101 👁 بازدید

FANFICTION INFINITY-chapter 36

عزیزانم! بیاین ادامه که من بعده قرنی اومدم?

من موندم شما اصلا متوجه ی نبود من میشید یا نه! هیییی خداا!

استثنائن پارته بعد امادست، منتها بستگی به نظرات شما عزیزان داره، ببینم چه میکنیدا! برای کسایی هم که کماکان امتحان دارن ارزوی سربلندی در پشت سر گذاشتنش رو براشون دارم?

کریس مثل همیشه با چهره ای سرد پشته میزه کارش نشسته بود و با جدیت مشغول بررسی پرونده های شرکت بود.
اما جدا از اون گهگاهی هم با یاداوری سوهو غرقه حس عاشقانش میشد که با سرکوفتی که به خودش میزد سعی میکرد حواسشو به کارش بده.
غرقه نوشته های زیره دستش بود که در با صدایه مهیبی باز شد و چهره ی سرخ شده از خشمه لی تویه چهارچوبه در نمایان شد.
منشی نگاهه نگرانی به کریس انداخت تند تند معذرت خواهی کرد و خواست جلوی لی رو بگیره که با حرکته دسته کریس عقب ایستاد.
لی قدمی به جلو برداشت و در رو تو صورته منشی کوبید.با چهره ی برافروخته ای و قدم های تحدید امیز به کریس نزدیک شد. حسه ادمی رو داشت که توی یه مسابقه مغرورانه اول شده ،اما ناگهان فرد ناشناخته ای وارد رینگ مسابقه میشه و با یه ضربه از پا درش میاره.
کریس لبخنده ژکندی زد و تکیه داد به صندلیش و انگشتاش رو توهم قفل کرد.
+هی لی!اینجا چیکار میکنی؟فک کنم بدونی که برای ملاقات باید وقته قبلی…
_چرا این کارو کردی؟
کریس خوب میدونست منظورش چیه، اما چهره ی متفکری به خودش گرفت.
+کدوم کار؟
_عوضی خواهره من به خاطره تویه لعنتی از کار بیکار شد!پست فطرت اشغال،تو با من مشکل داشتی چیکاره خواهرم داشتی؟
کریس خنده ی ترسناکی کرد، یه خنده ی سوزناک،خنده ای که از روی خشم بی اندازش بود. کم کم اخمه غلیظی روی پیشونیش نقش بست.انگار که تک تک لحظاتی که به خاطره سوهو به جنون رسیده بود حالا فوران کرده بود.
+تو هم با من مشکل داشتی،چیکاره سوهو داشتی؟
لی لحظه ای مات موند…وحشت کرد، وحشت از ارامش کریس که هرکسی سر راهش قرار بگیره،به وقتش به خاک سیاه مینشوندش…

سکوت حاکم بود.
کریس به خودش قول داده بود که تلافیش رو سره لی در بیاره،وحالابه بدترین شکله ممکن اینکار رو کرده بود.به شکلی که شاید در نگاه عادی خیلی هم امتیاز بالایی نداشت، اما لی با همین یه حرکته ساده خرد شده بود…
لی خنده ی هیستریکی کرد و انگشته اشارش رو تحدیدوارانه جلوی کریس تکون داد.
_حسابتو میرسم وو یی فان…
+اتفاقا حالا دیگه بی حساب شدیم، مگه اینکه باز بخوای به همین روال ادامه بدیم..!فک میکنی نفره بعدی تویه لیستم کی میتونه باشه؟ هوم؟ کدوم یکی از اعضایه خانوادت؟
لی هیستریک دستی به موهاش کشید.تمامه دیالوگ هایی که اماده کرده بود به کریس بتوپه حالا در کسری از ثانیه خاکستر شده بود.حس میکرد بدون هیچ سپری ازادانه داره تحقیر میشه، این خیلی براش سنگین بود…نگاه اغشته به نفرتش رو به کریس دوخت و با ناراحتی پنهانی از اتاق زد بیرون و در اتاق رو پشته سرش بهم کوبید.
کریس اهی کشید و با ناراحتی سری تکون داد.
کارش یکم غیره انسانی بود.میدونست که وضعه خانوادگیه لی به هیچ عنوان خوب نیس و خواهرش تنها کسی بود که دخل و خرج زندگی خودش و مادرش رو در میاورد.لی به خاطره شغل اشغالش از خانوادش دوری میکرد اما به شدت عاشقشون بود و تعصبه خاصی روی خواهرش داشت.خواهرش ادمه بی سوادی بود که به زور مشغول به کاره حقیرانه ای تو یه اداره ی چاپ شده بود.اما کریس با چشم پوشی از این سختی ها با بیرحمی کاری کرده بود تا خواهره لی از کار بیکار بشه…
اما با به یاد اوردنه سوهو بازم خشم تمام وجودش رو میگرفت و از کارش احساسه خوشحالی میکرد.کاری بود که شده بود،لی باید میفهمید کریس همچین هم بیخیال نیست…
……
تنها صدایی که به گوش میرسید صدای امواج خروشان دریا بود که با قدرت خودش رو به ساحل میکوبید.
قرص ماه کامل بود و نور نقره ای رنگش سرکشانه زمین رو میکاوید.تصویره زیبایی بود…
+اعتراف میکنم ایده ی جالبي بود…
هیچکس اون اطراف به چشم نمیخورد.مسلما ساعت ۳ صبح ساحل خالی از سر و صدا بود…
سوهو با شیطنت روی شنهای خنک ساحل قدم بر میداشت و کریس عاشقانه از پشت تماشاش میکرد.با هر بار دیدن خنده هاش قلبش بی محابا میلرزید…احساس میکرد خوشبخت ترین مرد دنیاست که اون لبهای باریک و شیرین برای اون لبخند میزنه…
سوهو چند متر جلوتر روی شن ها نزدیکه دریا نشست و با چشمایه شیشه ای و منتظرش به کریس چشم دوخت.
کریس بی حرف کنارش نشست و دستش رو دوره شونش حلقه کرد.نسیم بهاری میوزید،ولی هنوز هم سوزه سرما حس میشد.
-سردت نیست؟
+نه،هوا عالیه!
کریس بوسه ای به موهاش زد و در سکوت به دریای سیاه روبه روش خیره شد.
سوهو هر از گاهی تو بغلش وول میخورد و با پاش اشکاله نامعلومی شبیه به دایره روی شن ها میکشید.
طولی نکشید که با حسه خنکی زیره پاش نگاهشو به امواجی دوخت که سرکشانه به جلو پیشروی میکرد.
اب دریا تا جلوی پاش جلو میومد و به سرعت دوباره عقب برمیگشت.
سوهو بچگانه پاشو دراز کرد و محکم کوبید توی ابی که تا نزدیکیش جلو اومده بود.
-نکن بچه،سرما میخوری!
سوهو خنده ای کرد و سرش رو روی شونه ی کریس گذاشت.
+تو اینقدر پر حرارتی که فک نمیکنم حتی اگه وسطه زمستون هم با تیشرت بیام لب دریا سرما بخورم، چون میدونم تو همیشه هستی که بغلم کنی!
و دنباله حرفش سرش رو بلند کرد و لبخنده قشنگی زد.
کریس هم متقابلن لبخند زد و بعد از چند ثانیه، سرش رو جلو برد و بوسه ی سبکی به لبهاش زد.
-بهت قول میدم اونقدر سفت بغلت کنم که هیچ وقت گوی پر حرارته قلبت نلرزه…
سوهو نگاهه عاشقانش رو به کریس دوخت و بعد از چند ثانیه، بی حرف سرش رو برگردوند سمته روبه روش.
“امیدوارم همینطور باشه…”
……
با هجوم پرتوهای داغ خورشید به سمت صورتش اروم پلکاش رو باز کرد.
اخمی کرد و غلطی تو جاش زد.پتو رو روي سرش كشيد و سرش رو به بالشت فشرد تا دوباره بخوابه.

بالشت بوی سهون رو میداد…سهون!
چشماش رو کامل باز کرد و تو جاش نشست،تو تخته سهون بود…چشماش از خوشحالی برق زد.یه ان سرتاسره وجودش لبریز از شادی شد.یه حسه بینظیر و عجب، انگار توی دلش پروانه چرخ میزد…
نگاهی به ساعته روی عسلی انداخت.اه،سهون الان باید سرکار میبود.
پاهاشو از تخت اویزون کرد و به محظه برخورد انگشتاش با پارکت های سرد اتاق ایستاد.
از اتاق بیرون رفت و دوری تویه خونه زد.درسته،سهون نبود…
ناخداگاه با یاداوری دیشب لبخندی رو لبش نشست.دستی به لبهای ورم کردش کشید و از تو اینه نگاهی به گردن کبودش انداخت.شاهکاره سهون بود…
نفسه عمیقی کشید و نگاهش رو از اینه گرفت.جدا از اون حسه خوبش کمی گیج بود،نیاز داشت تا یکم افکارش رو سر و سامون بده.حالا که رابطشون سر و سامون گرفته بود، سوالاته زیادی داشت تا از سهون بپرسه…
فعلا کاره خاصی برای انجام دادن نداشت و از طرفی یه چندتا پرونده بود که باید تکمیلشون میکرد.پس مسیرش رو کج کرد و به سمته اتاقه سهون برگشت…اگه بیکار روی مبل مینشست و همینجور فکر میکرد طولی نمیکشید که از کلافگی سرسام میگرفت، بهتر بود خودش رو مشغول کار کنه تا کمتر به سوالاتی فکر کنه درحال حاظر جواب نداشت، چون سهون نبود که بهش جواب بده…
اینقدر خودش رو غرقه کار کرده بود که نفهمید زمان گذشت و وقتی به خودش اومد که ساعت از ۸ هم گذشته بود.
يه ان نگرانی مثله خوره به جونش افتاد.سهون باید یک ساعت پیش برمیگشت…

اهی کشید و سرشو تکون داد.خیلی احمقانه بود، ساده ترین مورد ممکن این بود که ممکنه براش کاری پیش اومده باشه.سهون بچه نبود كه اتفاقي براش بيوفته…
روی مبل تویه سالن نشسته بود و غرق در افكارش به صفحه ی سیاه تلوزیون زل زده بود.طولی نکشید صدایه رمز در بلند شد و پشت بندش قامت مردونه ی سهون توی چهارچوب نمایان شد.
لوهان اب دهنش رو قورت داد و بی حرف از جاش بلند شد.با دیدنش انگار تمامه افکار سمجش محو شدن، فقط غرق تصویره روبه روش بود.حتی چهره ی بی حالتش هم بی اندازه جذاب بود…
سهون بی توجه به اطرافش پلاستیکایه دستش رو روی اپن گذشت و درحالی که دکمه های پیرهنش رو باز میکرد با چشمایه نیمه باز به سمته سالن برگشت.تازه متوجه ی لوهان شده بود…چشمایی که با نگرانی بهش خیره بود…
لبخنده خسته ای زد و به سمتش قدم برداشت.
-سلام…
لوهان بی توجه به حرفه سهون جلو رفت و با نگرانی پرسید:
+کجا بودی؟ چرا دیر اومدی؟
سهون روبه روی لوهان ایستاد.لبخنده معنا داری زد و به پلاستیکایه پشته سرش اشاره کرد.
-رفته بودم یه چیزی بخرم…
لوهان با نارضایتی نگاهی به پشته سره سهون انداخت، به محضه دیدنه جعبه های پیتزا روی اپن لبخنده شیطنت امیزی روی لباش نقش بست.نگاهشو از سهون که با چشمایه باریک شده بهم چشم دوخته بود گرفت و تندی از کنارش رد شد.
+تا میزو میچینم زود بیا!
سهون لبخنده محوی زد و بی حرف راه اتاقش رو در پیش گرفت.
همه چی معمولی تر از معمولی بود، خوشبختانه لوهان مثله تازه عروس های خجالتی نبود که تا میبینمتش سرخ و سفید شه و سرش رو بندازه پایین.همینش برای سهون جذاب بود که چیزیو سختش نمیکرد…
لوهان جعبه های پیتزا رو روی میز گذاشت و مخلفاتش هم کنارش چید.خم شده بود روی میز که حس کرد دستای سردی دور کمرش حلقه شد. هول کرد،تندي صاف ایستاد که با این کارش سهون سرکشانه بوسه ای به پشته گردنش زد.

سهون کی اومد تو اشپزخونه!

لوهان بدونه اینکه برگرده حق به جانب گفت:

+گردنم رو دیدی؟
سهون با بی حواسی موهای لوهان رو پشته گوشش زد و نگاهی به گردنش انداخت.
-تصویرش هر ثانیه جلوی چشممه!
لوهان با حرص زد زیره دسته سهون و برگشت سمتش!
+سهون گردنمو کبود کردی!من چجوری به این وضع برم بیرون!؟

در واقع لوهان اصلا مشکلی با این وضعیت نداشت، به روایتی فقط میخواست ناز کنه…
سهون بی تفاوت پشته میز نشست و جعبه ی پیتزاش رو باز کرد.
-کاره خوبی کردم! مشکلش چیه؟ ملت باید بدونن صاحاب داری…من رو دارایی هام شدیدا خودخواهم!خودت متوجه منظورم میشی…

و پشت بندش بی تفاوت برشی از پیتزاش رو برداشت.
لوهان ناخداگاه لبخنده محوی زد.حسه اون لحظش بینظیر بود.حس میکرد الانه که بال در بیاره!حتی همین لحنه خشنه سهون هم براش لطیف و ارامش بخش بود…مثله یه مهره مالکیت که هر بار روی قلبش زده میشد…
بی حرف روبه روی سهون پشته میز نشست و در جعبه ی پیتزا رو باز کرد.
با دیدن محتویات داخل جعبه یه تار ابروشو بالا انداخت و با نگاهه خاصی به سهون چشم دوخت.
+ پپرونی؟
سهون نگاه تیرشو به چشمای روشنه لوهان دوخت.
-میدونستم دوست داری…
لوهان پلکی زد و به زور اب دهنش رو قورت داد.
چند ثانیه در سکوت گذشت.
لوهان یدفعه محکم صندلی رو عقب داد و از جاش بلند شد.با یه قدمه بلند خودشو به سهون رسوند و لبهاشو محکم کوبوند رو لبهای کسی که با هر نفسش دنیاشو وارونه میکرد…
سهون بدون مکث به بوسه هاش پاسخ میداد. صندلی رو عقب داد وتکیه داد به صندلی.لوهان رو روی پاش نشوند و حریصانه بوسه رو عمیق تر کرد.دستش رو پشته گردنه لوهان میفشرد و با لذت میبوسیدش.طمع اون لبها بهترین مزه ای بود که توی دنیا چشیده بود.حتی شیرین تر از طمع کوکتلی که با میوه های مورد علاقش پر شده بود…
طولی نکشید که لوهان با حسه نفس تنگی شدیدی مشتی به سینه ی مرد روبه روش کوبید.سهون مکی به لب پایینش زد و با بی میلی عقب کشید.
لوهان بعد از چند ثانیه زل زدن به چشمایه وحشیه سهون،تماس چشمیش رو قطع کرد و نگاهش رو به یقه ی تیشرتش داد. نفس نفس زنان اروم دستاشو از دوره گردنه سهون باز کرد و سرشو رو شونش گذاشت.لعنتی…
معذب خواست از رو پاهایه سهون بلند شه که با فشاری که به پهلوش اومد دوباره سره جاش نشست.
-کجا!؟
+میخوام …بلند شم….
-مگه جات بده؟
لوهان از خجالت سرخ شد.
+سهون…اذیتم نکن….
سهون لبخنده کجی زد و دستاشو از رو پهلوهایه لوهان برداشت.
لوهان اروم از جاش بلند شد.موقعیته سختی بود،هیچ کاری نمیتونست بکنه.تنها کاری که از دستش بر اومد این بود که بی حرف برگشت سره جاش و در سکوت اروم مشغول خوردنه پیتزاش شد. سهون با لبخنده محوی غرقه تماشاش بود،لوهان واقعا دوستداشتنی بود.ظریف و بغلی…

نفسه عمیقی کشید و چهره ی جدی به خودش گرفت.
-فردا…
لوهان بدونه نگاه کردن به سهون سرش رو بلند کرد.
-مجبورم یه سفره کاری یه روزه برم.فردا رو نیستم…
اینبار اخمی از سره کنجکاوی کرد و نگاهشو به چشمایه تیزش دوخت.
+سفر؟کجا میری؟
-باید برم ژاپن، یه روز میمونم و برمیگردم.میرم برای تمدیده قرار داد،طول نمیکشه…
لوهان بی حرف سری تکون داد.یکباره اشتهاش کور شده بود،ولی بازم به زور مشغوله خوردن بود…
یکم میترسید.تا الان بیشتر از تقریبا ۱۰ ساعت تنها نمونده بود.شاید اون زمان سهون رو زیاد تو خونه نمیدید اما حتی وجودش هم دلگرمی بود.الان که دیگه احساسش نسبت به قبل رنگ و بوی تازه ای گرفته بود، تحملش یکم سخت بود…
سهون سرشو کج کرد و نگاهی به چهره ی درهمه لوهان انداخت.از زیر میز ضربه ای به ساقه پاش زد و سرد گفت:
-قهر نکن، باور کن نمیتونم ببرمت.
لوهان با اخم سرشو بلند کرد.
+قهر نکردم!
و دستی به ساقه پاش کشید که کمی درد گرفته بود.
سهون لبخنده خونسردی زد و از جاش بلند شد.
-خوبه،میرم بخوابم.شب خوش…

لوهان نگاهه بدی به سهون انداخت و بعد از مطمئن شدن از رفتنش از جاش بلند شد.
میزو جمع کرد و با قدم های بلند راهه اتاقشو در پیش گرفت.
دلش میخواست بزنه زیره گریه. امروز روزه اوله رابطشون بود ولی از نظره لوهان اصلا دلگرم کننده نبود.دلش نمیخواست تنها بمونه،دوست نداشت ازش دور باشه،ولی سهون نمیدیدش…
نفسه عمیقی کشید و لبخنده زورکی زد.اون با خواسته خودش این شرایطو قبول کرده بود،پس باید میپذیرفت که سهون هم درگیره و قرار نیست همه چی طبق خواسته ی اون پیش بره.
وارده اتاقش شد و درو پشته سرش بست.سعی کرد حاله خودشو خوب کنه،باید شرایطو درک میکرد.
هنوز به نزدیکی تخت هم نرسیده بود که در اتاق باز شد و پشت بندش صدایه جدیه سهون توی اتاق پیچید.
-چرا اومدي اینجا؟
لوهان با تعجب برگشت عقب.زیرلب گفت:
+اومدم تو اتاقم بخوابم!
سهون طلبکارانه جلو اومد و مچه دسته لوهان رو تو مشتش گرفت.
-اتاقت اینجاست؟
لوهان رو پشته سرش کشید و وارده اتاقه خودش شد.

در اتاق رو پشته سرش بست و لوهان رو به سمته تخت هل داد.
-حالا برو بگیر بخواب!
لوهان ماتش برد.انگار که اعتراضاته تویه مغزش در عرضه چند ثانیه واژگون میشد.انگار که برعکس تفکراتش سهون خیلی راحت متوجه ی ناراحتی هاش میشد…
شاید لوهان متوجه نبود، اما سهون بی نهایت بیشتر از حد تصورش دوستش داشت و خیلی تلاش میکرد که بتونه خوشحالش کنه، فقط راهش رو بلد نبود و تو ابراز علاقه دچار مشکل بود…
سهون خودش رو روی تخت انداخت و بی توجه به نگاه خیره لوهان تیشرتش رو از تنش در اورد.
بعد از چند ثانیه لوهان از بهت خارج شد و به زور نگاهش رو از هیکل وسوسه انگیز سهون گرفت که زیر نور ماه میدرخشید.نفس عمیقی کشید و با چشمایی که به زور زومه تخت نگهش داشته بود اروم کنارش دراز کشید.خواست خودشو بکشه لبه تخت که دستایه تنومند سهون دوره کمرش حلقه شد و از عقب تویه بغلش افتاد.به راحتی حرم نفسهای گرمش رو پشته گردنش حس میکرد.قلبش دیوانه وار میکوبید.حتی همین یه لمسه کوچیک هم دنیاش رو ویران میکرد.نرم دستاشو رویه دستایه سهون گذاشت اما حرکتی نکرد.
-وقتی بهت میگم قهر نکن بچه بازی در نیار!
صدایه ارومه سهون کنار گوشش طنین انداز شد.
متقابلا اروم جواب:

+وقتی میگم قهر نکردم یعنی نکردم! بچه که نیستم!
-چرا رفتی تو اتاقت؟
لوهان با تعجب سرش رو برگردوند سمته سهون، اینقدر نزدیکش بود که به راحتی نفساش روی صورتش پخش میشد.
+بهم نگفتی بیام اینجا!
سهون ارنجش رو ستون کرد و خودش رو بالا کشید تا راحت تر لوهان رو ببینه.

-باور کن اینقدر شعور دارم که این چیزایه معمولی رو از رابطه بدونم!تو چشمت اینقدر عوضیم که کاری کنم صبح تو تختم بلند شی و بعد شب رات ندم؟فک نمیکردم اینطوری فک کنی…
چشمایه سهون در کسری از ثانیه به دو گویه یخی تبدیل شد.
اما در برابرش لوهان لبخنده گرمی زد و بوسه ی به خط فکش زد.
+اینطوری نگو،میدونی که منظورم این نبود! بهم حق بده،یکم دست پاچم…
سهون چیزی نگفت.دوباره خوابید و دستاشو دوره کمره لوهان محکم کرد.بوسه ای به موهاش زد و زیر لب گفت:
-بخواب،شب بخیر.
لوهان خودش رو توی اغوشه سهون فرو برد و با ارامش چشماش رو بست.

+شب بخیر…

خدایی نظر بدین، تاکید میکنم نظر! اخه این چیه “سلام مرسی اپ کردی”! این نظره اخه! یه ذره انتقاد کنید خوب…?



35
دیدگاه بگذارید

avatar
15 گفتگوها
20 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین دیدگاه
دیدگاه با بیشترین پاسخ
15 تعداد نویسندگان دیدگاه
niaNasiBaeklaRoShahrzad yeol آخرین ارسال کنندگان دیدگاه
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
nia
مهمان
nia

اصلا نفهمیدم سهون و لوهان چطوری عاشق هم شدن ؟؟؟?

Baekla
مهمان
Baekla

قسمت ۳۶فوق العاده بود خیلی دوسش داشتم خلاصه بعد یه مدت طولانی اومدمو یهو با چنین قسمتی روبرو شدم الانم باید بشینم دوقسمت دیگرو بخونم ??
انتقاد ندارم فکر کنمم تو باید انتقاد کنی که چرا انقدر دیر نظر میدم ولی درکل فیکت عالیه خلاصه دیگه ببخش بی نظمیای منو ممنون??

Shahrzad yeol
مهمان
Shahrzad yeol

کشتی منو تا اپ کنی!!!!!
انتقادم نمیاد خو:\ ????مررسییییی عزیزم

elmira
مهمان
elmira

دستت درد نکنه
با اینکه با این دیر اپ کردنات مشکل دارم ولی بازم عااااااالیه داستانت

^___FATEMEH___^
مهمان
^___FATEMEH___^

انتقادم === زود زود زود زود زود …… اپ کن خبببب -_______- ( انتقادم سازندس دقت کردی خخخخخ )
فقط میتونم بگم هونهاااااااااااننننن عشقن *________* اوهوک سهون چه پیشرفتی کرد یهویی خخخخخخ بسی عشقولانه بود این قسمت
سهون ژاپن چه غلطی میخوای بکنی اونم یه روزه لوهان بیچاره تو کف سهونه هنوز خخخخخ حس بدی از این سفرش دارم -____-
مرسی دوستم