34 👁 بازدید

FANFICTION INFINITY -chapter 28

دلام!

بچه ها من جدی نشستم فک کردم، من واقعنی از اونایی که منتظر موندن معذرت میخوام.ببخشید این مدت نذاشتم، کارم قشنگ نبود…

اینم پارت جدید?

چمدونم رو جلو در گذاشتم و از همون سمت وارد اشپزخونه شدم.قهوه جوش رو زدم به برق و بی حوصله راهمو به سمت اتاق لوهان کج کردم.چشمام از خستگی میسوخت…
درحالی که وارد راهرو میشدم بلند گفتم:
+اماده ای؟ بریم؟ دیگه داره دیر…
با باز کردن در اتاق نگاه بی حوصلم رو لوهان قفل شد، لوهان پتوشو کشیده بود رو سرش و دوباره خوابیده بود.
مبهوت از حرکت ایستادم،این چرا هنوز خواب بود؟مگه من بیدارش نکرده بودم که خیر سرش پاشه اماده شه؟
حس کردم خون به مغزم نمیرسه،فقط داشت وقتمو تلف میکرد…
با عصبانیت قدم بلندی برداشتم و با رسیدن به تختش محکم پتو رو از رو سرش کشیدم پایین.
+مگه من نگفتم پاشو وسایلتو جمع کن!!!!
با دادی که زدم اینبار حس کردم که لوهان رفت رو ویبره،با ترس چشماشو باز کرد و خیره شد به منی که حالا از عصبانیت قرمز شده بودم.
وحشت زده عقب رفت که بازوشو گرفتم و محکم کشیدمش جلو.به زور از جاش بلندش کردم ودرحالی که سعی میکردم صاف نگهش دارم، زیر لب غریدم:
+20 مین،فقط 20 مین بهت وقت میدم که با چمدونت دم در باشی.وگرنه من دیگه مسئول اتفاقاتی که ممکنه تو تنهایی برات بیوفته نیستم!
لوهان تقلا کنان سعی میکرد دستشو ازاد کنه،در همون حال محکم گفت:
-تو حق نداری با من…
هلش دادم عقب و تحقیر امیز گفتم:
+اتفاقا برعکس، الان اینجا منم که حق داره هرکاری دلش خواست بکنه.من که بلایی سرم نمیاد، خودت اذیت میشی!
پشتمو کردم بهش و درحالی که به سمت در میرفتم بلند گفتم:
+20 مین دیگه دم در باش، نیومدی رفتم!
و بلافاصله از اتاق زدم بیرون.باورم نمیشه یه الف بچه اینجوری رو انگشتش میچرخوندم.پسره ی احمق!پام برسه سانتاباربارا اولین کاری که میکنم اخراجه کریسه!
با حرص یه لیوان قهوه برای خودم ریختم.پوست لبمو جوییدم و قدم زنان شروع کردم به راه رفتن دور خونه.جرعه ای از قهوه ام نوشیدم و دستمو تو جیب پالتوم فرو کردم.اعصابم بدجور خط خطی بود و باعث و بانی همه ی این مشکلات،لوهان بود! بیشتر از دست کریس کفری بودن که تو این موقعیت مجبورم کرده بود برم سانتاباربارا و از اون بدتر، یه اعصاب خورد کنم دنبال خودم راه بندازم.
اعتراف میکنم گیر افتادم!
لیوان قهوم رو یه نفس رفتم بالا،لیوان رو اروم پایین اوردم و نگاهمو به پارکت هایه کف خونه دوختم،داشتم بیخودی اعصاب خوردمو خورد تر میکردم…
با دیدن ساعت رویه دیوار که 3 صبح رو نشون میداد باز دمم رو محکم دادم بیرون و لیوان دستم رو کوبیدم روی اپن.
نچ،مثل اینکه واقعا قصد اومدن رو نداشت.من مسئولیت هیچ کدوم از اتفاقات بعدش رو به عهده نمیگرفتم.درسته امروز قفل در رو عوض کرده بودم ولی بازم نمیشد خیلی امیدوار شد.
کلافه به موهام چنگ زدم، کریس دیونم میکرد!به درک…
اومدم عقب گرد کنم که با صدایه کشیده شدن جسمی رو پارکت های کف زمین از حرکت ایستادم،زیر چشمی نگاهی به لوهان انداختم که کشون کشون چمدون کوچیکشو پشت سرش میکشید.
-ببخشید…دیر کردم.
زیر لب زمزمه کرد و با تردید کنارم ایستاد.
نگاهمو کامل چرخوندم سمتش و بی حس بهش خیره شدم.با تاسف سری تکون دادم و جواب دادم:
+بریم!
و جلوتر از لوهان از خونه زدم بیرون.در اسانسور رو نگه داشتم و با سر اشاره کردم بره داخل.ساکت گوشه ای ایستاد و بیصدا مشغول بازی با انگشتایه دستش شد.
بی تفاوت دستمو تو جیب پالتوم فرو کردم و به دیواره ی سرد اسانسور تکیه دادم.با پام رو زمین ضرب گرفتم و به نوعی سعی کردم خودمو سرگرم کردم تا بالاخره اسانسور از حرکت ایستاد.
ماشین دقیقا کنار در اسانسور پارک بود.چچ، نگهبان پاچه خوار!
چمدونم رو تویه صندوق عقب جا دادم، بی حرف چمدون لوهان رو از دستش گرفتم و رویه چمدون خودم گذاشتم.لوهان با قدم هایه تند از کنارم رد شد و سریع رویه صندلی جلو نشست.بی تفاوت لب پایینم رو تو دهنم کشیدم و بعد از بستن در صندوق عقب سوار ماشین شدم. درحالی که کمربندم رو میبستم به سردی جو سنگین تویه ماشین رو شکستم.
+پاسپورتتو برداشتی؟
-اره…
اونقدر اروم گفت که تقریبا به زور شنیدم.
+خوبه.
تیز فرمون رو چرخوندم و از پارکینگ خارج شدم.هوا ابری و تیره بود،سوز سرمایه بدی تویه ماشین حس میشد.
درحالی که شیش دونگ حواسم به جاده بود با احتیاط نیم نگاهی به لوهان انداختم و که برای گرم کردن خودش دستشو به بازوهاش میکشید.
با تاسف نگاهمو ازش گرفتم و دوباره به جادهدوختم،وسط پاییز با پیرهن میاد بیرون؟!
-میشه…میشه به لحظه نگه داری؟
بدون تردید با لحن بدی جواب دادم:
+نه، به اندازه کافی دیرمون شده!
لوهان تو خودش جمع شد و با خجالت سرشو انداخت پایین.
بی تفاوت نیم نگاهی بهش انداختم و به راهم ادامه دادم.
سرعتم رو بیشتر کردم، نم نم بارون اروم و نرم رویه شیشه های ماشین فرود میومد.
خیابون خلوت و خالی از هرگونه ماشین و ادمی بود و تنها صدایه که تو اون سکوت ارامش بخش به گوش میرسید صدایه تایر هایه ماشین بود که به سرعت تو خیابون ویراژ میداد.منظره قشنگی بود…
کم کم به فرودگاه نزدیک میشدیم و تجمع ماشین هایه رنگارنگ نمایان میشد.هر چند تعدادشون انگشت شمار بود.لب پایینم رو تو دهنم کشیدم و همون نزدیکی ماشین رو پارک کردم،زنگ میزدم بعدا یکی بیاد ببرتش.بی حرفاز ماشین پیاده شدم.
بارون کم کم داشت شدت میگرفت، به هیچ وجه دلم نمیخواست تو این موقعیت خیس اب بشم، از بارون متنفرم!
چمدون لوهان رو جلوش گذاشتم و بدون نیم نگاهی بهش به سمت فرودگاه برگشتم.
+زود بیا بریم تا شدت نگرفته!
چمدونم رو به سرعت پشت سرم کشیدم و به سمت فرودگاه راه افتادم.با حس برخورد قطراب بارون به صورتم با نفرت چینی به بینیم دادم.
درحالی که موهامو که به خاطر بارون نم دار شده بود تکون میدادم وارد فرودگاه شدم و نفسی از سر اسودگی کشیدم.
+خوب پاسپورتتو بده من و برو بشین تا من ب…
ادامه حرفم با دیدن لوهان که مثل موش اب کشیده پشت سرم ایستاده بود و تو خودش جمع شده بود رفته رفته قطع شد.
نگاهی به سرتاپاش انداختم و زیرلب گفتم:
+تو چرا…
لوهان با ناراحتی توپید بهم:
-از دست این برنامه یهویی و کوفتی تو یادم رفت پالتوم رو از رو جا کفشی بردارم،توهم بی تفاوت برای خودت ویراژ میدی و عین خیالتم نیست که من پالتو تنم نیس.بعد تازه داری میگی من چرا اینجوریم؟تو واقعا ادم بی احساسی هستی اوه سهون!اینکارات کم کم داره باعث میشه حس تنفر نسبت بهت پیدا کنم!
و بدون توجه به من که با تعجب بهش خیره شده بودم پاسپورتشو پرت کرد تو بغلم و چمدونش رو پشت سرش کشید و رویه دور ترین صندلی از موقعیت فعلی من نشست.
……
از دید لوهان:
با ناراحتی چمدونم رو کنار صندلی ول کردم و رویه صندلی سرد و فلزی فرودگاه نشستم.دستی به بازوم کشیدم که در اثر بارش بارون نم دار شده بود.صندلی سرد فرودگاه به تنم لرزه مینداخت.
از دست خودم اتیشی بودم که چرا اینقدر بی حواس شدم که تو این سرما پالتومو یادم رفته و از اون بیشتر از سهون دلخور بودم که حتی دوستیمونو به عنوان یه هم خونه هم رعایت نمیکرد.شیش و هشت میزنه!یه روز مهربونه یه روز سرد و خشک.من واقعا نمیدونم الان منو حتی به عنوان همخونش قبول داره یا نه؟من که احترامی نمیبینم…
نفس تندی کشیدم و دستمو تویه موهایه نم دارم فرو کرد،الانه که موهام فر بشه.لعنت به این شانس! هرکی جایه من بود الان کلی ذوق میکرد که مجانی میره سفر و خوش میگذرونه ولی من الان واقعا عصبانیم که چرا داره منو به زور میبره سفر اونم با این وضعیت!?
با حس نشستن فردی کنار دستم بدون بلند کردن سرم خودمو جمع کردم و کشیدم کنار.
-الان یعنی قهر کردی؟
سهون بود،با همون لحن سرد و خشک و البته،بویه عطر تلخ مست کننده ای که هوش و حواسمو به بازی میگرفت.
چیزی نگفتم، فقط با اخم به سمت مخالف سهون خیره شدم..
-لوس! مرد که قهر نمیکنه…
+اگه مرد بودن به این چیزاس که تو نامردی!
سهون لحظه ای مکث کرد، اما با همون لحن سرد و خشک دوباره به حرف اومد:
-مقصر خودتی، من از یک ساعت قبل بیدارت کرده بودم ولی تو به حرفم گوش ندادی و دوباره گرفتی خوابیدی و به خاطر تو…20 دیقه وقت هدر دادم.شانس اوردی پرواز تاخیر داشت!
با ترش رویی نگاهمو از دیوار کنارم گرفتم و برگشتم سمت سهون.
+تو، واقعا ادم بی منطق و بیشعوری هستی، واقعا میگم.من حق دارم وقتی نصف شب با اون وضعیت بیدارم کردی و این حرفا رو تحویلم میدی باورش نکنم.پس منو مقصر ندون!!
سهون جوابی نداد،فقط بیخیال از جاش بلند شد و درحالی که چمدونش رو پشت سرش میکشید به سمت سالن ترانزیت رفت.
-وقت برای محکوم کردن من زیاده،فعلا پاشو تا از پرواز جا نموندیم…
پلکامو بهم فشردم و با حرص از جام بلند شدم،بحث کردن با یه همچین ادم بیخیالی فقط باعث اعصاب خردی خودم میشد.بی لیاقت!
چمدونم رو کشیدم و پشت سر سهون وارد سالن ترانزیت شدم.
……
ساکت و اروم پشت سر سهون ایستاده بودم و با تعجب به خوش و بشش با مرد جوان و قد بلندی خیره شده بودم.از وقتی از سالن فرودگاه بیرون اومده بود طرف یه بند داشت حرف میزد، حتی متوجه منم نشده بود.جالبیش اینجاس که سهون ظرف 12 ساعتاز این رو به اون رو شده بود و خیلی نرم با طرف مقابلش صحبت میکرد.ظاهرا فقط سگ اخلاقیاش برای منه!
چهره ی متفکری به خودم گرفتم، شاید مال اون 12 ساعتیه که تویه هواپیما کپیده بود، گر چه خودمم خوابیده بودم ولی تغییری احساس نمیکردم.شایدم چشمش به چندتا دختر ملوس افتاده شارژ شده!از این همه چی بر میاد…
مرد جوانی که مشغول صحبت با سهون بود نیم نگاهی به من انداخت و تا چشمش به من افتاد صحبتش رو قطع کرد و با تعجب به من اشاره کرد.
_اون کیه سهونا!
سهون برگشت سمت من و لبخند مسخره ای زد.
-اولا به من نگو سهونا که فکتو میارم پایین،دوما… اون همون باعث و بانیه شایعات لعنتی گی بودنه منه!
سهون قدمی به سمت من برداشت،دستشو رو گودی کمرم گذاشت و نرم منو جلو کشید.
-ژیو لوهان از کامندایه شرکت.

یه لحظه حواسم از فرد مقابلم پرت شد.گرمی دستش روی کمرم برای نا اشنا بود،این اولین باری بود که حسش میکردم، گرم بود، پر از ارامش…اون معمولا حتی به زور به من دست میزد…
به زور نگاه خیرمو از نیم رخ جذابش گرفتم و برگشتم سمت فرد مقابلم.پسره خنده ی مردونه ای کرد و دستشو به سمتم دراز کرد.
_پارک چانیول هستم،معاون شعبه کالیفرنیا و جانشین سهون و البته رفیقش! از اشناییت خوشبختم لوهان!
لبخند کوچیکی زدم و متقابلن باهاش دست دادم.
+همچنین اقایه پارک.
پارک چانیول خندید و عقب رفت.
_راحت باش بابا چانیول صدام کن،راسنی سهون…
چهره متفکری به خودش گرفت و سرتا پامو بر انداز کرد.
_اگه اشتباه نکنم، لوهان همونیه که کریس خیلییییی رو اومدنش تاکید داشت؟همون هم خونه ایت؟
سهون بی حوصله جواب داد:
-اره، خودشه…حالا نمیخوای بزاری سوار ماشین شیم؟ مثلا ما از سفر اومدیم خسته ایم!
چانیول خجالت زده خندید و کنار رفت.
_اوه، حق باتوئه، معذرت!
و بلافاصله در لیموزین مشکی رنگی رو که جلومون پارک بود رو برامون باز کرد.
_بفرمایید سرورم…
سهون چشماشو تو حدقه چرخوند و سوار ماشین شد.
اب دهنم رو قورت دادم و منم محتاط پشت سر سهون سوار ماشین شدم و با فاصله کنارش نشستم. چانیول هم پشت سره ما سوار شد و با حرکت دستش ماشین شروع به حرکت کرد.
هنوز ماشین کامل حرکت نکرده بود که چانیول دوباره شروع کرد به حرف زدن.
_خوب سهون،ما تورو میرسونیم خونت و لوهان…
روشو کرد سمت من و با تردید پرسید:
-مشکلی نداری که پیش کسی بمونی؟
اخمی کردم و با تعجب نیم نگاهی به سهون انداختم و دوباره برگشتم سمت چانیول.
+مثلا کی؟
چانیول لباشو کشید تو دهنش و با قیافه احمقانه ای گفت:
_اسمش ژانگ ییشینگه،ولی بهش میگن لی.بچه خوبیه…
با اومدن اسم لی ناخداگاه چشمام گرد شد ،لرزه به تنم افتاد.لی هم کم اذیتم نکرده بود!

لبخند زورکی زدم و با ترس برگشتم سمت سهون که پوزخند محوی گوشه لبش بود…
اروم با پام کوبیدم و به پاش و زیرلب گفتم:
+ی…یاااا…سهو…
با صدایه قهقه ی بلند چانیول که تویه ماشین پیچید مبهوت برگشتم سمتش، چانیوا دلشو گرفته بود و بلند بلند میخندید.
مات و مبهوت برگشتم سمت سهون که حالا پوزخندش واضح بود و اینبار با تمسخر بهم خیره شده بود.
-نترس بچه! سرکارت گذاشته بود،به این رفتاراش عادت میکنی…
این دوتا…مسخرم کرده بودن…دلخور سرمو انداختم پایین و لبمو گزیدم… از دست خودم ناراحت بودم که باعث شدم منو اینطوری ببینن، از خودم متنفرم که اینقدر ضعیفم…
سعی کردم فراموشش کنم.با نفس عمیقی سرمو بلند کردم و با لبخند زورکی برگشتم سمت چانیول که حالا خندش کم شده بود.
چانیول دستشو رویه شونم گذاشت و لبخند مهربونی زد.
_نمیخواستم ناراحتت کنم لوهان،حرفمو به دل نگیر فقط میخواستم شوخی کنم.ناراحت شدی؟
زیرلب گفتم:
+نه…فقط،یکم شکه شدم،همین…
چانیول صاف نشست و لبخند مردونه ای زد.
_سهون که میره خونش و برای تو هم توی اپارتمان مخصوص کارمندایه شرکت، واحد کناری سوهو رو تدارک دیدیم،مشکلی نداری؟
نفس اسوده ای کشیدم و لبخند زدم.
+نه، ممنون بابت همه چی…
چانیول اخم بامزه ای کرد و دست به سینه نشست.
_یا! دیگه این حرفا رو نزن، وظیفست…

با لبخند گرمی تشکر امیز به چانیول نگاه کردم که در جوابم چشمک کوچیکی زد.

Dislike


16
دیدگاه بگذارید

avatar
8 گفتگوها
8 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین دیدگاه
دیدگاه با بیشترین پاسخ
8 تعداد نویسندگان دیدگاه
NasiGessyblack shadow^___FATEMEH___^Baekla آخرین ارسال کنندگان دیدگاه
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات محبوب ترین نظرات
آگاهی از :
Gessy
مهمان

Aaaaaaaaaaaaallllllllllllllllllllllliiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiii

black shadow
مهمان
black shadow

خیلیییییییییییییییییییییییییی خوب بود
مررررررررررررسی که مینویسی

black shadow
مهمان
black shadow

یااااااا
من بقیه اش رو میخواااام

^___FATEMEH___^
مهمان
^___FATEMEH___^

خیلی قشنگ بووووووددددد
سهون شمپرت کتکلههههه … دلم میخواد اون سهام دارا عاشق لوهان شن
این سهوووووون سر عقل بیاد -_________-
ژووووووونننن منتظر ادامه شم زود بزار ابجیییییییییی
مرسی بوس بوس

Baekla
مهمان
Baekla

خیلی عالی بود
یه احساسی بهم میگه اگه اینا همین طوری پیش برن کاریو پیش نمیبرن??وای خیلی دوست دارم زود تر هونهانش تشکیل بشه بی صبرانه منتظر اون قسمتام ?در کل خیلی عالی بود و ممنون از زحماتت ?❤