45 👁 بازدید

FANFICTION INFINITY-chapter 38

من اومدم!? با تاخیر یک روزه!

درک بعضی چیزا سخته! نمیفهمم چطور چپتر 36 که اینقدر کم بود و هیچ اتفاق خاصی نیوفتاد تا گفتم چپتر بعد امادست اینقدر نظر گرفت و چپتر 37 که کل ماجرا رو شد کم و ساده نظر گرفت! نه واقعا چرا ؟اصلا هیچ حالت خاصی الان ندارم فقط یکی رو میخوام بیاد منو قانع کنه چرا؟!

اینم چپتر 38…

 

خورشید متکبرانه درحال غروب بود.اسمون نارنجی تو ذوق میزد،ترسناک بود.
لوهان هیچ وقت غروب رو دوست نداشت، هوای اون ساعت بهش حس نفرت میداد، انگار یکی دستاشو گذاشته بود رو گلوش و محکم میفشرد.اما الان اون حس رو برای غروب کوفتی افتاب نداشت، برای بغضی داشت که تا اعماق وجودش رو میسوزوند.بغضی که الان 3 ساعته به زور خفش کرده بود…
هیچکدومشون علاقه ای به شکستن سکوت حاکم نداشتن.سکوت تاریکی که سر تا سره خونه رو در بر گرفته بود…
لوهان با بیحالی به نرده های راه پله ی پشت سرش تکیه زده بود.جونی تو تنش نمونده بود.حس میکرد مغزش متلاشی شده.تو این سه ساعت اینقدر به حرفای سهون و رفتاراش فک کرده بود که حسه یه دیوونه ی تیمارستانی رو داشت.
به راحتی خاموشی خورشید رو از حاله های نوری که از دیوار پایین میرفت حس میکرد.انعکاس نورش روی شیشه خورده های جلوی پاش بازتاب میشد.
بینیش رو بالا کشید و سرشو به نرده تکیه داد و چشماشو بست.چشماش میسوخت،سوزش اشنایی که این چند روزه همدم ثانیه هاش بود.
سهون تویه کور ترین نقطه ی خونه نشسته بود،جایی که هیچ نوری بهش نمیرسید و توی تاریکی فرو رفته بود.لوهان اون رو نمیدید،اما سهون تمام این مدت خیره به تک تک حرکاتش بود.ته دلش دلهره داشت.میترسید یک ثانیه نگاهش رو ازش بگیره و وقتی سر برگردونده رفته باشه.میترسید حالا که دربارش فهمیده نمونه، بره و برای همیشه تنهاش بزاره…
سهون چند دقیقه ای به جسم بی حرکت لوهان خیره شد.فک میکرد خوابش برده، درحالی که لوهان چشماشو بسته بود تا تصویر ویرانه ی روبه روشو نبینه و بتونه برای چند ثانیه هم که شده ارامش بگیره…
سهون اب دهنش رو قورت داد و مضطرب از جاش بلند شد.نمیتونست بزاره اونجا بخوابه،بدنش درد میگرفت.
بیصدا از رو شیشه خرده ها گذشت و خودشو به لوهان رسوند.کنارش روی انگشتاش نشست،چند دقیقه به چهره ی ارومش خیره شد.هر ثانیه که میدیدش و به رفتنش فک میکرد، انگار جسم داغی روی روحش خط مینداخت.
خواست گونشو نوازش کنه که یه لحظه با دیدن دستایه داغونش ماتش برد .برش عمیقی کف دست راستش خودنمایی میکرد و خراش های ریز و درشتی که دستایه استخونیش رو نقش زده بود.خون تیره اش رو دستاش خشک شده بود…
اهی کشید و دستشو رو عقب کشید.از جا بلند شد و خودشو به سرویس بهداشتی زیر راه پله رسونده.خون رو از رو دستاش پاک کرد و به زور به یه دست دور دستش باند نامرتبی پیچید.
دوباره برگشت به سالن، لوهان تکون نخورده بود.نرم دستاشو دور شونه و زیر زانوهاش سر داد و با یه حرکت اروم از رو زمین بلندش کرد.لوهان شکه نشد، حتی چشماشم باز نکرد.فقط با ارامش سرش رو رو شونه ی سهون گذاشت،بو عطر تلخش روانش رو به بازی گرفته بود.انگار ذره ذره ارامش به وجودش تزریق میشد.
سهون پله ها رو پشته سر گذاشت و وارد اتاق شد.با پا درو اروم پشته سرش بست و خم شد و لوهان رو روی تخت گذاشت.هوا دیگه تاریکشده بود.چراغ خواب لایت کنار تخت رو روشن کرد که چشمش به پلاستیک پماد های روی عسلی افتاد.نگاهی به ساعت انداخت و دوباره نگاهشو سمت لوهان سوق داد.میترسید…میترسید بیدارش کنه و وقتی بیدار شه پسش بزنه.
سهون با ناراحتی عقب کشید،ولی از طرفی اصلا دلش نمیخواست جای اون سوختگی های کذایی رو دست ظریفش به جا بمونه، باید سره ساعت استفاده میشد.با دودلی پماد رو از تو پلاستیک برداشت.جوری دست لوهان رو رو پاش گذاشت که انگار هر ان ممکنه بیوفته زمین و بشکنه. باند دور دستش رو باز کرد،با دیدن سوختگی های روی ساق دستش حس کرد بند بند وجودش اتیش گرفت،اما به نفس عمیقی اکتفا کرد و کمی از پماد رو روی انگشتش ریخت و با ملایمت روی سوختگی هاش کشید. با دقت دست لوهان رو نوازش میکرد،انگار میترسید با هر برخورد انگشتش ابریشم زیر دستش خش بیوفته.
وقتی کارش تموم شد دوباره باند رو دور دستش پیچید و دستش رو اروم روی تخت گذاشت.بیصدا نفس عمیقی کشید و با خستگی به صورت لوهان خیره شد.چهره ی مینیاتوری روبه روش زیادی ظریف بود برای زندگی با ادم پرخاشگری مثل اون.
اهی کشید و از رو تخت بلند شد. هنوز قدمی به سمته در برنداشته بود که دستش حصار انگشتایه سرد لوهان شد.
+کجا میری؟
سهون جا خورد.اب دهنش رو قورت داد و نفس حبس شدش رو اروم بیرون داد.صدایه لوهان بیش از حد خش دار و ملتمس بود.تمام مدت بیدار بود…
سهون برنگشت.
-بیرون، استراحت کن…
خواست دستش رو ازاد کنه که لوهان محکم کرد به دستش چنگ زد.
+میترسم…
سهون پوزخندی زد و ناخداگاه تلخ گفت:
-برای همین دارم میرم که دیگه استرس خوابیدن کناره یه ادم بی اعصاب رو نداشته باشی.فردا میگم بیان دنبالت…نیازی نیس تحملم کنی…
لوهان ملتمسانه دست سهون رو کشید.
+لطفا بس کن،اینجوری به خودت نگو…میدونی که منظورم این نیست و اینجوری فک نمیکنم.من دوست دارم سهون، باورم کن…
سهون برگشت،مردمک چشماش لرزش کمی داشت.لوهان با چشمایه براقش با اطمینان به سهون زل زد.
+هر بلایی سرت بیاد،هر اتفاقی برات بیوفته، حتیاگه بیماری لاعلاجم بگیری…بازم با اطمینان میگم دوست دارم،پات میمونم و یه لحظم دست از دوست داشتنت بر نمیدارم.این چیزا منو ازت سرد نمیکنه،میمونم،تا وقتی که بخوایم میمونم…اما…
لوهان چشماشو محکم به چشمایه سهون دوخت و با جدیت گفت:
+اگه یک بار…فقط یکبار بهم بگی ازم خسته شدی، دوستم نداری یا دیگه نمیخوای باهام باشی…میرم،بدون مخالفت میرم…ولی بدون دیگه هیچوقت برنمیگردم…
سهون قدمی به عقب برداشت.ترسید، ترس از اینکه یه روزی ناخداگاه از خودش برنجونتش.روزی که خبر نداشت به زودی سر میرسه…
اما با مرور جملات قبلی لوهان دلگرم شد.به خودش افتخار میکرد که اونقدر برای لوهان کامل بوده که با تمام این مشکلات هنوزم میخواد که باهاش بمونه…
لوهان دستش رو کشید و وادارش کرد کنارش بشینه.
+بمون پیشم…میخوام یکم بخوابم،چشمام میسوزه…
سهون بدون مقاومت کنارش نشست.
زیرلب گفت:
-بزار لباسمو عوض کنم…
+نمیخواد،میتونی بدون لباس بخوابی!
سهون ماتش برد،این اولین بار بود که همچین حرفایی از دهن لوهان میشنید.
لبخند کجی زد و اروم پیرهنش رو در اورد.کنارش روی تخت دراز کشید.
لوهان معذب از جو سنگین بینشون با تردید دستایه سهون رو از هم باز کرد و تویه بغلش خوابید و دستاشو دور خودش حلقه کرد.
چند دقیقه در سکوت گذشت، لوهان تازه داشت چشماش گرم میشد که با شنیدن صدایه دورگه ی سهون خواب از چشماش رفت…
-از خودت برام بگو…
لوهان سکوت کرد، خجالت میکشید، اما در اصل نمیدونست چجوری برای سهون توضیح بده که سوءتفاهم براش پیش نیاد.
سهون ضربه ی ارومی به کمرش زد و با تحکم گفت:
-بگو!
لوهان اب دهنش رو قورت داد ،سرش رو توی گردن سهون پنهون کرد و دستشو دور کمر سهون انداخت.
+وقتی که 12 سالم بود، مادرم در اثر بیماری فوت کرد و به چند ماه نکشید که پدرم یه زن دیگه گرفت،به خیال خودش پر کردن جای مادرم برام کاره اسونیه و میتونم باهاش کنار بیام،ولی به این راحتیا نبود.نامادریم واقعا یه ادم عوضی پول دوست بود که فقط ثروت هنگفت پدرم رو میخواست…
لوهان خنده ای کرد و نیم خیز شد و به سهون نگاه کرد.
+ولی الان که دارم فک میکنم بدجور اشتباه زده! کور بوده که تورو با این اسم و رسم ندیده و رفته گیره بابایه بیچاره ی من…تو کجا و بابام کجا…
سهون مغرورانه لبخند کجی زد و چیزی نگفت.
لوهان اینبار سرش رو رو سینه ی سهون گذاشت و ادامه داد:
+خلاصه با هزار جور ناز و عشوه پدرم رو خام کرد که برای تجارت فرش به کره بیان،ولی خوب هدف اصلیش بیرون کردن من از زمین بازی بود که موفقم شد!من حاضر نشدم باهاشون برم و به همین خاطر از 12 سالگی تنها زندگی میگرد.نه من میرفتم به دیدنشون و نه اونا سراغی از من میگرفتن،به روایتی ازشون زده شده بودم.فقط باهم گه گاهی تماس داشتیم که اکثرشون سر درس و تحصیلم بود تا سلامتیم.بعد از تموم کردن کالج و گرفتن مدرکم،تصمیم گرفتم که پاپیش بزارم برای بهتر کردن رابطمون، مثلا میخواستم پدرم رو سوپرایز کنم، پس بدون خبر دادن بهشون اومدم کره و مستقیم رفتم خونه ی جدیدشون.اما با چی مواجه شدم؟ هه…پدری که دیگه هیچ چیزیش شبیه پدرا نبود و نامادری که منو متهم به بالاکشیدن شرکتایه پدرم کرد و در اخر، سونامی ای که از رو زندگیم گذشت و به یک ساعت نکشید که اواره ی کوچه و خیابون شدم.از خونه انداختنم بیرون،باورت میشه؟معلوم نبود اون پس فطرت چی تو گوشش خونده بود که اینقدر توپش پر بود و با یه بهونه بدون خواستن دلیل از خونه انداختم بیرون و دیگم دنبالم نیومد…بعد از اون تو خیابونا ول میچرخیدم،جایی رو نمیشناختم که برم هتل و از طرفی تو این وضع خیلی نباید پول خرج میکردم.همین پولیم که برای اجاره ی خونه دادم از فروختن یک شیشمه عمارت چین که به نامم بود جمع کرده بودم.از ازدواج پدرم به بعد ،به طور عجیبی ماه به ماه پول تو جیبیام کمتر میشد…پدرم میگفت که خودم باید کار کنم و دخل و خرج خودمو در بیارم، خوب تو اون موقعیت و منی که ناز پرورده بودم یکم برام سخت بود!تو خیابونا گم شده بودم تا اینکه یه اکیپ مست ریختن سرم و خواستن ببرنم که کریس نجاتم داد،نمیدونم از کجا اومد…اما کمکم کرد،خیلی زیاد.بهم کار و خونه داد و در اخر همه جوره حمایتم کرد،با اینکه منو نمیشناخت…از اونجا به بعدشم که خودت بودی…

سهون با دقت به حرفای لوهان گوش میداد و گه گاهی موهاش رو نوازش میکرد.با پایان حرف لوهان چند دقیقه سکوت کرد،داشت با خودش کلنجار میرفت اما در اخر صادقانه پرسید:
-چیشد که عاشق من شدی؟
لوهان شوکه تکون کوچیکی خورد، سرشو بلند کرد و چشمایه شیشه ایشو به چشمایه تیز سهون دوخت.
اب دهنش رو قورت داد نیم خیز شد.
+خ..خوب…تو…راستش…من…
سهون دستاشو زیر سرش گذاشت و منتظر به لوهان چشم دوخت.
لوهان تو جاش نشست، سرش رو پایین انداخت و مشغول بازی با انگشتای کشیدش شد.
+نمیدونم…دقیق نمیدونم از کجا شروع شد…خ.خوب راستش تو برام مثله یه علامت سوال بزرگ بودی که بدست اوردن مجهولش فرمول ناشناخته ای رو میخواست،بدون هیچ عدد و علامتی،من نمیتونستم حلت کنم و هر روز که میگذشت نسبت بهت کنجکاو تر میشدم.ازطرفی تو حمایتم میکردی،درسته اخلاقت انگار زهرمار بودولی بازم مواظبم بودی.درسته خیلی منت میزاشتی ولی اگه حرفی میزدی بدقولی نمیکردی.جذاب بودی و اراده میکردی کله کره زیره پات بود، ولی از اسم و رسمت و پولت استفاده ی بد نمیکردی.این صفات خوبت منو جذب میکرد، تا اینکه نفهمیدم چی شد که کم کم حس میکرد با هر بار دیدنت دنیام وارونه میشه، قلبم انگار میخواست پرواز کنه و دست و پام شل میشد، و از اون بدتر توهم کم کم مهربون تر شده بودی و این منو به مرز جنون میبرد.میدونستم امکان نداره که تو دوستم داشته باشی،پس خودم پا پیش گذاشتم…روز تولدت…خوب اون ناخداگاه بود،من نمیخواستم به این زودی عکس العمل نشون بدم اما خوب تو..واقعا فوق العاده بودی..چند وقتی با خودم کلنجار رفتم و در اخر تو تله کابین بهت گفتم،اون روز تازه خبر میکس شدن سوهو و کریس رو شنیده بودم و این باعث میشد حسادت کنم،میخواستم یکم فکر کنم اما در کمال تعجب تو به جز رسوندنم باهامم اومدی و این حال منو بدتر کرد،بهت گفتم و با اون جواب روبه رو شدم.راستش توقع همونم نداشتم،به هیچ وجه!توقع داشتم داد بزنی و تحقیرم کنی و در اخر ازخونه بندازیم بیرون،ولی توهم بهم اعتراف کردی و برای بار دوم دنیای من وارونه شد.اما در اخر به روایتی پسم زدی…از اون روز به بعد خجالت میکشیدم باهات روبه رو شم تا اینکه اینبار تو اومدی جلو…تو مهمونی،راستش حرفایه کای واقعا سنگین بود،حتی یه لحظه از فکرم گذشت که بزنم زیره همه چیز و پاشم برم،ولی بازم نتونستم.من دوست داشتم و انجام دادن کاری که تورو اذیت کنه برام مثل فرو کردن خنجر تو قلبم بود.عکس العمل اون شبت دیگه تیره خلاص رو زد.من دیگه نمیتونستم بیخیالت بشم…
لوهان با گونه های سرخ نگاهی به چهره ی عجیب سهون انداخت که مخلوطی از تکبر و خوشحالی بود.لبخنده کجی گوشه ی لبش جا خوش کرده بود و چشماش خمار شده بود.
-دیالوگایه جالبی بود، دقیق و حساب شده، مثل یه نمایشنامه ی قوی، اما قانع کننده نبود…
لوهان در کسری از ثانیه به حد انفجار رسید. با عصبانیت سرش رو بلند کرد و به سهون توپید:
+دیگه باید چیکار کنم که بدونی دوستت دارم احمق!
-باهام بخواب!
چشمایه لوهان تا اخرین حد ممکن گرد شد،کم کم لبخنده عصبی رو لبهاش نشست.خیلی داشت جلوی خودش رو میگرفت که منفجر نشه.
+تو رابطه رو تو این چیزا میبینی؟برای بار دوم میگم واقعا مطمئنی که دوستم داری؟!فک کنم برمم فرقی برات نداشته باشه،مسلما داف دوره تو ریخته!!!!
سهون ریلکس چشماشو بست و لبخند ژکوندی زد.
-امتحان کن،یه قدم از تخت فاصله بگیر تا به جز اینکه وسایل اینجارو هم با سرنوشت پایین دچار کنم،خونه رو هم رو سر جفتمون خراب کنم!البته چون تو دارنده ی کارت طلائی هستی امتحانش برات مجانیه!
لوهان نگاه خنثایی به سهون انداخت ، انگار نه انگار تا همین چند ساعت پیش تا مرز سکته برده بودش و حالا نشسته بود و ریلکس باهاش شوخی میکرد.
+من جدیم سهون!
لوهان با اخم روشو از سهون برگردوند و پشت بهش خوابید.
+واقعا همچین فکری میکنی؟ همینو میخوای؟اوکی من مشکلی ندارم، هر کاری میخوای بکن!
سهون چشماشو تو حدقه چرخوند و تو جاش نشست.
-جدیدا خیلی لوس شدی لوهان،از بس نازتو کشیدم دیگه داری پررو میشی! من کی مجبورت کردم کاری رو که دوس نداری انجام بدی که بار دومم باشه؟
+همیشه!
سهون خندش رو قورت داد و به زور گفت:
-اوکی،حرف مسخره ای بود.اصلاح میکنم از وقتی وارد رابطه شدیم تا الان مجبورت کردم که تو این موارد کاری رو که دوست نداری بکنی؟
لوهان چیزی نگفت.
سهون جلو رفت و غرغر کنان از پشت به اغوش کشیدش.
-اخرم مجبورم میکنی نازتو بکشم،از صدتا دختر بدتری،خوبه به زور باهات نخوابیدم وگرنه راه میرفتی و جیغ…
+سهون!!!!!
-چیه؟ فک میکنی ازم برنمیاد؟
لوهان برگشت و تلنگر کوچیکی به پیشونیش زد.
+واقعا که تند تند تغییر حالت میدی اوه سهون!!!

?✌

Dislike


26
دیدگاه بگذارید

avatar
13 گفتگوها
13 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین دیدگاه
دیدگاه با بیشترین پاسخ
13 تعداد نویسندگان دیدگاه
Nasi❤fz❤Shahrzad yeoljungilulu آخرین ارسال کنندگان دیدگاه
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات محبوب ترین نظرات
آگاهی از :
❤fz❤
مهمان
❤fz❤

ووووووی ????? من چرا دیر رسیدم دو قسمت آپ شده???? خیلی عالی بود گلی???? دستت طلا❤❤❤❤❤❤ ممنون برا آپ ???? این قلم فوقالعاده تو منو جادو میکنه??? این قسمت خیلی خوب بود?????
???

Shahrzad yeol
مهمان
Shahrzad yeol

عخیییی لولو مهربون^^
یجا یه حرف استرس زا زدیییی
مرسی عزیزمممم

jungi
مهمان
jungi

اهم سلام lulu منم

lulu
مهمان
lulu

سلام با هونهان چه کردی الان هونهانیا رو ابران از باحالی ممنون گلم

لیا
مهمان

سلام …
وا چرا لوهان نمی خواد با سهون باشه مگه دوسش نداره ؟
این همه جبهه گیریش برای چی بود ….