100 👁 بازدید

FANFICTION INFINITY-chapter 30

و بالاخره چپتر ۳۰…بپرین ادامه!?

بروبچ نمیدونم پارته بعدی میشه خفنه یا پارت بعد ترش، ولی گفتم گفته باشم که یک پارت خفن در راه داریم! منتظرش باشید…?

یک روزه خسته کننده دیگه هم گذشت.هیچکس علاقه ای نداشت با دیگری حرف بزنه.نه حوصله داشتن، نه اعصابشو.هر کسی تو حال خودش بود.
سهون بی تفاوت نسبت به اطرافش و دلی که شکسته بود طبق عادت همیشگیش سیگار میکشید.
لوهان اروم رویه تخت نشسته بود و از پنجره به بیرون خیره شده بود.افکارش لحظه ای رهاش نمیکرد.
کریس کلافه دور خودش میچرخید و با حرص به موهاش چنگ میزد.حرف های سوهو یک لحظه هم از مغزش بیرون نمیرفت.
سوهو با نگرانی طول و عرض خونه رو طی میکرد و به خاطر حرف بی معنی که زده بود خود خوری میکرد.
در این میان تنها کسی که بی خیال اتفاقات دیشب برای خودش خوش میگذروند و از تک تک لحظه هاش به درستی استفاده میکرد، چانیول بود…چانیول میدونست که بین دوستاش چی میگذره،درک میکرد.تجربه کرده بود که اگه فرصت هاش رو از دست بده ضربه سنگینی میخوره.و حالا،بدترین اتفاق ممکن داشت میوفتاد،دوستاش داشتن راه رو اشتباه میرفتن، بی خبر از اتفاقاتی که پیش رو دارن…
……
با تقه ی بلندی که به در خورد،فیلتر سیگارشو تویه جاسیگار رویه میز کنارش خاموش کرد و صاف ایستاد.
+بیا تو…
چانیول با خوشحالی وارد اتاق شد، لبخند بزرگش یک لحظه هم از رویه صورتش کنار نمیرفت.
حتی نگاه سرد و خشک سهون هم روش تاثیر نداشت.
با خوشحالی درو پشت سرش بست و بلافاصله برگشت و سهون رو به اغوش کشید.
-وااای پسر،مصاحبت عالی بود.بدبختا نفهمیدن چجوری قرارداد بستن.خیلی هیجان زده بود، ایول خوب تورشون کردی.کارت درسته!
سهون بی تفاوت نسبت به احساسات چانیول دستاشو پس زد و پشت بهش به سمت پنجره هایه بزرگ پشت میزش رفت.
+من حتی برای اومدنشون تشکر انچنانی هم نکردم، خودشون خیلی مشتاق بودن.
چانیول با خوشحالی دستاشو بهم کوبید.فکر تویه سرش رو خیلی وقت بود که دوست داشت عملیش کنه.ولی هربار با مخالفت شدید سهون مواجه میشد.حالا که برگشته دیگه امکان نداره بیخیالش بشه.
-باید جشن بگیریم!
سهون با کلافگی انگشتاشو رویه شقیقه هاش گذاشت.چانیول زیادی شلوغش میکرد.
+چان لطفا…
-زهرمار،میدونی اخرین جشنی که برای شرکت گرفتیم کی بود؟ تقریبا حدود دو سال پیش…
و چهره متفکرش کم کم وا رفت.
-سهون خاک تو سرت چه رییس بی ذوقی هستی ، بدبخت کارمندات خنگ شدن از بس یه تیکه کار کردن.با توجه به اخلاق سگی هم که داری مرخصی هم که نمیدی،بدبختا چی میکشن.
چانیول یهو عین دختر بچه ها داد زد:
-تو حتی روز تاسیس شرکت هم جشن نمیگیری!
سهون عصبی از وراجیایه بیخود چانیول پلکاشو محکم بهم فشرد.
+تمومش کن چان،علاقه ای به گوش دادن ادامه حرفات ندارم…
اما چان بی توجه به سهون همچنان ادامه میداد.
-من نمیدونم،حالا که هم تو هستی هم کریس باید جشن بگیریم! الان دوتا معاونات هستن خودتم که هستی دیگه!سوهو و لوهانم بچه هایه خوبین،تازه بکهیون هم میتونم دعوت کنم!
با اومدن اسم بکهیون چشمایه چان برق زد.
سهون برگشت و با گیجی به چانیول خیره شد.بکهیون دیگه کیه؟
برای خودش چی داره تند تند بلغور میکنه!
+چان چه مرگته سر شبی؟گرفتت ها!
چان بی توجه به سهون هم چنان با خودش حرف میزد.
-دلم یه پارتی توپ میخواد سهونا! این یه فرصت مناسبه، به بهونه اومدن تو و موفقیتمون جشن میگیریم!
چشمایه سهون از اینهمه خنگی و احمقی چانیول گرد شد.
+چان دیگه کم مونده ابرومم ببری.مگه سبکیم برای این موفقیت کوفتی جشن بگیریم!این قرارداد مسخره پیش موفقیت هایه من یه نقطه هم نیست!منم فعلا با این وضعیت شایعه ام نمیتونم خیلی سر و صدا کنم .پس تمومش کن.بدم میاد از جشن…
با اخم کمرنگی پشت میزش نشست.
چانیول همچنان بی توجه بود.
-اصلا میگیم تولد توعه!
سهون دیگه واقعا از چان نا امید شد.دیگه داشت شورشو در میاورد.
چهره ی سردی به خودش گرفت و پوزخند پر تمسخری زد.
+چقدرم که تو تاریخ تولد منو یادته!تولد من ماه دیگست!
چانیول با خجالت دستشو پشت گردنش کشید.
-سهوووون،اصلا بیخیال تولد تو!گیر نده دیگه.به خاطر من بیا بگیریم،خیلی وقته دور هم نبودیم.من یه بهونه میارم تو فقط باید رضایت بدی.
سهون با کلافگی محکم گفت:
+نه!
-به یه ورم!
چشمایه سهون دیگه از این گشاد تر نمیشد.
+چانیول!؟
اما چانیول بی توجه به سهون از اتاق خارج شد.در هر صورت کار خودشو میکرد، فقط میخواست اطلاع بده.
صدایه جدیش از بیرون اتاق میومد که با تحکم به منشی میگفت که تمام برنامه هار و کنسل کنه و سالن مخصوص رو برای جشن فردا شب اماده کنن.
سهون لگد محکمی به پایه میز کارش زد و زیرلب لعنتی به چانیول فرستاد…
……
لوهان درحالی که دستاشو تویه جیب سوییشرت نازکش فرو کرده بود به تنهایی تویه خیابونا قدم میزد.باد ملایمی میوزید و هوا نسبت به صبح گرمش، خنک بود.با وجود دعوا دیشب یه جورایی دلش گرفته بود.ترجیح میداد تنها باشه.قدم زدن تویه هوایه خنک ساحلی بهش ارامش میداد.
هوا تاریک شده بود و خیابونا کم کم داشت شلوغ میشد.جایی رو بلد نبود،اصلا نمیدونست کجا میره،فقط بی هدف تویه خیابونا قدم میزد.

دو ساعتی میشد که تویه خیابونا سردرگم شده بود.حتی نمیدونست میتونه راه خونه رو پیدا کنه یا نه.ولی باز هم جلو میرفت…
با صدایه زنگ گوشیش رشته ی افکارش به کلی پاره شد.به زور گوشیشو از جیب شلوار تنگش بیرون کشید و گوشی رو مقابل صورتش گرفت.
تماس ناشناس بود.با تعجب تماس رو وصل کرد.
+بله؟
صدایه بشاش چانیول از پشت گوشی بلند شد.چانیول همه رو خبر کرده بود…
-کجایی لو!؟
لوهان با تعجب گوشی رو از گوشش فاصله داد و به شماره نگاهی انداخت.چانیول شماره منو از کجا اورده بود؟
دوباره گوشی رو گذاشت رو گوشش و نگاهی به اطرافش انداخت.
+نمیدونم!
صدایه چانیول رنگ خشم گرفت.
-تنهایی؟
لوهان بی تفاوت تایید کرد.
+اوهوم.
-از یه بدبختی بپرس کجایی، میخوام بیام دنبالت.
لوهان عاقل اندرسفی چرخشی به چشماش داد.
+چان بچه که نیستم خودم بر میگرد…
-کی خواست برسونتت؟! کار دارم باهات.
لوهان خرد شد.
دوباره نگاهی به اطرافش انداخت که چشمش به تابلو گوشه خیابون افتاد.
+خیابون وگاس!
-اونجا چه غلطی میکنی؟
لوهان خندش گرفته بود.
+من چمدون چان. فقط خیابون روبه رویی خونه رو گرفتم و همینجور جلو اومدم.
-پاهات درد نگرفته؟تو از جایی که بود قشنگ رفتی اون سمت دیگه ی شهر.وایسا تا بیا مشنگ!
و تماس قطع شد.
لوهان با خنده گوشی رو قطع کرد و دوباره چپوندش تو جیبش.چانیول دیوونه بود.
هنوز چند دقیقه هم از پایان تماس نگذشته بود که کوپه ی مشکی رنگی با شیشه هایه دودی جلوش زد رو ترمز.با پایین رفتن شیشه سمت راننده،لوهان با تعجب خم شد و نگاهی به راننده انداخت.چانیول بود!
اما تنها نبود، اون پسره ی تو کافه که اسمش بک بود هم کنارش بود و صندلی عقب…سوهو.
در عقب ماشین رو باز کرد و سوار شد.
+سلااام! چان مهدکودک راه انداختی؟
همه جواب سلامش رو دادن و چان با خنده به راه افتاد.نقشه ای که تویه ذهنش بود رو باید عملی میکرد.
_هلو لو،بگی نگی یه جورایی…
سوهو معذب تو خودش جمع شده بود،دوست داشت تنها باشه. ولی چانیول به زور اومده بود دنبالش و هنوزم نگفته بود که کجا میره.دوست داشت حداقل امروز رو تویه خونش میموند…
با حس گرمی دستی رویه شونش برگشت،لوهان اروم بهش نزدیک شد.
+هی رفیق، چیزی شده؟
سوهو لبخند مصنوعی زد و سرشو به طرفین تکون داد.حتی اگه هم میگفت هیچکس نمیتونست حالش رو درک کنه.چون موضوع ساده ای نبود که تویه جامعه رواج داشته باشه.پس مجبور بود مخالفت کنه درحالی که فشار احساسات تویه دلش خیلی برای بدن ظریفش سنگین بود.
با صدایه شخص سومی سکوت تویه ماشین شکست.
×خودتون رو معرفی نمیکنید بروبچ؟
بکهیون درحالی که ادمسش رو باد میکرد برگشت سمت عقب، کنجکاوی دیگه داشت روانیش میکرد.
اولین کسی که به حرف اومد لوهان بود.
+ژیو لوهان، از اشناییت خوشبختم.
و دستشو به سمت بک دراز کرد.
بک با خوشحالی با لوهان دست داد و لبخند دل فریبی زد.
×چه تو خوشکلی!بیون بکهیون!
لوهان از تعریف یهویی و رک بک جا خورد، با خجالت سرش رو پایین انداخت و تشکر کرد.
×توهم باید سوهو باشی،تا حدودی میشناسمت.
سوهو با لبخند کوچیکی سر تکون داد.
-از اشناییت خوشبختم بکهیون.
و دست بک رو با گرمی فشرد.
_خوووب بچه ها، ما یه برنامه مهم داریم!
چانیول با لبخند خبیثانه ای از ایینه به لوهان و سوهو نگاه کرد.
بکهیون با شیطنت خندید.
لوهان با تعجب به چان و بک نگاه کرد.
+برنامه!؟
سوهو هم کنجکاو شده بود.
چانیول لبخندش پهن تر شد.
_ما فردا مهمونی داریم!!!!
……
سوهو و لوهان با کلافگی نگاهی بهم انداختند، چان و بک جلوتر دست در دست هم حرکت میکردند و گه گاهی بهم لبخند میزدن.
سوهو ادایه عق زدن در اورد و لوهان با حالت چندشی چهرشو جمع کرد. چشونه اینا؟این کارا چیه؟
از نظر سوهو اون دوتا واقعا دیگه داشتن شورشو در میاوردن.
اخه در مکان عمومی این چه کاریه؟
چانیول لحظه ای عقب برگشت و نگاهی به چهره درهم سوهو و لوهان انداخت.لبخند دندون نمایی زد و دوباره بی تفاوت به راهش ادامه داد.
لوهان پوکر شد،حتی نمیدونست الان دقیقا دارن کجا میرن!اون دوتا هم که هیچی…
با پیچیدن چان و بک داخل مغازه بزرگی جواب سوالشو گرفت.مغازه ای که داخلش شدن ،خودش یه فروشگاهی بود برای خودش.سرتاسرش پر بود از رگال های رنگارنگ و طرح هایه متنوع.اونقدر بزرگ بود که لوهان با نگاه کردن به هر ورش سرگیجه میگرفت.
_خوب بروبچ،هرچییییی خواستید مهمون منید!حالا برید و برای مهمونی فردا شب یه لباس مناسب پیدا کنید.لباس جلف ور ندارینا!
چانیول حتی فرصت حرف زدن هم بهشون نداد و دست در دست بکهیون از سوهو و لوهان دور شد و اون دو رو مات و مهبوت تنها گذاشت.
سوهو نگاه بی تفاوتی به اطراف انداخت.شور و شوقی برای خرید نداشت،به روایتی اصلا حوصلش رو نداشت.اما لوهان با هیجان به رگال ها نگاه میکرد و از سمتی به سمت دیگر میرفت.تاجایی که کم کم از دید سوهو محو شد.
سوهو اروم از بین انبوه رگال های لباس میگذشت و گه گاهی رویه یکیش دقیق میشد.اما هیچ کدوم توجهش رو جلب نمیکرد.
بعد از چند دقیقه که بی هدف میون انبوه رگال ها گشت، اهی کشید و بی حوصله گوشه ای نشست.دل و دماغ گشتن نداشت.بعدا یه چیزی از تو کمد پیدا میکرد میپوشید…
با پرت شدن لباس سرمه ای رنگی تویه صورتش تکون کوچیکی خورد. با گیجی سرش رو بلند کرد و سوالی به شخص روبه روش خیره شد.بکهیون با لبخند مهربونی جلوش ایستاد.
×تا این لباس رو دیدم عاشق مدلش شدم،ولی خوب یکی دیگه دیدم و دوباره عاشق اون شدم.
خنده ای کرد و ادامه داد:
×به نظرم خیلی بهت میاد به خاطر پوست سفیدی که داری.یه امتحانی بکن…
سوهو لبخند کوچیکی زد و سرشو به نشونه تایید تکون داد.با اینکه اصلا حوصله لباس عوض کردن نداشت اما دلشم نیومد که بک رو ناراحت کنه.
پس هرجوری بود از جاش بلند شد و به همراه بکهیون که کوهی لباس رویه دستاش بود و به زور سعی داشت از ریختنشون جلوگیری کنه،وارد قسمت پرو شد.
وارد اتاق پرو شد و بدون نگاه کردن به طرح پیرهن تویه دستش اونو تنش کرد.
با تردید سرش رو اروم بلند کرد و با دیدن خودش تویه اینه لحظه ای مهبوت موند.
حق با بکهیون بود،این پیرهن سرمه ای رنگ با پوست سفیدش تضاد جالبی ایجاد کرده بود.پیرهن تنگ بود و اندام ریزشو به خوبی به نمایش میزاشت.
سوهو اروم دستشو بالا برد و رویه خط هایه پارچه ای که از یقه ی لباس تا پایین نقش خورده بود، ملایم دست کشید.طرح جلو بسته لباس در حین ساده بودن خاص بود.استین هایه بلند لباس رو پایین تر کشید و در اتاق پرو رو باز کرد.
بکهیون با دیدن سوهو ناخداگاه سوت بلند زد و دستاشو برد بالا.پوست سفید سوهو تویه اون پیرهن سرمه ای و شلوار مشکی میدرخشید.بکهیون با شوق به انتخاب خوبش افتخار کرد.
_دس خوش پسر،عجب هلویی شدی!
سوهو لبخند خجلی زد و سرشو پایین انداخت.
یدفعه چانیول با تیپ داغونی پشت سر بکهیون نمایان شد.
_بروبچ چطور شدم؟
سوهو با صدایه بلند پقی زد زیر خنده.چانیول…عالی بود!جوری که به هیچ عنوان نتونست خودشو کنترل کنه که بلند نخنده!
بکهیون با نگاه متاسفی سر تا پایه چانیول رو از نظر گذروند و در اخر بهش خیره شد.
×بیب، اینو از کجا اوردی؟?
چانیول یقه کت گل گلی بنفش-صورتیشو گرفت و چرخی زد.عینک اینه ایه ابیشو عقب داد و کمربند شلوارشو کشید بالا.
-خیلی سکسی شدم نه؟
بکهیون دستی به صورتش کشید و دست به کمر ایستاد.
×الان بالا میارم!
سوهو همچنان دلش رو گرفته بود و میخندید.
این همون بود که به ما میگفت لباس جلف ور نداریم!؟
چانیول لبخند ژکوندی زد و بدون توجه به سوهو و بکهیون از پرو رفت بیرون.
بکهیون خنده ای کرد و زیر لب گفت:
×هرچی میپوشه بازم جذابه!
سوهو با خنده سری تکون داد و برگشت تو اتاق پرو تا لباسشو عوض کنه.

از چانیول ممنون بود که حال و هواشو عوض کرده بود.
بلافاصله بعد از رفتن سوهو، لوهان با لبخند وارد اتاق پرو شد و نگاهی به بکهیون انداخت که با چشمایه براقی دور خودش میچرخید و با خودش حرف میزد.
از کنارش گذشت و وارد اتاق پرو شد.
ذوق زده لباس ساده خاکستری تیره تویه دستشو پوشید و چرخی تویه اتاق زد.لباس دقیقا کیپ تنش بود، یقه ی مشکی رنگ لباس با مهارت مهره کاری شده بود و لباس رو در حین سادگی شیک کرده بود.در یک کلمه خوش دوخت و شیک!
لوهان لبخند رضایت مندی زد و بشکنی تو هوا زد.لباس بدجور به دلش نشسته بود.
بالاخره بعد از چند ساعت گشتن تویه مغازه ها و بالا و پایین کردن،بکهیون هم به زور لباس البالویی رنگ لشی رو با چهارخونه هایه مشکی انتخاب کرد و چانیول رو هم مجبور کرد لباس چهارخونه ی سفید رنگی رو برداره تا چهارخونه هاش با لباس خودش ست بشه…?

منتظر نظر و انتقاداتتون هستم، چپتر قبل که ترکوندین? بی نهایت ممنون بابت نظرات شرشیرین و دوستداشتنی تون.عاشقتونم!??????



20
دیدگاه بگذارید

avatar
8 گفتگوها
12 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین دیدگاه
دیدگاه با بیشترین پاسخ
9 تعداد نویسندگان دیدگاه
Nasiblack shadowGessySamajungi آخرین ارسال کنندگان دیدگاه
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
black shadow
مهمان
black shadow

سلام…عاقا من بقیه اش رو میخوام…این نامردیهههههه

Gessy
مهمان
Gessy

یا لامصب میخواستم اولین نفر پست بذارم ولی از شانس داعش ترور کنم شدم ۱۳ام
آقا شما بیست هستی 🙂
بعضی ها کاپی میکنن ما کاپی نمیخوایم 😀
راستی از اونجایی که من مبتلا به الزایمر زود رس هستم یادم میره بپرسم
که چرا قسمت های خیلی قبل ژیو لوهان , شد ایم لوهان
بعدم فامیلی واقعی لوهان,شی لوهان هست(بین خودمون باشه با ایم موافق ترم)
راستی بابت سخنان زیبایت در جواب پستم تو قسمت ممنونم
تیری خیدا قسمت بعد رو زود تر بذار

Sama
مهمان
Sama

عالییییییییییی بود
ممنون
خسته نباشی

jungi
مهمان
jungi

سلام دسته لوهان نیاز به پیاده روی داشت خوب شه ولی چه مهمانیه بشود هونهان ممنون گلم

Baekla
مهمان
Baekla

خیلی عالی بود دل تو دلم نیست قسمتای بعدو بخونم?
این پوکری سهون منو کشته بچه در کل این شکلیه-_-?خیلی ممنون و خسته نباشی❤?