49 👁 بازدید

FANFICTION INFINITY-chapter 37

دیدین سره حرفم موندم نظرا خوب بود اپ کردم? اگرم فک میکنین که بازم دیر اپ کردم باید بگم از اپ قبلیم فقط 3 روز گذشته اونم برا منی که قرنی اپ میکنم??

دوستان نظرا عالی بود واقعا مرسی که اینقدر به من انرژی میدین عاشقتونم و ممنون که حمایتم میکنید❤❤❤

اینم یه پارته حساس تقدیم به شما…زیادم اپ کردم جبران دفعه قبل? ولی غوغا کردم برین بخونین…?

 

گره کراواتش رو محکم کرد و یقه ی لباسش رو روی کراواتش کشید.نگاهی به ساعت رولکس دور مچش انداخت که نشون میداد کم کم باید راه بیوفته…
ناخداگاه از تو اینه قدی روبه روش نگاهی به تخت پشت سرش انداخت،لبخندی محوی زد.این بار ششم بود که در حین اماده شدن حواسش پرت اون موجود خواستنی میشد.
نگاهش رو به تصویر شفاف خودش در اینه دوخت و بار دیگه تیپش رو چک کرد.
پیرهن سفید ساده و شلوار پارچه ای مشکی همراه با کت بلند خاکستری که تا زیر زانوش میرسید.مثله همیشه ساده و جذاب.دستی به موهاش کشید و اینبار کامل برگشت سمته تخت.
بیصدا جلو رفت و بالایه سر فرشته ی دوست داشتنیش ایستاد.لبخندش اینبار رنگ گرفت.تصویره روبه روش بینظیر بود،لوهان اروم خوابیده بود و نیمی از پتو از روی بدنش کنار رفته بود و درحالی که پاهاش رو روی پتو انداخته بود نیمه ی دیگه ی پتو رو تو بغلش گرفته بود.نگاه خیرش رو از پاهای شیری لوهان گرفت و به چهره ی غرقه خوابش دوخت.حاله ی محوی از افتاب روی چهره ی بی نقصش میتابید و فربیندگی چهرش رو چندین برابر میکرد.
سهون میدونست اگه تا چند دیقه ی دیگه از خونه نزنه بیرون بی بروبرگشت کار دسته خودش میده،اما با این حال خم شدم و اروم پلکایه بستش رو بوسید.عقب کشید و چند ثانیه مکث کرد.اما اخر طاقت نیاورد و لبهاشو نرم به لبهای لوهان فشرد و بعد از لمس کوتاهی بلافاصله عقب کشید و خونه رو ترک کرد.درحالی قلب بیتابش رو کنار تخت جا گذاشته بود…
……
با دلهره ی عجیبی چشماشو باز کرد،بدون غلت زدن دستشو عقب برد و به جای خالی پشت سرش کشید.
لعنت،سهون رفته بود…
اهی کشید و با خستگی تو جاش نشست، حتی خواب فوق العاده ی دیشبش هم حال خراب الانش رو بهتر نمیکرد.نگاه طلبکارانه ای به جای خالی کنارش انداخت و با ناراحتی از جاش بلند شد.
دست و روش رو شست و صبحونه ی ساده ای خورد.کسل بود، هیچ کاری برای انجام دادن نداشت و سهونم تا 24 ساعته دیگه نمیدید.دیوونه کننده بود…
با ناراحتی سرشو رو میز گذاشت،همین الانم بی نهایت دلش براش تنگ شده بود.
پهن شده بود روی میز غذاخوری تو اشپزخونه.درحالی که نگاش قفل ساعته روبه روش بود و به صورت اعصاب خرد کنی پاهاش رو تکون میداد و با انگشتش اشکاله نامفهومی روی میز میکشید.
چرا…ثانیه ها…نمیگذشت!!!
سرشو بلند کرد و محکم روی میز کوبید.لعنت به این حالته متشنج که داشت مغزش رو میدرید…
بهتر بود میرفت یه دوش میگرفت تا از این کسلی در بیاد.شاید اب سرد سرحالش میاورد.با قدم های اویزون به سمت اتاقش رفت.لباساشو از تو کمد برداشت و پرید تو حموم…
……
کای اب نبات چوبیش رو تو دهنش چرخوند.درحالی که تکیه زده بود به در خونه، با چشمایه خواب الود نگاهی به ارقام روی صفحه گوشیش مینداخت و به تقلید از اون ارقام رو وارد کرد.بعد از چند دقیقه ور رفتن با قفل الکتریکی در ، بالاخره در با صدای تیکی باز شد.
کای با اینکه از خستگی نا نداشت اما حتی اون لحظه هم نمیتونست بیخیال ذهن منحرفش بشه.حالا که رمز در خونه ی اوه رو داشت خیلی کار ها میتونست بکنه اما بدترین شکنجه اش این بود که اجازه ی هیچ حرکتی رو جز اون چیزی که بهش دستور داده بودن نداشت.حیف بود که دیگه شاید لوهانی باقی نمیموند تا بتونه باهاش تفکراتش رو عملی کنه.پوزخندی زد و وارد خونه شد.بیصدا درو پشته سرش بست. از همون جلوی در نگاهی به اطرافه خونه انداخت و جای جایش رو بررسی کرد.صدای اب از اتاق میومد.پوزخندش عمیق تر شد.بهتر از این نمیشد!
بدونه توجه به اطرافش یه راست رفت سراغه کاری که به خاطرش اومده بود.
دوتا پیت بنزین دستش رو با دقت روی زمین گذاشت و در یکیش رو باز.خونسردانه دور تا دور سالن رو به مقدار کمی بنزین ریخت.پیت دومم به همین شکل توی راهرو و اطرافش ریخت و در اخر نصف بیشترش رو کامل جلوی ورودی خالی کرد.رضایتمندانه اثر هنریش رو از نظر گذروند.سوزنده بود…
اینم هدیه من به تو اوه سهون،شکنجه دادن مهمترین علت زندگیت!
لبخنده شیطانی زد و فندک زیپوی نقره ای دستش رو روشن کرد.سیگار برگی روشن کرد و با ارامش مشغوله کشیدن شد.سه کام گرفت و در اخر فیلتر سیگار رو ول کرد جلوی پاش.
فیلتر فاصله ی دست کای تا فرش رو طی کرد و در اخر بیرحمانه روی فرش افتاد و کم کم شروع به شعله ور شدن کرد.
کای سرخوشانه عقب گرد کرد و درحالی که کلاه سوییشرتش رو روی سرش مینداخت از خونه زد بیرون…
……
لوهان جلوی اینه ی حمام مشغوله خشک کردن موهاش بود.سرشو تند تند تکون داد تا قطرات اب از روی موهاش پایین بریزه.بعد از چند با بالا و پایین کردن موهاش با حوله بیخیال شد و تیشرت و شلواری رو که تویه رختکن گذاشته بود به تن کرد.کم و بیش بوی سوختنی به مشامش میرسید.این برای بار پنجم بود که توی حمام همچین بویی رو حس میکرد.اما اعتنایی نمیکرد چون میون اون همه بخار مطمئن نبود که درست حس میکنه یا نه.اگه واقعی بود لابد یکی از همسایه ها چیزی سوزونده…

شونه ای بالا انداخت و دستگیره ی در رو پایین داد.با باز کردن دره حمام ناگهان با حجمه عظیمی از دود سیاه مواجه شد که در فضایه اتاق موج میزد.خشک شدنش سرجاش به وسیله ی سرفه های پی در پی که به گلوش فشار اورد شکسته شد.سرفه های خشکی که تا اعماق وجودش رو سوزوند.ارنجش رو جلوی بینیش گرفت و ناخداگاه به سرعت از اتاق خارج شد.به محظه خارج شدن از اتاق با تصویره غیرقابل باوری روبه رو شد،تصویری که تمام مردمک چشمش رو در بر گرفته بود.شعله های سرخ اتش از هر سمتی زبانه میکشید.وسایل خونه با ارامش میسوخت و تنها بوی کشنده ی دود و صدای ذره ذره سوختنشون باقی میموند.
دست و پاش به لرزه افتاده بود.به سرعت به سمته در حجوم برد اما با ترسناکترین تصویر ممکن روبه رو شد.اتش بزرگی که تمام چهارچوب در رو در بر گرفته بود.
حس میکرد پوسته بدنش از شدت برخورد حرارت درحاله سوختنه.اشکی که از چشمش چکید میون راه به راحتی بخار شد.
نفسش بالا نمیومد.وحشت زده به گلوش چنگ زد.عقب عقب رفت و خودشو پرت کرد تو اتاقشو درو پشته سرش بست.با چشمایه تار و دستایه لرزون خودش رو به پنجره رسوند و با شتاب بازش کرد.تجمع پایین ساختمون رو میدید ولی مطمئنن کسی متوجه ی اون نبود.
سر خورد و زیر پنجره افتاد.

سهون الان کجاست…
……
سهون با اخمه بزرگی دست به سینه روی صندلی های سرد فرودگاه نشسته بود.کلافگی از سر و روش میبارید.4 ساعت بود که هواپیمای شخصیش دچاره نقص فنی شده بود و تمامه این مدت سهون بی حرف روی صندلی نشسته بود و سعی میکرد عصبانیش رو توی عموم کنترل کنه.هر 10 دقیقه یه بار یکی میومد و میگفت تا چند دقیقه دیگه درست میشه اما همین چند دقیقه شون رفته رفته تبدیل به 4 ساعته متوالی شده بود.
سهون به راحتی حدر رفتن وقتش رو حس میکرد و سعی میکرد بهشون بفهمونه که کاره مهمی داره و اگر درست نمیشه مشکلی نداره که با یه پرواز دیگه بره.ولی انگار همه دست به دست داده بودن تا اعصابشو از این چیزی که هست خرد تر کنن.
با اخم غلیظی نگاهی به بادیگارداش انداخت که تمام مدت دو طرفش ایستاده بودن و حرکتی نمیکرد.از اینکه دنبالش راه افتاده بودن اعصابش خرد میشد…کم پیش میومد از نزدیک اسکورتش کنن، معمولا همیشه نا محسوس دنبالش راه می افتادن…
با صدایه زنگ گوشیش نگاهشو از اون دونفر گرفت و به صفحه گوشیش دوخت.
ناشناس بود. خواست جواب نده اما در اخر کلید سبز رنگ اتصال رو فشار داد.
-اوه سهون هستم بفرمایید…
_جناب اوه نگهبان ساختمون هستم.
سهون بی توجه به صدای لرزون نگهبان بی تفاوت پلکاش رو بهم فشرد و سعی کرد زودتری تماس رو تموم کنه.حوصله ی این یکی رو دیگه نداشت.
-مشکلی پیش اومده؟
صدایه همهمه ی عجیبی از پشت تلفن به گوش میرسید و تماس قطع و وصل میشد.
_قربان…منزلتون…اتیش…
تماس قطع شد.
سهون با اخم های درهم گوشی رو جلوی صورتش گرفت.ناخداگاه دلهره ی عجیبی به جونش افتاد.یعنی چی!

از جاش بلند شد و قدم زنان از بادیگارداش فاصله گرفت. هنوز چند ثانیه هم نگذشته بود که گوشیش دوباره شروع به زنگ زدن.
مدیر برنامش بود.مسئول تمامه وقت تلف کردنایه الانش.با یاد اوریه 4 ساعت معطل شدنش یکباره حرفایه عجیبه نگهبان رو فراموش کرد. تماس رو وصل کرد و با لحنه بدی شروع به صحبت کرد.
-چه مرگته؟
_رئیس اوه…
سهون پلکاش رو محکم بهم فشرد و اماده شد هرچی از دهنش در میاد بارش کنه که با جمله ای که توی گوشش پیچید تمام بدنش یخ زد.
_قربان…منزل مسکونیتون اتیش گرفته…
سهون لحظه ای خشکش زد.اما در اخر با ناباوری خنده ی مصنوعی کرد و نگاه نگرانش از دیوار تمام شیشه ی فرودگاه به بیرون دوخت.نگرانی از جمله ای که مبادا واقعی باشه.
-اوکی،تو موفق شدی منو بخندونی.کاریت ندارم و فقط بگو پروازم کی…
_قربان منزلتون توی اتیش شعله وره…باور کنین دروغ نمیگم ساختمونتون اتیش گرفته…
مدیر برنامه به خاطره همهمه ی مردم به طور واضحی داد و میزد و همین باعث وحشت سهون شد.
ظربان قلبش رفت رو هزار.عرق سردی رو مهره های کمرش نشست.بند بند وجودش یکباره شروع به لرزیدن کرد .کم کم پاهاش شروع به حرکت کرد تا جایی که وسطه سالن فرودگاه مشغوله دویدن شد.
-کجایی؟
_جلوی ساختمونتون،همه ی اعضای ساختمان بیرون ایستادن فک کنم اتیش به زودی خاموش….
سهون میون حرفش داد زد:
-ببین کسی به اسمه ژیو لوهان بینشونه!!!
صدا چند دقیقه قطع شد.طولی نکشید که دوباره برگشت پشته خط.
مرد با صدایه ارومی گفت:
_خیر قربان…
سهون دیگه به درجه ی شدیدی از انفجار رسیده بود.
گوشی از گوشش فاصله داد و با تمامه توان داد زد:
-دوست پسره من اون توعه! زنگ بزن افرادم برن بالا، از اون خونه ی کوفتی بکیشینش بیرون!بیام ببینم هیچ غلطی نکردید گردنه تک تکتون رو میشکنم!!!!
بند انگشتاش از شدت فشار مشتش به سفیدی میزد.نگاهه افراد حاضر در اونجا زومه رفتاره عجیبه مرد عصبانی شده بود…
سهون نزاشت بادیگاردش پشته فرمون بشینه،سوئیچ رو از دستش چنگ زد و خودش پشته فرمون نشست.ماشین با صدایه جیغ لاستیک هاش از جا کنده شد و به سرعت باورنکردنی از دید محو شد.
فرودگاه خارجه شهر بود و این مسافت نسبتا زیاد سهون رو تا مرز جنون میبرد و برمیگردوند.حتی نمیخواست به اتفاقی که داره میوفته فک کنه.فقط میروند تا زودتری خودشو برسونه…
مسیر نیم ساعتی در عرض 10 دقیقه طی شد.
به محضه پیچیدن به داخله کوچه با حجم زیادی از جمعیت روبه رو شد.
پاشو محکم رو ترمز فشرد که این کارش باعث شد ماشین چرخش نیم دایره ای بخوره و با برخورد به ماشین جلوییش از حرکته بایسته.
سهون خودشو از ماشین پرت کرد بیرون و با تمامه قدرتش شروع به دویدن کرد.
میون راه ناگهان خشکش زد،حس کرد پاهاش سست شد.نگاهه ناباورش زومه طبقه ی پنجم بود که اتش ازش شعله میکشید.خونشون…لوهان اگه تا الان از خونه بیرون نیومده بود، قطعا دیگه زنده نبود.
دیگه واینستاد تا اون صحنه ی زجر اور رو ببینه،با ناباوری جمعیت رو کنار میزد و جلو میرفت.نمیخواست به هیچی فک کنه، فقط میخواست ببینتش، ببینه که حالش خوبه، که هیچیش نشده…
با رسیدن به جلو ساختمون انگار تازه یادش اومده بود نفس بکشه.انگار دنیا رو بهش داده بودن.انگار یکباره خون تو رگاش جریان پیدا کرد.دستی به صورتش کشید و باز دمش رو محکم داد بیرون.
لوهان اونجا بود،درحالی که قطره های درشت اشکاش روی صورتش روون بود و چشماش از فرط گریه سرخ شده بود.رنگ به صورتش نمونده بود و لبایه سفیدش لرزش خفیفی داشت.سهون یعقین داشت که اگه دستایه مدیر برنامش دوره بازوهاش حلقه نشده بود قطعا تا الان نقشه زمین شده بود.
بی توجه به نگاه های خیره ی اطرافش فقط دوید.دوید و با رسیدن به فرشتش محکم به اغوش کشیدش.تن بی جون لوهان با شتاب از جا کنده شد و چند ثانیه بعد خودش رو تو بهترین جای ممکن پیدا کرد.اغوش گرم سهون که منبع ارامشش بود.سهون اونقدر محکم به خودش میفرشیدش که حس میکرد الانه که پسره شکستنی تو بغلش ترک بخوره.
لوهان بلندتر زد زیره گریه.عطر گرم سهون که توی بینیش پیچید انگار همه ی دنیا ساکت شد.هیچی نمیشنید.فقط گریه میکرد و پیرهنه سهون رو تو دستاش میفشرد تا بهش نزدیک تر شه اما دیگه فاصله ای نبود که بخواد پرش کنه.دستای سوختش از شدت کشیده شدن به لباس های سهون میسوخت.نمیدونست چطور و چجوری الان اینجا بود، اما الان فقط بهش نیاز داشت، به اینکه ارومش کنه…
سهون جای جای صورتش رو بوسه بارون میکرد و به خودش میفشردش.موهاش رو نوازش میکرد و با تمام وجود عطر خواستنی تنش رو به ریه هاش میکشید.
+سه…هون…
سهون بوسه ی محکمی روی موهاش نشونده دستاشو دوره کمرش محکم کرد.
-جانم…
لوهان هق هق کنان و سرش رو به سینه ی سهون فشرد.
+من…خیلی..تر..ترسیدم..خو…خونه…
سهون لبهاشو به گوش لوهان چسبوند و دستشو روی کمرش کشید.
-تموم شد عزیزم…هیچی نیست…تموم شد…
اما انگار لوهان اروم نمیشد…
+م..من…کاری نکردم…از…ح…حمام اوم..اومدم…دیدم…
-هیچی نگو!
سهون چشماشو محکم بهم فشرد.شرمندگی تو تک تک کلماتش موج میزد.
پلکهاش رو بهم فشرد و زیرلب با خودش گفت:
-من نباید تنهات میذاشتم…
لوهان دیگه زبونش نمیچرخید.جونی براش نمونده بود.بدنش اشکارا میلرزید.لرزش هیستیریکی که کم کم داشت از پا درش میاورد.
سهون حس لوهان از تو بغلش سر خورد.وحشت زده دستشو دور کمرش انداخت تا از افتادنش جلوگیری کنه، دیگه واینستاد تا پلکایه بستش رو ببینه.دستشو دور کمرش محکم کرد و دسته دیگش رو زیره زانوهاش سر داد و در برابر نگاه های بهت زده مردم با یه حرکت لوهان رو رو دستاش بلند کرد.
انگار تازه یادش اومده بود که عصبانی شه.گردش خون تو رگاش شدت گرفت و طولی نکشید که با عربده ای که سر افرادش زد لرزه ی شدیدی به تن همه افتاد.
-یکیتون گمشه ماشینمو بیاره!!!!

رگ گردنش از شدت خشم یکباره متورم شده بود.رنگ پوستش کم کم رو به کبودی میرفت و چشماش شده بود دوتا کاسه خون.
طولی نکشید که یکی از افرادش ماشین رو درست جلوی پاش نگه داشت.
سهون به سرعت عقب نشست و درحالی که لوهان رو محکم تو اغوشش میفشرد.
-با اخرین سرعتی که ماشین میره برو ویلای دانگ-گو!
راننده وحشت زده از چهره ی برزخی سهون مسیر یک ساعته رو در عرضه بیست دقیقه طی کرد.
سهون میخواست هرچه زودتر لوهان رو به بیمارستان برسونه،اما به هیچ عنوان حاظر نبود تو این شهر نگهش داره.میترسید اینجا دوباره اتفاقی براش بیوفته.میخواست برای چند ساعتیم که شده در ارامش و بدونه نگرانی سر کنه.
ماشین جلوی درب شیشه ایه ویلا نگه داشت.سهون درحالی که لوهان رو روی دستاش حمل میکرد از باغ سرسبز ویلا گذشت و وارد خونه شد.بدون معطلی یه راست راهش رو به سمت اتاقش کج کرد و لوهان رو روی تخت خوابوند.
کم کم باید دکتر میرسید،تو راه هماهنگ کرده بود…
طولی نکشید که دکتر بالایه سر لوهان حاضر شد و از سهون درخواست کرد که بیرون منتظر بمونه.
سهون درحالی که رگه های خشم درونش شعله میکشید، با قدم های نا میزون خودش رو روی کاناپه های راحتی توی سالن انداخت.
هم زمان با فرود اومدنش روی کاناپه اه بلندی کشید و ساعدش رو روی چشماش گذاشت.لعنت به خودش که به خاطر یه کار کوفتی تنهاش گذاشته بود، لعنت به خودش که فعلا هیچ کاری از دستش بر نمیومد…میدونست امکان نداره که این اتفاق یه حادثه بوده باشه، از حرفایه لوهان معلوم بود…
لوهان،چهره ی رنگ پریدش یه لحظه هم از جلوی چشماش کنار نمیگرفت.سر تا سره وجودش پر شده بود از نفرت.قسم خورد که به محضه بهبود لوهان دنیا رو برای کسی که این بلا رو سرش اورده جهنم کنه.جهنمی که نسوزونتش، فقط زجرش بده!
گوشیش رو از جیبش بیرون کشید.
میدونست کار کیه، ولی باید مطمئن میشد.شماره ای گرفت و به محض برقراری تماس فقط یک جمله گفت:
-گزارش اتفاقه امروز رو تا نیم ساعته دیگه میخوام!یک مین دیر کن تا گردنتو بشکونم…
و بلافاصله تماس رو قطع کرد.
بعد از استراحت چند دیقه ایش به زور از روی کاناپه بلند شد و با اعصابه متشنج خودش رو به بار روی اپن رسوند.به ارامشی نیاز داشت که میدونست با این مزخرفات نصیبش نمیشه.بطریه شیشه ایه شراب رو از روی بار برداشت یه نفس تا نصفش رو سر کشید.
حالش داغون بود،سردرد امونش رو بریده بود و تمام بدنش از شدت از دست دادن انرژی سست شده بود.هنوزم میتونست ضربان تند قلبشو حس کنه.یه لحظه انگار روح از تنش رفته بود…
دکمه های پیرهن سفیدشو باز کرد و تلو تلو خوران خودش رو به پشت در اتاق لوهان رسوند، میخواست ببینتش.دستش به دستگیره ی در نرسیده بود که در باز شد و پشت بندش دکتر با کیف چرمی بزرگش از اتاق بیرون اومد.
با دیدن سهون لبخنده گرمی زد و با لحن ارامش بخشی گفت:
_نگران نباش پسرم حالش خوبه، فقط شکه شده و از شدت ضعف بیهوش شده.سرم بهش وصل کردم و یه چند تا پماد هست که برای سوختگی های سطحیه دستش نوشتم.تا فردا به هوش میاد.
سهون نسخه رو از دست دکتر گرفت و با تشکر کوتاهی بدرقش کرد.
به محظه رفتن دکتر با بی تابی به اتاق برگشت.شیشه ی شراب رو روی عسلی کنار تخت گذاشت و اروم روی تخت کنار لوهان دراز کشید.
با احتیاط جوری که اون دستی که توش سرم بود تکون نخوره لوهان رو توی بغلش گرفت و سرش رو توی موهاش فرو کرد.
تنها چیزی که بهش ارامش میداد عطر تن پسرک تو بغلش بود که حتی موقع خواب هم به طور عجیبی دلبرانه بود.
با شرمندگی بوسه ای به شقیقش زد و زیرلب گفت:
-چیکار کنم در ارامش باشی…
……
لوهان احساسه نفس تنگی میکرد.سنگینی جسمه سردی رو روی قفسه سینش حس میکرد.خواست تکون بخوره که تلاشش برای خلاصی از اون شرایط بی نتیجه موند.به زور چشماشو باز کرد و با چهره ی درهم سرش رو برگردوند که بلافاصله با چهره ی اروم سهون مواجه شد.
اخماش در کسری از ثانیه باز شد.سهون از اون فاصله ی کم به طور غیرقابل باوری مظلوم به نظر میرسید.بدون هیچ جدیت یا سردی ای.مظلوم و در عین حال جذاب… لوهان با شیفتگی تک تک اجزای صورتش رو از نظر گزروند، هیچ نقصی تو صورتش به چشم نمیخورد.جذاب و مجذوب کننده…
سهون عین یه پسر بچه ی کوچولو سرش رو روی شونه ی لوهان گذاشته بود و درحالی که دستاشو دوره کمرش حلقه کرده بود اروم خوابیده بود.
لوهان به زور اب دهنش رو فرو داد و به هزار زحمت بیصدا سوزن سرم رو از تو دستش در اورد.هیس کوتاهی از شدت سوزش کشید و پلکاش رو بهم فشرد.
بعد از چند ثانیه سوزشش خوابید، اروم به سمته سهون متمایل شد و سرش رو نرم توی بغل گرفت و به خودش فشرد.
-خفم کردی پسر!
لوهان که هنوز دستاشو کامل دوره سهون حلقه نکرده بود، تندی دستاشو از دور سهون ازاد کرد و با نگرانی پرسید:
+معذرت میخوام!بیدارت کردم؟
سهون با چشمایه نیمه باز نگاهی به لوهان که به نظر بهتر میرسید انداخت.موهای توی پیشونیش رو عقب داد و ارنجش رو تکیه گاه قرار داد و خودشو بالا کشید.
-نه،از دیشب نتونستم بخوابم.بیدار بودم…
و اینبار اون بود که لوهان رو توی بغل گرفت.بوسه ای به موهاش زد و زیرلب گفت:
-خوبی؟
لوهان سرش رو رو سینه برهنه ی سهون گذاشت و درحالی که با دکمه های لباسش بازی میکرد هوم ارومی گفت.
-دستت چطوره؟
لوهان زیر چشمی نگاهی به بانداژ سفید دوره دستش انداخت و بعد از مکث کوتاهی با نفرت نگاهشو ازش گرفت.
+چیزی حس نمیکنم.

-سردردی، سر گیجه ای چیزی نداری؟ جاییت درد نمیکنه؟چیزی میخوای برات بیارم؟

لوهان کمی خودش رو لوس کرد و تابی به گردنش داد.

+نه، خوبم، چیزیم نیست!
سهون چیزی نگفت، فقط با ملایمت مشغول نوازش کمر لوهان شد.
لوهان پر بود از یه حسه شیرین، یه حسی که دلش میخواست بیشتر سهون رو نگران کنه تا بیشتر نازش رو بکشه…اما این حس خوبش زیاد دووم نمیاورد. رفته رفته خاطرات دیشب تو ذهنش تداعی میشد. با یاد اوری اون لحظات کم کم بغض راهه گلوش رو بست و اخر به اشک هاش ریزی که از چشماش میچکید ختم شد.
+سهون…خونمون…
سهون با اخم غلیظی که رگه های تعجب درش به چشم میخورد نیم خیز شد و به لوهان چشم دوخت.
-فدایه سرت!چرا داری گریه میکنی؟تو اراده کن من صدتایه اون خونه های کوفتی رو باهم برات میخرم…
لوهان بینیشو بالا کشید و سرشو به سینه ی سهون فشرد.
+بحث این نیست…نمیتونم قبول کنم که به این راحتی سوخت…من..
سهون لبخند تلخی زد و با انگشت شستش اشکایه لوهان رو از رو گونه هاش پاک کرد.
– به جهنم که سوخت، اگه بلایی سره تو میومد…
سهون دوباره هجوم ناگهانی خشم رو به درونش حس میکرد.یه حس قوی مخلوط از خشم، نفرت، درد و جنون…الان بود که دوباره سردرد بگیره.حالا که میدونست کاره کیه کنترل خشمش سخت تر میشد…
اخمی کرد و اروم دستاشو از دور لوهان باز کرد و از رو تخت بلند شد.با کلافگی دستی به موهاش کشید و دنبال کتش گشت.یادش نمیومد اخرین بار کجا گذاشتتش، تمرکز نداشت.
لوهان با چشمایه درشت شده به حرکات عجیب سهون نگاه میکرد.سهون با کلافگی دور خودش دور میزد و انگار دنباله چیزی میگشت.
با ترید از روی تخت بلند شد و درحالی که به چشماش دست میکشید تا مابقیه اشکاش رو پاک کنه به سهون نزدیک شد.
+سهونا…دنباله چیزی میگردی؟
سهون جوابی نداد،فقط به تخت اشاره کرد…از اتاق خارج شد و با قدم های بلند پله های رو پایین رفت و خودش رو به کتش که روی مبل افتاده بود رسوند.لوهان تمام مدت بیصدا پشت سرش قدم بر میداشت و حرکتایه عجیبش رو دنبال میکرد اما سهون انگار حواسش به لوهان نبود.با خارج شدنه قوطی قرص سفید رنگی از جیب کت سهون،اخمایه لوهان درهم رفت.اون قوطی رو چندین بار دسته سهون دیده بود، البته یواشکی…
سهون با بی حواسی بدون اب دوتاش رو بالا انداخت و به سرعت قورت داد.اسوده چشماشو بست و بعد از چند دقیقه با باز کردن چشماش با تصویر جدی لوهان مواجه شد.
لعنت…
لوهان طلبکارانه به سهون نگاه میکرد، جوری که سهون به راحتی عمق جدیت لوهان رو حس میکرد.
لوهان چند ثانیه سکوت کرد، منتظر بود قبل از اینکه بپرسه خوده سهون به حرف بیاد، ولی انگار سهون خونسرد تر از این حرفا بود.
+نمیخوای بگی اونا چه کوفتی بود که خوردی؟
سهون به زور لبخند مصنوعی زد و قوطی قرص رو تو جیبش فرو کرد.
-نباید از جات بلند میشدی، بهتره یکم استراحت…
+نمیخوای بهم بگی چرا اونا رو مصرف میکنی؟ نمیخوای بگی اون قرصایه لعنتی برای چیه؟
سهون هیچی نگفت، فقط با ناراحتی چشماشو بست.
-برات توضیح میدم…ولی الان نمیخوام چیزی بدونی، نمیخوام دربارش حرف بزنم…
اما لوهان گوشش بدهکار نبود، به اندازه ی تمام این مدتی که سهون رو میشناخت به خاطر اتفاقاتی که سهون هیچی دربارشون نمیگفت توپش پر بود.انگار اصلا برای سهون مهم نبود و سعیم در قانع کردن لوهان نداشت.همین لوهان رو به شک مینداخت…
+نمیخوای بگی این دردسرایی که الان میکشیم دلیلش چیه؟نمیخوای بگی مشکلت با ناپدریت چیه؟بگی چرا فامیلی تو و کریس فرق داره درحالی که شماها پسرعمویید؟نمیخوای بگی تو گذشتت چه اتفاقایی افتاده؟یا چرا با دیدن یه پیانو اینقدر بهم ریختی؟رابطه ی تو با جانگ ریو چیه؟صبر کردم،هیچی نپرسیدم،ولی ظاهرا تو حتی تلاشی برای بهتر شناختنه منی که دوست پسرتم نمیکنی چه برسه به اینکه بخوای از خودت برام بگی،به عنوان یه دوستم بهم اعتماد نداری؟هاااااااااان؟
صدایه داد لوهان ویلا رو به لرزه انداخت.
لوهان با چشمایه اشکی به سهون چشم دوخت.اما سهون بازم در سکوت سرش پایین انداخته بود و هیچی نمیگفت.
لوهان با فاصله ی زیادی از سهون ایستاده بود.چند قدم جلو رفت، به خودش اشاره کرد و زمزمه کرد:
+اصلا مطمئنی که دوستم داری؟
-خـــفـــه شــــــــــــــــــــــــــو!!!!!!
کل وسایل روی میز یه ضرب رو زمین فرود اومد.لوهان برای یه لحظه ماتش برد. وحشت زده به سهون چشم دوخت که بدون توقف داشت تمام دکوراسیون خونه رو خرد و خاکشیر میکرد.با ناباوری دستاشو جلوی دهنش گذاشته بود و با چشمایه اشکی فقط بهش نگاه میکرد.صداش در نیومد،جرعت نمیکرد هیچی بگه، میترسید با حتی یه کلمه سهون رو از این چیزی که الان هست عصبی تر کنه، البته اگه دیگه جا داشت عصبانی تر بشه…بد اشتباهی کرده بود، ولی دسته خودش نبود،میخواست جواب تک تک سوالاتش رو بدونه، سوالاتی که سهون تمایلی برای جواب دادن بهشون نداشت.
سهون انگار به جنون رسیده بود،لوهان بدون در نظر گرفتن احساساته سهون عشق اونو زیر سوال برده بود و همین برای دیونه کردن سهون و فوران خشمش کافی بود…
بعد از گذشت یک ساعت صداها خوابید،زمانی که سهون دیگه چیزی برای شکستن پیدا نکرد…تمام وسایل خونه داغون شده بود.دیگه چیزی به اسم وسیله توی سالن وجود نداشت…
حالا دیگه اروم شده بود،تمامه خشم دیشب و الانش تا حدودی فروکش کرده بود و حالا قابل کنترل بود…
با چهره ی برزخی برگشت سمته لوهان که بی جون روی زمین نشسته بود و اشکاش صورتش رو میشست.
قدمی به سمتش برداشت که لوهان بلند داد زد:
+جلو نیا!!!!
سهون باز احساس عصانیت کرد.هه،لوهان ازش میترسید…
قدم دیگه به سمتش برداشت که لوهان بلند تر داد زد:
+شیشه خرده میره تو پات احمق!
لوهان حتی توی این موقعیت هم نگران سلامت جسمانی سهون بود، درحالی که نمیدونست از لحاظ روحی چقدر سهون رو داغون کرده.به حدی که سهون حس میکرد احساساتش به راحتی نادیده گرفته شده…
سهون مکث کرد، عقب عقب رفت و به دیوار پشت سرش تکیه داد و بعد از چند دقیقه با صدای تحلیل رفته ای لب زد:
-چی میخوای بدونی؟
لوهان با مردمکایه لرزون نگاهشو قفل چشمایه بی احساس سهون کرد.
-جواب میدم، هرچی که بپرسی،صادقانه!
لوهان اب دهنش رو قورت داد،نمیدونست تو این اوضاع درسته یا نه،اما در هر صورت نمیتونست بیشتر از این صبر کنه….
+اون قرصا…چین؟
-انتی سایکوتیک.
+چ..چی هست؟
-ضد جنون…
لوهان یخ زد.مبهوت به چهره ی سرد سهون خیره شد که انگار داره درباره ی اب و هوا صحبت میکنه،هیچ احساس خاصی تو نگاهش نبود.هیچی، بی تفاوت…
باورش نمیشد.گرمی اشک رو به خوبی حس میکرد که دوباره رو گونش راه گرفته بود…
+چ…چرا میخوری؟
-پارانویا دارم…
چند ثانیه در سکوت گذشت، یدفعه لوهان با صدایه بلند زد زیره خنده،یه خنده ی هیستریک…یه خنده که رفته رفته تبدیل به گریه شد…
+مشکل اعصاب…
سهون چیزی نگفت.تنها چیزی که نصیب لوهان شد همون نگاه سرد و یخ زده بود.
لوهان دیوانه وار با خودش بلند بلند حرف میزد.
+چرا اون اول نفهمیدم؟ پس برای همین رفتارات عجیب بود…برای همین یه دیقه خوب بودی یه دیقه بد! برای همین بود که یهو عصبی میشدی…برای همین…
نگاهشو به چشمایه سرد سهون دوخت با صدای بغض دار اما جدی گفت:
+چرا اینجوری شدی؟
سهون مکث کرد.لبش رو گزید و اروم سر خورد و رویه انگشتاش نشست،بعد از چند ثانیه شروع به صحبت کرد.
-من زندگیه ساده ای داشتم، یه بچه ی شاد و شیطون که سرش فقط تو کاره خودش بود، غافل از اتفاقاتی که ندونسته داره تو زندگیش رخ میده.همه ی این بدبختیا سره اون شرکته لعنتیه.شرکت O S H، مال پدرم بود…پدرم، اون مرد فوق العاده ای بود، برعکس پسرش…و مادرم زن ساده و زیبایی بود که عاشقانه پدرم رو دوست داشت.یه روز بهمون خبر دادن که به شرکت پدرم حمله شده. پدرم چاقو خورده بود…اما به موقع رسونده بودنش بیمارستان.چند ماه گذشت،نتونستن مقصر رو پیدا کنن و پرونده بسته شد.اما چند هفته بعدش…
اب دهنش رو قورت داد و با صدایه لرزون ادامه داد:
-کشتنش،اون صحنه یادم نمیره،ماشینش جلو روم بود، شده بود اهن پاره!مادرم زجه میزد و من فقط خیره بودم به دیوار،حتی گریمم نمیگرفت، فقط عین ضعیفا افسرده شدم…اون موقع من یه پسر 9 ساله ی احمق بودم که از این چیزا سر در نمیاوردم.یک سال گذشت.یه روز که داشتم از مدرسه برمیگشتم، اتفاقی مادرم رو دیدم.کنار یه مرد قریبه تو پیاده رو قدم میزد و لبخند به لب داشت.اون روز عصبی شدم،نمیتونستم مادرم رو با کس دیگه ای ببینم. جلو رفتم و هرچی از دهنم در میومد بار طرف کرد.مادرم خیلی خجالت کشید، برای اولین بار توی عمرم ازش کتک خوردم.چند وقت گذشت که مادرم گفت میخواد ازدواج کنه،با همون مردی که اون روز دیدمش، جانگ ریو.اولش مخالفت کردم،به طور جدی و شدید.اما وقتی اشکایه مادرم رو دیدم،فهمیدم که واقعا تحت فشاره و به یه تکیه گاه نیاز داره.دیگه مخالفت نکردم، اما فقط یه چیزیو ازش میخواستم،اینکه شرکت هرگز به دست اون مرد نیوفته، هوس داشتن همچین شرکتی ممکن بود تو دل هرکسی باشه…مادر به سادگی قبول کرد،خودش مثلا شرکت رو اداره میکرد اما من میدیدم که کله شرکت رو انگشت جانگ ریو میچرخه.سالها به همین روال گذشت…شب تولد 16 سالگیم بود،یه مهمونی عالی که برپا کنندش ناپدریم بود.اون زمان کم کم داشت ازش خوشم میومد،مرد بدی به نظر نمیومد.حداقل خوشحال بودن که مامانم عاشقشه و باهاش خوشحاله.من اون زمان یه نوجوان کم سن و سالی بودم که عاشقه موسیقی بود،من عاشقانه پیانو رو دوست داشتم،تنها چیزی که بهم بیشتر از همه چیز ارامش میداد، صدای گرمش بود… اون بهم پیانو یاد داد، بهترین اهنگ ها از بهترین نوازنده ها…همه چی خوب بود تا اون شب کذایی.من تازه اومده بودم پا بگیرم که ضربه ی دوم رو خوردم.میدونی چرا تا قبل از اون شب که و تو برام تولد گرفتی تولدم رو جشن نمیگرفتم؟

سهون منتظر جواب نشد، لبخنده تلخی زد و خودش جواب داد:

چون شب تولدم مادرم خوابید و فرداش دیگه بیدار نشد.و ضربه ی بدتر از اون این بود که جانگ ریو یه شبه باهام بد شد.من فکر میکردم میتونم بهش تکیه کنم اما اون یه شبه پشتمو خالی کرد.اون همه ی اموالم رو بالا کشید، اموالی که همش متعلق به من بود.خیلی راحت تقریبا همه چیمو از دست دادم، من هیچ پشتوانه ای نداشتم که بتونم از خودم دفاع کنم…اما در کمال خوش شانسی خیلیم به نفع اون تموم نشد.جانگ ریو فکر میکرد بازی رو برده، اما خوشحالش خیلیم طول نکشید…لحظه ای که توی وصیت نامه ی مادرم نوشته بود که شرکت O S H تماما میرسه به من، دیگه یه روز خوش ندیدم.از اون شب به بعد هر روزم برام زهر بود.ناپدریم نمیذاشت یه اب خوش از گلوم پایین بره.جایی برای رفتن نداشتم و کاریم از دستم برنمیومد، پس مجبور بودم باهاش سر کنم.اون زمان دلیل رفتاراش رو نمیفهمیدم،مسلما توقع داشتم ازم حمایت کنه،اما اینجور نبود.من تقریبا هیچی از ارزش اون شرکت نمیدونستم، چندباری خواستم تسلیم شم اما نتونستم، اون روزا بدترین روزایه زندگیم بود، وسط یه هزارتو بودم که نمیدونستم کدوم راهش درسته..یه شب که به یکی از مهمونی های مجلل دوستانش دعوت بود دزدکی رفتم تو اتاقش.دنبال یه چیزی مثل سرنخ یا چیزی که گذشتش رو معلوم کنه بودم.چون من اصلا از گذشتش چیزی نمیدونستم.میخواستم ببینم کیه و هدفش از این کارا چیه و چیکار میکنه..اما با عجیب ترین نکته ی اون اتاق مواجه شدم،عکس دونفری ناپدریم و پدرم بود که روی میز کارش بود،یه عکس قدیمی…از اون به بعد بیشتر کنجکاو شدم،اینقدر گشتم تا اینکه واقعیت رو فهمیدم،از دوست و اشنا کمک گرفت و کار هر روزم سرک کشیدن به اتاقش و دید زدن برگه هایی بود که ازش سر در نمیاوردم.یه شب که عمارت خالی بود دوباره رفتم توی اتاقش،یکی از کشوهای میزش قفل بود،اون کشو خیلی کنجکاوم کرده بود،به هزار راه و روش درش رو باز کردم.یه سی دی توش بود،با شوق فیلم توش رو پلی کردم،اما اون لحظه انگار دنیا رو سرم خراب شد.تصویر جانگ ریو که داشت با یه مرد سیاه پوش که ماسک داشت حرف میزد.اون شب همه چی برام روشن…
سهون با چشمایه قرمز نگاهش رو به سمت لوهان سوق داد.لوهان هیچی نمیگفت، حتی پلک نمیزد، فقط با دقت گوش میداد.سهون نیشخندی زد و به تلخی ادامه داد:
-جانگ ریو صمیمی ترین دوست پدرم بود.شرکت O S H رو باهم شریک بودن،شرکتی که دوتایی با ارثیشون زده بودن.اما وقتی که شرکت پا گرفت جانگ ریو از پشت بهش خنجر زد، اون بیشتر از اون چیزی که باید میخواست.پدرم دیگه باهاش کار نکرد و خیلی راحت ازش جدا شد.بعد از مدتی جانگ ریو ورشکست شد و برای پرداخت بدهیاشمجبور شد سهامش رو بفروشه که پدرم سهامش رو خرید و شرکت تماما برای پدرم شد و این باعث رشد کینه ی شدید جانگ ریو به پدرم شد.اون شب فهمیدم که اون تصادف همچین اسمش تصادف نبوده،اون یه اتفاق از پیش تایین شده بود.بعد از پدرم من وارث شرکت میشدم اما تا رسیدن به سن قانونی شرکت به دست مادرم میوفتاد.جانگ ریو پدرم رو کشت و به راحتی مادر ساده ی منو گول زد و خواست شرکتو از چنگش دربیاره.اما به کاهدون زده بود،مادرم هر چقدرم که دوستش داشت بازم عاشقه پدرم بود،پس برای احترام به خواستش چند ماه بعد از فوتش شرکت محرمانه به اسم من شد.جانگ ریو با دادن داروی دوز بالا به مادرم از شر اونم خلاص شد اما در کمال ناباوری شرکت دیگه به من رسیده بود.میخواست از چنگم درش بیره اما خوب…دیگه من اونقدرام احمق نبودم.کریس برادر زاده ی جانگ ریو بود،پسری که برعکس عموش منو دوست داشت.من زیر دست شکنجه های جانگ ریو دووم نمیاوردم،کمکم کرد فرار کنم.مدارکمو برداشتم و به کمک کریس در اولین فرصت رفتم امریکا اما در اوج بدبختی یادم رفت وصیت نامه ی مادرم رو بردارم، یعنی به روایتی پیداش نکردم.به همین خاطر میترسیدم حرکتی بکنم.جانگ ریو کم ادمی نبود،شاید به خواستش نرسیده بود و شرکت رو نداشت اما از صدقه سری ما پول کمیم نداشت…ادم با نفوذی که شاید بتونه وصیت نامه رو تغییر بده…ولی خوب به چندتا برگه نیاز داره که از شانس خوبم اونا دسته منه…
سهون به چشمایه بهت زده ی لوهان زل زد.
-من خیلی ازش جلوترم، خیلی زیاد، ولی بازم نمیتونم ریسک کنم، پدر و مادرم خیلی برای این شرکت زجر کشیدن، نمیتونم بزارم به راحتی از دستش بدم.حالا چرا اینجوری شدم؟
سهون نفس عمیقی کشید و رو زمین نشست.
-از اون روز که فهمیدم قضیه از چه قراره، واقعا به جنون رسیدم.ولی بدترین موردش این بود که هیچ کاری از دستم برنمیومد،هیچی!یعنی واقعا من اون موقع هیچی نبودم جز یه ادم شکست خورده.نه زوری داشتم نه پولی و نه تکیه گاهی.عصبانی بودم ولی نمیتونستم تخلیش کنم،وجودم پر بود از کینه و نفرت ولی نمیتونستم با کسی حرف بزن تا خالی شم.رفته رفته هر روز با دیدن جانگ ریو و دیدن لبخند های چندش اورش دیونه تر میشدم و دم نمیزدم.به خیال خودش من از هیچی خبر نداشتم و بهم میخندید، اما من خیلی وقته که دنباله یه راهیم تا ازش انتقام بگیرم.تا اینکه از شدت فشار عصبی و روانی به این حال و روز افتادم.

سهون سرش رو به دیوار پشت سرش تکیه داد و چشماشو بست، بغض کوچیکی گلوش رو میفشرد.

+پارانویا، بیماری که با کوچک ترین تلنگر بدنت رو در میگیره، خشمه بی اندازه، جنون، سردرد، دیوانگی، و از اون بدتر کلافگی و نداشتن تمرکز برای کنترل خودت…الان خیلی وقت بود خوب شده بودم،اون زمان که رفتم امریکا پیشه یکی از همکارایه قدیمی پدرم موندم،با اغوش باز منو پذیرفت و کمکم کرد تا کار یاد بگیرم و سرپا بشم.یه پسر داشت به اسم چانیول که همه جوره سعی میکرد منو بخندونه،کمکم کرد از این گوشه گیری دربیام و یکم بهتر بشم.هیچی برام کم نزاشتن.خوب شدم، ولی دیگه اون ادم قبل نشدم.با برگشتم به کره همه چی از نو شروع شد.دوباره اعصاب مشنج و غیرقابل کنترل.تنها چیزایی که ارومم میکرد یه سیگار کوفتی بود که خیلی تاثیری نداشت و قرصا که مشتی بالا مینداختم…هر روز دارم بدتر و بدتر میشم ولی کاری از دستم برنمیاد.مجبورم باهاش سر کنم،ولی بدتر از اون اینه که من دیگه خوب نمیشم لوهان،هیچ وقت…
لوهان نفس نمیکشید، حس میکرد قفسه ی سینش از شدت این حجم عظیم اتفاقات دردناک درحال انفجاره.محکم دستشو به گلوش فشرد.بغض لعنتی که امونش رو بریده بود و نمیترکید، توانشو نداشت.روش نمیشد به سهون نگاه کنه، از خودش متنفر بود، متنفر بود که اینجوری مجبورش کرده خاطرات دردناکش رو مرور کنه.کاش لال میشد و هیچی نمیگفت…
-لوهان…
لوهان نفس نفس زنان به سهون نگاه کرد،سهونی که حالا میتونست شونه های خم شدش رو ببینه،ببینه که چقدر نسبت به سنی که داره مردونه تر میزنه.
سهون زبونش رو تر کرد،به زور اب دهنش رو فرو برد و با صدای لرزون گفت:
-ا..اگه میخوای بری…برو…من همینیم که میبینی، یه ادم عصبی که تا یه چیزی میشه امپر میچسبونه… مجبورت نمیکنم باهام سر کنی…هر ..هرچیم بخوای برات میگیرم،خونه،ماشین.هرجام بخوای میبرمت…ولی اگر بمونی…باید باهام سر کنی، چون دیگه نمیزارم بری…هیچ وقت…
لوهان بلند زد زیره گریه،زجه میزد و به خودش لعنت میفرستاد که چرا این حرفا رو زده.به قفسه ی سینش چنگ میزد و سعی میکرد دردش رو کم کنه، اما متوجه نبود این درد قلبشه نه سینش…
سهون حرکتی نمیکرد،چشمایه قرمزش رو به نقطه ی نامعلومی دوخته بود و هیچی نمیگفت.مرور خاطرارت خاک خوردش مشتی بود که محکم و پشت سرهم تو دهنش میخورد، هیچ نقطه ی مثبتی نداشت، هیچی…

از ساعت 10 تا الان که ساعت 2 دارم ادیت میزنم? یعنی مغزم درحاله انفجاره!دیگه سردرد گرفتم از بس حرفایه سهونو مرتب کردمو ادیت زدم.اگه مشکلی هست یا چیزی رو جا انداختم ببخشید دیگه، ولی دیدین بهم بگین تا درست کنم❤اخه از بس حجم حرفاش زیاد بود دیگه نمیکشم دوباره بخونم? خداروشکر دیگه شیش و هشت بودن سهونم مشخص شد? ولی خدایی از کجا به کجا کشیده شد? من به اخر پارت که رسیدم یادم رفته بود اون اوله خونه اتیش گرفت اصن?

Dislike


20
دیدگاه بگذارید

avatar
10 گفتگوها
10 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین دیدگاه
دیدگاه با بیشترین پاسخ
11 تعداد نویسندگان دیدگاه
NasiBaeklajungiElifzfsx آخرین ارسال کنندگان دیدگاه
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات محبوب ترین نظرات
آگاهی از :
Baekla
مهمان
Baekla

واییییییی خیلی جالب شدش
دیوونه بودن سهون از اول داستان هم قابل رویت بود ولی اینکه چجوری اینجوری شد معلوم نبود که الان معلوم شدش
راستشو بگم من خیلی از دیوونه های توی داستان خوشم میاد خیلی با حالن ??
عالیییی بود خیلی ممنون از زحماتت?❤

jungi
مهمان
jungi

سلام واهای اصن هنگ کردم این از خونه این از سهون اینم از لوهان لی لی لی بهتر از این نمیشد در مرزه انفجارم ممنون گلم

Eli
مهمان
Eli

وایییی خدا این خیلی خوب بود،کی ادامه شو میزاری؟

fzfsx
مهمان
fzfsx

واااااااااو ??????
خیلی عالی بود ???
عررررر ?? گذشته سهونی چقدر تلخ بود??
ممنون برا آپ دوستم??
همیشه اینطوری زود زود آپ کن ??

Shahrzad yeol
مهمان
Shahrzad yeol

آخییییی سهونا:((((
بچم گناه دارهههههه
مرسی عزیزم