27 👁 بازدید

FANFICTION INFINITY-chapter 31

اورده خبر راوی، کو ساقرو کو ساقی?

سلام عزیزان دلم، خوب یه سال خوب رو با سختی مشقت هاش و خوشی و خنده هاش پشت سر گذاشتیم و تا چندین دقیقه و ثانیه ی دیگه وارد سال جدید میشیم.این اخرین پست من در این سال هست و از همتون بابت وقت هایی که برای خوندن فیک و نظر دادن گذاشتین بی نهایت ممنونم.اینشالا تک تک لحظاتتون شیرین به طعم عسل باشه.سال خوب و خوشیرو برای شما و خانواده محترمتان ارزو مندم.

بی نهایت ممنون که هستین و ارزویه بهترین ها رو براتون دارم.دوستتون دارم،Nasi…

یقه ی کت اسپرت کوتاهشو برای اخرین بار صاف کرد و با جدیت تویه اینه قدی به خودش زل زد.پیرهن مشکی جذب با کت خاکستری تیره اسپرت.هارمونی جالبی بود، برای یه مهمونی اجباری زیادی هم بود.
پوزخندی به خودش زد و کراوات مشکی باریکش رو دور گردنش انداخت.
کراواتش رو دور گردنش محکم بست و با رضایت نگاه دیگه به خودش انداخت.مثل همیشه مردونه و جذاب.پوزخندی به حرف تکراریه خودش زد و نگاهشو از اینه گرفت.
با قدم های محکم از خونه خارج شد و با جدیت سوار لیموزین مشکی رنگ جلو در شد.
……
با خوشحالی چرخی جلویه اینه اتاقش زد و دستی به یقه ی مهره کاری شده لباسش کشید.امشب شب اخری بود که اینجا بودن و این کمی ناراحتش میکرد که این سه روز اینقدر زود تموم شد.
با شیطنت لبخند خبیثی زد.
دو روز قبل که کار خاصی نکرده بود و اکثرا خرید بود،بجاش میخواست امشب حسابی جبران کنه و نهایت لذت رو از جشن ببره.استین هایه لباسش رو تا کرد بالا و ساعت استیل مشکی رنگ مارکش رو به مچ دستش بست.با دیدن کبودی رویه مچ دستش اه از نهادش بلند شد.دستش دیگه درد نمیگرد اما همچنان کبودی بنفش رنگی رویه مچ دستش خودنمایی میکرد.با درموندگی دوباره استین هایه لباسش رو کشید پایین.
موهاشو با ژل زد بالا و با عطر خنک و شیرینش تقریبا دوش گرفت.نیم ساعت بود که در حال اماده شدن بود و دیگه تقریبا اماده بود.نگاه دیگه به خودش کرد،برای کاری که میخواست بکنه دودل بود اما در اخر برق لبش رو از رویه میز برداشت و برق کمرنگی رویه لب هاش کشید.دیگه کافی بود.لبخند رضایت مندی رویه لبهایه صورتیش نقش بست.دیگه باید میرفت.
بکهیون پیش سوهو بود و لوهان اگه میخواست بهشون برسه باید همین الان از خونه میزد بیرون.قرار بود با ماشین بک برن و بک بهش گفته بود که 10 مین پیش جلو در باشه.که البته لوهان زمان از دستش در رفته بود…
ازخونه خارج شد و روبه روی در خونه سوهو ایستاد.هیچ صدایی از تو خونه نمیومد، و همینطور هیچ نوری از زیر در.
با تعجب نگاهی به ساعتش انداخت، یعنی اینقدر دیر کرده بود که رفته بودن؟امکان نداشت!
دستش به زنگ نرسیده بود که متوجه روی هم بودن در خونه شد.با تعجب اول نگاهی به در و بعد به چپ و راستش انداخت،در چرا باز بود؟
اب دهنشو قورت داد و اروم در رو هل داد و قدمی به داخل خونه برداشت.خونه تاریک بود و تنها نور چراغ هایه راهرو بود که به داخل میتابید.جلوتر رفت و تقریبا وسط سالن ایستاد،یعنی چی!
حتما اینقدر عجله داشتن یادشون رفته درو محکم ببندن.
اومد برگرده که با صدایه بسته شدن در پشت سرش سیخ سرجاش خشکش زد.
حس کرد گلوش خشک شد.حالا خونه تاریک تاریک بود و هیچ نوری به داخل راه نداشت.یه ان تمام صحنه هایه فیلم ترسناک هایی که دیده بود جلویه چشمش رژه رفت!
لوهان سریع به خودش اومد و وحشت زده به جیب شلوارش چنگ زد، کف دستاش عرق کرده بود،به سختی گوشیش رو از جیب شلوار تنگش بیرون کشید و فلش گوشیش رو روشن کرد.
با ترس فلش رو دور تا دور خونه چرخوند،کسی تو سالن نبود.وحشت زده به سمت کلید برق هجوم برد و تند تند کلید برق رو روشن خاموش کرد.لامپا روشن نمیشد.برگشت سمت در و دستگیره در رو بالا و پایین کرد.در قفل بود.سریع برگشت و تقریبا چسبید به در پشت سرش.از ترس نفس نفس میزد.
با دیدن سایه کمرنگی پشت مبل که داشت به سمت مخالفش حرکت میکرد،عرق سردی رویه بدنش نشست.
با صدایه خفه ای لب زد.
+سو…سوهو…
جوابی نشنید.سکوت…
دوباره صدا زد.
+بکهیون…تو اینجایی…
قدم لرزونی به سمت مبل برداشت.با حس دست سردی رویه شونش حس کرد یکباره روح از تنش جدا شد.صحنه هایه ترسناکی که تویه ذهنش ردیف شده بودن یه لحظه هم راحتش نمیزاشت.
دستاش شروع کرد به لرزیدن، جوری که خیلی راحت گوشیش از دستش افتاد و صدایه بلند برخوردش با سرامیک هایه کف سالن تویه مغزش اکو شد.هیچ ایده ای تویه ذهنش نداشت که چه کسی پشت سرشه یا اینجا چرا اینجوری.فقط وحشت زده بود از اتفاقی که فکر میکرد ممکنه براش بیوفته.
با قرار گرفتن فردی با موهایه ژولیده و لپ هایه باد کرده تویه یه وجبی صورتش،درحالی که دور دهنش تیره رنگ بود از ته دل جیغ بلدی زد.
پاهاش سست شد و با بیحالی روی زمین افتاد.سریع خودش رو عقب کشید و درحالی که تند تند عقب میرفت شروع کرد به التماس کردن.
+تورو…تورو خدا ولم کن…غلط کردم…بزار برم…
اون موجود با لباس قرمز گشاد و سر زانوهایه پاره،اروم اروم جلو میومد و لوهان با التماس تند تند عقب میرفت.با برخورد به دیوار سرد پشت سرش و ایستادن اون موجود تویه یه قدمیش نفس بند اومد.
یعنی اینجا اخر خط بود؟ یعنی تموم!؟
اون موجود اروم جلوش نشست.دستاشو به سمتش دراز کرد و صورتشو تویه دستاش گرفت.
لوهان ترسیده بود، تقلا کنان سعی کرد دستشو پس بزنه اما دیگه جونی تو دستاش نداشت.
_بدبخت ترسو…یعنی من اینقدر ترس دارم؟
یکباره انگار زندگی به بدنش برگشت، این صدا…اشنا بود.
چشمایه لوهان تا اخرین حد ممکن گرد شد،میون ترس و اشفتگی

بهت زده به بکهیون که با خیال راحت چهارزانو جلوش نشسته بود و بسته شکلاتی رو از جیبش در میاورد خیره شد.
بکهیون موهایه ژولیدشو پشت گوشش داد و با چشمایه براقش به لوهان خیره شد.
_چه مرگته؟
لوهان هنوز تو شوک بود، بدنش هنوز میلرزید.درک این همه شوک اونم یهویی…بک..هیون…
+تو..چطوری…
بکهیون با بیخیالی گازی به شکلات تو دستش زد.
_فیوزو زدم!
+سوهو…
_تا 10 مین پیش که حموم بود!
لوهان با فک افتاده به بکهیون نگاه کرد که با بیخیالی از جاش بلند شد و فیوز رو زد و برقا رو روشن کرد و دوباره برگشت و چهارزانو جلوش نشست.
_پاشو خودتو جمع کن بدبخت،قیافت شده انگار ماسته چکیده!
لوهان با لکنت گفت:
+یع…یعنی…سوهو تو حمومه…بعد…تو فیوزو زدی؟
بکهیون نگاه عاقل اندرسفی به لوهان انداخت.
_نه احمق، فقط فیوز سالن رو زدم!
لوهان باز دمش رو محکم داد بیرون و سعی کرد نفس عمیق بکشه.قلبش به شدت تند میزد.
_خوب حالا…خوبه سکته نکردی وگرنه من که مسئولیتتو قبول نمیکردم.
لوهان با شوک گفت:
+چرا اینکارو کردی بکهیون!؟
بکهیون با خجالت شونه ای بالا انداخت.
_بابا سوهو دو ساعته تو اون اتاق کوفتیه بیرون هم نمیاد! منم راه نمیده میگه منحرفی.منم حوصله سر رفته بود گفتم یه هیجانی چیزی از این یکنواختی در بیایم.تازه میخواستم بیشتر پیش برم دیدم دیگه داری میمیری دلم سوخت.حالا اگه خیلی ناراحتی میخوای تا سوهو نیومده چراغا رو خاموش کنیم تلافیشو سر اون در بیاریم؟
لوهان همچنان تو شوک بود.خوبه اینجا عایق صدا بود وگرنه سوهو وقتی میومد و میدیدشون کامل به عقلشون شک میکرد.
با صدایه باز شدن در اتاق نگاه جفتشون به سمت در چرخید.
سوهو با ظاهری اراسته و لبخند جذابی تویه درگاه ایستاده بود.
-شما دوتا چرا رویه زمین نشستید؟
سوهو نگاهی به بک انداخت و صورتشو جمع کرد.
-یاا،بکهیون پاشو صورتتو تمیز کن.
بکیهون با بیخیالی گازی به شکلات تویه دستش زد و دوباره برگشت سمت لوهان.
_خوب،داشتم میگفتم…
+لطفا تمومش کن بک!
سوهو سوالی به بک و لوهان خیره شد.
-شما دوتا،کاری کردین؟
البته سوال سوهو مستقیما این نبود.متعجب بود که چرا لوهان اینقدر اشفتست!و چرا بکهیون این ریختیه!
_خوب بروبچ!از اونجایی که ما به طور رسمی تا 5 مین دیگه باید تو مهمونی باشیم بهتره که همین الان راه بیوفتیم!البته ما به طور قطعی 20 مین دیگه میرسیم!
بک با شادی گفت و دور دهنشو با دستمال پاک کرد
_بریم!!!!
……
بکهیون با عشوه دستشو دوره بازویه سوهو حلقه کرده بود و گه گاهی لبخند مزحکی بهش میزد.
لوهان با کلافگی چرخی به چشماش داد و با فاصله از اونها به سمت در سالن رفت.نگاهشو به جلو دوخت که دیگه چیزی نمونده بود به در برسن.صدایه موزیک بلند تویه سالن از بیرون هم به گوش میرسید و پنجره هایی که به رنگ هایه ابی و قرمز تغییر رنگ میدادن نشون از نورایه پررنگ تویه سالن بود.
بکهیون لبشو به گونه سوهو چسبوند و بوسه محکمی رویه گونش کاشت.
_واای من حس میکنم دارم عاشقت میشم!
چشمایه سوهو به بزرگترین حد ممکن رسیده بود.با لبخندی زورکی سعی کرد بکهیون رو از بازوش جدا کنه ولی بک سمج تر از این حرفا بود.چهره مظلومی به خودش گرفت و لباشو لنج کرد.
_یاااا،چرا با عشقت اینکارو میکنی؟
-بکهیون!یا همین الان بازومو ول میکنی یا من دیگه مسئولیت اون چشمایه اتیشی که بهت خیره شده رو به عهده نمیگیرم.گرفت زدت به من ربطی نداره!
سوهو با لبخند زورکی زیرلب گفت و با چشماش به چانیول که کنار در دست به سینه ایستاده بود و با اخم وحشتناکی به بک خیره شده بود اشاره کرد.
بک بدون اینکه خمی به ابرو بیاره با شوق دست سوهو رو پس زد و با جیغ و داد دویید و خودشو پرت کرد تویه بغل چانیول.
چانیول سریع دستاشو دور کمر بک حلقه کرد، با دیدن چهره فریبنده بک ناخداگاه اخماشو باز کرد.صورت بک ، اونم تویه این فاصله نزدیک،بی نهایت زیبا و بی نقص بود.
_درازه من چطوره؟
اما چانیول در دنیایه دیگه ای سیر میکرد.با جدیت به چشمایه بکهیون زل زد و با صدایه خماری زیرلب گفت:
-از بس خوشکل شدی دلم میخواد بخورمت!
اما بک بدون اینکه متوجه منظور چانیول بشه با عشوه خندید و دستاشو دور گردن چانیول حلقه کرد و بوسه کوچیکی به خط فکش زد.
_یااا! از بس درازی قدم نمیرسه گونتو ببوسم.احساس میکنم تو حق منو خوردی، من کوتاهم!
بکهیون با ناراحتی گفت و رویه پنجه هایه پاش ایستاد.چانیول همچنان با جدیت محو چهره ی بک بود.دستاشو دور کمر باریک بک محکمتر کرد و کشیدش سمت بالا.
-بیا وروجک،خوبه؟
بکهیون رویه کفش چان ایستاد و با رضایت سری تکون داد و بوسه محکمی به گونه چانیول زد.
_حالا شد!
سوهو استین لباس بیچارشو که توسط بکهیون مچاله شده بود صاف کرد و خودشو کنار لوهان رسوند.
+چانیول سایتو با تیر میزد…
لوهان با خنده به بک و چان که دوباره داشتن با هم لاس میزدن نگاهی انداخت و سرشو تکون داد.
سوهو به شوخی گفت:
-منم نگرانیم همین بود وگرنه کی بدش میاد یکی عاشقش بشه!داشتم حال میکردم…
لوهان با خنده مشت محکمی به بازویه سوهو زد و سری تکون داد.
چانیول اول چشم قرنه جانانه ای به سوهو رفت و بعد به داخل سالن راهنماییشون کرد.با هجوم ناگهانی دود و صدا به سمتشون لوهان با نارضایتی چهرشو جمع کرد.
سالن مملو از جمعیت بود.دختر و پسر ها ریخته بودن وسط و میرقصیدن و عده ای هم کنار میز نوشیدنی ها تجمع کرده بودن.
سوهو برای جلوگیری از گمشدنشون دستشو دور بازویه لوهان حلقه کرد و درحالی که لوهان رو پشت سرش میکشید با چشمایه باریک شده تویه اون تاریکی و شلوغی سعی میکرد چانیول رو گم نکنه. چانیول به سمت گوشه ی خلوت تر سالن رفت و تویه نقطه نسبتا تاریکی به میز دایره شکل بزرگی اشاره کرد.میز خالی بود.
لوهان اولین نفر پشت میز نشست و بک و سوهو هم دو طرفش نشستن.
_خوب بچه ها، من میرم یه دوری تو سالن بزنم ببینم کی به کیه، زود برمیگردم.از جاتون تکون نمیخورید تا من برگردم! فعلا.
چان چشمکی به بک زد و بلافاصله تویه جمعیت گم شد.
لوهان حال با لبخند شیرینی اطراف رو کاوش میکرد.
غافل از اینکه یک نفره از بدو ورودش نتونسته نگاهشو از اون درخشش چشماش و زیبایی چهرش بگیره…
سهون پک محکمی به سیگار تویه دستش زد و جام شرابش رو به لبش نزدیک کرد.
بدون اراده با اخم غلیظی چند دقیقه ای بود که نگاهش رویه لوهان قفل شده.پک دیگه ای به سیگارش زد.لوهان با لبخند شیرینی به اطراف نگاه میکرد و گه گاهی بلند میخندید.لحظه ای نگاهش به نگاه خیره سهون گره خورد.اما بدون اینکه متوجه سهون بشه به سرعت سرش رو چرخوند و به گوشه ی دیگه ای خیره شد.سهون ناخداگاه پوزخند زد.
بی توجه به ضربان تند قلبش و ندونسته از حسی که داشت تویه وجودش شکل میگرفت با بیخیالی نگاهش رو از لوهان گرفت و برگشت سمت میز مشروبات.
_هی سهون…
به سردی سمت چان برگشت.هنوزم به خاطر این جشن مسخره که بی توجه بهش و سرخود راه انداخته بود از دستش عصبانی بود.
_میبینم که همچین از جشن بدت نمیادا!
و به پیک مشروب و سیگار تویه دستش اشاره کرد.
سهون با بیخیالی پیکشو یه نفس سر کشید و پیک رو رویه سینی خدمتکاری که در حال عبور بود گذاشت.
-از کل این جشن مضحکتون فقط با مشروب و سیگارش حال میکنم.
پک دیگه به سیگارش زد.
_خوب حالا!چرا تنها اینجا وایسادی؟
سهون نگاه خشکی به چانیول انداخت.
-ببخشید که وسط نیستم!
نیش چان وا شد.
_عیب نداره بابا بیا با خودم بریم وسط!
دستش به بازویه سهون نریسده بود که سهون محکم به مچ دستش چنگ زد.
-بکش عقب چانیول!
چان اب دهنشو قورت داد و نگاهشو از چهره برافروخته سهون گرفت.
_بیا بریم پیش ما بشین،بچه هایه خودمونن کسی غریبه نیست.
سهون دود سیگارشو اروم داد بیرون.
-برای من تک تکتون غریبه این.کیا هستن؟
_واقعا که!سوهو،بکهیون، لوهان، کریسم که هنوز پیداش نکردم.فک نکنم اومده باشه.
سهون فیلتر سیگارشو پرت کرد تویه جا سیگاری و دستی به یقه ی لباسش کشید.
-شانس اوردی حوصلم از این مجلس کوفتیتون سر رفته، وگرنه حتی حوصله اون توله هام ندارم.
چانیول از حرف سهون دلخور شد اما به روی خودش نیاورد و با نیش باز سهون رو به سمت میز راهنمایی کرد و جلوتر راه افتاد.
سوهو با حس گرمایه دستی رویه شونش نگاه کنجکاوشو از جمعیت گرفت و به عقب برگشت.با تعجب به مرد قد بلند و خوش چهره ی امریکایی پشت سرش خیره شد که با لبخند کوچیک و جذابی بهش نگاه میکرد.
مرد با دیدن نگاه خیره سوهو محترمانه دستشو به سمتش دراز کرد و صداشو صاف کرد.
+عذر میخوام،میتونم افتخار اینو داشته باشم که یه نوشیدنی مهمون من باشید؟
سوهو با تعجب سرشو برگردوند و نگاهی به چهره ی شیطنت بار و لوهان و بعد نگاهی به بک که سرشو تند تند به نشونه تایید تکون میداد انداخت.تردید داشت، نگاه مرد حس خوبی بهش نمیداد، اما با این حال بازم داشت با خودش لجبازی میکرد…
معذب سمت مرد برگشت و از جاش بلند شد.
-اوه،حتما!
مرد مودبانه دستشو پشت کمر سوهو گذاشت و اونو به سمت میز نوشیدنی ها راهنمایی کرد.
از اینکه قبول کرده بود احساس بدی داشت،ولی حداقل از اینکه یه جا بیکار بشینه بهتر بود…به هرحال،حتی اگه میومد هم مطمئنا به سوهو توجهی نمیکرد.
چانیولم دلش خوش بود که خیر سرش گفته بود یه جا بشینن و تکون نخورن.
با رفتن اون مرد و سوهو،بکهیون مشتی تخمه از تو جیبش در اورد و تو دست لوهان خالی کرد و در برابر نگاه متعجب لوهان رویه صندلی لم داد.
-مرگ! لوهان یه بار دیگه با اون چشایه براقت اینجوری نگام کنی پا میشم همینجا میکنمت.همچین با تعجب نگا میکنه انگار تا حالا ادم خیر ندیده!
لوهان با چشمایه درشت شده همچنان با تعجب به بک خیره شده بود که بیخیال به جمعیت نگاه میکرد و تخمه میخورد.
صاف سرجاش نشست و اروم تخمه ای گوشه لبش گذاشت.
-خاک تو سرش!
لوهان دوباره برگشت سمت بک.بک که دیگه تقریبا رو صندلی خوابیده بود نگاه تاسف باری به لوهان انداخت و به سوهو و اون مرده که تقریبا اون سر سالن بودن اشاره کرد.
-نگا کن نگا کن،عشقمو ورداشت برده داره بش ابمیوه میده،ملت چقدر خرن، من بودم میبردم مستش میکردم چنان میکردمش تا دو روز نتونه راه بره!لامصب سوهو خیلی هیکل خوبی داره،همچین سفیدم هست!
چشمایه لوهان تا اخرین حد ممکن گرد شد.بکهیون تمام مدت ریلکس تخمه میخورد و بیخیال برای خودش نظر میداد.
لوهان سیخ سرجاش نشست و تو خودش جمع شد.حرفایه بکهیون باعث میشد تنش مورمور بشه.
اب دهنش رو به زور قورت داد و با تردید پرسید:
+یه چیزی بگم ناراحت نمیشی؟
-به چپمم نیست!
لوهان با تردید رک گفت:
+تو…گی ای؟
بکهیون از گوشه چشم به لوهان نگاهی انداخت و اروم خودشو کشید بالا.یدفعه دستشو دور کمر لوهان حلقه کرد و هلش داد عقب و روش خیمه زد.
با شیطنت به چشمایه مبهوت لوهان خیره شد و سرشو خم کرد.
-یعنی…اینقدر…ضایعست؟
لوهان شوکه محکم زد تخت سینه بک و حلش داد عقب و درحالی که نفس نفس میزد صاف نشست.
+بک..بکهیون….
صدایه قهقه ی بلند بک میون صدایه کر کننده اهنگ تویه فضا پیچید.بکهیون دلش رو گرفته بود و از ته دل بلند بلند میخندید.لوهان با ابرو هایه گره خورده به بک نگاه کرد که رویه میز پهن شده بود و میخندید.
داده بود دسش!
بکهیون یهو خندشو خورد و جدی برگشت سمت لوهان.
-ژیو لوهان!من شاید خیلی منحرف باشم ولی دیگه گی نیستم!اینکارمم که ،میبنی جهت خنده و از رویه منحرف بودنمه.پس دیگه فکرایه خاکبرسری نکن!من اهلش نیستم!
لوهان اب دهنشو قورت داد و تند تند سر تکون داد.
بکهیون با رضایت نگاهشو از لوهان گرفت.
-خوووب…اووووووووووه شت!
لوهان دوباره سیخ نشست و با تعجب رد نگاه بک رو دنبال کرد تا به….اوه خدایه من!
بکهیون لیسی به لبش زد و دستاشو رویه میز گذاشت و اروم نیم خیز شد.
-عمرا اگه از این یکی بگذرم!
لوهان به زور نگاهشو از چهره ی خشک سهون گرفت و تندی ساق دست بک رو که درحال رفتن به سمت سهون بود چنگ زد.
+یا یا بکهیون این یکی دیگه نه ..بک…..بکهیون….
اما دیگه دیر بود،بکهیون دستش رو پس زده بود و در برابر نگاه برافروخته و خشک سهون و نگاه ترسیده لوهان دستاشو دور گردن سهون حلقه کرد و بوسه ای به گونش زد.
لوهان یه لحظه مونده بود بخنده یا بدووه بک رو جدا کنه !بکهیون قشنگ یه دور با همشون لاس زده بود.البته واقعا منظوری نداشت و جهت مسخره بازی.ولی شوخی با سهون عاقبت چندان خوبی نداشت.
از پشت میز بلند شد و سریع جلو رفت سعی کرد پاهایه بکهیون رو که تقریبا دور کمر سهون حلقه شده بود رو باز کنه.
لبخند زورکی به چهره ی خشک سهون زد که متوجه نگاه خیره سهون روی خودش شد.
ناخداگاه با یاد اوری اتفاق دو شب پیش اخم غلیظی رویه پیشونیش نقش بست.نگاهشو از چهره خشک سهون گرفت و پاهایه بکهیون رو از دور کمر سهون باز کرد.
+بکهیونا متاسفانه با این یکی دیگه نمیتونی مسخر بازی در بیار…
با پرت شدن ناگهانی و محکم بک کف زمین نگاه درهم لوهان رویه سهون چرخید.
سهون متکبرانه، بی تفاوت از رویه بکهیون رد شد و پشت میزشون نشست.
_یا، تو چرا کف زمینی!
چانیول با تعجب بالایه سر بک ایستاد که نیم خیز شده بود و درحال مالش دادن کمرش بود.
بکهیون با اخم صاف ایستاد و چشم قرنه ی خطرناکی به چهره یخشک سهون رفت.
-این یارو چرا اینقدر بیشعوره!
چان با دیدن اشاره بک که به سمت سهون بود با چشمایه گرد شده برگشت سمت بک و شونه هاش رو تویه دستاش گرفت.
_بکهیون با این یه مورد به هیچ عنوان شوخی نکن که اصلا عاقبت نداره.خوب؟
بکهیون با لجبازی دست چانیول رو پس زد و با چشمایه وحشی تویه چشماش زل زد.
-برو بزنش!
چانیول خندش گرفته بود.
_نمیشه بک.
-برو!
چان خندشو خورد و با نگاه عاقل اندرسفی به بک خیره شد…
_برم رییس شرکتمو بزنم؟متاسفم بک ولی من علاقه ای به پرت شدن بیرون از سالن ندارم.
بکهیون شکه شد، با تعجب برگشت سمت سهون و با فک افتاده بهش خیره شد.رییس شرکت بزرگ o s h، این یارو بود؟
-الان یعنی این رییس شرکته؟خیلی جدیه؟ادم میفرسته مثلا بلا سرت بیارن؟
چانیول مشکوکانه به بک خیره شد که پشت سر هم داشت برای خودش اراجیف میگفت.
-چیکار کردی بک؟
بک بعد از چند ثانیه دوباره به حالت قبل برگشت و با بیخیالی شونه ای بالا انداخت.
لوهان به زور اب دهنش رو قورت و زیر چشمی نگاهی به ابروهایه توهم گره خورده سهون انداخت.
عکس العمل این مرد ممکن بود هر چیزی باشه!
چانیول با بیخیالی کنار سهون لم داد و بک هم کنارش.لوهان نگاهی به فضایه خالی میز انداخت.صندلی میز دایره ای شکل دور میز پیچیده شده بود.سهون وسط بود و چان و بک نصفه دیگشو پر کرده بودن.
لوهان به ناچار کنار سهون نشست و بی حرف به جمعیت خیره شد.میدونست ناراحتیش اصلا برای کسی مهم نیست اما به خاطر غرورشم که شده سعی در نادیده گرفتن سهون داشت.
صدایه ضربان قلبشو میشنید که نسبت به معمول شدت گرفته بود.اما بی توجه به ضربان غیر معمولی قلبش همچنان به جمعیت خیره بود.
……
سوهو با ناتوانی پیک مشروبش رو پایین اورد و پلکهاشو محکم بهم فشرد.طعم تلخ مشروب گلوشو میسوزوند.سرش داغ شده بود.این چهارمین پیکی بود که داشت میخورد.مغزش به طور عجیبی فقط چهره ی یه نفر رو تویه مغزش ریپلای میکرد.
با حلقه شدن دستایه گرمی دور کمرش چشمایه خمارش رو به مرد بور پشت سرش دوخت.
این موقعیت مسخره بود.سوهو حتی اسم مرد پشت سرش رو هم نمیدونست و همینجوری درخواست خوردن یه نوشیدنی رو قبول کرده بود،اونم تنها از رویه رودرواسی و فکر مسخره ی تو ذهنش.و الان به طرز فجیهی درحالی که میدونست ضرفیت پایینی داره داشت زیاده روی میکرد.
مرد از پشت سرشو تویه گردن سوهو فرو کرد و با ملایمت تو گوشش زمزمه کرد.
_برقصیم؟
سوهو نگاهی به پیست رقص که مملو از دختر و پسرایه جوون بود انداخت.
ته دلش بدجوری ضعیف رفته بود برای یه دور رقص و مستی هم از یه طرف برای تخلیه انرژیش بهش فشار میاورد.
بی اراده سری به نشونه تایید تکون داد و همراه مرد وارد پیست رقص شد.
مرد جوان و خوش چهره ی روبه روش با ملایمت کمرشو تویه دستاش گرفت و سوهو رو اهسته به خودش نزدیک کرد.
سوهو هنوز کامل مست نبود ، ولی انچنان هوشیار هم نبود که بفهمه منظور مرد از این لمسایه بی پرواش چیه.
سوهو بی خبر از قصد مرد هوس باز روبه روش با ریتم اهنگ میرقصید و انرژیشو خالی میکرد.
نمیدونست چقدر گذشت بود و چقدر رقصیده بود،فقط زمانی به خودش اومد که عرق سردی رویه مهره ی کمرش نشسته بود سر مرد تقریبا تویه گردنش بود.
سوهو جاخورد،فقط برای چند لحظه. سعی کرد عقب بکشه،اما هوشیاری کمش و زور زیاد مرد مقابلش فرصت عکس العمل چندانی رو بهش نمیداد.
-یا!داری چیکار میکنی؟
سوهو خمار بود.حتی نمیدونست اون مشروبیم که خورده چی بود یا چند درصد بود!
مرد چیزی نگفت، تنها به پوزخند شیطانی اکتفا کرد.
با کشیده شدن دستش به سمت خارج پیست بی اراده دنبال مرد راه افتاد.به سستی قدم برمیداشت و پشت سر مرد جلو میرفت.فقط به خیال اینکه دارن میرن بشینن دنبال مرد راه افتاد، سستی پاهاش داشت تحمل وزنشو سخت تر میکرد.
کم کم حس میکرد صداها کمتر میشه و مسیری که ازش درحال عبور بودن تاریک تر.
اخم کمرنگی کرد و با ناتوانی سعی کرد دستشو از تویه دست مرد بیرون بکشه.
-یاا، داری از سالن خارج میشی.سالن اینوره!
و با دست دیگش به پشت سرش اشاره کرد.
اما مرد جوان با نیشخند زهر الودی به مقصد که فاصله چندانی باهاشون نداشت خیره بود.
_چیزی نیست عزیزم، داریم میریم یه جایه باحال تر.
سوهو هر لحظه مست تر میشد.با گیجی نگاهی به در روبه روش انداخت و لحظه ای بعد….داخل اتاق بزرگی کشیده شده بود که تنها یه تخت دونفره قرمز رنگ و یه بطری مشروب درش به چشم میخورد.
سوهو با پلکایه سنگین اعتراض کرد.
-یا،مسخرم کردی!اینجا دیگه….
ناگهان با حس نمناکی پشت گردنش چشمایه خمارش گرد شد.
مرد با ولع بوسه هایه کوچیک و خیسی پشت گردنش به جا میزاشت و اروم اروم جلو میرفت.سوهو رو برگردوند سمت خودش و وحشیانه شروع کرد به بوسیدن گردن و ترقوه سفیدش.مستی سوهو براش بهترین فرصت بود.فکر نمیکرد اینقدر ساده و احمق باشه اما به هر حال این به نفع خودش بود.
سوهو بعد از چند ثانیه به خودش اومد.گیج بود ولی نه اونقدر که متوجه هدف فرد روبه روش نشه.
تمامتوانش رو تو دستاش جمع کرد و محکم مرد رو هل داد عقب و ساده لوحانه با اخم غلیظی به سمت در راه افتاد.
-معلوم هست چه غلطی داری میکنی؟برو گ…
اما مرد هوس باز گوشش بدهکار نبود.دستشو محکم دور کمر سوهو حلقه کرد و کشیدش عقب، از پشت بهش چسبید و با ولع مشغول بوسیدن گردن سفیدش شد.
سوهو با گیجی دهن باز کرد هرچی از دهنش در میاد بار مرد کنه،اما انگار نیازی نبود…
با باز شدن ناگهانی در اتاق و چشمان به خون نشسته ای که خشمشو وحشیانه به رخ سوهو میکشید، مرد با نارضایتی از حرکت ایستاد.
مرد جوان امریکایی با عصبانیت برگشت سمت در و نگاه تمسخر امیزی به مرد مستی که با نگاه برافروخته ای بهش خیره شده بود، انداخت.
سوهو با ترس قدمی به عقب برداشت و خودشو از بین حصار دستای مرد ازاد کرد.
_یا،مرتیکه مگه نمیبینی مشغول….
با فرود اومدن مشت ناگهانی که مسقیم فکش رو هدف گرفته بود محکم رویه زمین افتاد.
+میری بیرون یا تک تک دندوناتو تو دهنت خرد کنم!
صدایه خفه و خشمگینی که تویه فضایه اتاق پیچید لرزه ی خفیفی به تن سوهو انداخت.مرد جوان با ترس از جاش بلند شد ولی سریع جبهه گرفت و با اخم کمرنگی به سمت در رفت.
-خیل خوب بابا،ارزونی خودت…
مرد نگاه پر حسرتی به سوهو انداخت و با ترس از اتاق خارج شد.
اما نگاه سوهو رویه دو جفت چشم درنده قفل بود.سوهو با ترس به کریس خیره شده بود که با چشمانی به خون نشسته اروم اروم جلو میومد.جرعت نگاه کردن به چشمای سرخش رو نداشت.نگاه ترسیدش رو دزدید و: با خجالت سرش رو پایین انداخت.
بوی الکل تند و تیز از سه متریش هم به مشامش میرسید.کریس مست بود، اما سوهو حالا هوشیار شده بود.
کریس با هر قدمی که به سمت سوهو برمیداشت، دونه دونه دکمه هایه پیرهن سفید رنگش رو باز میکرد.
صدایه خمار و خشنش لرزه وحشتناکی به تن سوهو انداخت.
+به من گفتی ازم بدت میاد،نگفته بودی از مردایه غریبه خوشت میاد.به من اینا رو گفتی که حالا بری هرزه زیر دست این و اون بشی؟برای همین نمیخواستی حواسم بهت باشه نه؟
سوهو با خجالت و ترس لبش رو گزید، هیچ توجیحی برای اتفاق چند لحظه پیش نداشت.حتی خودش هم نمیدونست چه اتفاقی داشت میوفتاد.این احمقانه ترین اتفاقی بود که ممکن بود برای کسی بیوفته!و از بخت بد سوهو برای اون اتفاق افتاده…
با پرت شدن پیرهن سفید کریس جلویه پاش با ناباوری سرش رو بلند کرد.
به زور نگاهش رو از سینه تخت و عضله ایه کریس گذروند و رویه صورت خوش تراشش قفل شد.
+مشکلی نیست،من تورو به خواستت میرسونم.فقط به یه شکل دیگه.شاید یکم خشن تر!میدونی…من روش هایه خودم رو دارم.پس از من توقع مهربونی و ظرافت نداشته باش.
کریس عصبانی بود، بی حد و اندازه.دیدن یه غریبه که خیلی راحت از ساده لوحی سوهو استفاده میکرد و راحت تر از اون تن وسوسه انگیزشو به اغوش میکشید،قلب کریس رو میفشرد.

انگار که کار سوهو کلا همین، به چالش کشیدن مغز و قلب روانیش…
سوهو با ترس قدمی به عقب برداشت.از اتفاقی که ممکن بود همین چند دقیقه اینده بیوفته وحشت داشت.از این کریس میترسید.این کریس رو دوست نداشت.این کریس تویه ذهنش نبود…
ملتمسانه به چشمایه بی رحم و یخ زده کریس خیره شد. تند تند سرش رو تکون داد و با صدایه لرزون نالید:
-کریس داری اشتباه میکنی من…
اما کریس خشمگین از اتفاقی که ممکن بود برای سوهو بیوفته، ساق دست ظریف سوهو رو تویه مشتش گرفت و با فشار کوچیکی هلش داد رویه تخت پشت سرش.سوهو لرزون رویه تخت افتاد ،سریع نیم خیز شد اما به فشار محکم تری که به شونش وارد شد دوباره رویه تخت پرت شد.
دستشو رویه سینه کریس گذاشت و سعی کرد از رویه تخت بلند شه، اما مسلما زور کریس زیادی برای تن ظریف سوهو زیاد بود.
عاجزانه داد زد:
+کریس تو مستی، اون چیزی که دیدی یه اتفاق بود.من خودمم مست بودم .بزار برات توضیح میدم…
سوهو خودش هم به حرفایی که میخواست تحویل کریس بده باور نداشت، اصلا نمیدونست اگه کریس الان اینجا نبود چه اتفاقی ممکن بود بیوفته.سوهو خودش هم میدونست، اون واقعا احمق بود.
بغض کوچیکش با برخورد لب هایه گرم کریس به پوست گردنش ترکید و قطره اشک کوچیکی از چشماش پایین چکید.خجالت زده از ضربان تند قلبش و گرمایی که تمام تنش رو در بر گرفت لحظه ای چشماش رو بست.ولی اون اینطوری نمیخواست.حداقل تویه این موقعیت نمیخواست.
تقلا کنان سرش رو تکون داد و سعی کرد خودش رو از زیر تن سوزان کریس که روش خیمه زد بود ازاد کنه.
-صدایه منو میشنوی؟کریس با توام،ولم کن اونجوری که فکر میکنی…
با خزیدن دست کریس زیر پیرهنش و پرت شدن پیرهنش به پایین تخت کامل خشکش زد.اشکاش بی مهابا میریختن و ترس و وحشتش از اتفاقی که قرار بود بیوفته هر لحظه بیشتر میشد.نه اینکه از داشتن رابطه با کریس بترسه،خجالت اور بود اما اون با تمام وجودش کریس رو میخواست.ولی از این میترسید که این رابطه سرتاسرش فقط شهوت و لجبازی باشه.که تا الان هم همینطور بوده…
تمام احساساتش رو تو صداش جمع کرد و باصدایه پر از بغض داد زد:
-وو یی فان!!!
کریس از حرکت ایستاد، تا همینجاش هم به زور تونسته بود پیش بره.عصبانیت و خشم بی حد و اندازه کورش کرده بود،نمیتونست ببینه سوهو دیگری رو به اون ترجیح داده.حتی فکر کردن هم به اتفاقی که ممکن بود برای سوهو بیوفته تا مرز جنون میبردش.دیگه نتونست مقاومت کنه.کریس در برابر سوهو خلع سلاح بود.حالام که داشت با بغض اسمش رو صدا میزد دیگه به مرز دیوونگی رسیده بود.
اخمش رو حفظ کرد و با نگاه خشمگینی به سوهو زل زد. سوهو با چشمایه اشکی به نگاه اتشین کریس نگاه کرد و بلند زد زیر گریه.از خودش خجالت میکشید.داشت گند میزد به همه چی.اون از اون حرفایه چرت و پرتش که به اندازه کافی کریس رو ازش دور کرده بود،اینم از الان که باعث شده بود کریس کامل ازش نا امید بشه.
کریس دیگه تحمل نداشت، نمیتونست اینجوری ببینتش.قلبش زجر اور درد میگرفت…
در کمال ناباوری کریس دستاشو دور کمر سوهو حلقه کرد و سوهو رو به اغوش کشید.
احساساتش به طور عجیبی قدرتمند بود.
سوهو با ترس دستشو رویه سینه کریس گذاشت و تویه اون فاصله یه وجبی به نگاه جدی کریس چشم دوخت.میترسید از اینکه کریس باز هم بخواد پیش بره…
کریس فرصت حرف زدن به سوهو نداد و سرش رو جلوتر برد، تاجایی که دقیقا چشم تو چشم سوهو بود و نفس نفس زدنایه سوهو تویه صورتش پخش میشد.لعنتی به خودش فرستاد، چطور تونسته بود اشک این چشمایه تیله ای رو در بیاره!
+خودت بگو،من چی کم داشتم که اون اشغال نداشت؟
کریس بی اراده غیر مستقیم به احساساتش اشاره کرد.قلبش قدرتمندانه داشت بهش فرمان میداد…
سوهو با خجالت در برابر چشمایه منتظر کریس چشماش رو بست.
مسلما تو خیلی چیزها داری که اون نداره!
کریس پوزخند دردناکی زد.
+پس چرا گفتی ازم بدت میاد؟چرا پسم زدی؟
این یه جمله ساده بود، ولی همین جمله ساده کریس رو به اتش میکشید…
سوهو پلکاش رو بهم فشرد و دوتا دستشو رویه سینه کریس گذاشت و حلش داد عقب.
خسته شده بود.دوست داشت حرفایه دلش رو بزنه و خالی شه.اوه،مسلما نمیتونست.ولی میتونست که غیر مستقیم اشاره کنه…حداقل سبک مشید و شاید…شاید کریس روزی درکش میکرد.
-مجبورم دروغ بگم،تو درکم نمیکنی.چه فرقی داره دونستن واقعیتی که هیچ وقت واقعیت نمیشه؟بس کن کریس، ازم متنفر شو.دیگه مواظبم نباش،دیگه برات مهم نباشم.من نمیتونم، تحمل ندارم….تحمل دوری و کم محلیتو ندارم. تو درکم نمیکنی.نمیتونی که درکم کنی.پس بیخیال شو.دست از سرم وردار!
سوهو یه احمق بود،یه احمقه به تمام معنا.احمق بود که نگاه دلواپس کریس رو نمیدید و اون رو پایه محبتش میزاشت.احمق بود که نمیتونست این عکس العملایه عاشقانه رو ببینه و اونو پایه نگرانیش میزاشت.سوهو احمق بود.یه احمقه واقعی…
کریس با اخم فشار دستاشو بیشتر کرد و با یه حرکت ساده سوهو رو برگردوند سرجایه قبلش.
+مشکلت چیه؟
اشکهایه سوهو دوباره راه گرفت.لبخند محوی زد و سرش رو به سینه کریس تکیه داد.تویه این لحظه اتفاقات بعدش دیگه براش مهم نبود.فقط میخواست لحظه ای ارامش بگیره.
-هیس….چیزی نگو…
کریس بی صبرانه دوباره سوالش رو پرسید.
+بهم بگو…مشکل لعنتیت چیه؟
سوهو زیر لب گفت:
-ازم متنفر میشی، میزاری و میری…اونوقت دردش ماله منه!
کریس دیگه داشت عصبی میشد.
+نمیشم، قسم میخورم.بهم بگو…نمیزارم درد بکشی.
سوهو با درد خندید.
-ساده نیست.باید مثل من مریض باشی تا درکش کنی.من نرمال نیستم که این حس رو دارم.سخته…
کریس عصبی فشار کوچیکی به کمر سوهو وارد کرد.
+میگی یا همینجا کاری کنم که روزی صدبار با دیدنم بمیری و زنده شی؟
سوهو خندید،این تحدیدات بچه گانه فقط به خندش مینداخت.درصورتی که کریس واقعا جدی بود.
لبخند بی جونی زد و سرش رو بیشتر به سینه گرم و پر از ارامش کریس فشورد.اگه کریس اینقدر مشتاق بود.باشه…بهش میگفت.گور بابایه لحظاتی که باید با درد سپریش میکرد.فکر اینکه کریس هم حس متقابلش رو داشته باشه براش مثل یه رویایه شیشه ای بود که هیچ وقت تعبیر نمیشد.سوهو فکر میکرد مریضه که این مشکل رو داره.ولی دیگه الان کاری از دستش بر نمیومد.خودشم دیگه از دست این ضربان قلب کوفتی کلافه شده بود…
-من….
لبش رو گزید و پلکهاش رو بهم فشرد.اگه رفتار کریس عوض میشد چی؟ اگه ازش متنفر میشد چی؟ اگه دیگه نمی تونست ببینتش….قطعا اون لحظه میمرد و زنده میشد.سوهو بدجوری دل باخته بود.
+سوهو دیونم نکن!
کریس زیرلب غرید.
قطره هایه اشک سوهو تمومی نداشت.
+کیم جون میون!
-باشه، بهت میگم.
سوهو با جدیت کریس رو پس زد و از رویه تخت بلد شد.پشتش رو به کریس کرد و تندی پیرهنش رو از پایین تخت برداشت و پوشید.با خجالت برگشت و نگاه مردد دیگه ای به چهره ی جدی کریس انداخت. درحالی که عقب عقب میرفت محکم با پشت دست اشکاشو پاک کرد و بینیشو بالا کشید.
دیگه به پشت در رسیده بود.حوصله مقدمه چینی نداشت.با دلهره لبخند غمگینی زد و چشماشو بست.
-دوستت دارم کریس!
و به سرعت از اتاق خارج شد و دراتاق رو پشت سرش کوبید.
کریس….نفس نمیکشید.انگار سوهو واقعا داشت با دستایه خودش نفسشو قطع میکرد.حسی که اون لحظه داشت غیر قابل توصیف بود.اخماش از هم باز شد،هر چی انرژی منفی درش بود از بین رفت.انگار تو اسمونا بود،حس میکرد دنیا تو دستاشه.به گوشاش اعتماد نداشت.
غرق در رویایی مخملی بود…
اما جایه خالی سوهو بدجور تو ذوق میزد.سوهو بزرگ ترین اشتباه زندگیشو کرده بود.
کریس حتی بیشتر از اون عاشقش بود…
……
بکهیون با چشمایه چپ شده زیر چشمی به پیست رقص نگاه میکرد و گه گاهی لبش رو میگزید و انگشت های ظریفشو بهم فشار میداد.بدجور دلش میخواست بره وسط و انرژی نهفتش رو خالی کنه ولی نمیخواست سبک بازی در بیاره و چانیول رو جلویه رییس شرکتش خجالت زده کنه.به اندازه کافی جلف بازی در اورده بود و ابرویه خودشو برده بود.اگه موقعیت دیگه ای بود به چپشم نبود، ولی دوست نداشت باعث سرافکندگی چانیول بشه.پس هیچی نمیگفت و ساکت یه گوشه نشسته بود.
چانیول با دیدن نگاه مشتاق بک به پیست رقص و لبهای سرخی که بین دندون هاش فشرده میشد خودش رو به بکهیون نزدیک کرد و دستشو اروم دور کمر باریک بک خزوند.
_میخوای برقصی بک؟
بک بدون اینکه به سمت چان برگرده خودشو بیشتر تو بغل چان سر داد و بچگانه سرش رو تکون داد.
چانیول دستشو دور کمرش محکم کرد و به همراه خودش از روی صندلی بلندش کرد.
_بزن بریم شیطونک!
بکهیون با خوشحالی چشمایه براقشو به نگاه اروم چان دوخت و لبخند شیطونی زد.
چان بی توجه به نگاه خطرناک لوهان لبخندی به بک زد. کمر بک رو کشید و لوهان رو با اون مرد بی منطقه خشک تنها گذاشت.
لوهان چشم قرنه ای به چان و بک که با خوشحالی به سمت پیست رقص میرفتن رفت و دست به سینه به صندلیش تکیه داد. با جدیت به جمعیت زل زد و زیرلب مشغول همراهی کردن با اهنگی شد که تویه سالن درحال پخش بود.برعکس تصورش هیچ لذتی از مهمونی نمیبرد.هرچی عقربه های ساعت جلوتر میرفت لوهان درمونده تر و بی حوصله تر میشد.
با پیچیدن بوی دود غلیظی تویه بینیش با اخم به سمت سهون برگشت.سهون بی تفاوت نسبت به نگاه خشمگین لوهان دود سیگارش رو با اسودگی بیرون میداد و بیخیال سیگار میکشید.
+فک کنم خوب بدونی که چقدر از سیگار بدم میاد پس لازم به تکرار نیست،میخوای بکشی پاشو برو یه قبرستونه دیگه!
سهون پوزخند تمسخر امیزی زد و نگاهش رو از جمعیت گرفت و با ابروهایه بالا رفته از گوشه چشم به لوهان نگاه کرد.
-این صندلی مال منه، این میز ماله منه، کل این جمعیتی که میبینی متعلق به منه،و از اون مهم تر کل سالن ماله منه.
با چشمایه یخ زدش با جدیت به چشمایه لوهان زل زد.
-تو این وسط چیت از من برتره که به من دستور میدی؟
لوهان اخماشو بیشتر توهم کشید و با غیظ سرش رو برگردوند.
+هه…من؟ از لحاظ مالی شاید فعلا دستم خالی تر از تو باشه.ولی از لحاظ انسانیت…مسلما خیلی از تو سرترم.میدونی چرا؟چون این پولا چرک کف دسته.و از اون مهم تر، تو اگه مشاوره منو نداشتی،قطعا الان ورشکست بودی و این جشنو و ثروت رو اونطوری که باید نداشتی.اینطور نیست اوه سهون؟
لوهان ریلکس از گوشه چشم به سهون خیره شد و اینبار،سهون بود که با اخم غلیظی خشمگین به لوهان خیره بود.
با عصبانیت سیگارشو رویه میز کوبوند و خاموشش کرد.
+هه،کورم شدی؟جاسیگاری کنار دستته!
-لازمه یاد اوری کنم که میز مال منه؟
لوهان بیخیال چشماش رو تویه حدقه چرخوند،این مرد واقعا بی منطق،عوضی،مغرور و بیخیال بود.چطور ممکن بود لوهان حتی با این مرد بیرون شام هم خورده باشه!با دیدن این شخصیت جدیدش قطعا غیرقابل باور بود.
بهتر بود میرفت سوهو رو پیدا کنه،خیلی وقته رفته بود و از اون مهمتر، بهتر از تحمل کردن این موجود عوضی کار دستش بود.
گوشش رو از رو میز برداشت و از پشت میز بلند شد.
-کجا؟!
سهون با خشونت پرسید.حوصله دردسر نداشت.اینکه نرمال نبود، حالا باز میرفت یه گندی بالا میاورد و سهون باید میرفت جعمش میکرد.
+به تو ربطی نداره،فوضول!
لوهان محکم گفت و روشو از سهون گرفت.هنوز قدمی از میز دور نشده بود که با قفل شدن دست سردی دور مچ دست کبودش و کشیده شدنش به سمت عقب، با چشمایه اتشین به سهون چشم دوخت.
با چهره درهمی مخلوط با بهت و عصبانیت توپید به سهون.

+چه مرگته وحشی!!!!
سهون مچ دست لوهان رو با ضرب ول کرد و لم داد رو صندلی.
-بتمرگ سرجات که تو اینقدر دست و پا چلفتی و بی عرضه ای که هر گوری که میری یه غلطی میکنی که بعدا من باید بیام جعمت کنم.از جات تکون بخور که ایندفعه با شکستن مچ پات حالت کنم کی اینجا دستور میده ژیو لوهان!
لوهان مات موند،حس عجیبی داشت.مخلوط از چند احساس مختلف،خشم،نفرت،بهت، درموندگی و ….شاید کمی ترس!
کم کم چشماش رنگ خشم گرفت و دستاش از عصبانیت مشت شد.سهون فک کرده کی هست که هر غلطی دلش خواست میکنه؟
دست دراز کرد و با خشونت چونه سهون رو تو دستش گرفت.سرش رو محکم برگردوند سمت خودش و با نفرت به چشمایه متعجب اما سرد سهون چشم دوخت.
پوزخند سردی زد و چونه سهون رو تو دستش تکون داد.
+فک کردی فقط خودت خیلی حالیته و از هیچی نمیترسی؟فک کردی خیلی مردی؟ اتفاقا برعکس، ایندفعه دیگه بدجور گند زدی.هیچ وقت ادمی نبودم که تو رویه کسی بیارم ولی ایندفعه…یه بار، فقط یه بار دیگه از ترس و ناتوانیم سواستفاده کنی و خردم کنی، مجبورم منم باهات بد تا کنم…جوری،یعنی جوری خردت میکنم که تا 10 سال دیگم نتونی تیکه های شکستتو بهم وصل کنی و سرتو بالا بگیری.میگی چجوری؟ تایید کردن شایعه گی بودنت و هم خونگیم باهات شاید بهونه خوبی باشه! امروز رو خوب یادت بمونه اوه سهون،من یادم میمونه،توهم یادت بمونه!
محکم چونه سهون رو به سمت مخالفش هل داد و با پوزخند پیروز مندانه از جاش بلند شد، با قدم هایه محکم از میز دور شد و سهون مات و خشمگین رو پشت سرش جا گذاشت.

چطور بود؟ دوست داشتین؟ خدایی سر این خیلی زحمت کشیدن بیاین به یه “خسته نباشی “و” عالی بود” اکتفا کنین بلکتون میکنم?تو ماشین دارم براتون اپ میکنم? دوستتون دارم و سال خوبی داشته باشین?

Dislike


14
دیدگاه بگذارید

avatar
7 گفتگوها
7 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین دیدگاه
دیدگاه با بیشترین پاسخ
7 تعداد نویسندگان دیدگاه
NasinillFzfsx^___FATEMEH___^Baekla آخرین ارسال کنندگان دیدگاه
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات محبوب ترین نظرات
آگاهی از :
nill
مهمان
nill

dive qashngm?lotfan zod zod bezar?mn krisho dos darm midoni ke?❤

Fzfsx
مهمان
Fzfsx

سلام چینگو دو روزه دارم فیکتو میخونم و اعتراف میکنم عاشقش شدم
قسمت بعدشو کی میزاری
فقط زودتر اپش کن
مرسی

^___FATEMEH___^
مهمان
^___FATEMEH___^

عه راستی ابجی سال نوتم مبارک با ارزوی سالی پر از خیر و برکت و خوشی برای خودتو خونوادت هول شدم
داستانو خوندم از بس قشنگ بود خخخخخ

^___FATEMEH___^
مهمان
^___FATEMEH___^

بکهیون خل و چل من خخخخخخخ خیلی بامزه اس خخخخ وای سر تیکه ای که لوهان و ترسوند موهای بدن منم سیخ شده بودن خخخخخ عععععععرررررر چانبک عالی جوووووننننززززز کریسهو چه لاوی ترکوندن …. خاک بر سر سهون دراز الدنگ مغرور دلم میخواد بزنم پس کلش والا از دست تو لوهانم زده سیم اخر خخخخخ
خیلی خوب بود مممممممررررسی

Baekla
مهمان
Baekla

سلام خیلی محشر بود ❤? اول از همه سال نورو بهت تبریک میگم انشالله سال پر موفقیت و همینطور سلامتی برات باشه و تو این سال به هرچی که میخوای برسی ❤ دوم اینکه خیلی ممنون بخاطر این پارت چون از نظر من خیلی داستانو جلوبرد هم احساس سوهوو برای کریس روشن کرد و هم سهون فهمید همیشه زور و قدرت و ثروت همه چی نیست گاهی یه آدم معمولی هم میتونه تورو زمین بزنه البته مطمئن نیستم سهون اینقدر مخ داشته باشه و اون غرور مزخرفشو کنار بزاره که به این مطلب مهم پی ببره ?? سوم هم خیلی… ادامه »