72 👁 بازدید

FANFICTION INFINITY-chapter 35

 

هلو سامر???بالاخره اومدش?

اهم اهم نیمه شبتون بخیر?

بدویین ادامه که من اومدم با یه پارته خفن، شرط میبندم خیلی دوستش داشته باشین…?

میدونم کلا به حرفام اهمیت نمیدین!? ولی این چپتر با اهنگ هستش و لطفا از اول تا اخرش رو با اهنگ بخونید! چون اینجوری واقعا محیط رو بهتر میتونید درک کنید!امیدوارم خوشتون بیاد…

//s9.picofile.com/file/8297597618/Ayo_Teo_Rolex_128.mp3.html

اینم اهنگ❤

 

نگاش قفله کارت دعوته روی میز بود.حتی با نگاه کردن بهش هم میتونست به عمقه تمسخره جانگ ریو پی ببره.
فکرایه مختلفی از ذهنش میگذشت، به حدی که کم کم داشت کلافه میشد.
اهی کشید، با خستگی از روی صندلی چرمیش بلند شد و به سمته دیواره تمام شیشه ی پشته سرش رفت.دستاشو تویه جیب شلوارش فرو کرد و به شهره زیر پاش خیره شد.
سعی کرد همه چیز رو تا حده امکان برای خودش ساده کنه که اخرم به دوتا نتیجه رسید.
اگه نمیرفت مسلما معنیه اینو داشت که کم اورده،و این به معنیه پیروزیه جانگ ریو بود.
و اگه میرفت…هه، ایده ی مسخره ای بود!
……
لوهان با دقت زومه فیلمه رمنس روبه روش بود و گه گاهی مشتی پاپ کورن تو دهنش میچپوند.بعد از کلی بالا و پایین کردنه کانالایه تلوزیون بالاخره یه چیزه سرگرم کننده پیدا کرده بود.
اونقدر غرقه فیلم بود که حتی متوجه صدایه در و ورود سهون به خونه هم نشد.
سهون با نارضایتی نگاهی به لوهان انداخت و بی صدا درو پشته سرش بست.یه هفته از اون شب گذشته بود و کمترین برخورده ممکن رو با لوهان داشت،البته این کم محلی فقط از سمته لوهان بود.و حالا این درخواسته یهوییش انجامش یکم سخت به نظر میرسید…

عجیب بود که الان تویه سالن میدیدش،چون مطمئن بود بلافاصله که متوجه ورودش بشه به سرعت برمیگرده به اتاقش.
با قدم های کوتاه به سمته مبل رفت، مردد لبهاش رو بهم فشرد و دستشو رو شونه ی لوهان گذاشت.
-لوهان…
لوهان عین برق گرفته ها از جا پرید، نفهمید چجوری تلوزیون رو خاموش کرد و از جاش بلند شد. زیره لب سلام کرد و بلافاصله به سرعت به سمته اتاقش قدم برداشت.از سهون خجالت میکشید…
هنوز چند قدمی دور نشده بود که بازوهاش توسطه سهون احاطه شد و دوباره برگشت سرجای اولش.
-وایسا میخوام باهات حرف بزنم…
لوهان معذب برگشت و سر به زیر مقابله سهون ایستاد.دلش میخواست زودتری خودش رو به اتاقش برسونه تا از برخورد با سهون تا جایی که میتونه دوری کنه.خیلی معذب بود…
سهون با تردید نگاهی به لوهان انداخت و بعد از چند ثانیه سکوت لب زد:
-باید با من جایی بیای….
لوهان با صدایه خفه ای جواب داد:
+نمیتونم،کار دارم!
و دوباره عقب گرد کرد تا به سمته اتاقش بره که با صدایه جدی سهون از حرکت ایستاد.
-وایسا دارم باهات حرف میزنم!
لوهان خجالت زده لبشو گزید و به سمته سهون برگشت.
سهون نفس بلندی کشید و دستشو تو موهاش فرو کرد.
-به کمکت احتیاج دارم،لطفا…
لوهان زیر چشمی نگاهی به چهره ی منتظره سهون انداخت،هرکاری هم که میکرد،اخر نمیتونست در برابرش مقاومت کنه!
……
سهون ماشین رو جلوی درب طلائی عمارت نگه داشت.
نفسشو محکم بیرون داد و سرشو چرخوند سمته لوهان.لوهان بی توجه بهش از پنجره به بیرون خیره شده بود.در طوله راه حتی یه کلمه هم حرف نزده بود و این سکوتش فقط سهون رو ازار میداد.
سهون ناخداگاه با اخم نگاهی به تیپش انداخت، شلواره مشکی جذب و پیرهن البالویی،در برابر تیپ سر تا پا مشکی خودش زیادی تو چشم بود، ولی مخالفتی هم نمیتونست بکنه…
هنوز بهش نگفته بود کجا اومدن،وگرنه مطمئن بود لوهان مخالفت میکرد.
-لوهان…
+هوم؟
-میدونی الان کجاییم؟
لوهان بی حرف برگشت سمته سهون و سوالی بهش خیره شد.
سهون با جدیت به چشمایه عسلی لوهان زل زد.
-پاتو که از ماشین بزاری بیرون،نگاهای همه زومته،نفرت،تمسخر،خشم…ولی سنگین تر از اون اینه که اینجا هیچکس فرقی براش نداره که کی میکسه کیه،همه فقط تو فکره همخوابی با همن…اینجا تنها کاری که از دستت بر میاد چسبیدن به منه.شاید وقتی باهاش روبه رو شدی، معنیه مخالفته منم بفهمی.اینجا…عمارته جانگ ریوعه.
نگاهه لوهان در کسری از ثانیه رنگه ترس گرفت.
سهون توقع داشت داد و بیداد کنه و ازش بخواد که برش گردونه، اما لوهان فقط وحشت زده به سهون زل زده بود تا ادامه حرفشو بزنه.
سهون نفسه عمیقی کشید و لبخنده ارامش بخشی زد.
-میشه ازت بخوام یه امشبو همراهیم کنی،میشه شایعه رو تایید کنی؟
لوهان حس کرد یه لحظه نفسش بند اومد.
-میشه یه امشبو دوست پسرم باشی؟
لوهان با ناباوری به چشمایه ملتمس سهون زل زد.اما نگاهش کم کم رنگه غم گرفت، بی توجه به خواسته سهون لبخندی تلخی زد و با ناراحتی گفت:
+فقط امشب؟
سهون چشماشو بهم فشرد و سکوت کرد.
لوهان چند ثانیه بهش خیره شد و وقتی جوابی نگرفت با نا امیدی نگاهشو از سهون گرفت و به محوطه ی تاریکه بیرون خیره شد.
سهون با کلافگی مشتشو محکم روی بوق کوبید.با صدایه تک بوقه سهون دربه عمارت باز شد و ماشین با صدایه جیغی از جا کنده شد و رد لاستیک هاش رو روی اسفالت به جا گذاشت.
به محضه ورود به باغه عمارت، سهون از ماشین پیدا شد و با اخمه کمرنگی سوییچ رو پرت کرد تو بغله نگهبان.
سپس به سرعت خودشو به دره سمته لوهان رسوند و قبل از پیاده شدنش خودش درو براش باز کرد.
مهمونی بزرگی توی باغ برپا بود، اما این فقط نمایش بود، مهمونیه اصلی توی عمارت بود…
لوهان چند تا نفسه عمیق کشید و با لبخنده مصنوعی از ماشین پیاده شد.
به محضه پیاده شدنه لوهان، نگاهه همه ی کسایی که زومه اونا بودن رنگه ناباوری گرفت.هیچکس باور نمیکرد که اوه سهونه معروف که غرورش زبان زده همه بود،برای اولین بار پا به جشنشون گذاشته،و جالب تر از اون اینکه میکسشم همراهه خودش اورده!
لوهان نگاهه گذرایی به جمعیت توی باغ انداخت و معذب خودشو به سهون نزدیک و سهون هم با اخمه کمرنگی دستاشو دوره کمره لوهان حلقه کرد و با فشاره کوچیکی به سمته دربه عمارت هدایتش کرد.
سهون قبل از جلو اومدنه خدمتکار با اکاره کارت دعوت رو پرت کرد تو بغلش و خودش جلوتر وارده عمارت شده.
لوهان اولین قدم رو که به داخله عمارت برداشت با حجمه عظیمی از بوی دود مواجه شد، با نفرت چینی به بینیش داد،از سیگار متنفر بود!
سهون با پوزخنده غلیظی نگاهی به اطراف انداخت، عمارته بزرگی با لوازم لوکس و صد البته بسیار گرون قیمت که حالا تویه تاریکی فرو رفته بود و تنها قسمته اصلیه سالن که چند نفر روی مبل های راحتی نشسته بودن با نوره طلائی رنگی روشن شده بود.
سهون نگاهه خشکی به تک تکه حاضرینه جمع انداخت، کم و بیش همشون رو میشناخت.همشون از کله گنده هایه کره بودن.
توی افکاره خودش غرق شده بود که با حسه مچاله شده پایینه پیرهنش به ارومی به سمته لوهان برگشت.
لوهان نگاهشو از جانگ ریو که درست روبه روی ورودی نشسته بود گرفت و با ترس به سهون چشم دوخت.
سهون لبخنده ارامش بخشی زد و لوهان رو بیشتر به خودش فشرد.
-نترس،من هواتو دارم.نیازی نیست هیچ کاری کنی، فقط همراهیم کن…
لوهان با دلهره به زور سری تکون داد و لبخنده لرزونی زد.
هیچ خاطره خوبی از این مرد نداشت،حتی جوه منفی سالن هم براش به طوره وحشتناکی متشنج بود.
سهون چهره ی سردی به خودش گرفت و با قدم های محکم به سمته سالن اصلی راه افتاد.
جانگ ریو اولین کسی بود که متوجه ورود سهون شد و به محظه دیدنه سهون ، ماتش برد.
باور نمیکرد، جانگ ریو به تمسخر سهون رو به این دورهمی دعوت کرده بود تا تحقیرش کنه، و سهون نه تنها اومده بود، بلکه لوهان هم همراهه خودش اورده بود.
کم کم نیشخنده بزرگی رو لبهاش نقش بست تا رفته رفته تبدیل به قهقه ای شد که توجه تمامه حاضرین رو به سمته خودش جلب کرد.
همه با دنبال کردنه رده نگاهه جانگ ریو بهت زده به لوهان و سهون خیره شدن.اونا هم مبهوت بودن…
لوهان خودشو پشته سهون کشید و دستایه سهون رو محکم تو دستاش فشرد.حسه افتضاحی داشت.تمامه کسایی که اونجا بودن جفته پسر و دختر بودن،ولی لوهان تنها کسی بود که میکسه یه پسر بود و همین باعث میشد حس تحقیر شدن بهش دست بده.
جانگ ریو از جاش بلند شد و با اغوشه باز به استقباله سهون رفت.
_هی پسر،ببین کی اینجاست.رئیسه معروف ترین شرکته معماریه کره،پسرم سهون!
سهون با شنیدن لفضه پسرم با نفرت به مرده عوضیه روبه روش خیره شد و در جوابش فقط پوزخنده تحقیر امیزی زد.
_خوش اومدی لوهان!!
لوهان هم در جوابه جانگ ریو فقط تونست لبخنده مسخره ای بزنه.
حاظرین با تعجب مات سهون و لوهان بودن.از نزدیک دیدنه این دو نفر باهم یکم حیرت اور بود.
سهون با غیظ روی مبله دونفره ای نشست و لوهان رو هم وادار کرد تا با فاصله ی کمی از خودش بشینه.
_اوه، جناب اوه ظاهرا شایعه ها همچین هم غیره واقعی نیست.
سهون لیوان مشروبی از تو سینی که خدمتکار جلوش گرفته بود برداشت، و هم زمان در حالی که سینی رو از جلوی لوهان به سمته پیشخدمت هل میداد گفت:
-همینطوره!
و دستشو دوره شونه ی لوهان انداخت.
لوهان با اخم لبهاشو به گوشه سهون نزدیک کرد و اروم گفت:
+میخواستم بخورم!
سهون بی توجه به مردی که باهاش درحاله صحبت بود سرش رو برگردوند سمته لوهان.
-ولی من دوست ندارم بخوری!
لوهان لبشو گزید.
نگاهه سهون قفله لباش بود،تویه اون فاصله ی کم هوس انگیز به نظر میرسید.
کمی سرش رو جلوتر بود اما در اخر با اخمه غلیظی سرش رو برگردوند و دستشو از دوره شونه ی لوهان برداشت .یه نفس مشروب رو سر کشید و جام خالی رو روی میز گذاشت.درحالی که گره ی کراواته مشکی رنگش رو شل میکرد ، نخ سیگاری از جیبش در اورد و بعد از روشن کردنه سیگارش دوباره دستش رو دوره شونه ی لوهان انداخت.
لوهان با حسه بوی دود چینی به بینیش داد.
سهون پک عمیقی به سیگارش زد و به ارومی دودش رو از بینه لبهاش بیرون داد.
به چند ثانیه نکشید که حس کرد جایه سیگار بینه انگشتاش خالی شد.لبخنده محوی زد،حدس میزد…
اخمه مصنوعی کرد و با چشمایه خمار برگشت سمته لوهان.
فشاری به کمره لوهان وارد کرد و درحالی که برای صحنه سازی اروم اروم روش خم میشد لب زد.
-میخواستم بکشم…
لوهان نیشخندی زد و سرش رو روی شونش کج کرد.
+ولی من دوست ندارم بکشی!

انگار که دوباره رفته بود رو دوره اون لوهانه شر و شیطون…
سهون پوزخندی زد و سرش رو تا چند سانتیه صورته لوهان جلو برد.
-این لجبازیات اخر کار دستت میده!
لوهان هر لحظه بیشتر تویه پشتی مبل فرو میرفت و کم کم حس میکرد دیگه جایی برای عقب رفتن باقی نمونده و ایندفعه سهونه که داره تا حده امکان جلو میاد.
لوهان بی توجه به فاصله ی کمشون با لحنه تیزی گفت:
+متاسفانه تو بی عرضه تر از اونی هستی که بخوای کار دستم بدی!
سهون از حرکت ایستاد.یه تار ابروش رو بالا انداخت که در جوابش لوهان با نگاهه پیروزمندانه ای جفت ابروش رو بالا انداخت.
پوزخنده سهون غلیظ تر شد.خودش رو جلو کشید و با لحنه خماری کناره گوشه لوهان زمزمه کرد:
-خواهیم دید!
لوهان با حسه نفس های داغه سهون توی گردنش ، تکونی به خودش داد که باعث شد سهون عقب بکشه صاف بشینه.
_به نظر میاد رابطه ی بسیار جدی با هم دارید جناب اوه…
صدایه یکی از دخترایه حسود جمع بود که با نفرت به لوهان چشم دوخته بوده.
جانگ ریو با تمسخر به سهون خیره شد.نیازی به دخالت نبود، ظاهرا بقیه برای خرد کردنه لوهان مشتاق تر به نظر میرسیدن.در هر صورت،جانگ ریو قصد نداشت امشب کاری با اون دوتا داشته باشه.هنوز یکم زود بود…
سهون دستشو روی رونه پایه لوهان کشید و با لحنه بدی گفت:
-شکی درش میبینی؟
دختر با حسادت روشو از سهون گرفت که اینبار صدایه یکی از پیرمرد های چشم چرون بلند شد.
_دست رو عجب جیگری هم گذاشتی!
سهون بی اهمیت نسبت به اینکه مرد ازش بزرگ تره با بی تفاوتی گفت:
-چشماتو درویش کن.
و جامه دیگه ای از تو سینی پیش خدمت برداشت.
در کمال تعجب مرد کم نیاورد و با تمسخر گفت:
_بیخیال پسر، اینم یه هرزست مثله بقی…
با صدایه کوبیده شدن جامه سهون رو میز همهمه خوابید.
لوهان چشماشو بست و سرش رو پایین انداخت.
از نگاهه سهون اتیش شعله میکشید.بی احترامی به پسره شکستنی تو بغلش عاقبت خوبی نداشت…
چشماشو باریک کرد و در مقابله چشمایه وحشت زده ی جمع به لحنه تحدیدوارانه ی غرید:

-یک بار…فقط یک باره دیگه بفهمم بی احترامی به دوست پسره من صورت گرفته…
با عصبانیت داد زد:
-دره شرکتایه تک تکتون رو تخته میکنم!!!!
سهون تلاشی برای فروکش کردنه عصبانیتش نمیکرد، باید حسابه کار دستشون میومد.
نگاهه همه رنگه ترس گرفت.مسلما از کسی که تونسته بود با مخرب ترین شایعه ی ممکن شرکتش رو سرپا نگه داره و حتی بیشتر هم پیشرفت کنه همه کاری بر میومد.
یهو چهره ی سهون از هم باز شد.
نیشخندی زد و ریلکس گفت:
-حالا ازش معذرت خواهی کن!

صدا از هیچکس بلند نشد، فقط صدایه نفسایه سنگینه لوهان بود که تویه سالن میپیچید.
مرد ماتش برد،خنده ی مصنوعی کرد و به زور گفت:
_جناب اوه…
-بهت میگم ازش معذرت خواهی کن!!
با صدایه داد بلنده سهون چهار ستونه بدنه لوهان رفت رو ویبره.تمامه بدنش میلرزید.ناخداگاه بغض کرده بود.حسه بدی داشت.حس میکرد تحقیر شده،خردش کردن… ولی حالا سنگینی نگاهایی که با نفرت روش زور شده بود حتی از تحقیرم بدتر بود.
لوهان با دستایه ظریفش به مچه دسته سهون چنگ زده که سهون با اطمینان محکم انگشتاشو بینه انگشتایه لوهان قفل کرد.
مرد با دیدنه نگاهه وحشیه سهون به اجبار رو کرد سمته لوهان و با لکنت گفت:
_معذرت …میخوام…جناب اوه.
لوهان با ناراحتی لبش رو گزید.
حالا فامیلی سهون رو هم گرفته بود.ولی وقتی واقعی نبود، چه ارزشی داشت؟حس میکرد بغض داره خفش میکنه،به راحتی جوشیدنه اشک رو تو چشماش حس میکرد.
سهون پا رو پا انداخت و با لبخنده ملیحی گفت:
-خوبه،از جشن لذت ببرید.
لوهان طاقت نیاورد.بغض داشت خفش میکرد، سهون رو اینجوری دوست نداشت.سهون رو به شکله یه ادمه عوضی دوست نداشت…
به سرعت سرش رو توی گردنه سهون فرو کرد و طولی نکشید که اشکاش روی صورتش روون شد.نمیخواست کسی متوجه ناراحتیش بشه.سهون با حسه گرمی اشکایه لوهان رو گردنش با ناراحتی دستاشو دوره کمرش حلقه کرد و لوهان رو به خودش فشرد.حیف که تو جمع بود و نمیتونست کاری از پیش ببره…از اولم اومدن به اینجا اشتباه بود…
جانگ ریو نگاهه خیره اش رو از سهون که عاشقانه لوهان رو به خودش میفشرد گرفت، با دیدنه جوء سنگینه جمع علامتی به خدمتکار داد و چند ثانیه بعد نوره سالن خاموش شد و نوره بلک لایت تمامه سالن رو در برگرفت و با بلند شدنه صدایه موزیک،همه برای فرار کردن از اون جوء خفقان اور خیلی زود از روی مبل ها بلند شدن و خودشون رو به پیسته رقصه رسوندن.
سهون وقتی از خالی بودنه سالن مطمئن شد،با نگرانی چونه ی لوهان رو گرفت و سرش رو به سمته خودش بگردوند.
-چیشده عزیزم؟ترسوندمت؟
لوهان با نفرت دست سهون رو پس زد و از اغوشش بیرون اومد.ارنجش رو به زانوهاش تکیه داد و صورتش رو تویه دستاش گرفت.
+فقط خفه شو…
سهون با عصبانیت دستی تو موهاش کشید و لعنتی به خودش فرستاد.میتونست بفهمه همین چند کلمه چقدر برای لوهان سنگین بوده…
لوهان بینیش رو بالا کشید و نگاهه اشکیش رو به مبلهای خالی دوخت.لعنت به سهون،لعنت به خودش که اومده بود..لعنت به تک تکشون…
سهون دستی به گردنش کشید.دکمه ی اوله پیرهنش رو باز.گرمش بود، میخواست بره یه اب به سر و صورتش بزنه و به این بهونه یکم لوهان رو تنها بزاره تا اروم شه…
دستشو روی کمره لوهان کشید و زیره لب گفت:
-برمیگردم،از جات تکون نمیخوری!
لوهان به لرزه افتاد،حتی فکر تنها موندن تو این محیطه ترسناک هم ته دلش رو میلرزوند.دلش میخواست دسته سهون رو بگیره و ازش بخواد تنهاش نزاره،ولی تنها کاری که تونست بکنه این بود که در سکوت به تصویره تاره سهون که اروم اروم ازش دور میشد زل بزنه.
به محظه محو شدنه سهون، انگار تایمه طلائی برای کای شروع شد.کای از همون دیداره اول هم چشمش لوهان رو گرفته بود و به دنباله فرصتی برای بدست اوردنش بود.لیوان مشروبش رو تو دستاش چرخوند و با زیرکی کناره لوهان نشست.
لوهان عکس العملی نشون نداد،نمیخواست نشون بده ترسیده، انگار که براش مهم نبود.در هر صورت سهون به زودی برمیگشت.
_چته هانی؟ چرا گریه میکنی؟
نیشخندی زد و با بی رحمی ادامه داد:
_با اقاتون قهر کردی؟باهم کنار نمیاین؟
لوهان اتیش گرفت،این یه واقعیت تلخ بود که انگار دنیا دوست داشت همش تو صورتش بکوبونتش.
اشکاش شدت گرفت،اما فقط بیصدا به مسیره رفتنه سهون زل زد…
کای شرابش رو مزه مزه کرد.
_اینکه ناراحتی نداره!چیزی که زیاده مردایه خوش هیکل و جذاب!
خودشو به لوهان نزدیک کرد و به ارومی دستشو دوره کمره لوهان انداخت.اما لوهان تویه همین تایمه کم غرقه یه دنیایه دیگه شده بود…
_یه نمونش خوده من…تو فقط اراده کن،من تمام و کمال در اختیارتم!هرجوری که تو بخوای میشم،خیلی مهربون تر و با لطافت تر از اون اوه سهونه وحشی!
-اما متاسفانه یکم دیر جنبیدی!مرده مورده علاقه لوهان همین اوه سهونه وحشیه!

لوهان لبخنده محوی زد، میدونست زود برمیگرده…

سهون با دیدنه دسته حلقه شده ی کای دوره کمره لوهان با خشونت دسته لوهان رو گرفت و به سمته خودش کشید.
جوری که لوهان به راحتی از مبل کنده شد و تویه بغله سهون افتاد.سرش درست روی سینه ی سهون بود.لبخنده محزونی زد،قلبش به طوره دیوانه واری تند میزد.
کای ریلکس از جاش بلند شد و مقابله سهون ایستاد.
نیشخنده کجی زد و نیش دار گفت:
_اینقدر از خودت مطمئنی؟
و با سر به لوهان اشاره کرد کا هیچ حرکتی نمیکرد،از چهرش هیچی پیدا نبود.فقط انگار به نقطه ی نا معلومی خیره شده بود.

لوهان تو فکر بود، انگار یادش رفته بود الان مثلا باید نقش بازی کنه.تو فکره خودش و سهون…
بعد از چند ثانیه که هیچ صدایی از بینه لب های لوهان خارج نشد،کم کم برق نگرانی تو چشمایه سهون رنگ گرفت و نیشخنده پیروز مندانه ای گوشه ی لبه کای جا خوش کرد.لوهان هیچ تلاشی برای دفاع از سهون نمیکرد و سهون میترسید که لوهان چرندیاته کای رو باور کرده باش…
_مطمئن باش به نفعه خودته لوهان!
کای خیلی راحت با کشیدنه دسته لوهان،از تو بغله سهون بیرون کشیدش.
اما طولی نکشید که به پس زدنش از سمته لوهان مواجه شد.
لوهان به ارومی اشکاش رو پاک کرد،نگاهه سردی به کای انداخت و با صدایه محکمی لب زد:

 +تو راست میگی، شاید…شاید یه روزی پسم بزنه! ولی اینو خوب یادت باشه…حتی اگه تو اخرین نفره روی کره ی زمین هم باشی،من هیچوقت ماله تو نمیشم کیم کای،هیچ وقت!
و بلافاصله به سمته سهون برگشت و درحالی که اروم دستاشو دوره کمرش حلقه میکرد لب زد:
+من عاشقه همین وحشی بازیاتم اوه سهون..
و با دلتنگی کراواته سهون رو پایین کشید و لباش رو رویه لبهایه نیمه باز سهون کوبید.
کای با دیدنه این حرکته لوهان مات شد، نمیتونست درک کنه که این دونفر همو دوست داشته باشن، اما الان درست جلو چشماش لوهان داشت سهون رو میبوسید. حس میکرد حالا برعکسه سهون اونه که شکست خورده، اما میدونست به زودی این دیواره دوره لوهان درهم میشکنه.

نیشخندی زد و زیره لب گفت:
_پشیمون میشی لوهان!
با نفرت نگاهش رو از سهون گرفت و با قدم های بلند ازشون دور شد.
اما انگار هیچکدومشون متوجه ی اطرافشون نبودن.انگار همین جرقه ی کوچیک سهون رو از خود بیخود کرده بود…
سهون با عطش محکم به کمره لوهان چنگ زد و مک محکمی به لبهاش زد که صدایه ناله ی ضعیفه لوهان بلند شد.لوهان بدونه مخالفت فقط اروم سهون رو همراهی میکرد…
سهون حس میکرد داره دیوونه میشه، با خشونت لوهان رو به عقب حل داد و بینه دیوار و خودش گیرش انداخت.چونه ی لوهان رو محکم نگه داشته بود با حرارت لباش رو میبوسید.
حرفایه لوهان براش سنگین بود،میدونست لوهان تحته فشاره، اما فقط به خاطره خودش عقب نشینی میکرد.ولی حالا که مصمم بودنه لوهان رو میدید،دیگه نمیخواست اذیتش کنه…میخواست برای یک بار همه که شده اینبار اون برای بدست اوردنش خودخواه باشه…
لوهان یه دستش رو دوره گردنه سهون حلقه کرد و با دسته دیگش به پیرهنش چنگ زده و بیشتر به خودش چسبوندش.
سهون…مثله همیشه فوق العاده بود.
کم کم حس کرد نفسش داره بند میاد.مشت بی جونی به سینه ی سهون زد اما سهون انگار متوجه نبود..
مشت محکم تری به سینش کوبید که باعث شد سهون با بی میلی از لباش دل بکنه و اینبار به سمته گردنش هجوم ببره.
لوهان ناخداگاه ناله ای کرد.لبش رو گزید و در حالی که نفس نفس میزد، دستشو روی بازوی سهون گذاشت.
+سهون کافیه…
سهون گوشش بدهکار نبود.بی توجه بهش همچنان پیشروی میکرد…
لوهان با حسه سوزش کوچیکی روی گردنش لبش رو گزید و سهون رو هل داد عقب.
-سهون…
سهون مک محکمی به گردنه سفیدش زد و درحالی که نفس نفس میزد عقب کشید.
لوهان سرخ شده بود،خجالت زده لبش رو گزید که باعث شد سهون دیونه بشه و دوباره بوسه ای به لبهاش بزنه…

-لعنت بهت!!!

لوهان درحالی که هنوزم نفس نفس میزد با چشمایه خمارش به سهون زل زد…
+میدونی،شاید اونقدرام که وانمود میکردی بی عرضه نیستی…
سهون دستاشو دوره کمره لوهان محکمتر کرد و با صدایه دورگه ای گفت:
-بهتره بهش عادت کنی…

یعنی ازتون نمیگذرم نظر ندین??



24
دیدگاه بگذارید

avatar
12 گفتگوها
12 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین دیدگاه
دیدگاه با بیشترین پاسخ
11 تعداد نویسندگان دیدگاه
NasifzfsxEliBaeklaZiii آخرین ارسال کنندگان دیدگاه
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
fzfsx
مهمان
fzfsx

قسمت بعد و بزار تیری خیدا

Eli
مهمان
Eli

واااااااييييي داستانت خيلي خوب بود متشكرم?
دستت خيلي مرسي❤️

Eli
مهمان
Eli

وايييييييييي اين خيلي خوبه ?????
خدا ميدونه با اين حال خرابم تو بيمارستان چقدر ذوق كردم خيلي خوبه متشكر????
اميد وارم نصفه ولش نتوني??

خلاصه دستت خيلي مرسي?

Baekla
مهمان
Baekla

سلام
من چرا اینقدر دیر متوجه شدم که قسمت جدید آپ شده ??
خیلی خیلی عالی بود اصلا این قسمت دگرگون کرد کل فیکو?
سهون دیگه ول کنم نبود ??در کل خیلی عالی بود ممنون??

Ziii
مهمان
Ziii

‏‎:):):):)‎
شلوار جذب مشکی!
پیرهن البالوی!
و لوهان!!
دیگه انتظار چه کاری از سهون دارین؟! والا!

مرسی که اپ کردی‎:*‎
عالی بود‎;)‎