17 👁 بازدید

FANFICTION INFINITY-chapter 34

سلاااام، من بعده قرنی اومدم? درک کنین من امتحان دارم سختهه!!!!حالا بیاین ادامه بعدا صحبت میکنیم!

گوشیم قرنطینه بود یه مدت از بس سرم توش بود? ولی الان اومدم با یک عدد پارته خفن، یعنی نظر ندین…حالا یه غلطی میکنم ولی نامردیه که نظر ندین?

لوهان دپ بود.بی حوصله چت زده بود رو کاغذ دیواری های کرمی رنگه خونه و در افکاره مزخرفش به سر میبرد.
از وقتی فهمیده بود چه بلایی سره سوهو اومده بدجور تو فکر بود، ولی اصلی ترین موضوع این حال و روزش فهمیدنه رابطه ی سوهو و کریس بود.
شکه کننده بود، میدونست یه خبرایی هست ولی بازم فهمیدنش عجیب بود.یه جورایی ناراحت بود.نه برای اینکه این دوتا بالاخره باهم اوکی شدن، اتفاقا خیلیم خوشحال بود.ولی ناراحت بود که اینام سر و سامون گرفتن و خودش هنوز درگیره احساساتش بود،یه جورایی حسادت میکرد.البته بماند که چقدر سره این موضوع شوکه شد و سوهو ی بیچاره رو به رگباره سوالاته چرت و پرتش بست.
هوای خونه براش سنگین بود.حس بدی داشت.نیاز داشت یکم فکر کنه…
با بد عنقی از جاش بلند شد و به سمته اتاقه سهون راه افتاد و بدونه اجازه وارد اتاقش شد.حوصله پیاده روی نداشت…
دست سهون میون راه خشک شد.اخمی کرد و با تردید فنجونه قهوش رو پایین اورد و دره لپ تاپش رو بست.
-اینجا در داره لوهان!!
لوهان دست از رصد کردنه اتاقه سهون کشید و با بداخلاقی گفت:
+سوییچه ماشینت کو؟
ابرو هایه سهون از تعجب بالا پرید.
-دیگه؟ امری باشه؟
اخمی کرد و با جدیت ادامه داد:
-میخوای چیکار؟
+ماشین چه استفاده ای داره به نظرت؟
سهون با تعجب با لوهان خیره شد.
-نمیدم!
+چرا؟
لحنه لوهان طلبکارانه بود و خونسردیه سهون، اعصابه لوهانو خط خطی میکرد.
-یادت رفته با جلوبندی ماشینم چیکار کردی؟فکرشو از سرت کن بیرون، نمیدم!
+پس پاشو منو ببر بیرون!
سهون با اخم کمرنگی دوباره دره لپ تاپش رو باز کرد و نگاهشو از لوهان گرفت.
-کار دارم…
لوهان با ناراحتی دست به سینه شد.
+پاشو منو ببر یه جایی برگشتنه خودم میام!
-پول داری،اژانس بگیر!
لوهان با عصبانیت داد زد:
+به درک، منو باش به کی دارم میگم…
و بدون فرصت دادن به سهون از اتاق زد بیرون و دره اتاق رو بهم کوبید.
سهون با کلافگی دره لپ تاپشو محکم بست و دستی به موهاش کشید.
لوهان نمیدونست چی پوشید، فقط پوشید تا زودتری از خونه بزنه بیرون.جوه خونه براش سنگین بود.سهون که کلا بعد از اون اتفاق باهاش سر و سنگین بود و خودشم خیلی وقت بود که از خونه بیرون نرفته بود.و حالا این تفکرات مسخرش داشت کار دستش میداد.
از خونه زد بیرون.وارد اسانسور شد و تمامه حرصشو سره کلیده اسانسور بیچاره خالی کرد.
با بسته شدنه دره اسانسور صدایه موبایلش بلند شد.تو این موقعیت همینم کم بود…
بی حوصله گوشیشو از جیبش بیرون کشید و با روشن شدنه صفحه گوشی با پیامه سهون مواجه شد.
“بیا جلو در”
لوهان جا خورد.ناخداگاه عصبانیتش فروکش کرد و لبخنده محوی زد.شاید از نظره دیگران کاره خاصی نبود،ولی از نظر لوهان این حرکتایه یهوییش جذاب بود…
با تردید وارده لابی شد و به داخله کوچه سرک کشید.جگواره سهون بدجور تو چشم میزد.
با تردید سواره ماشین شد و بی حرف روشو کرد سمته پنجره.حرکته مسخره ای بود! ولی نمیخواست سریع وا بده…
سهون نفس عمیقی کشید و بی حرف راه افتاد.بعد از چند ثانیه در حالی که نگاهش به جاده بود خطاب به لوهان گفت:
-کجا میری؟
لوهان به بیرون خیره شد.
+تله کابین…
……
سهون ماگه قهوه ی لوهان رو دستش داد، دستشو پشته کمرش گذاشت و با ملایمته پنهانی به سمته مسیره تلکابین هدایتش کرد.
هوایه اون بالا سردتر از پایین بود و لوهان خودشو بغل کرده بود و تقریبا داشت یخ میزد.
صف تله کابین خلوت بود و کمتر کسی تویه اون سرما به چشم میخورد.
سهون تیکت ها رو تحویل داد و با اخم،لوهان رو که از سرما جمع شده بود، به داخل هل داد و پشته سرش وارده تله کابین شد.
برای دونفر ادم تله کابینه بزرگی بود.شاید زیادی بزرگ!سهون با بیخیالی رویه صندلی نشسته و لوهان هم با تردید رویه صندلی مقابلش نشست.
در بسته شد و تله کابین با تکون کوچیکی از جاش کنده شد.
+فک نمیکردم بیای…
سهون نگاهشو از بیرون گرفت و به لوهان چشم دوخت.
-ولی میدونستی تنهاتم نمیزارم!
لوهان سرشو پایین انداخت و لبشو گزید.یه جورایی معذب بود، میخواست از دسته سهون فرار کنه،ولی حالا سهون تویه اون اتاقکه چند متری درست روبه روش نشسته بود.لوهان ناراضی نبود،ولی فکرشم نمیکرد.سهون خیلی رک بود…
تله کابین کم کم تویه مه بالا میرفت و سکوته سهون،لوهان رو ازار میداد.لبشو خیس کرد و سعی کرد بحثی برای حرف زدن پیدا کنه.
+ میگم که…..
سهون دوباره به لوهان خیره شد.
+تو…مگه رئیسه شرکته O S H نیستی؟
سهون اخمی کرد و با تعجب پرسید:
-این چه سوالیه؟
لوهان سعی کرد درست منظورش رو برسونه.
+خوب… یه سوال هست که خیلی وقته ذهنمو مشغول کرده.
اخمایه سهون بیشتر تو هم رفت.
-بپرس…
لوهان با تردید گفت:
+راسیتش من توقع داشتم که تو تقریبا تویه یه عمارته شکوهمند زندگی کنی…
ابروهایه سهون به طوره ناگهانی بالا پرید.
+ولی خونه تو الان با خونه ی یه کارمنده معمولی شرکتت یکیه.خوب این یکم عجیبه…
سهون جرعه ای از قهوش رو نوشید و بیتفاوت گفت:
-من اراده کنم 6 تایه اون عمارتایه مسخره رو با هم میتونم بخرم.
لوهان به وجد اومد.
+پس چرا فقط تویه یه سوییته ساده زندگی میکنی؟ این یکم بعید به نظر میاد!
سهون علاقه ای به جواب دادنه این سوال نداشت.
-اینقدر ناراحتی تو اون خونم فردا جمع کن تشریفت رو ببر!
لوهان با تعجب صاف نشست و دستاشو تو هوا تکون داد.
+نه منظورم این نبود!یکم کنجکاو شدم فقط…
سهون لبخنده کجی زد و جرعه ای از قهوش رو نوشید.
-دلیلی برای داشتنش ندارم…
لوهان با گیجی بهش نگاه کرد.
+یعنی چی؟
-من ادمه تنهاییم، چرا باید پولمو هدر بدم برای خریدن اون خونه های سوت و کور و اشغال؟ من در هر صورت دارم زندگیمو میکنم.اینجا و اونجا فرق نداره.میتونم از پولم استفاده هایه بهتری کنم…
لوهان چند ثانیه طول کشید تا به خودش بیاد.لبخندی زد و با افتخار به سهون خیره شد.سهون نمونه کامله یه مرده فوق العاده بود.لوهان تحسینش میکرد.
-سهون…
+ببین ماشینم دیگه نرماله….
لوهان به خنده افتاد…
+نه نه نه میخواستم یه چیزه دیگه بگم!
سهون پا رو پا انداخت و دست به سینه نشست.
لوهان با تردید پرسید:
-تو…نمیخوای دوست دختر…
-حس میکنم داری تو مسائله خصوصیم دخالت میکنی…
سهون با جدیت پرید وسطه حرفش.
لوهان اخمی کرد و با لب و لوچه اویزون روشو از سهون برگردوند.
+یا!من فقط سوال کردم!چیزه بدی نگفتم!
سهون نگاهی به چهره با نمکش انداخت و لبخنده محوی زد.
-خوشم نمیاد ازشون…
لوهان از گوشه چشم بهش نگاه کرد و لبخنده خبیثی زد.
+یکم کلیشه ایه!
سهون خنده ای سر داد.
-شاید،ولی برای من ارامشه محضه…
+از من چی؟از من خوشت میاد؟
سهون به طوره ناگهانی خندشو خورد.صاف نشست و نگاهشو از لوهان گرفت.به شکله عجیبی دست پاچه شده بود.اونم فقط با یه سواله ساده…
-خ..خوب تو…
لوهان همچنان منتظر بود.سهون اب دهنش و قورت داد و زیرلب گفت:
-ادمه باحالی هستی…
لوهان دستاشو زیره چونش گذاشت و به سمت سهون متمایل شد.
سهون مونده بود باید چیکار کنه، دستی تو موهاش کشید و به چشمایه لوهان زل زد.چشماش…
-و شایدم فریبنده!
دستایه لوهان شل شد.به زور اب دهنش رو قورت داد و پلک سنگینی زد.تماس چشمیشو حفظ کرد و در همون حال صاف نشست.دستاشو به کناره صندلی تکیه داد و خجالت زده لبشو گزید.
+پس…شاید من بتونم فرصته دوست داشتنتو داشته باشم…نه؟
ضربان قلبه سهون رفت رو هزار.عرق سردی روی کمرش نشست.دستاشو محکم دوره ماگه قهوش فشرد و نگاهشو از چشمایه عسلی لوهان گرفت.جوابی نداشت بده.اصلا توانه گفتنشو نداشت!
این درست نبود،به هیچ وجه…
اخم غلیظی کرد و با سردرگمی نگاهشو به ماگ قهوش دوخت.
لوهان با نگرانی لبشو گزید و سرشو پایین انداخت.حالا هوای اون اتاقکه بزرگ برای دونفر به شدت خفه کننده بود…
……
لوهان با نگرانی به مسیری که اخرش به خونه ختم میشد چشم دوخت.نیم نگاهی به سهون انداخت و دوباره سرشو انداخت پایین.دوست نداشت بره خونه.نمیدونست باید مقابله سهون چیکار کنه.حالا که سهون فهمیده بود،یکم میترسید…
سهون عصبانی بود، میدونست بره خونه کمه کمش میزنه یه بلایی سره خونه میاره.اول باید اروم میشد…کم کاری کرده بود…

پاشو روی پدال گاز کوبید و فرمونو به طور ناگهانی چرخوند و ماشین رو از همون مسیری که اومده بود برگردوند.
لوهان بیصدا تو صندلیش فرو رفت.سوالم نمیتونست بپرسه…
سهون روبه رویه هایپر مارکته کوچیکی زد رو ترمز و بی توجه به لوهان از ماشین پیاده شد.
با صدایه کوبیده شدنه در لوهان تکونه کوچیکی خورد، کم کم داشت پشیمون میشد.رفتاره سهون عجیب بود.
چند ثانیه بعد سهون با پلاستیکی حاویه یه شل ابجو تویه ماشین نشست و پلاستیک رو پرت کرد رویه صندلی عقب.
تیز دنده عقب گرفت و با اخرین سرعت به سمته مسیر اشنایی روند.
لوهان چند ثانیه طول کشید تا لود کنه که الان کجان.اما این مسیر اونقدر براش واضح بود که به خوبی به یادش بیاره.
سهون کناره نرده هایه پل پانپو نگه داشت.فضا تاریک بود و نور چراغ ماشین تا چند متر جلوتر رو روشن میکرد.هیچکس رو پل نبود. سهون بدونه خاموش کردنه ماشین، بی حرف از ماشین پیاده شد.
چهار تا ابجو از تو شل در اورد و برگشت و به کاپوته ماشین تکیه داد.
لوهان مسخ نیم رخ جذاب سهون شده بود.
دقایقی با خودش کلنجار رفت، اما اخر ابجویی از تو شل برداشت و مردد از ماشین پیاده شد.
سهون نیم نگاهی بهش انداخت و یه نفس کله قوطی رو سر کشید و قوطیه خالی رو انداخت کفه زمین.
لوهان محتاطانه کناره سهون به کاپوت تکیه داد و با ملایمت ابجوش رو باز کرد.
سهون قوطی دوم رو هم تموم کرد و رفت سراغه سومی اما لوهان تازه داشت قوطی اول رو مزه مزه میکرد.سهون عصبی بود.از سمته احساساتش تحته فشار بود.کم کم داشت حس میکرد سرش داغ شده.میدونست مست میشه اما توجهی نداشت و همینجور پیشروی میکرد.رفت سراغه چهارمی .سر گیجه گرفته بود…حالش خوب نبود.با تموم شدنه قوطی چهارم سهون کامل مست شده بود…
حسه سبکی میکرد.حالا راحت تر میتونست احساساتش رو بیرون بریزه.هرچه زودتر بهتر بود که روشنش میکرد…
دستاشو تویه جیبه شلوارش فرو کرد و با صدایه گرفته ای گفت:
-من اونمردی که فکر میکنی نیستم…
لوهان دست از خوردن کشید و به سمته سهون برگشت.
سهون بینیشو بالا کشید و ادامه داد:
-اذیت میشی،راحتت نمیزارن…بهونه دسته جانگ ریو نده….کم بلا سرت نیاوردن…من… نمیتونم ازت مواظبت کنم…
سهون حس میکرد پلکاش داره سنگین میشه.تکیشو از ماشین برداشت و تلو تلو خوران سمته نرده های پل رفت.
-میدونی!!!!!!!!تو واقعا خوشکلی!منه احمق جذبت میشم! تو ظریفی…هر دفعه که میبینمت دلم میخواد بغلت کنم و اینقدر فشارت بدم که با خودم یکی بشی…ولی هیچ وقت به خودم اجازه ندادم حتی تو افکارم هم اسمی ازت ببرم… حتی فکر کردن بهت هم باعث میشد دیونه بشم…سعی کردم با رفتارم از خودم دورت کنم، ولی خودمم نتونستم دووم بیارم…نمیخوام بدبختت کنم.با من بودن هیچی نصیبت نمیشه…من با خودم کنار اومدم…توهم همین کارو کن…
لوهان مبهوت بود… ناخداگاه بغض کرد.میخواست جواب بده، میخواست داد بزنه،ولی نمیتونست…حرفایه سهون سنگین بود.

سهون به خاطره لوهان از قلبش گذشته بود.ترجیح داده بود با هر دفعه دیدنش اذیت بشه ولی نزاره بلایی سره لوهان بیاد…
لوهان از یه طرف شاید احساسه خوبی داشت.عجیب و دوست داشتنی.از دوگانگی در اومده بود، سهونم دوستش داشت.ولی از طرفی این دلخوشیش زیاد دووم نمیاورد.سهون مست بود و وقتی به خودش میومد چیزی یادش نبود.و از اون بدتر،دیگه به خوش اخلاقی الان نبود.مطمئنا نمیزاشت بهش نزدیک بشه.دلش میخواست گریه کنه…
سهون با پلکایه نیمه باز به سمته ماشین رفت.دیگه نمیخواست ادامه بده.میخواست برگرده خونه…
-بشین پشته فرمون.من نمیتونم برونم…
شاید اگه الان ناراحت نبود ذوق میکرد.ولی فقط تونست سرشو تکون بده.
سهون تو ماشین نشست.لوهان سرشو بالا گرفت تا ریختنه اشکاش جلوگیری کنه،چند تا نفسه عمیق کشید عقب گرد کرد سمته ماشین.حالا بهتر میتونست فکر کنه. میخواست به سمتی بره که فکر میکرد درسته…
پشته فرمون نشست .دستاشو به فرمون گرفت اما حرکتی نکرد.
+سهون…
سهون هومی گفت و سرشو به پشتی صندلی تکیه داد.
لوهان اب دهنشو قورت داد و با بغض گفت:
+اگه من خودم بخوام چی؟
سهون زیره لب غرید:
-غلط میکنی،من نمیزارم!
+ولی من…
سهون با جدیت نیم خیز شد و سعی کرد چشماشو باز نگه داره.
-تو نمیدونی داری وارده چه بازی میشی،من حاضر نیستم همچین ریسکی رو کنم.هر چقدرم دوستت داشته باشم ولی نمیتونم خودخواه باشم…
دوباره به صندلی تکیه داد و با چشمایه بسته زیره لب گفت:
-من حاضر نیستم یه بار دیگه اشکتو در بیارم…
لوهان با بغض لب زد:
+سهون…
سهون خوابیده بود…

Dislike


16
دیدگاه بگذارید

avatar
8 گفتگوها
8 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین دیدگاه
دیدگاه با بیشترین پاسخ
9 تعداد نویسندگان دیدگاه
NasiXRShahrzad yeol**z.s**^___FATEMEH___^ آخرین ارسال کنندگان دیدگاه
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات محبوب ترین نظرات
آگاهی از :
XR
مهمان
XR

الان باید بگم فاینالی!!!!!!
کشتن ما رو این دوتا تا یه نیمچه اعتراف از دهنشون بیرون اومد:|❤
حالا کی به مومنتاشون میرسیم؟؟
بابا پیر شدم سر این فیک??
خسته نباشی و تشکر:))))

Shahrzad yeol
مهمان
Shahrzad yeol

سلام من خواننده جدیدتم^^
تو این امتحانات فیکتو یافتم 😐 ?? خیلییییی خوبههههه
ترکوندی دختر ???
مخصوصا هونهاااااانش ??وویییییی
من عاشق قسمت تولد سهونم? صدبار خوندمش*-*
مرسی عریزمممممممم

**z.s**
مهمان
**z.s**

عالی
فوق العاده بود??

^___FATEMEH___^
مهمان
^___FATEMEH___^

وایییییی هونهان من عرررررررررر عاولی بود لوهان شنگول شیطون اب زیرکاااااااااه خخخخخ
سهونم که بعععللللههه اینکارن و عجیب مغرور -______-
مرسی با ارزوی موفقیت همگان در امتحانات پیش رو -___________-

minikaw
مهمان
minikaw

vayyyyy aliii mesle hamishe ali faghat nasi ziad maro to khomari nazar
🙂