتش میتونه داشته باشه؟کدوم پولو دقیقا میخواد به پام بریزه؟ پولی که از کشتن مادر و پدرم به دست اورد یا پولی که از رفتن پایه تخت زنایه هرزه ی این و اون جمع میکنه؟
سهون غیر مسقیم داشت اشاره میکرد که میدونه، همه چیز رو میدونه، میدونه که قتل مادر و پدرش کار جانگ ریوعه و میدونه جانگ ریو حتما چیزی از اون شرکت میخواد که اینجور گیرشه، اما کای اونقدر به صحنه سازی های افراد جانگ ریو اعتماد داشت که حتی فکرشم به اون سمت کشیده نشه…پس فقط این برداشتو کرد که سهون ،جانگ ریو رو مقصر میدونه، نه اینکه کل ماجرا رو میدونه…
-حرف از حق نزن که تو یکی دیگه به اندازه کافی ازم کندی! فک نکن همه مثل خودت احمقن کیم کای، به محض گرفتن وصیت نامه مادرم اولین کسی که به درک واصل میشه تویی، بشین و نگا کن!
پوزخندی زد و جوری که کای نشنوه ادامه داد:
-اون روزو میبینم که برای یک دیقه زنده موندنتونم به پام بیوفتین…
سهون فرصت جواب دادن به کای رو نداد،چاقوی بزرگتری رو از روی میز کنار صندلی کای برداشت و بدون اخطار قبلی شکاف عمیقی رو بازوش به جای گذاشت،کای دادی از در کشید که لذت سهون رو برای ادامه ی کارش تحریک میکرد.سهون کنترل عصبانیتش رو نداشت.اینقدر چاقو رو روی زخم های عمیق کای کشید که استخونش رو به راحتی خط انداخته بود.
کای از شدت درد بیحال شده بود،اما جز ناله و فریاد های مردونش چیزی نصیب سهون نشد.اما سهون هم بیخیال نمیشد.
قدمی عقب برداشت و نگاه متفکرانه ی به هیکل کای انداخت که یه جای سالمم تو تنش نمونده بود.لبخندی از سر رضایت زد،پیکاسو پیش این اثر هنریش لنگ مینداخت.
اینبار گوی کوچیک فلزی رو از توی جعبه برداشت و با گرفتن فنک زیپوی طلائیش زیرش در عرض چند دقیقه به حدی از گرما رسوندش که گوی تبدیل به شعله ای سوزنده از اتش شده بود .
سهون اینبار مکث کرد، نگاه اتشینش رو به چشمایه سرخ کای دوخت و درحالی که از خشم میلرزید زیرلب غرید:
-با همین شعله ها میخواستی زندگی منو بسوزونی! حالا منم با همین شعله ی کوچیک زندگیتو به اتش میکشم!!!!
و لحظه ای بعد صدایه فریاد دردناک کای تویه فضا پیچید.فریادی که تمام دیوار های اون خرابه رو رو سر جفتشون خراب کرد.
سهون با لذت گوی رو زیر گلوی کای میفشرد و با کنار هم گذاشتن دایره ها حرف S رو زیر گردنش طراحی میکرد.
کای فاصله ای با بیهوشی نداشت که سهون عقب کشید.چنان بی حال شده بود که توان باز نگه داشتن چشماشو نداشت.
گوی رو پرت کرد روی تن زخم خوردش و بی توجه به فریاد عاجزانش ،چاقوی جیبی رو محکم از تو پهلوش بیرون کشید و با همون چاقو دستاشو باز کرد.
دیگه کافی بود…
پنت بنزین رو از کنار میز برداشت.
پشتشو به کای کرد و درحالی که شوت میزد راه خروج رو در پیش گرفت.
-خیلی سخاوتمندم که دستای کثیفتو باز کرد تا اگر زنده موندی بتونی از این جهنم فرار کنی! اینم باز تفاوت من با اشغالی مثل تو…
نگاه اخری به کای انداخت و ادامه داد:
-تو جهنم بعدی میبینمت!
و بنزینی که از بالای پله ها حواله ی سطح نمور زمین شد و فندکی که با شتاب روی اون فرود اومد…
……
ساعت رولکس سرمه ای رنگش رو به مچش بست و با نارضایتی دوباره عطر رو رو تنش خالی کرد.
دستی به موهای ژل زدش کشید و نگاه دیگه ای به خودش انداخت.
پیرهن سرمه ای ساده ای که با استین های سه ربعش ساق دست سفید و هیکل بی نقصش رو به نمایش میذاشت و شلوار پارچه ای مشکی نود که قدشو کشیده تر نشون میداد.
دلش میخواست امشب همه چی تکمیل باشه و به بهترین روشیم که میتونست تلاششو کرده بود…
کمربندشو محکم کرد و دوباره دست برد عطرتلخشو برداره که با صدایه مدیر برنامش مکث کرد.
_قربان نمیخواید که دوست پسرتون از شدت بوی تند و تیزتون ازتون فاصله بگیره؟
سهون با دلهره اب دهنش رو قورت داد و دستشو عقب کشید.
_جونگ…مطمئنی همین خوبه؟
جونگ که از شدت دلهره و دست پاچه شدن ارباب مغرورش به خنده افتاده بود جواب داد:
_قربان این برای بار پنجمه که میپرسید.به گفته ی خودتون دوست پسرتون تیپ های ساده رو بیشتر میپسندند،پس این برای شما بهترین گذینست.یک دست پیرهن و شلواره خوش دوخت از یکی از بهترین برندهای دنیا،گوچی…
سهون با نارضایتی از تو اینه نگاه چپی بهش انداخت.
-اون چیکاره مارکش داره؟
جونگ با خونسردی پاسخ داد:
-شما نگرانید!به خودتون مطمئن باشید قربان…کسی نیست که ندونه اون شمارو برای خودتون میخواد نه تیپ و پول و جذابیتتون که سعی دارید با اون عطر مسخره چندیدن برابرش کنید! شرط میبندم حتی نگاهیم به تیپتون نکنه…
سهون پلکاشو بهم فشرد و برای اخرین بار توی اینه قدی نگاهی به خودش انداخت.
-خیل خوب،بریم…
جعبه ی فلزی از جنس نقره اش رو از روی میز برداشت و برای اطمینان محتوای داخل رو چک کرد.
با دیدن قامت بلند و خوش تراش شئ وسطش لبخند کجی زد و در جعبه رو بست.
درحالی که به سمت در خروج میرفت و جعبه رو توی جیب شلوارش سر میداد گفت:
-همه چیز امادست؟
جونگ که مشغول چک کردن تبلت بزرگ میون دستاش بود در همون حال جواب داد:
_بله قربان،طبق درخواست شما عمارت مد نظرتون خریداری شد و وسایلی که سفارش داده بودین با مهارت بهترین دیزاینرای کشور چیده شد.ماشین هم طبق خواستتون توی پارکینگ پارکه و با روکش ساده ای مخفی شده.شما فقط باید ریموت رو بزنید تا به طور خودکار روکش کنار بره و ماشین شروع به چراغ زدن کنه…
سهون با رضایت سری تکون داد و دوباره گفت:
-سوپرایزم چی شد؟
جونگ خندید و چشمکی به چهره ی جدی سهون زد.
_همه چیز امادست قربان !
سهون بی توجه بهش با صدایه زیری گفت:
-لوهان کجاست؟
جونگ با جدیت تبلتش رو بالا و پایین کرد و بعد از مکث کوتاهی جواب داد:
_تنها کنار ساحل نشسته…
-اوضاع امنیتیش چطوره؟
جونگ دوباره مکث کوتاهی کرد.
_ 30 نفر داخلو خارج ویلا نامحسوس اسکورتش میکنن و چهار دستگاه سواری هم اطراف ویلا دور میزنه…
سهون به طور ناگهانی با داد بلندی براق شد سمت جونگ.
-4 دستگاه؟4 دستگاه؟؟؟من گفتم 8 تا!!!!
جونگ نگاه نمایشی به صفحه تبلت انداخت و بعد از مکث کوتاهی با نیش باز گفت:
_ببخشید قربان من اشتباه خوندم،همون 8 تاست!
سهون چشم قرنه ی وحشتناکی حواله ی جونگ کرد و غرید:
-بگو با هلیکوپتر برسونشش! تا 1 ساعت دیگه میخوام اینجا باشه!
جونگ اطاعتی گفت و دوباره سرش رو فرو کرد تو تبلتش.
……
لوهان روی نیمکت چوبی توی پارک نشسته بود و بغ کرده پاهاش رو تکون میداد.گه گاهی نگاهی به فضایه خالی اطرافش مینداخت و بعد از مطمئن شدن از خالی بودنش با اه کوتاهی دوباره سرش رو پایین مینداخت.درست وسط پارکی که بالای تپه ی بلندی قرار داشت و تمام شهر زیرپات نقاشی شده بود نشسته بود،اما براش جذابیتی نداشت.
از صبح سهون تنها با نامه ی ساده ای گفته بود که نیستش و شب میان دنبالش و از اونموقع تا الان خبری ازش نبود.
الانم که بدون جواب دادن به سوالاش، افرادش مجبورش کردن تنها اینجا بشینه و منتظر باشه تا باز بیان دنبالش.درحالی که اصلا نمیفهمید دلیل اینجا بودنش چیه!
اهی کشید و بی توجه به اینکه لباسایه مارکش چروک میشه چهارزانو روی صندلی نشستو سرش رو به عقب پرت کرد.
تنها صدایی که به گوش میرسید صدایه جیرجیرک هایی بود که لابه لای درختا جا خوش کرده بودن،پارک خالی خالی بود.دریغ از یه نفر…
سهون که از پشت نظاره گر بی حوصلگیه لوهان بود درحالی که سعی داشت صداش اوج نگیره رو به جونگ غرید:
-چرا تنهاست؟اصلا از کی اوردینش اینجا؟
جونگ با خونسردی نگاهی به ساعت انداخت و جواب داد:
_به خواست خودتون 15 دقیقه ای میشه که اینجاست.
-به خواست من؟! من کی گفتم؟
جونگ دوباره با خونسردی گفت:
_دقیقا حدود 1 ساعت و 30 دقیقه پیش قربان!
سهون از زور خشم درحال خودخوری بود.بازدمش رو محکم بیرون داد و درحالی که شیشه عطرش رو از صندلی عقب برمیداشت غرغر کرد:
-خوب باید بهم میگفتی احمق! الان این تاخیر اصلا برای من قابل قبول…
هنوز سر عطرش رو نفشرده بود که شیشه عطر از دستش کنده شد و توسط جونگ پرت شد روی صندلی عقب.
_بسه قربان چقدر میزنید!خودتون خفه نشدید؟به جای این کارا زودتری برید تا بیشتر از این حوصلشون سر نرفته!
و با سر به پشت سر سهون اشاره کرد.
لوهان با خستگی بازدمش رو بیرون داد و گوشیش رو بیرون اورد.به محض روشن شدن صفحه گوشیش عکس جفتیشون توی مردمک چشماش بازتاب شد.اون مستطیل خاطره انگیز که باعث لبخند کوچیکی شد که روی لبش نشست.
عکس سیاه و سفیدی که لوهان با تمام وجود تو اغوش سهون میخندید و سهون عاشقانه محو تماشاش بود.
غرق تصویر روبه روش بود که با حس صدایه قدم هایی که بهش نزدیک میشد تندی گوشی رو خاموش کرد و نگاهشو سمت منبع صدا چرخوند.
سهون درحالی که شاخه گل رز سفیدی در دست داشت با قدم های استوار به سمتش میرفت.
لوهان لحظه غرق سهونی شد که با اون لبخند کوچیک زیبا ترین تابلوی مینیاتوری تاریخ رو ساخته بود.اما تا به خودش اومد از جا کنده شد و شتابان دوید و خودش رو پرت کرد سمت اغوشی که به روش باز شده بود.
سهون با لبخند عمیقی دستاشو محکم دور پیکر مهم ترین فرد زندگیش قفل کرد و درحالی که موهاش رو بوسه بارون میکرد زیرلب گفت:
-خیلی منتظر موندی؟
لوهان سرش رو به سینه ی سهون چسبونده بود و غرق در عطر تلخ بینظیرش و گرمای اغوشی بود که به خودش میفشردش.نفس عمیقی کشید و با تمام وجود عطر سهون رو به درون ریه هاش کشید و با چشمایه بسته جواب داد:
+مهم نیست…تو الان اینجایی…
لوهان بعد از دقایقی کمی از سهون فاصله گرفت،لبخند قشنگی زد و خودش رو بالا کشید و بوسه ی سطحی به لباش زد.
+چرا صبح بی خبر رفتی؟نگرانت شدم.
-یادداشت گذاشتم…
+ولی برای من کافی نبود…
سهون چند ثانیه به چشمایه عسلی لوهان خیره شد.
دستاشو دور کمرش محکم تر کرد و با صدای بمی گفت:
-تکرار نمیشه…
لوهان دوباره خودش رو بالا کشید و بوسه ی دیگه ای به لبش زد.
+حالا میشه بگی صبح کجا رفتی؟ و من اینجا چیکار میکنیم!؟
سهون لبخند محوی زد و جواب داد:
-کاری برام پیش اومد، باید میرفتم…
لوهان جواب سوال دومش رو نگرفت، اما اهمیتیم نداد.سری تکون داد و دوباره سهون رو بغل کرد.تو این چند ساعت انگار به اندازه ی چند سال دلتنگش شده بود…
بعد از رفع دلتنگی کوتاهی عقب رفت و با بیرون اومدن از اغوش سهون رز سفیدی جلوش ظاهر شد.
لوهان یه تار ابروش رو بالا انداخت و موشکافانه گفت:
+واو…سوپرایز شدم، از اونموقع تا حالا خوب یادته اوه سهون…ولی من به خاطر دارم که تو اون موقع هیچ علاقه ای به شناخت من نداشتی!!
لوهان داشت خیلی مستقیم به اولین روز دیدارشون و لحظه ی معرفیشون طعنه میزد.
سهون شونه ای بالا انداخت.
-از وقتی وارد زندگیم شدی تمام چیزهای مرتبط به تو برام مثل یاقوت میون یه خروار خاک درخشید.ناخداگاه بود،ولی میون خاطرات خاک خوردم یادم اومد…
لوهان پشت چشمی نازک کرد و رز رو از دست سهون گرفت و با فشاری که به کمرش وارد شد کنارش مشغول قدم زدن شد.
+تشبیه قشنگی بود!
سهون انگشتاشو میون انگشتایه ظریف و باند پیچی شده لوهان قفل کرد.
با دیدن اون باند سفید کذایی دور دستش هنوزم به جنون میرسید.با اینکه همین چند ساعت پیش بود که بدجور باعث و بانی این اتفاق رو اتش زده بود…
در سکوت کنار هم قدم میزدن و از ارامش سبک هوای اون بالا لذت میبردن.
مسیر سنگ فرشی که لابه لاش علف های سبز سرکشی روییده بود و میون تاریکی شب با چراغ های دایره ایه کرم رنگی روشن شده بود.بوی چمن خیس و گل شب بو به مشام میرسید و جیرجیرکت ها انگار درحال اجرای سمفونی ملایمی بودند.
محیطی که تا قبل ورود سهون، لوهان علاقه ای به توجه بهش نداشت یکباره رنگ و بوی شیرینی گرفته بود، رنگ و بوی که فقط سهون میتونست با وجودش توجه لوهان رو جلب کنه…
بعد از پیاده روی مسیر طولانی سنگ فرش، با رسیدن به پایین تپه و پدیدار شدن جکوار مشکی رنگ سهون، به ناچار دستشو از میون بند انگشتایه باریک اون نماد بهشتی بیرون کشید و در رو براش باز کرد.
لوهان بی حرف سوار ماشین شد و طولی نکشید که سهون هم کنارش جا گرفت.
خم شد و از روی صندلی عقب،باکس بابل تی های که قبل از سوار شدنشون افرادش داخل ماشین گذاشته بودن رو برداشت و سمت لوهان گرفت.
لوهان اجازه حرف زدن به سهون نداد و با ذوق یه لیوانش رو از تو جعبه ی مقوایی مقابلش برداشت و جرعه ای نوشید.
+پسر خیلی تشنم بود! چه شیرینه…
و دوباره با لذت مشغول خوردن شد.
سهون چند ثانیه عاشقانه به چهره ی مهتابیش خیره شد.بازدمش رو محکم بیرون داد و ماشین رو روشن کرد و با سرعت بالایی به سمت مکان مد نظرش به راه افتاد.
لوهان با تعجب به لیوان دست نخورده تویه جعبه ی رو پاش اشاره کرد و گفت:
+نمیخوری؟
سهون نگاه جدیش رو از جاده بر نداشت.

-نه، میل ندارم، اگه میخوای تو بخورش.
لوهان لبهاشو جلو داد و سری به نشونه ی تایید تکون داد.
نگاهی به جاده انداخت و با دیدن مسیر نا اشنایی با کنجکاوی پرسید:
+کجا میریم؟
سهون لبخند محوی زد و متکبرانه گفت:
-خودت میفهمی…
+نمیخوام بفهمم،تو بگو تا بفهمم!
سهون از عجول بودن لوهان به خنده افتاد.
-دلت رو صابون نزن…میدونی که بهت نمیگم!
لوهان شونه ای بالا انداخت و در جوابش گفت:
+ولی اخر که میفهمم جنابه اوه!
-خوب منم همینو گفتم!
لوهان نگاه بدی به سهون انداخت و با حرص بحثو عوض کرد.
+حواست به جاده باشه!همش منو نگا میکنه!اینجوری دیگه کلا نمیفهمم!
سهون نگاه مهربونی بهش انداخت و دوباره خیره به مسیره روبه رو شد.
از شهر خارج شدن و بعد از طی مسافت کوتاهی پیچیدن تو جاده خاکی.
لوهان اب دهنش رو صدادار قورت داد و با ترس نمایشی رو به سهون گفت:
+میگم حرفایه دیشبت که واقعی نبود نه؟من هنوز امادگیشو ندارم…
سهون قهقه ای زد میون خنده گفت:
-نترس بچه،کاریت ندارم…
لوهان نفسش رو بیرون داد و دستی به پیشونیش کشید.
+خوب حالا کجا داریم میریم؟نندازیمون ته دره!
و به درختان کاج سیاهی که سرتاسر اسمون رو در بر گرفته بود اشاره کرد،تا کیلومتر ها جلوتر هیچی جز سیاهی محض نبود و تنها نور چراغ ماشین بود که چندمتر جلوتر رو روشن میکرد.
سهون با اطمینان گفت:
-یه چیز خوب در انتظارته!

+این چیز خوبت به چه مناسبتیه حالا؟!

-بودنت…
لوهان دلش لرزید.اب دهنش رو به زور قورت داد و به نیم رخش خیره شد، سهون تمام اون چیزی بود که میخواست.انگار دنیا تمام خواسته هاشو تویه اون مرد دمیده بود و حالا اون اینجاست تا رویای بودنش رو رنگ حقیقت بزنه.شاید اگه کسه دیگه ای بود ازش میخواست تک به تک ارزوهاش رو براورده کنه، اما الان همین که هست تمام ارزوهاش رو محو میشد.سهون کامل کننده ی تمام اون چیزی بود که میخواست،یه زندگی فوق العاده!
نفهمید چقدر به نیم رخ جذابش خیره بود که کم کم حس کرد نوری از کنار چشمش پدیدار شد.
خواست برگرده که یدفعه یه دست سهون جلوی چشماش قرار گرفت.
-چشماتو ببند!
لوهان برگشت سمتش و حق به جانب گفت:
+من بچم؟
سهون با جدیت جواب داد:
-داری پلنمو بهم میریزی،ببند.
لوهان نفس عمیقی کشید و با هیجان چشماشو بست.

گه گاهی کمی پلکاشو باز میکرد و دزدکی نگاه میکرد اما با تذکر سهون دوباره مجبور به بستن چشماش میشد.
چند دقیقه به همین روال گذشت تا بالاخره ماشین ایستاد.
سهون از ماشین پیاده شد و کمک کرد تا لوهان بتونه با چشمایه بسته بایسته.
لوهان بوی چوب سوخته رو حس میکرد،بوی اتیش،بوی صندل و عطر روح نواز گل رز…
صدایه شر شر اب و خش خش چوب خشک های زیر پاش…
سهون پشت سر لوهان قرار گرفت و دستاشو رو چشماش گذاشت.
با قدم های اروم لوهان رو به سمت جلو هل داد.با رسیدن به محل مورد نظرش از حرکت ایستاد و زیرگوشش نجوا کرد:
-امیدوارم خوشت بیاد…
با برداشته شدن دست سهون، لوهان با ناباوری هین بلندی کشید و دستاشو رو دهنش گذاشت، تصویر روبه روش فرقی با نقاشی های داوینچی نداشت.کلبه چوبی که تو دل درختان کاج جا خوش کرده بود با ریسه های طلائی رنگی که روشن و خاموش میشد تزئین شده بود.اتیش بزرگی که درست روبه روش قرار داشت با سنگهای سفید دورش حفاظت میشد و کمی دورتر چشمه ی کوچیکی که روی جلبک های زیرش میلغزید و پیش روی میکرد و جالب ترین قسمتش تاب چوبی و حکاکی شده ای بود که از رو سر چشمه میگذشت. لوهان لحظه ای ماتش برد، تصویر روبه روش بیش از حد زیبا بود.

سهون دستاشو روی شکمش قفل کرد و سرش رو روی شونش گذاشت.
-خوشت اومد؟
لوهان درحالی که از شدت هیجان به لکنت افتاده بود جواب داد:
+سهون…این…فوق العادست!
سهون به راحتی برق شادی رو تو چشمایه لوهان میدید.بوسه ای به گردنش زد و عاشقانه لب زد:
-فوق العاده چشمایه توعه که با هر جهشش قلبمو به در و دیوار میکوبه…
لوهان با بغض لب پایینش رو تو دهنش کشید و با چشمایه شیشه ایش به سهون زل زد.
+تو چی داری که با هر لحظه کنارت بودن دنیام وارونه میشه؟
تو بغل سهون چرخید و دستاشو دور گردنش حلقه کرد.
+چشمایه قهوه ای بادومی، بینی صاف، لبایه کوچیک و صورتی کشیده…همه ی مردا یه همچین مشخصاتی رو میتونن داشته باشن، پس فرق تو با بقیه چیه که قلبمو به راحتی دستت دادم؟
و بلافاصله با دلتنگی لب هاشو کوبوند به لبهای نیمه باز عشقش.کسی که انگار تک تک ثانیه های کنارش بودن مثل نفس کشیدن زیر اب بود.غرق دنیاش شده بود و تنها با اون میتونست زنده بمونه.
سهون دستشو پشت گردن لوهان گذاشت و با ولع به بوسه هاش پاسخ داد.

بوسه ای اروم اما لبریز از عشق…
بعد از گذشت دقایقی از سر نفس تنگی مجبور به عقب نشینی شدن.لوهان نفس نفس زنان چشماشو بست و سرش رو رو شونه ی سهون گذاشت.
سهون دستشو پشت کمر پسر ظریف تو بغلش گذاشت و با صدایه بمی لب زد:
-بزار جوابتو بدم، فرق من با بقیه اینه که تو عاشقم شدی…فقط همین، من با تو رنگ و بوی متفاوتی میگیرم،با تو کامل میشم…وگرنه همین الانشم منم یه مردم مثل بقیه…
لوهان سرش رو محکم به شونه سهون فشرد.این حجم عظیم از احساساتی که یهویی به قلبش سر باز کرده بود متشنج بود.
+خودت میدونی،ولی من دوست دارم بازم بگم،دوست دارم سهون…
سهون خم شد مکی به گردنش زد.رد مالکیتی که میخواست تا ابد رو تنش بمونه،تا هیچ وقت یادش نره که هر تپش قلبش متعلق به چه کسیه.
-بیا بریم ادامشو نشونت بدم تا همینجا کار دستم ندادی…
لوهان خنده ی شیرینی کرد و حصار دستاشو از دور گردن سهون باز کرد.
سهون دوباره دست باند پیچی شدش رو تو دستش گرفت و به سمت داخل کلبه هدایتش کرد.
با ورود به کلبه لوهان باره دیگه از شدت ذوق سهون رو محکم به خودش فشرد و بوسه ای به لبش زد.
کلبه ی دنجی که با اشپز خونه ی کوچیک چوبی و تخت سنتی حصیری درش پر شده بود.لوهان از رو پوست خرسی که وسط اتاق پهن شده بود با حالت چندشی گذشت و خودش رو روی تخت انداخت.
+سهونا،تو واقعا مرد زندگی هستی!…راستی امشب میمونیم؟
و با چشمایه مشتاقش به سهون چشم دوخت.
سهون لبخند کجی زد و جواب داد:
-امشب نه،ولی یه بار حتما میارمت تا شبم بمونی…
لوهان لبهاشو به سمت پایین متمایل کرد و بچه گونه گفت:
+چرا نمیمونیم؟
سهون اب دهنش رو قورت داد و به زور نگاهشو از لوهان گرفت.
-چون امشبمون به اینجا ختم نمیشه…
لوهان مبهوت گفت:
+پسر…من دیگه توان ندارم!بیا فعلا به اینجا ختمش کن اگه بقیه داره بزار برای یه وقت دیگه،همین الانش از اون موقع تا حالا قلبم داره دیوانه وار میزنه.
سهون نگاه چپی به لوهان انداخت و پوزخند معناداری زد.
-مطمئنی ضربان قلبت ماله چیز دیگه ای نیست؟
لوهان خجالت زده سرش رو انداخت پایین.گونه هاش به سرعت رنگ گرفت.
سهون خنده ای کرد و درحالی که استین هاشو بالا میزد گفت:
– فعلا بیا کمک که امشب باید خودمون زحمت شکمامونو بکشیم.
لوهان از رو تخت بلند شد و با تعجب به سمت سهون رفت.
+چیکار میخوای کنی؟
سهون متکبرانه به باربیکیو بیرون کلبه اشاره کرد و گفت:
-نظرت راجب استیک و شراب قرمز چیه؟
شام اون شب بهترین شام زندگی لوهان بود.شامی که به دست سهون پخته شد و لوهان فقط درحالی که روی سر چشمه ی زلال زیر پاش تاپ میخورد تماشاش میکرد.
همه چیز محشر بود،اما هنوز قسمت اخر برنامشون مونده بود.
سهون باقیمانده ی جام شرابش رو یه نفس سر کشید.از داخل کلبه نگاهی به بیرون انداخت،لوهان درحال بازی با اتیش بود و با چوب هیزم ها رو پراکنده میکرد.
جام رو روی میز گذاشت و از کلبه خارج شد.
لوهان اینبار هی سر چوب رو اتیش میزد و توی اب چشمه فرو میکرد و به صدای جیلیز ویلیزش میخندید.
سهون جلو رفت و چوب رو از دست لوهان گرفت.
-دستت هنوز خوب نشده، باز هوس اتیش کردی؟
لوهان با لجبازی چوب رو پس گرفت و دوباره به کارش ادامه داد.یهو بی ربط گفت:
+من اتیش رو دوست دارم، به نظرم مثل تو عجیبه،درسته گرما میده اما سوزندست،نور میده اما میتونه خیلی راحت زندگیت رو خاموش کنه،بیصداست اما صدای داد تورو در میاره.به نظرم باید مثل اتیش بود،بی خطر و به موقعش سوزنده…
سهون نگاه بیخیالی روانش کرد.
-باز دیالوگ کدوم نمیشنامه ای رو حفظ کردی؟
لوهان جیغ زد:
+یکم ادم باش!همش ماله خودم بود!
سهون دوباره چوب رو از دست لوهان گرفت و اینبار پرت کرد وسط اتیش.
-بهتره زودتر برگردیم،هنوز کار داریم…
لوهان با کنجکاوی سری تکون داد و دستاشو تو دست سرد سهون گذاشت.
دوباره برگشتند سئول.لوهان با کنجکاوی شدیدی به مسیر نا اشنایه روبه روش زل زده بود و هیچی نمیگفت.مسیری که ساختموناش نشون از گرون بودن محله میداد.هرچی جلوتر میرفتند خونه باغ های مجلل و شیک تری پدیدار میشد تا جایی که کم کم از شدت بزرگ بودن زمین ها فقط سقف عمارت ها قابل رویت بود.
+سهون…میدونم نمیگی ولی کجا داریم میری؟
-وقتی میدونی نمیگم برای چی میپرسی؟
+نمیدونم…تو هر ثانیه یه شکلی هستی،شاید رو اون مود خوبه بودی گفتی…
سهون خنده ای کرد و تلنگری به پیشونیش زد.
-خیلی عجولی اوه لوهان!
لوهان با چشمایه گشاد برگشت سمت سهون.
+بلهههه؟اووووه؟اون فامیلی بیخودت رو از کنار اسمم بردار.به جاش اجازه میدم فامیلی لاکچری منو بگیری.به نظرم ژیو سهون باید جالب باشه!اوه چیه سهون؟ از اولین روز دیداریمون داشتم فک میکردم چرا فامیلیت اینجوریه؟
سهون از گوشه چشم نگاهی بهش انداخت و نیشخندی زد.
-شاید تو تخت بدرد خورد، به نظرم باید جالب باشه وقتی تو تخت یکی اسم و فامیل کاملت رو صدا بزنه!از اون گذشته…تو قرارداد هاییم که طرف دختره خیلی کاربرد داره!
چشمایه لوهان دیگه به بزرگترین حد ممکن رسیده بود.
+جدیدا خیلی حشری شدی سهون،قبلا اینجوری نبود!
-اینا اثرات عشق توعه عزیزم…
لوهان اب دهنش رو قورت داد و نمایشی صلیبی رو سینش کشید…
+یا مسیح،خودمو به خودت میسپارم!
سهون چشماشو تو حدقه گردوند و سری به نشونه تاسف تکون داد.اخه چیکاره اون بچه میتونست داشته باشه؟

با نزدیک شدن به محل مورد نظرش سرعتش رو کم کرد.
-چشماتو ببند.
لوهان نالید:
+دوباره؟بابا بیخیال…
-ببند!
لوهان بازدمش رو محکم بیرون داد و چشماشو بست.
-اخر یه بلایی سرم میاره، معلوم نیس تو اون مغز منحرفش چی میگذره!
سهون چپی بهش انداخت که از چشم لوهان دور موند. جلوی درب اهنی عمارت ایستاد.با تک بوقی در باز شد و صدای جیغ لاستیک های جکوار سهون توی سرتا سر عمارت پیچید.
سهون ماشین رو وسط باغ مجلل عمارت نگه داشت و از ماشین پیاده شد.
در سمت لوهان رو باز کرد و دوباره کمک کرد که بتونه بایسته.
+انگار من کورم!
-اینقدر غر نزن بچه!
+به تو میگن بچه!این کارا چیه باور کن سنی از من گذشته.
سهون تابی به چشماش داد.
-اره از یک ساعت پیشت معلومه.

زیرلب جوری که نشونه ادامه داد:
-به بچه میگن به اتیش دست نزن به توام باید بگن!
لوهان دوباره همون بوها رو حس میکرد،چمن خیس،عطر گل رز.صدایه جیرجیرک و شر شر اب!
سهون از کنار فواره ی فرشته ی وسط عمارت گذاشت و جلوی عمارت مجلل روبه روش ایستاد،نیشخندی زد و لوهان رو پشت به عمارت وایسوند.
-میتونی چشماتو باز کنی!
لوهان تندی چشماشو باز کرد، با اولین چیزی که مواجه شد چهره ی سهون بود،نگاه پوکری روانش کرد و کمی سرش رو خم کرد و از رو شونه هاش نگاهی به پشت سرش انداخت.
پشت سرش فواره ی عظیم مرمری قرار داشت که نماد فرشته ی عدالت وسطش بود و کمی دور تر استخر سر بازی که دور تا دورش رو درختان گیلاس و بوته های گل رز سفید حصار کشیده بود.
لوهان همچنان درحالی کاوش بود و لحظه به لحظه مبهوت تر میشد که با جعبه ی حکاکی شده ی نقره ای که روبه روش قرار گرفت نگاهش متمرکز شد.
با تعجب اول نگاهی به سهون و بعد به جعبه انداخت.
+این چیه؟
سهون لبخند زنان گفت:
-یه هدیه ناقابل از طرف یه مرد دیوونه!
لوهان چپ چپی نگاهش کرد و جعبه رو از دستش گرفت.
-بازش کن…
لوهان به تبعید از حرف سهون در جعبه رو باز کرد.
مبهوت نگاهی به کلید بلند قامت و سلطنیتی داخل محفظه ی مخملی زرشکی رنگ انداخت که کنار ریموت کوچیکی جا خوش کرده بود.
لوهان کلید رو از تو جعبه بیرون کشید و جلوی صورتش گرفت و احمقانه گفت:
+یه کلید؟!
سهون با بالا انداختن ابروهاش به پشت سر لوهان اشاره کرد.
لوهان اخم متفکری کرد و مردد به سمت عقب برگشت.
داد بلندش به قرار گرفتن دستاش جلوی دهنش خفه شد.عمارت سلطنتی پشت سرش فرقی با قصر تو قصه ها نداشت.هارمونی سفید و طلائی که توی هم میپیچید و با طرح های نا معلومی بهش جلوه ی منحصر به فردی میداد.پنجره های مستطیلی بلندی که قسمتی از دیوار رو در بر گرفته بود و سقف تیزی که تا اسمون رو میشکافت.دور تا دو عمارت چراق های طلائی رنگی استوار ایستاده بودند و نور طلائی که روی دیوار ها عمارت رو رنگ زده بود بهش ابهت خاصی میبخشید.
چشمایه لوهان لبریز از اشک شد.اشک شوقی که ناخواسته تو چشماش نشسته بود.نمیتونست باور کنه…
سهون دوباره از پشت به اغوش کشیدش و زیر گوشش نجوا کرد:
-به خونمون خوش اومدی لوهان…
اشک از چشم لوهان چکید و پشت بندش سیل اشکاش جاری شد.چجوری میتونست به اینهمه محبت و علاقه ی سهون پاسخ بده…قلبش داشت سینش رو میشکافت.حس میکرد رو ابرا پرواز میکنه.از شدت شوق و هیجان به چشماش اعتماد نداشت.سهون داشت با قلبش چیکار میکرد….
دستاشو روی ساق دست سهون گذاشت و بدون اینکه بچرخه سرش رو سمتش برگردوند.
+تو…چیکار کردی؟
سهون بی تفاوت گفت:
-واقعا هیچی!باید از طراحش تشکر کنی…
لوهان میون بغض و گریه خنده ای کرد و با صدایه گرفته ای گفت:
+طراحش؟
-نگو که برات اشنا نیست، اسم تو پایه نقشش بود…
لوهان دیگه واقعا نمیدونست چی بگه، کلمات یاریش نمیکردن.هیچوقت فک نمیکرد یه روز طرحی که میزنه، سقفی باشه که با سهون قراره زندگی عاشقونش رو زیرش سپری کنه.
به زور بغضش رو قورت داد و اشکاشو پاک کرد.لبخند محوی زد و خودش رو به اغوش سهون فشرد.
+واقعا نمیدونم چی بگم!هر ثانیه که میگذره بیشتر و بیشتر دیونت میشم، تو کاری با قلبم میکنی که حتی یه معجزه ی الهی هم پیشش کم میاره،دوست دارم سهون…و ممنون…
سهون با لبخند لوهان رو بیشتر به خودش فشرد.
-بابت چی؟
+بابت بودنت، حست، لمست، به اغوش کشیدنایه یهوییت، ریتم نفسهات که میزاری کناره گوشم طنین شه، لبخند گرمت، عشق و علاقه ی خالصات و در اخر بودنت…بابت تمامش ممنونم…
سهون با بی قراری بوسه ای به موهاش زد و زیرلب گفت:
-خوب بیا فعلا خیلی تو حس نریم،هنوز یه کوچولو مونده.
لوهان دیگه وحشت کرده بود.
+من دیگه واقعا نمیتونم!
-این یکی خیلی کوچیک تر از اینه!
و به عمارت پشت سر لوهان اشاره کرد.
لوهان با تردید دستشو تو دست سهون گذشت و دنبالش راه افتاد.
سهون کم کم داشت کم میاورد، نمیتونست در برابر حس خواستن زیادش مقاومت کنه، فقط میخواست زودتری این فضایه عاشقانه رو تموم کنه که با پیش کشیدن بحث سوپرایز اخرش موفق هم شد.
همراه هم وارد پارکینگ کنار عمارت شدند.سهون ریموت رو دست لوهان داد و کنارش ایستاد.
-دکمه ی قرمز رو بزن.
لوهان کم و بیش متوجه ی شئ زیر پرده شده بود اما هنوز هم هیجان داشت.
با دستایه لرزون دکمه ی قرمز رنگ ریموت رو فشار داد و طولی نکیشد که پرده کنار رفت و پورش قرمز رنگی شروع به چراغ زدن کرد.
لوهان دیگه رو پاش بند نبود. به بازوی سهون چنگ زد و با بغض گفت:
+چیکار کردی سهون؟
و زد زیره گریه.
سهون با مهربونی اشکاشو پاک کرد.
-گریه چرا؟
لوهان دستی به صورتش کشید و با چشمایه شیشه ایش به سهون خیره شد.
+تو نمیتونی حسش کنی،احساساتم قابل توصیف نیست.داری دیونمم میکنی،حس میکنم الان پس میوفتم.اینا همشون خیلی از حد تصور من زیاد بود.من نمیتونم قبولشون کنم، نمیتونم برات جبران کنم…
سهون بوسه ای به پیشونیش زد و با جدیت گفت:
-من ازت هیچی نمیخوام،اینا پیش پایه تو هیچی نیست،فقط سنگ فرش زیره پاته.اراده کنی دنیا رو هم برات میخرم،تو همین دیشب که قبول کردی باهام بمونی به عالم و ادم بدهکارم کردی.من هیچی جز بودنت رو نمیخوام، فقط تورو میخوام…
لوهان بازم اشک میریخت.از شدت اینهمه علاقه دلش بی تاب شده بود.این شرمندش میکرد که سهون تقریبا همه کار براش میکرد و لوهان تنها میتونست عشق خالصانش رو به پاش بریزه.ولی دلش میخواست حتی اگه فقط همین یه کار ازش بر میاد با تمام وجود انجامش بده.
بینیش رو بالا کشید و اشکاشو پاک کرد.
دستاشو دور گردن سهون حلقه کرد و به سمت خودش کشید.پیشونیش رو به پیشونی سهون چسبوند و خمار گفت:
+میخوام امشب مال تو باشم.
سهون اخمی کرد و تندی لوهان رو از خودش فاصله داد.
-نیازی نیس اینکارو…
+هیییییش،من واقعا میخوامت.دیگه نمیتونم طاقت بیارم…
و با چشمایه خمارش بی تاب بهش خیره زد.
+همش به خواست خودمه…
سهون با جدیت به چشمایه معصومش خیره شد.کم کم دست و پاش شل شد و حس خواستن زیادش دوباره بدنش رو به لرزه در اورد.زبونش رو روی لبهاش کشید و با چشمایه وحشی بهش خیره شد.
-شروع کنی باید تا اخرش بری!
لوهان با اطمینان سر تکون داد و پوزخندی زد.
+من خیلی وقته به انتهاش رسیدم اوه سهون!
و این شروعی بود برای بوسه ی پر حرارتشون که به عشق بازی عاشقانه ای ختم میشد…

خدا نصیب کنه?❤

اگر کسی معتقده که این پارت کم بود خفن نبود بیاد تا قانعش کنم??

Dislike


جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات محبوب ترین نظرات
آگاهی از :
FZ
مهمان
FZ

هلو بیب
ووووووووی سهون ایز دنجرسلی گورخیدم رسما
عااااااغاااااااااااااا من کای دوست دارم بعد سهون زد کشتش
پارتای اول چپتر خیلی هیجانی بود . حال کردم رسما
ولی از اونجا که من خیلی حسوووودم از پارتای آخر اصن خوشم نیومد 😀 😀
ولی جدا از شوخی چپتر خیلی فوق العاده ای بود .هم زیاد بود هم خیلی خوب بود
ممنون ازت عشقولیییییی
دستت درد نکنه
لاو یو
چپتر بعد کی آپ میشه؟

FZ
مهمان
FZ

اوووووووف کامنت گذاشتن با لپ تاب خیلی سخته

Baekla
مهمان
Baekla

سلام
چه قسمت رمانتیکی خیلی قشنگ بود ??
سهون دیگه خیلی داره لیلی به لالای لوهان میزاره این حجم از لوس کردن نگران کنندس چون همیشه در پس یه خوشیی یه ناخوشییی هست ??
در مورد عین چند پاراگراف آخر بخصوص دو خط آخر هیچ حرفی ندارم??
خیلی ممنون و خسته نباشی?❤

jungi
مهمان
jungi

سلام اوف چه پوکوندی من که حرفی ندارم تو شوکم هنوز بقیه هونهان شیپرا رو نمی دونم ممنون گلم

Shahrzad yeol
مهمان
Shahrzad yeol

آخرش داغونمممم کرددددد
مرسی عزیزم

Sara
مهمان
Sara

کای یخورده زیادیش نبود به نظرت 🙁
به شدت خفن بود این قسمت خسته نباشی