79 👁 بازدید

FANFICTION INFINITY-chapter 33

هلووووو، من اومدم با یه چپتر خفنه دیگه!?

❌توجه!❌ ❌توجه!❌

خدایی این چپتر خیلی خوبه? یعنی خداااایی خیلی سرش زحمت کشیدم.مدیونین از اول تا اخرشو با اهنگی که میدم نخونین! لطفا لطفا لطفا حتما با اهنگ بخونین نظرم بدین وگرنه واقعا ناراحت میشم?

//s8.picofile.com/file/8293211318/Alan_Walker_Ignite_Instrumental_Ft_K_391_128.mp3.html

از اول تا اخرشو با اهنگ بخونید! حالا بریم برای داستان?

+چانیول…
-هوم؟
+احیانا مخت تاب نداره؟
-یاااا! چش نداری ببینی دست و دل بازم؟
لوهان با تمام وجود داد زد:
+چانیول تو دیگه شورشو در اوردی!
با حس سنگینی نگاه کارگرا رو خودش سری به نشونه معذرت خواهی تکون داد و صداشو اورد پایین.
+واقعا نمیتونستی یه چیز دیگه بخری!؟
-خوب من بر اساس سلیقه ی خرکیش براش کادو خریدم!!!
لوهان با قیافه ی زاری به پیانوی چوبی و قهوه ای رنگ گرندی که با زور کارگرا گوشه ی سالن جا شده بود چشم دوخت.
+سلیقه ی سهون اینه؟یه پیانوی قدیمیه چوبی؟این بیشترسلیقه ی یه پیرمرد هفتاد سالست!
-دیگه چیکا کنم سلیقشه!
+حالا سلیقه ی سهون اینه تو چرا از سانتاباربارا ورداشتی اینو فرستادی!مگه اینجا پیانو نداشت؟میدادی خودم میخریدم میدادم بهش نه اینکه مجبورم کنی هزینه بار و هواپیما و پستشو خودم بدم!
-تو که هیچی نگرفتی حداقل بهونه داری بگی باهم خریدیم!بعدم حالا اینکه دعوا نداره من خودم خبر نداشتم، حالا میگم سهون بهت بده.

چانیول پوله کادوشو میخواست از خودش بگیره؟ بعضی وقتا به عقلش شک میکرد…
لوهان بی توجه به چانیول با لحن مشکوکی پرسید:
+حالا چرا پیانو؟ یعنی چی سلیقشه؟اگه میخواست خودش میخرید!
چانیول از اون طرف خط سکوت کرد.
لوهان مشکوکانه گفت:
+چانیول!؟
-شاید غرورش اجازه نمیداده!
لوهان با تعجب در برابر جواب دوپهلویه چانیول لب زد:
+غرور؟ چه ربطی داره؟ این ادمی که من دیدم اراده کنه دنیا زیره پاشه!حالا یه پیانو…
-هی،بیکاری وایسادی فک میزنی؟بسه دیگه برو بالاسره کارگرا…
لوهان با حرص به کارگرا که درحال تزئین کردن خونه بودن چشم دوخت.
+سهون از خونه بیرونم میکنه چان!برای این جنگولک بازیا زیادی خشکه!لازم به ذکره اخلاقش خیلی سگه!من جرعت نمیکنم جلو چشمش باشم…
یهو بکهیون از پشت تلفن داد زد:
-با عشقم درست صحبت کن!
نگاه خندون چانیول در آنی خشمگین شد و به سمت بکهیون براق شد.میدونست منظوری نداره ولی تحملش هم نداشت.بکهیون با دیدن چهره ی عصبی چانیول غافل از اشوب تو دلش فک کرد کار بدی کرده و خجالت زده سرشو پایین انداخت.
لوهان گوشی رو از گوشش فاصله داد و با حرص داد زد:
+اونجا چه خبره؟
و دوباره سنگینیه نگاه کارگرا…با عصبانیت وارد اتاقش شد و در اتاق رو شیک بهم کوبید.
صدایه خنده چان از پشت تلفن بلند شد.
-بیخیال لو، سخت نگیر.فقط سعی کن ریلکس باشی.کارگرا کارشونو خوب بلدن.باید امشبو مدیریت کنی!
چانیول اهی کشید و ادامه داد:
-شاید سال دیگه موقعیتش بود که همه دور هم باشیم…کادویه منو اول میدی فهمیدی!؟
لوهان زیرلب نالید:
+باورم نمیشه از اونجا کارگر و کادو فرستاده!انگار من بلد نبودم خونه رو تزئین کنم!
صداشو بلند کرد و خطاب به چانیول گفت:
+حواسم به همه چی هست،نگران نباش.دیگه باید برم.مواظب خودتون باشین،فعلا.
گوشی رو پایین اورد و برگشت تو سالن.اوه…شاید چانیول واقعا میدونست داره چیکار میکنه! کاگرا مسلما کاربلد تر از لوهان بودن.
سالن ماهرانه با ریسه های نازک و طلایی رنگی تزئین شده بود و تم سبکی داشت، کلاسیک!
_کار ما تمومه اقا،اگه اجازه بدین مرخص میشیم.
لوهان نگاه کوتاهی به مرد بور کنار دستش انداخت و بعد، با رضایت نگاهشو تو سالن چرخوند.
+ممنون، کارتون عالی بود.
مرد لبخندی زد و پشت سر بقیه کارگرا از در خارج شد.
به محض بسته شدن در ورودی لوهان جیغ بلندی زد و عین بچه ها وسط سالن رو زمین نشست.ناخداگاه از این رفتار چانیول حرصش میگرفت.اینکارا واقعا اعصاب خرد کن و حرص درار بود، البته از نظر لوهان.
با اخم های درهم نگاهی به پیانو و کادو های کنارش انداخت.همه براش کادو فرستاده بودن.اما جای کادو ی خودش خالی بود…
شاید عجیب بود، اما لوهان از چند روز پیش متوجه شده بود که تولد سهونه و جلوتر کادو تهیه کرده بود.ولی به طور عجیبی اون جعبه ی مخملی کوچیک هنوز تویه کشویه پاتختیش بود،درحالی که باید در کنار مابقی کادو ها جا میگرفت.
سری تکون داد و از جاش بلند شد تا لباساش رو عوض کنه و یکم به خودش برسه.لباسایه تنیش رو با یه پیرهن بنفش و شلوار مشکی تنگ عوض کرد.با عطر خنک و مخصوصش دوش گرفت و با وسواس موهاشو به سمت بالا حالت داد.
شاید نیازی نبود که اینقدر به خودش برسه و همون لباس هایه تو خونه ای ساده هم مناسب بود،اما لوهان دوست داشت فوق العاده باشه.
تقریبا تا ۱۰ مین دیگه سهون میرسید،طبق ساعتی که هر روز میومد.
لوهان با دست و دلبازی از صبح مشغول درست کردن کلاب های کوچیک و پیتزا و ژله بود و حالا برای دیدن عکس العمل سهون دل تو دلش نبود.خوراکی هارو روی میز وسط اشپز خونه چید.با شوق اشکاری محتاطانه کیک قشنگشو از یخچال بیرون اورد و روی اپن گذاشت.از چند وقت پیش که نقشه ی شعبه ی سوم رو تموم کرده بود تا الان صبر کرده بود که نقشه رو رو کیک پیاده کنه و به نوعی خودی نشون بده که البته خرج زیادی براش کرد.شاید کیک برای دونفر ادم خیلی زیادی زیاد بود، ولی دیگه چه میشه کرد.
۲۵ تا شمع بلند و نازک رنگ رنگی رو دور کیک چید.
دیگه کم کم باید پیداش میشد.لوهان ناخداگاه استرس گرفت.باید اعتراف میکرد که از عکس العمل سهون میترسید.تقریبا انتظار هرچیزی رو داشت، سابقه ی سهون چشمگیر بود.
نفس عمیقی کشید و اروم شمع ها رو روشن کرد.دیگه باید میرسید.
چراغ های سالن رو خاموش کرد و کیک رو توی دستش گرفت.
بلافاصله صدای رمز در بلند شد و چند ثانیه بعد، پیکر پر ابهت سهون تویه چهارچوب در نمایان شد.
سهون بی توجه به خاموشی عجیب خونه وارد شد و درو پشت سرش بست.توی تاریکی گره ی کراواتشو شل کرد و بی حوصله دستشو روی دیوار کشید تا کلید برق رو پیدا کنه.
ناگهان دستش روی کلید برق خشک شد.
لوهان درحالی که با صدای ملیحی شعر “تولدت مبارک” رو میخوند با کیک تو دستش به سمت سهون قدم بر میداشت.
سهون مات مبهوت به تصویر بی نظیر روبه روش خیره شد.پلک نمیزد.شکه شده بود.شاید دقیق به خاطر نداشت که امروز تولدشه، و اصلا براش مهم نبود.چون کسی نبود که وجودشو بهش تبریک بگه.ولی این لحظه…
در یک کلمه…رویایی بود.
اما بیشتر توجه سهون سمت چهره ی درخشانی بود که زیر نور شمع روشن بود.میدرخشید…
لوهان در برابر سهون ایستاد،همچنان شعر تولدت مبارک رو نجوا میکرد و سهون،همچنان مات تصویر روبه روش بود.
کم کم صدای لوهان خاموش شد.سهون همچنان جلو در ورودی ایستاده بود و به لوهان خیره بود.
لوهان با دلهره به سهون نگاه کرد.چهرش چیزی رو نشون نمیداد.دستاش دیگه تحمل نگه داشتن اون کیک بزرگ و سنگین رو نداشت.
با خجالت نگاهشو دزدید و رو به سهون که همچنان ساکت بود گفت:
+ببخشید، ولی سنگینه…میشه…
و کیک رو به سمت سهون گرفت.
سهون سریعا به خودش اومد.
با حواس پرتی کیفشو زمین انداخت و دست برد و کیک رو از دست لوهان گرفت.
تعجبی نداشت، سهون واقعا شکه و دستپاچه بود.اخرین باری که تولدش رو جشن گرفته بود به یاد نداشت.حتی کریس هم تویه این چندسال درست و حسابی نتونسته بود تولدشو تبریک بگه.به روایتی جرعتشو نداشت.توقعی هم ازش نداشت، سهون خودش خواسته بود.ولی الان فرق میکرد…
به کیک بزرگه تویه دستش نگاه کرد، نمیدونست چیکار باید بکنه.یعنی الان این یه جشنه تولد بود؟
لوهان خجالت زده دستاشو عقب کشید و چراغ ها رو روشن کرد.خم شد کیف سهون رو از رو زمین برداشت و روی مبل گذاشت.
سهونه گیج به درخواست لوهان کیک رو روی میز وسط سالن گذاشت و روی مبل روبه روییش نشست.
کتش رو روی مبل کناریش انداخت و با اخم ناشی از تعجب بیش از حد به لوهان خیره شد که بشقاب به دست کنارش نشست.
لوهان با دیدن چهره ی اخمالوی سهون با استرس لبش رو گزید و به زور کارد رو به سمتش گرفت.
+باید…کیک رو ببری.
زیرلب بد و بیراهی به خودش گفت.اول باید شعما رو فوت میکرد! احمق!لوهان اینقدر هول بود که حتی یادش رفته بود بزاره سهون بره لباساشو عوض کنه.
سهون با اخم چند ثانیه مکث کرد، کارد رو از دست لوهان گرفت و نگاهشو تو سالن چرخوند.
چهره ی متفکری به خودش گرفت و بعد از چند دقیقه بالاخره به حرف اومد.
-فک کنم این کارا دیگه از سر من گذشته…
و با انگشت به سالن تزئین شده اشاره کرد و برگشت سمت لوهان.
-کاره توعه؟
لوهان اب دهنش رو قورت داد و زیرلب گفت:
+چانیوله دیونه، از سانتاباربارا فرستاده بود بیان تزئین کنن.
لوهان توقع عکس العمل ناراضی رو از سهون داشت، اما سهون خیلی معمولی سری تکون داد.
اصلا براش مهم نبود.این تزئینات تو حاشیه بودن…
+شعما اب شدن.نمیخوای فوتشون کنی و کیک رو ببری؟
سهون با اخم کمرنگی به کیک روبه روش خیره شد.شکل یه برج بود، یه برج عجیب اشنا!اما جدا از اون یه حس عجیبی داشت،غریب بود.اما دوست داشتنی و خوشایند.
چشماشو باریک کرد و سرشو خم کرد رو کیک.
+اول ارزو کن!
لوهان تندی گفت و ذوق زده به سهون خیره شد.
سهون پوزخندی زد و بعد از چند ثانیه شعما رو فوت کرد و با بیحالی عقب کشید.البته این فقط ظاهری بود.سهون از درون واقعا احساس خوشحالی میکرد.باید اعتراف میکرد از این سوپرایز خوشش اومده بود.حس قدیمی رو تو وجودش زنده میکرد، حس بچگیاش…
لوهان با لبخند پهنی دستاشو بهم میکوبید و سهون رو تشویق میکرد.
+حالا کیک رو ببر.
سهون سری تکون داد.
-خودت ببریش…
+نه وایسا یه دیقه نبرش من یه چیزی بگم…
با لبخند قشنگی به چهره ی سوالی سهون خیره شد.
+من طرح شعبه ی سوم شرکت رو تموم کردم…و خوب…
در برابر نگاهه خیره یه سهون نمیدونست چجوری باید جمله بندی کنه،پس فقط با انگشت به کیک اشاره کرد.
سهون با تعجب به کیک خیره شد.پس برای همین اشنا بود.
+من همه تلاشمو برای خوب بودنش کردم، امیدوارم خوشت اومده باشه.
سهون چیزی بروز نداد، اما تو دلش با افتخار تحسینش میکرد.
+حالا کیکتو ببر!
سهون با حرص نگاه کوتاهی به لوهان انداخت و سرسری برش کوچیکی رو کیک ایجاد کرد.
لوهان بلافاصله با خنده از جاش بلند شد و با گرفتن بازویسهون وادارش کرد از جاش بلند شه.
سهون با تعجب و ابروهای بالا پریده به لوهان که اون رو به سمت دیگه ی سالن میکشید خیره شد.
خنده اش….
سهون صدای ضربان تند قلبشو میشنید…
+وقت کادو هاست!
سهون به زور نگاهشو از لوهان گرفت و با تعجب به روبه روش دوخت.
با کشیده شدنه پارچه ی قرمز رنگه رویه جسم روبه روش اخمایه سهون با تمام وجود در هم رفت.
ناخداگاه با نفرت به اون پیانوی کذایی خیره شد.
+این…کادویه چانیوله!دیوونه از سانتاباربارا فرستادش، تاکیدم کرد اول کادویه اونو بدم!
سهون با اخم برگشت سمت لوهان،اما لوهان بی توجه بهش با لبخند زیرلب زمزمه میکرد:
+خیلی خوشکله!به نظر گرونم میاد…حتما خیلی براش هزینه کرده…
یدفعه برگشت سمت سهون و با ذوق گفت:
+بلدی مگه نه؟
اخمایه سهون از هم باز شد.انگار هیچ تصویری به جز چهره ی لوهان نمیدید….زیبا بود.
+میشه بزنی؟
سهون دوباره به خودش اومد.روشو از اون پیانوی نفرت انگیز برگردوند و با خشم گفت:
-روشو بپوشون!
لوهان با حواس پرتی بی توجه به لحن خشمگین سهون اصرار کرد:
+میشه یه کوچولو بزنی؟
با برگشتن ناگهانی سهون،لوهان با ترس قدمی به عقب برداشت.
عصبانیش کرده بود…
سهون نگاهی به لوهان انداخت و با کلافگی دستی تو موهاش کشید.نمیخواست بترسونتش…
-اونا چیه؟
با سر به باکس های روی میز کناری اشاره کرد.سعی داشت بحثو عوض کنه.
لوهان تندی گفت:
+کادو های کریس و سوهو و بکهیونه.
هرچقدرم میتونست با اومدنه اسمه سوهو کنار بیاد کادوی بکهیون زیادی عجیب بود!مهم نبود…
اما بیشتر از نشنیدن اسم خوده لوهان تعجب کرد.امشب به اندازه کافی زحمت کشیده بود، اما بازم ته دلش دوست داشت که از لوهانم کادو بگیره! این تغییرات یهوییش کم کم داشت بیخودی اذیتش میکرد! ولی نمیتونست جلوشونو بگیره…
کادوی اون چهار نفره دیگه تو حاشیه بود و به روایتی مهم نبود.
+بیا باز کن ببینم چیه!
لوهان با شیطنت گفت و جعبه ی کوچیکی رو دست سهون داد.
سهون نفس عمیقی کشید و روکش باکس رو با اسودگی پاره کرد و دره جعبه رو باز کرد.
یه ساعت رولکس سرمه ای! از طرف کریس بود…
سهون با بیخیالی جعبه رو پرت کرد رو مبل که با جیغ و داد لوهان مواجه شد اما بی توجه کادوی بعدی رو باز کرد.نه اینکه اونقدر بیشعور باشه که نادیدشون بگیره، فقط یه ذره زیادی از این جور چیزا تو کشوهاش داشت!
اوه،یه…پاپیون!از طرف سوهو بود.
مسلما سهون توقعی نداشت.پس اینم بیخیال پرت کرد رو مبل و رفت تا شر کادویه اخری هم بکنه.میخواست زودتری تمومش کنه…
با صدایه اهنگی که تویه خونه پیچید صدایه خنده ی لوهان بلند شد.
اون پسره!بکهیون…یه خرگوش کوکی؟…واقعا درکش نمیکرد.
سهون این یکی رو رسما پرت کرد رو مبل.جوری که صدایه شکستنه چرخ دنده هاش بلند شد.
با قرار گرفتن جعبه ی سفید کوچیکی جلوش، یه ابروشو بالا انداخت و نگاهشو به لوهان دوخت.لوهان با خجالت جعبه رو بیشتر به سمت سهون گرفت و زیر لب گفت:
+من نمیدونستم چی دوست داری و…تو تقریبا همه چی داشتی.نمیدونم خوشت بیاد یا نه…ولی امیدوارم به سرنوشت اونا دچار نشه…
و با سر به کادو هایه پرت شده رو مبل اشاره کرد.
سهون با ملایمت جعبه رو از دست لوهان گرفت و اینبار با کنجکاوی پاپیون سفید و توریه روی جعبه رو باز کرد و در جعبه رو برداشت.
یه دستبند طلای سفید که نماد”بی نهایت”وسطش قرار داشت.ظریف، ساده و خاص.مسلما تو هیچ کدوم از کشوهای سهون نمیشد یه همچین چیزی پیدا کرد.
سهون ناخداگاه با لبخند محوی دستبند رو از تو جعبه برداشت و روی مچش انداخت.
لوهان تندی جلو اومد و با انگشتایه ظریفش دستبند رو دور دست سهون بست.
نگاه سهون زوم انگشتاش بود.
با عقب کشیدن لوهان سرشو بلند کرد و با لبخند کوچیکی به چشماش زل زد.
-ممنون،زیباست…
لوهان دیگه نتونست مقاومت کنه، سهون فوق العاده بود…
با دلتنگی یقه ی پیرهن سهون رو جلو کشید و بوسه ی محکم اما سریعی روی لبهاش نشوند.
لرزش شدیدی به تن سهون افتاد و چشماش تا اخرین حد ممکن گرد شد.این دیگه خیلی زیادی بود…
با شوک غیرقابل وصفی به لوهان خیره شده که با لبخند خجالت زده ای تویه یه قدمیش ایستاده بود.

هیچ حرکتی نمیتونست بکنه، خشکش زده بود…
لوهان به ارومی دستشو روی گونه ی سهون گذاشت و با ارامش زمزمه کرد:
-تولدت مبارک سهون…
و تندی از کنار سهون گذشت و سهون رو با اون موج عظیم شوک و ناباوری تنها گذاشت…

……
اشکاش صورتش رو میشست.دیدش تار بود…
نگاه دیگه ای به موج های کوچیکی که روی سطح اب استخر درست میشد انداخت.
با خم شدم سرش به سمت پایین قطرات اشکش تند تند روی سطح اب میچکید و دایره ی های کوچیکی رو ایجاد میکرد.
صدای هق هق بلندش تویه فضایه خالی سالن استخر میپیچید.
رویه بلند ترین سکوی استخر ایستاده بود و بی هدف به اب زیرپاش چشم دوخته بود.
دیگه بریده بود،بعد دو هفته به هر دری زدن و گریه و زاری دیگه فهمیده بود که تمومه…
فقط احمق بود که سعی میکرد خودش رو قانع کنه تا یکم دیگه صبر کنه.ولی حالا دیگهفرقی براش نداشت…
خودش هم باورش نمیشد که تویه این مدت کم کریس همه دنیاش شده باشه.ولی حالا دیگه راه برگشتی نداشت.دنیاشو نداشت.نفس نداشت.حسه دور انداخته شدن داشت، سنگین بود…
صدای هق هقش بلند تر شد.اشکارا اشک میریخت و پایینه تیشرت سفیدش رو تویه مشت کم جونش میفشرد.
نگاهی به پشت سرش انداخت.شاید این بار دهم بود که برمیگشت تا شاید ببینتش.
ببینتش که …
ولی این فقط یه خیال بود.مسلما کریس این موقع شب کارایه مهم تری داشت.
مثل خوابیدن!
ساعت دو نیمه شب بود و مسلما هیچ ادم عاقلی این موقع شب هوس شنا کردن نمیکرد.

جز سوهویی که اونم قصدش چیز دیگه ای بود.
با نا امیدی به سمت استخر بزرگ زیرپاش برگشت.
با اون لباسای سنگین…بلد نبودن شنا…تو عمق پنج متری…
میون گریه پوزخند زد.زنده بیرون نمیومد.
ولی دیگه چه فرقی میکرد،همین الانشم دیگه نفس نمیکشید.
فک نمیکرد اینقدر بزدل باشه.واقعا ارزشش رو داشت؟ ولی دست خودش نبود،دیگه نمیتونست.تحمل کردن سخت بود…حتی دلیل این کارش هم درست و حسابی نمیدونست…
بینشو بالا کشید و با مشتش اشکاشو پاک کرد.مصمم به استخر سیاه رنگ زیر پاش خیره شد و بعد از چند ثانیه که دوباره صورت ظریفش با قطرات اشک رنگ گرفته بود، چشماشو بست…
……
کریس با کلافگی وارد رختکن شد.ساکشو پرت کرد روی سکوی وسط رختکن و با یه حرکت تیشرتشو از تنش در اورد.بیخوابی بدجور زده بود به سرش.دلش میخواست یکی رو بگیره به مشت لگد و تا جون داره بزنتش.اما الان تنها گزینه ای که میتونست قدرتشو سرش خالی کنه شنا کردن تویه استخر بالای ساختمون بود.
حتی حوصله شنا کردن هم نداشت. میخواست هر جور شده حرصشو سر یه چیزی خالی کنه، ولی دلش نمیخواست به چیزی اسیب بزنه.
مایوشو پوشید و بدون روشن کردن چراغ ها وارد سالن استخر شد.
یه لحظه با دیدن جسم سفید پوش و باریکی که بالای سکوی روبه روش ایستاده بود،از جا پرید اما سریع خودشو کنترل کرد تا داد نزنه.
دستشو رو قلبش گذاشت و نفس عمیقی کشید.یه ادم بود.با خودش فکر کرد که لابد اونم مثل خودش دیوونه شده که این وقت شب اومده استخر!
دقیقا نقطه ی مقابل کریس قرار داشت و فاصله ی نسبتا زیادی باهاش داشت.برای همین کریس قادر به دیدن چهرش نبود.
با قدم های پر از تردیدی به سمت اون شخص قدم برداشت.یه جور حس کنجکاوی عجیب بود.هیچ ادم عاقلی روی اون سکوی بلند بالای عمق پنج متری اونم این وقت شب نمی ایستاد.
با نزدیک شدن به اون فرد کم کم حس کرد هر قدم که جلوتر میره چهره ی اون فرد اشنا تر میشه.
دیگه تقریبا وسط سالن ایستاده بود.نصف مسیر رو طی کرده بود و حالا نگاه ناباورش قفل سوهویی بود که با چشمایه بسته بالایه اون سکو ایستاده بود.
کریس خشکش زده بود.سوهو…سوهوش!اون بالا چیکار میکرد…
+سوهو…
اما صداش اونقدر کمرنگ بود که حتی خودش هم نشنید.گلوش خشک شده بود.یه لحظه انگار زمان ایستاد…
+سوهو!!!!
فقط یه لحظه بود…یه ثانیه…
داد بلند کریس تویه صدایه فرود اومدن سوهو تو اب گم شد.
سوهو جلوی چشماش افتاد… پرت شد تو اب…پایین میرفت…
کریس به خودش اومد.نفهمید چجوری خودشو پرت کرد تو اب و خشمگین به سمت سوهو هجوم برد.
چشمایه سوهو بسته بود، اروم اروم به سمت پایین فرود میومد و دستو پاهاش تو اب معلق بود.موهای مشکیش تو اب میرقصید.حرکت نمیکرد.
کریس با تمام قدرت به سمت سوهو شنا میکرد.سراسیمه خودشو بهش رسوند و قبل از خوابیدن کامل سوهو به روی کف استخر محکم کمرش رو چنگ زد و با تمام توانش به سمت بالا شنا کرد.
به محض رسیدن به سطح اب نفس بلندی کشید.ترسیده سوهو رو به خودش فشرد. با نگرانی به لبه ی استخر رسوندش و روی سرامیک های سرد خوابوندش.
+سوهو…سوهو!…جون میون!!!!
کریس عاجزانه سوهو رو صدا میزد.تکونش میداد و التماس میکرد چشماش رو باز کنه.
اما سوهو بی حرکت روی زمین دراز کشیده بود.
چشمایه زیباش رو بسته بود و هر ثانیه کریس رو تا مرز مردن میبرد و زنده میکرد.
بغض به گلوی کریس چنگ میزد.به معنایه واقعیه کلمه از خودش متنفر بود،چقدر شرمنده بود.همه ی اینا تقصیر اون بود.خودش رو بدجور مقصر میدونست.همش تقصیر خودش بود، همش.داشت دیوونه میشد، حس الانش غیرقابل وصف بود.انگار ذره ذره ی وجودش تو اتیش میسوخت.تویه اون لحظه صدبار از خودش پرسید که چیزی با ارزش تر از سوهو هم وجود داشت که به خاطرش اذیتش کرد…
اذیت؟ سوهو داشت…
کریس با عصبانیت داد بلندی زد و قطر اشکی از چشماش چکید.
مغزش به هیچی فرمان نمیداد، انگار برای هر چیزی ارور میداد.نمیدونست چیکار کنه.چی به سر سوهوش اومده بود…
باهاش چیکار کرده بودن که دست به همچین کاری زده بود…
با صدایه سرفه های بلندی که تو سالن پیچید به سرعت اشکاشو پاک کرد و روی سوهو دقیق شد.انگار با همون یه نشونه ی کوچیک دنیاش روشن شده بود.
سو…سوهو…
سوهو ناتوان به کنار خم شده بود و محکم سرفه میکرد و چشماشو از درد میفشرد.
سوهو…چشماش باز…
کریس با خوشحالی غیرقابل وصفی سوهو رو به اغوش کشید و محکم به خودش فشرد.صورتشو با دستاش قاب کرد و جای جایشو بوسه بارون میکرد.
زندگیش چشماش باز بود…چشمایه تیله ایش…
سوهو مبهوت بود.
باورش نمیشد.کریس…

یه رویا بود.باور نمیکرد.اون افتاد تو اب، اصلا زنده نبود…
تکون نمیخورد،فقط با چشمایه بارونی به تصویر روبه روش چشم دوخت.افتاد تو استخر…تموم شده بود.پس اگه این یه رویا بود،دلش میخواست تا ابد بشینه و تماشاش کنه.پس فقط نگاه کرد.کریس میخندید، بغلش کرده بود.خوشحال بود…
کریس عقب کشید،با دیدن چشمایه اشکی سوهو لبخند از رو لباش رفت.کم کم داشت میترسید.سوهو بی هیچ حسی بهش خیره شده بود و بی حرف اشک میریخت.
حق داشت.کریس تقریبا خردش کرده بود…
کریس با لبخند شرمنده ای بوسه ی کوچیکی کنار لبش نشوند.الان فقط قصد دلجویی داشت.
+جون میون…
سوهو چیزی نگفت.فقط سیل اشکاش بود که روی گونش روون شد.
نه…واقعی بود…تصویر روبه روش واقعی بود.
همون صدا.همون لحن شیرین که موقع صدا زدنش به زیبا ترین حالت ممکن میرسید.همون اهنگ…
+یه چیزی بگو لعنتی…
کریس بانگرانی شونه های سوهو رو تکون داد و به چشمای خیسش زل زد.
با ضربه ی ناگهانی که روی گونش فرود اومد سرش به شدت به سمت دیگه ای برگشت.لبخند کمرنگی رو لبش نقش بست.دستشم عجیب سنگین بود.چجوری تو این موقعیت اینقدر جون داشت؟
اروم برگشت سمت سوهو.چونش میلرزید.
سوهو بهش فرصت حرف زدن نداد با صدای لرزونی گلایه کرد:
-تکلیف منو روشن کن…همین الان!
گریه ی سوهو شدت گرفت.
-خستم کردی…
کریس لبخند کجی زد.انگار منتظر همین یه کلمه بود!
با پررویی دستشو از زیر تیشرت خیس سوهو دور کمرش حلقه کرد و با لذت سرشو تو گردن نمدار و سفیدش فرو برد که حالا بدجور میدرخشید.
+هه، تکلیفت؟ از این واضح تر؟!
با خشونت سوهو رو خوابوند کف زمین و با لذت مارت عمیقی رو روی گردنش به جا گذاشت.
+از حالا به بعد مال منی، کل وجودت، تنت، روحت، نفست، فکرت، قلبت، همش ماله منه! همه چیت مال منه.تو جزو دارایی های منی و منم بدجور رو دارایی هام حساسم!
بوسه ی سبکی به لاله ی گوشش زد و با صدایه جذاب و مردونه ای گفت:
+دوستت دارم جون میون…
سوهو همچنان گریه میکرد.اما اینبار از روی شوق بود.کریس دروغ نمیگفت،مطمئن بود.میتونست حس کنه، از رو ترحم نبود…بهش ایمان داشت…
اشکاشو پاک کرد و با لبخند محوی دستشو روی گونش کشید.به چشماش خیره شد.چقدر دوستش داشت…
سوهو انگار که تازه داشت طعم زندگی رو میچشید.
کریس با تمام وجود عاشقه پسر شکننده ی تو بغلش بود…حالا که تو بغلش بود،تازه فهمیده بود که چقدر بیشتر از اون چیزی که فکر میکرد دلش براش تنگ شده بود…
سرشو تو گردن سوهو فرو برد و خمار نالید:
+من چجوری تا الان بدون تو زنده موندم لعنتی!
سوهو دستشو تو موهای نمدار کریس فرو کرد و با لذت چشماشو بست.
-از خودت بپرس…
کریس سرش رو بلند کرد و با پشیمونی چشماشو به چشمایه رقصان سوهو دوخت.
+همه چی رو برات توضیح میدم.
سوهو بیحرف یه دستشو دور گردن کریس حلقه کرد و دست دیگش رو روی سینه ی برهنش گذاشت.کمی خودش رو بالا کشید، با ظرافت سرش رو کج کرد و با چشمایه منتظر به کریس چشم دوخت.
کریس چشماشو باریک کرد و با لذت زبونشو رو لب هاش کشید. بی معطلی،وحشیانه سوهو رو بالا کشید و با تشنگی شدیدی به جون لب هایی افتاد که مدتها بود حصرتش رو میکشید…

فقط نظر ندین، چشم درد میگیرم تا اخر خرداد?? اهنگ چطور بود راستی؟?



18
دیدگاه بگذارید

avatar
9 گفتگوها
9 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین دیدگاه
دیدگاه با بیشترین پاسخ
10 تعداد نویسندگان دیدگاه
NasiRahaminikawJi hyeFzfsx آخرین ارسال کنندگان دیدگاه
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
Raha
مهمان
Raha

وااااای عالی بود این قسمت خیلی قشنگ بود ?? لوهانی و سهونی ??? سوهوییم ???? بالاخره بهم رسیدن ?? خیلی دلم به حال سوهوییم میسوخت ? سوهویییم ? کریس بیشعور باید زودتر میرفتی پیش سوهوییم ??? عاقا مرسی خیلی خوب بود ??❤ دستت درد نکنه ❤

minikaw
مهمان
minikaw

وااااااااااییییی نسی قشنگم عااااالی بود.

Ji hye
مهمان
Ji hye

عالییییییی بود مرسی خیلی محشر بود

Fzfsx
مهمان
Fzfsx

سلام این قسمتم عالی بود عشقم
ممنون که آپ کردی
راستی چشم درد نگیری یه وقت چشام به سایت خشک شه
در ضمن یه سوال دارم
وقتی فیکت تموم شد پی دی اف کاملشو میزاری یا نه؟
آخه عاشق فیکتم و دوست دارم همیشه داشته باشمش
میشه کریسهوشم بیشتر باشه
عاشقتم
بوس بوس

سایه
مهمان
سایه

ووووی عالی بود