60 👁 بازدید

FANFICTION INFINITY-chapter 39

خوووووب من برگشتممم با یه چانبک اسپیشال مخصوص کسایی که گفتن چرا چانبک کمه! اینم تقدیم به شما?

امیدوارم خوشتون بیاد گلیا? بی نهایت ممنون بابت نظرایه محشرتون عاشقتونم?

در اسانسور باز شد و پشت بندش بکهیون با ژست لشی وارد سالن پر تجمع شرکت O S H شد.
با دیدن سالن لوکس نورانی و وسایلات مارک و از اون مهم تر جوایز معتددی که کنار هم با غرور ایستاده بودن و از توی ویترین شیشه ای وسط سالن خودنمایی میکردند، ناخداگاه سوتی کشید که باعث شد نگاه چند نفر از کارمندا با تمسخر زومه پسر بیخیال بشه.
بکهیون نگاهی به سرامیکایه صدفی زیرپاش انداخت که از تمیزی برق میزد.
اب نباتشو توی دهنش چرخوند و زیرلب غرغر کرد:
-کلا وسواس داره!
یه دستشو تو جیب شلوار مشکی تنگ و پارش فرو کرد و دست دیگش رو به ابنباتش گرفت و قدم زنان به سمت میز منشی راه افتاد.
منشی با دیدن تیشرت مشکی گشاد بکهیون جلوی صورتش که کلمه ی “fuck” دقیقا وسطش قرار داشت چینی به صورتش داد و با لحجه ی غلیظش به اینگلیسی گفت:
_میتونم کمکتون کنم؟
بکهیون انگشتایه ظریفش رو که با رینگایه نقره ای نقش زده شده بود تویه موهای لخت قهوه ای سوختش فرو کرد و با لحجه ی داغونی جواب داد:
+چانی کجاست؟
منشی با تعجب چشمایه درشت شدش رو به بکهیون داد که با بیخیالی اب نباتش رو مک میزد دوخت.
_بله؟! متوجه نمیشم…با کی کار دارید؟
بکهیون پوزخندی زد و لب پایینش رو تو دهنش کشید.
+پارک…چان…یول!
منشی اخمی کرد و متکبرانه گفت:
_باید وقته قبلی داشته باشید!
بکهیون تابی به گردنش داد.
+دارم!
_اوه، به چه نامی اسم نوشتید؟
بکهیون دو لبه ی تیشرتش رو گرفت و با نیش باز به سمت پایین کشیدش،جوری که نوشته ی روی تیشرتش کاملا واضح رو مردمک ابی رنگ چشم منشی بازتاب شد.
+به نام “fuck”!
منشی اخم وحشتناکی کرد و با صدایه جیغ جیغوش داد زد:
_پسره ی اشغال عوضی!میری بیرون یا زنگ بزنم نگهبانی بیاد ببرتت!!؟؟
بکهیون مکی به اب نباتش زد و صداشو نازک کرد.
+بی زحمت قبلش زنگ بزن چانیول بیاد ببرتم!
منشی تندی تلفن رو برداشت، هنوز شماره ای نگرفته بود که با صدایه جدی بکهیون مواجه شد.
+بهش نمیگی بیاد نه؟!
منشی پوزخندی زد و با تمسخر گفت:
_وایسا تا نگهبانی بیاد جعمت کنه..
بکهیون شونه ای بالا انداخت و بی تفاوت گفت:
+اوکی، خودت خواستی…
اب نبات رو از دهنش در اورد و گلوش رو صاف کرد، کش و قوصی به گردنش داد و بعد از چند ثانیه مکث صداشو انداخت رو سرش:
+چانیوووووووووووووول!!!
چانیول روی میز کارش درحال چرت زدن بود که با صدایه جیغ مانندی که از بیرون اومد نفهمید چجوری صاف نشست.هراسون نگاهی به دور و ورش انداخت که دوباره صدایه داد بلند تری به گوشش رسید:
+چانیووووول!! اوی چانی!!!زرااااافههههههه!!!
چانیول چنان از اتاق زد بیرون که باعث شد تنه ی محکمی به در بزنه که حاصلش دردی بود که نصیب خودش شد.
با دیدن بکهیون که وسط سالن تکیه زده بود به ویترین جوایزشون و با اون تیپ لشش بلند بلند داد میزد فقط تونست بهت زده زیر لب بگه:
-“بدبخت شدم”
بکهیون با دیدن چانیول اب نباتش رو دوباره تو دهنش فرو کرد و با چهره ی شاکی گفت:
+میشنوی دارم صدات میکنماااا!!! ولی بازم دیر میای، یکم “ان تایم”باش پسر!
چانیول با قیافه ی زاری با بی حواسی گفت:
-ببخشید خواب بودم!
بکهیون بلند گفت:
+اههههه! بیا، همین کارارو میکنی شرکت بدبختتون به این وضع افتاده.حالا من که میدونم حداقل جلو کارمندات ابرو داری کن!
بکهیون رو کرد به منشی وبا صدایه ارومی ولی جوری که همه بشنون گفت:
+میگم شما چجوری کنار میای؟اینکه ظاهرا خوابه همه ی کارا میوفته رو دوش شما،خسته نمیشین!؟عع…اینجوری که نمیشه بده من اون تلفنو زنگ بزنم اوه سهون شکایت کنم به نمایندگی از همتون.تلف میشین اینجا شماها!
اومد تلفن رو برداره که یهو وسط راه مکث کرد.
دوباره رو کرد به منشی و با لحن ملیحی گفت:
+حالا درستم نیس اون بنده خدا رو از اون ور دنیا بندازیم تو ترس و شک،اجازه بدین بزرگترش رو فعلا صدا کنم تا اولیاش بیاد.
صداشو انداخت رو سرش و دوباره داد زد:
+اوهوووووی کریییییییس!!
چانیول خیز برداشت سمت بک و دستشو محکم کوبوند رو دهنش.
-نیستش نیستش توروخدا اینقدر داد نزن!
چانیول نگاه زاری به افراد حاضر تو سالن انداخت که تماشاچی نمایش مسخرشون بودن و به زور جلوی خنده هاشون رو گرفته بود.بکهیون قشنگ ابروشو برده بود، ولی کی بود که اهمیت بده؟ چانیول چیزی بروز نمیداد ولی از وجود این موجود بامزه تو تک تک لحظه هاش لذت میبرد.
با حس سوزش شدیدی کف دستش به سرعت دستش رو عقب کشید و اخ کوتاهی از بین لبهاش خارج شد.
بکهیون دوباره با اخم داد زد:
+بی ادب دستتو بردار!جای تشکرته که زودتر خودم اومدم پیشت که تو دیگه نخوای بیا دنبالم؟البته در اصل هدف اصلیم این بود که زودتر بتونیم بریم شهربازی ولی خوب….
چانیول عاجزانه دوباره دستشو روی دهن بکهیون کوبوند و تندی زیرلب گفت:
-عزیزم مرسی که اومدی لطف کردی فقط دیگه ادامه نده تا کم کم کل زندگیمو نریختی رو محور!
بکهیون چشماشو باریک کرد و دست چانیول رو اروم از رو دهنش کنار زد.دستشو از زیر کتش رد کرد و با لوندی روی بدنش کشید.
لبخند ملیحی زد و با عشوه گفت:
+باشه عزیزم!!فقط به خاطر تو…
از چانیول فاصله گرفت و در حالی که عقب عقب میرفت مشتشو بالا گرفت و با خونسردی سوئیچ تودستشو جلوی چشمایه متعجب مبهوت تکون داد:
+تو ماشین منتظرتم بیب!
چشمکی زد و در برابر نگاه نگران چانیول درب اسانسور بسته شد.
چانیول چند لحظه طول کشید که از شوک حرکت بکهیون بیرون بیاد. دستشو از زیر تکش رد کرد و دست به کمر ایستاد.اون بچه…رو دست خورده بود و سوییچ ماشین عزیزش حالا تو دستایه اون مصیبت بود!این یعنی اوج بدبختیش بود!
اهی کشید و با چشمایه باریک شده مردد نیم چرخی زد و نگاهی به تک تک کارمندا انداخت که با قیافه های چپ و چوله بهش چشم دوخته بودن.
گلوش رو صاف کرد و با صدایی رسا گفت:
-وایسادید چیو نگا میکنید؟برید سر کارتون!
چانیول هیچ ایده ای برای رفتار امروز خودش و بکهیون نداشت،پس تنها کاری که میتونست بکنه اشاره نکردن به موضوعی بود که مطمئن بود الان مزحکه ی دسته همه ی کارمندا شده.البته اهمیتی نداشت…
با متفرق شدنه کارمندا با قدم های محکم راه اتاق کارش رو در پیش گرفت و بعد از دسته کردن پرونده هاش و مرتب کردن میزش، به
منشی وظایف امروزش رو گوش زد و از سالن شرکت زد بیرون.با ورود به پارکینگ ناخداگاه اه سوزناکی از بین لبهاش خارج شد،دستی به موهاش کشید و با خستگی به سمت ماشینش راه افتاد. بکهیون پشت فرمون کوپه ی عزیزش نشسته بود و معلوم نبود داشت چه غلظی میکرد که هم زمان برف پاک کن و چراغ مه شکن و دزدگیرو زده بود و سانروف بدبخت رو تا میومد باز شه میزد که دوباره بسته شه.
چانیول پا تند کرد تا قبل از داغون شدن ماشین نازنینش اون موجود فضایی رو از پشت فرمون بکشه بیرون.
بکهیون به محظه دیدن چانیول تندی فقل مرکزی رو زد که باعث شد چانیول شاکی وسط پارکینگ داد بزنه:
-این در لعنتی رو باز کن بکهیون!
بکهیون زبونشو بیرون اورد و برای چانیول تکون داد.
+نمیخوام! ماشین زرافمه دلم میخواد!
چانیول با قیافه ی چپی گفت:
-زرافت؟ بکهیون میگیرم همینجا تا میخوری میزنمت باز کن این درو!
بکهیون با چهره خنثا در عرض یه ثانیه ماشین رو به حالت اول برگردوند.سانروف رو بست،برف پاک کن و دزدگیر و مه شکن رو خاموش کرد ،اما فقل رو باز نکرد.با خونسردی کمربندش رو بست و ماشین رو روشن کرد.
چانیول مبهوت داد زد:
-هی…هی هی هی بکهیووووون!
ماشین در برابر چهره ی مبهوت چانیول از جا کنده شد و توی درگاه پارکینگ محو شد.
چانیول دیگه واقعا نمیدونست بخنده یا گریه کنه.بکهیون بلایی نبود که سرش نیاورده باشه، ولی چانیول تمام مدت با صبوری باهاش تا میکرد.به روایتی دلش نمیومد بهش چیزی بگه،از شیطنتاش لذت میبرد.ولی تو محل کارش فرق میکرد،اونجا دیگه اجازه نداشت هرکاری میخواد بکنه.پایه ابرو و سابقه ی چندین و چند سالش در میون بود…کل ابهتش رفته بود زیر سوال….
مونده بود چیکار کنه که صدایه زنگ تلفنش بلند شد.
بکهیون بود.با وصل شدن تماس صدایه جیغ جیغویه بکهیون تویه گوشی پیچید.
+میدونی چانی خیلی دارم بهت لطف میکنم با اینکه سرم داد زدی بازم چشم پوشی کرد و میزارم سوار ماشینم بشی، حالا تا 10 میشمارم اومدی اومدی، نیومدی به یه ورم، ولت میکنم میرم!
-چی، کجا…بک…بکهیون!
بکهیون قطع کرده بود و چانیول حتی نمیدونست اون کجا هست.تلفن رو پایین اورد و عین احمقا به صفحه ی خاموش گوشیش زل زد.دیگه کم کم داشت کلافه میشد.
با یاد اوری جمله ی بکهیون یهو بلند گفت:
-ماشینممممم!؟
همون موقع گوشیش دوباره شروع به زنگ زدن کرد.
+بیا جلو پارکینگم!
و دوباره قطع شد.
چانیول پا تند کرد و از ساختمون شرکت زد بیرون.
کوپه ی عزیزش درست جلوی در شرکت بود.
چانیول دوید سمت ماشینش و بکهیون با دیدن این حرکتش لباشو لنج کرد و دست به سینه از ماشین پیاده شد و سمت کمک راننده نشست.
چانیول پشت فرمون نشست و با بسته شدن در ماشین برگشت سمت بکهیون و با اخم غلیظی توپید بهش:
-میشه بگی دقیقا چه غلطی داشتی میکردی؟
بکهیون با قهر روشو برگردوند که باعث شد چونه اش اسیر دست چانیول بشه و دوباره برگرده همون سمت.
-دارم باهات حرف میزنم!
+خوب به…!
چانیول شاکی شد.
-میدونی چیه؟ بعضی وقتا فک میکنم از اولم اشتباه کردم باهات دوست شدم!
+خوب میخواستی جوگیر نشی بدبخت سینگل! فک نکن نمیدونم چه ادم هیزی هستیاااا !حالا زودباش راه بیوفت تا دیر نکردیم دراز!تا همینجاشم بهت لطف کردم، وگرنه خودم تنها میرفتم …بدو دیر شد!
چانیول کلافه گفت:
-برای شهربازی رفتن هیچوقت دیر نمیشه!
بکهیون چوب ابنباتش رو از شیشه ی ماشین انداخت بیرون سرخوش گفت:
+حالا کی خواست بریم شهر بازی؟
……
-میکشمت بکهیون!!
+چیییی؟میکشیم پاکن؟
-دارم میگم سر به تنت نمیزارم!
+هان؟میگی صبر به غمم نمیزاری؟؟
-بکهیوووووون!
چانیول اصلا توقعی نداشت که تو شلوغی اون سالن مزخرف بک صداشو بشنوه، دستاشو روی گوشاش گذاشت تا کمی از شدت ریتم اهنگ که تو سرش اکو میشد کم کنه.واقعا نمیدونست موسیقیه مسخره ی راک هم فستیوال داره!
یه لحظه توجهش جلب بکهیونی شد که اون وسط داشت رو سرش میچرخید و حرکات تکنو رو انجام میداد.
با اخم غلیظی جلو رفت و دست بکهیون رو که داشت اون وسط تخلیه انرژی میکرد گرفت و از اون سالن کوفتی کشیدش بیرون. به محض خروجش از فضایه خفه ی سالن نفس بلندی کشید.
-واای خدا کر شدم!

بکهیون درحالی که تقلا میکرد برگرده به سالن جیغ جیغ کرد:
+چانی!! داشتم میرقصیدما!
-غلط کردی! کم سبک باش بکهیون!سنی ازت گذشته…
بکهیون شل شد.از تقلا دست کشید و خجالت زده سرش رو انداخت پایین.خنده رو لبش ماسید، توقع نداشت چان اینجوری فک کنه.
درواقع چانیول هدفش چیزه دیگه ای بود،دوست نداشت بکهیون جلو هزاران ادمی که کنترل چشماشونونداشتن دلبری کنه…چیزی که ناخداگاه تو وجودش بود و چان میدونست که عمدی نبود…
بکهیون سرش رو پایین انداخته بود و عین یه بچه ی دوساله که مامانش دعواش کرده بود پشت سره چانیول قدم برمیداشت.
خیلیم خجالت نکشیده بود ولی بازم یکم غذاب وجدان گرفته بود.
چانیول در سمت کمک راننده رو باز کرد و بکهیون رو نشوند تو ماشین و خودشم دور زد و پشت فرمون نشست.
بی حرف ماشین رو روشن کرد و سمت جایی که مد نظرش بود راه افتاد.
بکهیون با دیدن مسیر نا اشنایی برگشت سمت چان و با صدایه بچه گونه ای پرسید:
+دراز، کجا میبریم؟
چانیول لبخند محوی زد، هرکاری هم که میکرد نمیتونست از دستش ناراحت و عصبانی بشه.
دنده رو عوض کرد و جواب داد:
-یه جایه خوب!
+خوب کدوم جهنم دره ای؟
چانیول پوکر شد.
-سره قبرت!
+ولی این مسیری که تو داری میری نشون دهنده ی اینه که ظاهرا داریم میریم سره قبره تو اول!قبر من اونوره!بزن کنار گل پژمرده بگیریم…
و با دستش به مسیر پشت سرشون اشاره کرد.
چانیول اهی کشید و از بکهیون خواست که تا پایان مسیر هر غلطی دلش میخواد بکنه ولی فقط حرف نزنه! که اخرشم بکهیون گوشیش رو وصل کرد به ماشینش و دوباره همون اهنگایی رو گذاشت که چانیول تو فستیوال از دستشون فرار کرده بود.
-یعنی با این سبک اهنگ گوش دادنت کل هیکلمو بردی زیره سوال!اههه…
چانیول وارد پارکینگ خونه ی ویلایی رو به دریاش شد و ماشین رو با احتیاط روی خط چین مخصوصش پارک کرد.
پیاده شد و متکبرانه در سمت بکهیون رو باز کرد و با سر اشاره کرد پیاده شه.

بک نگاه چپی به چان انداخت و از ماشین پیاده شد.
از پارکینگ بیرون اومد و بی توجه به باغ لاکچریه ویلایه چان از مسیر سنگ فرش گذشت و فواره ی وسط باغ که طرح یه شیر بود که داشت نعره میزد رو دور زد و روبه روی ویلایه تمام شیشه ی چان ایستاد.یه جوره بدی نگاهه ویلا میکرد که انگار درخت دیده.
+اینجا جهنم درته؟
چانیول که تمام مدت پشت سر بک قدم بر میداشت کنارش ایستاد و با افتخار گفت:
-یس!
بکهیون با ذوق گفت:
+واقعا؟یعنی ماله خودته؟
چانیول متکبرانه جواب داد:
-یس!
چهره ی بکهیون یهو جمع شد.نگاهشو از چان گرفت و درحالی که دستاشو تو جیب شلوارش فرو کرده بود و قدم زنان از پله های ویلا میرفت،پوکر گفت:
+من فک میکردم زیرپل میخوابی…
چانیول فقط تونست با چشمایه درشت و لبایی که به سمت پایین متمایل شده بود به بکهیونی زل بزنه که بی توجه بهش دره شیشه ایه ورودی رو باز کرد و با کفش وارد خونه شد.
-یاااااا با کفش…
یه ان دمپایی رو فرشی گربه ایش محکم وسط صورتش فرود اومد.
+ببند دهنتو! اه…حس میکنم اومدم خونه ی دوس دخترم، یکم مرد باش سوسول! “با کفش رفتی تو!”
و با کفش پرید رو کاناپه راحتی چان.
چانیول وارد خونه شد و با حالته گریه گفت:
-تو الان کاناپه ی نازنینمو کردی پره چرک و کثافت….
+خوب به جهنم..فک میکنی برام مهمه؟
یهو رو شکم خوابید و درحالی که دستاشو زیره چونش زده بود با لحن ملوسی گفت:
+بیب تو چجوری میخوای ازدواج کنی؟میدونی بچه چقدر کثیف کاری داره؟
چانیول چهرشو جمع کرد و به سمت اشپزخونه رفت.
-اونموقع مطمئنن کنار میام چون اون بچست نه یه عجوبه ی روانی مریخی مثل تو که از کار و زندگی انداختیم!حالا چیزی میخوری برات بیارم؟
+مگه تو این اشغال دونی چیزیم پیدا میشه؟
چانیول با اخمایه توهم برگشت سمت بک.
-ببین با خونه ی نازنینم درست صحبت کن!خونه به این تمیزی چجوری میتونی بهش بگی اشغال دونی؟
+اینجوری…
و اب گلدونی رو که رو میز بود خالی کرد رو سرامیک های سفید کف سالن که از تمیزی برق میزد.
چانیول از جاش تکون نخورد، فقط با قیافه ی زاری نگاهشو از کف سالن گرفت و اه سوزناکی کشید.
-چرا هردفعه ناامیدم میکنی؟ منو باش که میخواستم برات کینکت بزارم!
چشمایه بکهیون برق زد.
+کینکت؟ برای من؟
چانیول با هواس پرتی گفت:
-اره،سرت داد زدم میخواستم ازت معذرت ….
یهو چشماش گرد شد،بعضی وقتا واقعا احمق میشد.
-البته چون بچه ی بدی بودی دیگه برات نمیزارم!
لنگه ی دوم دمپایی گربه ایش ایندفعه از پشت تو فرق سرش فرود اومد.
+تا قبرتو همینجا نکندم بیا بزار!
چانیول به زور اب دهنش رو قورت داد و درحالی که پشت سرشو میمالید با درد نالید:
-خیلی دارم جلوی خودمو میگیرم که…
با بلند شدن دست بک که گلدون بلوریش دستش بود ناخداگاه تند تند گفت:
-الان برات میزارم عزیزم،فقط اون یکی رو دیگه پرت نکن که سوغاتیه مامان بزرگمه! بیاد ببینه نیستش واقعا مجبور میشم زیر پل بخوابم!
چانیول تندی جلو رفت و گلدون رو از دست بک قاپید و با احتیاط و وسواس خاصی روی میز گذاشت.چند بار از زاویه های مختلف رصدش کرد و وقتی از درست بودن جاش مطمئن شد بی حرف به سمت پله هایی که به طبقه ی بالا راه داشت حرکت کرد.
بکهیون اول از شوت بودن چان مطمئن شد و وقتی دید حواسش نیست گلدون رو بلند کرد و با حرص سر و ته گذاشتش رو میز.فوتی به موهای تو پیشونیش کرد و زیر لب گفت:
+خیلی وسواس داره پسر!
و دنبال چانیول از پله های مارپیچ شیشه ای بالا رفت.چانیول جلویدرب قهوه ای رنگی ایستاده بود و منتظر بود تا بک بهش برسه.
بکهیون بعد از دقایقی کوتاهی درحالی که یکی از کوسنایه خرسیه مبل چانیول رو بغل گرفته بود خودشو به چان رسوند با ذوق پنهانی جلوی در ایستاد.
چانیول دستگیره ی در رو پایین داد همزمان با باز کردن در دستشو به کمر بک فشرد تا وارد اتاق شه.
با وارد شدن به اتاق تقریبا تاریک کینکت، بکهیون با پست رقص بزرگی روبه رو شد که سر تا سرش رو نورهای لایت رنگی تشکیل داده بود و سیستم بزرگی و مدل بالایی دقیقا روبه روش قرار داشت.مربع های پیست رقص به رنگ های مختلفی در میومد و نورهای لیزری از همه طرف بازتاب میشد.بک با ذوق کوسن رو ول کرد و دستاشو بهم کوبید و برگشت سمت چانیولی که با چشمایه نیمه باز بی تفاوت داشت نگاش میکرد.
+میشه برام روشنش کنی!
چانیول بی حرف جلو رفت و سیستم رو روشن کرد.
-چی برات بزارم؟
+لیدی گاگا!
چانیول موشکافانه برگشت سمت بک که خیلی جدی داشت نگاش میکرد.
-من از این اهنگایه دره پیت ندارم!درست بگو!
بکهیون کمی فکر کرد و دوباره با ذوق گفت:
+جاستین بیبر!
چانیول همونجا نشست کف زمین.
-میگم تو توی چه قرنی زندگی میکنی؟خجالت نمیکشی از این جلفایه خز گوش میدی؟حاضرم برم تو اون فستیوال کوفتی بشینم تا اخرش اون اهنگایه راک احمقانه رو گوش کنم و ازش لذت ببرم ولی حتی یه مینم وقتمو سر اهنگایه جلف جاستین هدر ندم!
بکهیون جبهه گرفت.
+چیکاره جاستینم داری؟
چانیول کم مونده بود سرشو بکوبه به دیوار.
-من هیچ کاری با جاستینت نداری! ولی با این حال حاضرم کل ثروتم رو بدم تا یه لشکر به پا کنم تا ترورش کنن!پسره با اهنگاش داده دسته مردم!
بکهیون تابی به چشماش داد و زیرلب گفت:
+فقط حرف میزنه! کاش یکمم اون مغزشو به کار مینداخت! اصلا داره که بخواد بزاره؟
یهو بلند گفت:
+شکیرا بزار!
چانیول با رضایت گفت:
-کدوم اهنگش؟
بکهیون کف دستاشو بهم چسبوند و تابی به کمرش داد.
+Tsamina mina eh eh
Waka Waka eh eh!!!!!!

چانیول یه ضرب از جاش بلند شد و کنترل کینکت رو پرت کرد تو بغل بکهیون و از اتاق زد بیرون!
-…تو این اهنگ گوش دادنت!اصلا هر غلطی دلت میخواد بکن من دیگه نیستم!میرم گلامو اب بدم…
و بکهیون منگ رو تو اون اتاق تاریک تنها گذاشت.بکهیون چند ثانیه به روبه روش خیره شد.یهو بلند گفت:
+گلاااام!؟
کنترل کینکت رو پرت کرد رو زمین و پشت سر چانیول دوید بیرون.
+چانی مگه تو گل کشت میکنی؟داداش رولی چند؟
و به سرعت از پله ها پایین دوید.
+چانی؟
بکهیون نگاه گذرایی به سالن انداخت ولی اثری از چانیول نبود.
+چانیییی؟
وقتی جوابی نشنید برای بار سوم داد زد:
-چانیول!
-اهههه درد!کم جیغ بزن بچه!بیا تو اتاقمم!
صدا از بالا میومد.بکهیون پوکر دوباره برگشت بالا و با دیدن در باز یکی از اتاقا به همون سمت دوید و به محض وارد شدن به اتاق با چانیولی مواجه شد که خیلی دقیق با ابپاش مشغول اب دادن گلدون ماری جوانای عظیم و مجلل وسط اتاقش بود.
بکهیون با فک افتاده دور تا دور اتاق رو از نظر گذروند که سرتاسرش رو گلدونایه کوچیک و بزرگ ماری که با ظرافت درحال رشد بود تشکیل داده بود.
+پسر…چه بهشتیه اینجا!
-بهشت؟ اهان اینجا رو میگی…این جهنم دره اتاقمه!
بکهیون پوکر شد.
+خفه نمیشی شب اینجا میخوابی؟
و پشت بند حرفش به اتاق 200 متری و اسپرت چان اشاره کرد که کمه کمه 100 تا گلدون ماری درش قرار داشت.
چانیول بی تفاوت گفت:
-نه!ادم که با زندگیش احساس خفگی نمیکنه!
بکهیون به گلدون تویه دستش اشاره کرد و با لحن مسخره ای گفت:
+مامانت میدونه زندگیت اینه؟
چانیول با قیافه ی مثلا ترسیده ای برگشت سمت بک.
-ههه بهش نگیا!با ملاقه میوفته دنبالم!
بعد یهو جدی شد و با بیخیالی گفت:
-اون نه ولی مامان بزرگم میدونه،تازه تشویقمم میکنه!خونش نرفتی که ببینی،حالا من فقط اتاقمه اون تو دستشویی خونشم ماری جوانا کشت میکنه!اصلا یه وعضیه….
بکهیون زیرلب گفت:
+مامان بزرگت چه دافیه!
یهو چهرشو جمع کرد و بلند گفت:
+اها…پس خانوادگی اینجوری هستین!
چانیول چشماشو خط کرد و با لبخند رو مخی گفت:
-درسته!

شاید باورتون نشه ولی پارت بعد امادست? خودتون میدونید دیگه…

 

Dislike


12
دیدگاه بگذارید

avatar
8 گفتگوها
4 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین دیدگاه
دیدگاه با بیشترین پاسخ
9 تعداد نویسندگان دیدگاه
NasiShahrzad yeol❤fz❤Baeklameliikaw آخرین ارسال کنندگان دیدگاه
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات محبوب ترین نظرات
آگاهی از :
Shahrzad yeol
مهمان
Shahrzad yeol

آخر چانی دق میکنه
ویییی قسمت بعدم ک گذاشتیییی
مرسی عزیزم

❤fz❤
مهمان
❤fz❤

?????????????
بک؟؟؟؟؟؟?????????
بیچاره چانیول ????? بچم پیر شد از دست این بچه?????????? خدا بهش صبر بده?????? جفتشون منگلی ان☺☺☺☺
خیلی عالی بود این پارت ??? دستت درد نکنه بیبی???? خیلی خندیدم روحم شاد شد???????
آغااااااااا??? قسمت بعد آمادس بزارش خب??? میدونی من شنیدم اون نویسنده هایی که خواننده هاشونو میزارن تو خماری توسط روح خواننده هایی که موندن تو خماری آزار و اذیت میشن ??? دیه از من گفتن?????? فقط گفتم در جریان باشی???
راستی کریسهو اسپشال هم بزار من کریسهو دوست??????
لاو یو?????

Baekla
مهمان
Baekla

سلام

Baekla
مهمان
Baekla

این قسمت خیلی خیلی خیلی عالی بود خیلی دوسش داشتم وقتی فهمیدم این قسمت چانبکه خیلی ذوق کردم اولش فکر میکردم چان یه بچه پولدار سوسوله وسواسه هر چند که تغییری در طرز فکرم به وجود نیومد ولی در کل هر چی تصور ازش داشتم تو آخر این قسمت نابود شد? مادر بزرگه بکهیون خیلی عشقه?خانوادگی تو کارن از همونجایی که به چانیول گلدون داده بود باید میفهمیدم که خانوادگی اهل عملن ? عاشق اخلاق بکی تو این فیکم هر چند که یکمی رو مخه ولی در کل بکهیونی رو تو فیکا دوست دارم که چانیولو عذاب بده?? خیلی ممنونم… ادامه »

Baekla
مهمان
Baekla

آهان یه چیزه دیگه من جمعه این قسمتو خوندم ولی هر چی که تلاش کردم نظرم نمیومد ودیگه اینکه بالا اشتباهن نوشتم مادر بزرگ بکهیون? ?معذرت??

meliikaw
مهمان
meliikaw

yaniiiiiiaa in beakhyun akhar in chani ro sakte mide ba in karash……..bichare chani
mrc eshgham ke chan beak gozashti aliiiii bud
bossssss

Ro
مهمان
Ro

لووووووهاااان سهووووووووون چاااان بککککککک
ماری جواناااااااااااا جیغغغغغغغغغ
عاشقتمممممم