78 👁 بازدید

FANFICTION INFINITY-chapter 26

سلااام گوگولیااااا من اومدمم…..?

اون تعداد محدودی که نظر دادن فقط به خاطر شماها این قسمتو اپ کردم، مرسی که هستین نفسا عاشقتونمممم?

اونایی که میخونن و نظر نمیدن به قول ادمین هرا”روح وارانه”نباشید.?

سه روز مثل برق و باد گذشت، ساعت از ۹ شب گذشته بود و سهون از صبح تاحالا از اتاقش بیرون نیومده بود.تویه این سه روز به هر دری زده بود تا بتونه جلویه این اتفاق رو بگیره ولی هر دفعه به در بسته میخورد، انگار همه چیز دست به دست هم داده بود تا این اتفاق بیوفته.منم به اندازه سهون مضطرب بودم ولی سعی میکردم خونسردیمو حفظ کنم تا کمتر باعث اعصاب خوردی خودم و سهون بشم.خیالم راحت بود که کسی اینجا منو نمیشناسه که مثلا بخواد ابروم بره و یا اتفاقی برام بیوفته،ولی با همه ی اینها بازم میترسیدم،نمیدونم چرا…به هر حال موضوع کوچیکی نبود.
بی حوصله کانال هایه مسخره ی تلوزیون رو بالا و پایین میکردم و سعی میکردم خودمو باهاشون سرگرم کنم، ولی فکرم جایه دیگه بود.
با دیدن تصویر اشنایی که از جلویه چشمام گذشت به سرعت به خودم اومدم،سریع زدم کانال قبل و با دیدن تصویر گوشه تلوزیون،بهت زده به اون صفحه مستطیل شکل خیره شدم…
_”اوه سهون”رییس بزگترین شرکت مهندسی-معماری کره جنوبی به هم جنس گرایی محکوم شد! طبق مطالبی که به دستمان رسیده ایشان به مدت ۳ ماه است که در رابطه هستند و با پسری در همخونگی شان رابطه دارند.خبرنگاران ما خواستار مصاحبه با ایشان هستند،نظری بر قطعی بودن این خبر داده نشده و خبر دقیقی از فرد مقابل ایشان در دست نیست،منتظر مصاحبه با ایشان هستیم.در…
با خاموش شدن صفحه تلوزیون انگار تازه فرصت فکر کردن پیدا کردم،واقعا فکر نمیکردم این خبر اینقدر سر و صدا کنه.ولی اشتباه میکردم.مصاحبه؟دقیقا چیو میخوان بدونن؟
فرد مقابل ایشان؟درباره من میخوان بدونن؟
اصلا اونا از کجا فهمیدن من همخونشم؟
اوه، البته که کای هرچی که دستش بیاد رو رو میکنه….!
با حس دود غلیظی که تویه بینیم پیچید نگاه خیرمو از صفحه سیاه تلوزیون گرفتم و به عقب برگشتم.
سهون درحالی که یکی از دستاشو تو جیب شلوارش فرو میکرد،پک محکمی به سیگار تویه دستش زد و بعد از چند ثانیه،اروم اروم دود رو از بین لبهاش خارج کرد.
-تموم شد…
چینی به بینیم دادم و با اخم ایستادم، سیگار!
سهون نگاه سرد و تو خالی بهم انداخت و دوباره پک عمیقی به سیگار زد.
-نشسته بودی چیو میدیدی؟ تو که همه چیزو میدونستی!
و دوباره سکوت…
سهون پوزخند عصبی زد و نگاهشو از من گرفت.
قدم زنان به سمت پنجره راه افتاد و به دیوار کناریش تکیه داد و مشغول کشیدن ادامه سیگارش شد.
از سیگار و ادمایه سیگاری متنفرم! یه مشت ادم نا امید که مثل لشکر شکست خورده مثلا میخوان خودشونو با دود سیگار اروم کنن،لعنت به تک تکشون!
نگاه کوتاهی به سهون انداختم و بی حرف راهی اتاقم شدم.وقتی هیچ کمکی از دستم بر نمیومد دلیلی برای موندن نبود…
……
از دید سهون:
پک عمیقی به سیگار لعنتیم زدم و چشمامو بستم،نفسمو حبس کردم و بعد از چند ثانیه…باقی مانده دود رو اروم بیرون دادم.
از بالا نگاهی به اسمون شهر انداختم که حالا به نظرم تاریک و تار بود.
از این شهر و مردمش متنفرم!
از پنجره فاصله گرفتم و و فیلتر سیگارمو تویه جاسیگاری خاموش کردم.
بی حال روی مبل سه نفره وسط سالن دراز کشیدم.دوتا دکمه اول پیرهنمو باز کردم و ساعد دستمو رویه پیشونیم گذاشتم.
هنوز چند ثانیم نگذشته بود که صدایه زنگ گوشیم رفت رو اعصابم.

لعنتیا بزارید چند دیقه از انتشارش بگذره بعد شروع کنید…
به زور گوشیمو از جیب شلوارم بیرون کشیدم و گوشیو جلویه صورتم گرفتم.
“کریس”
رد تماس کردم و گوشیو اوردم پایین.هنوز یک ثانیم نگذشته بود که گوشیم دوباره شروع به زنگ خوردن کرد.
بازم کریس بود.
دوباره رد تماس کردم.
حوصله هیچ کسو نداشتم.میدونستم دیگه تا چند وقت دیگه رنگ ارامشو نمیدیدم.
گوشیم دوباره شروع به زنگ خوردن کرد.
عصبی تماس رو وصل کردم و گوشیو چسبوندم به گوشم.
+چه مرگته کریس؟ دیونم ک…
-سهون!جکسون ویل خواستاره پس گرفتن سهامشه!
شوکه رویه مبل نیم خیز شدم و بهت زده داد زدم:
+چی!؟براش توضیح بده که…
-دادم دادم دادم!ولی انگار اصلا متوجه حرفم نمیشه فقط یه کلمه میگه سهامشو میخواد!
با عصبانیت داد زدم:
+باهاش حرف بزن،نباید از دستش بدیم،هر جور شده نگهش دار.فهمیدی؟!
و بدون گرفتن جواب گوشی رو قطع کردم.
با عصبانیت غیر قابل وصفی دستامو مشت کردم و به نقطه نا معلومی خیره شدم،این بدترین اتفاقی بود که ممکن بود بیوفته، بدترین اتفاق ممکن!
جکسون ویل بزرگترین سهام دار شرکتم بود و اگه از دستش میدادم، قطعا ورشکست میشد.
به هیچ قیمتی نباید از دستش میدادم، به هیچ قیمتی!
با صدایه زنگ خوردن دوباره گوشیم نگاه عصبیمو از دیوار روبه روم گرفتم.
شماره ناشناس بود،کم کم داره تماس هایه خبرنگارا و شبکه هایه مختلف اجتماعی شروع میشه.
سرمو تویه دستام گرفتم و چشمامو بهم فشردم،چرا هرچی اتفاق بده باید برای من اتفاق بیوفته؟
نمیتونستم جواب ندم،ممکن بود یه تماس ضروری باشه،بی رغبت تماس رو برقرار کردم.
-اوووه،”اوه سهون”معروف بالاخره جواب داد! با خبرهایه داغت چطوری؟حال میکنی چه زود معروف شدی؟

نه،مثل اینکه اصلا هم تماس ضروری نبود.
با عصبانیت کنترل شده ای صدامو صاف کردم و جواب دادم:
+چی میخوای کیم کای؟زرتو بزن…
-اگه میدونستی چیشده یه خورده ملایم تر صحبت میکردی!
اخمامو کشیدم توهم.
+چی میخوای بگی؟
کای پوزخند صدا داری زد.
-من نباید بگم، وظیفه توعه که بدونی،نا سلامتی ورشکست شدی تازه میگی چی شده؟ تبریک!
مبهوت رویه مبل وا رفتم…ورشکست؟
+چی داری می…
-سادست اوه سهون، جکسون ویل کل سهامشو پس گرفت، تو عملا ورشکست شدی!
حس کردم بدنم یخ زد.
+تو از کجا میدونی؟
-مگه میشه کسی شریک جدیدشو نشناسه؟
با ناباوری به نقطه نا معلومی خیره شدم،تموم شد!
کای قهقه ای زد و با سرخوشی گفت:
-خوش باشی اوه سهون!
تماس قطع شد،پس کار جانگ ریو بود…
بدون معطلی شماره کریس رو گرفتم.
نباید این اتفاق میوفتاد!
-سهون….
با عصبانیت داد زدم.
+دقیقا داری چه غلطی میکنی کریس؟
-نتونستم جلوشو بگیرم…
بلندتر داد زدم:
+پس تو اونجا به چه دردی میخوری؟ چطور گذاشتی سهامشو پس بگیره؟
کریس هم متقابلا داد زد:
-سهامه خودشه توقع که نداری بگم سهامتو نمیدم اجازه نداری ببریش! فک میکنی تلاشی نکردم؟ کم مونده بود از راه قانونی باهام برخورد کنه توقع داشتی سهامشو ندم!؟
پلکامو رویه هم فشردم و ازرده گفتم:
+کریس…من ورشکست میشم…
-نمیزارم ورشکست بشی،صبر داشته باش،درستش میکنم…
گوشی رو محکم پرت کردم سمت دیوار که حاصل پخش شدن هر تیکش به گوشه ای بود.
دستمو محکم رویه صورتم فشار دادم و رویه مبل وا رفتم.تا دیر نشده باید دنبال یه راهی میگشتم،نباید میزاشتم شرکتم ورشکست بشه.
……
۴ ساعت از انتشار اون خبر کذایی گذشته بود و من همچنان سردرگم منتظر یه معجزه بودم،دیگه واقعا نمیدونستم چیکار کنم،ولی امکان نداشت نا امید بشم.
ساعت از ۱ نیمه شب گذشته بود،چشمام میسوخت ولی خواب به چشمم نمیومد.
میترسیدم از اینکه مجبور بشن شرکتمو از دست بدم،ولی امکان نداشت بزارم به دست جانگ ریو بیوفته.حتی اگه مجبور باشم بفروشمش…
چقدر برای رسیدن به اینجایی که الان هستم تلاش کردم، بی نهایت!
حتی فکر به از دست دادن شرکتم چهارستون بدنمو میلرزوند، من به شدت به شرکتم وابسته بودم.
با قرار گرفتن گرمی دستی رویه شونم ساعدمو از رویه چشمام برداشتم، دستامو زیر سرم گذاشتم و به سقف خیره شدم.
+چیه؟
اروم زمزمه کرد.
-چرا نخوابیدی؟
+خوابم نمیبرد،چیشده؟چرا تو هنوز بیداری؟
با قرار گرفتن گوشیش جلویه چشمام نگاهمو سمتش سوق دادم.
+چیکارش کنم؟
لوهان بدون حرف گوشی رو بیشتر به سمتم گرفت.
این دیگه چشه؟
مردد گوشی رو از دستش گرفتم.
+خوب حالا چیکارش کنم؟
-یه نفر پشت خطه،میگه با تو کار داره،میگه دوست توعه.
با تعجب بهش نگاه کردم، ناخداگاه پوزخند کمرنگی گوشه لبم نقش بست.
+دوست من؟به نظر خودت من دوستی دارم؟
صدایه شاد و شنگولی از پشت گوشی داد زد:
_یااااا مرتیکه بیشعور من دوستت نیستم؟ خجالت نمیکشی جلویه خود داری پشت سرم حرف میزنی؟این رسما یه توهین به منه!
چشمام از تعجب گرد شد، چانیول؟
گوشی رو به گوشم چسبوندم و با تعجب لب زدم:
+چانیول؟
_خودمم بفرمایید؟
+مسخره بازی در نیار که اصلا حوصله ندارم! چیشده؟ چرا زنگ نزدی به خودم؟
_زهرمار، خیلیم گوشیتو جواب میدی که حالا بهت زنگم بزنم؟
نیم نگاهی به جنازه گوشیم انداختم و پوزخندی زدم.
+برو سر اصل مطلب!
چانیول جدی شد.
_سهون رسما ورشکست شدی،یعنی درحال ورشکست شدنی…
+چانیول!
_خیل خوب خیل خوب نزن،ولی خودتم خوب میدونی که سهام دارایه شرکتت کمه کم نصفشون خواستار پس گرفتن سهامشونن…
+زنگ زدی داغ دلمو تازه کنی چان؟
چانیول خندید.
_خدایی این چه خبری بود منتشر شد؟یک درصد فک کن تو گی باشی، من خودمو از بالایه برج پرت میکنم پایین!
زیر لب ادامه داد:
_البته گیم نباشی دختر گیر تو نمیاد از بس…
+چانیول!
_باشه باشه بریم سر اصل مطلب، این شایعه تخ*می معلوم نیس کی قراره تموم بشه، توهم نمیتونی با این وضعیت زیاد دووم بیاری.با رفتن جکسون ویل وضعیت شرکت خیلی بهم ریخته شده و ما الان به یه سهام دار نیاز داریم تا بتونه جایه اونو و شرکتو حفظ کنه.پس…
نفس عمیقی کشید و ادامه داد:
_من میخوام رو شرکتت سرمایه گذاری کنم!
مبهوت به نقطه نامعلومی خیره شدم، یدفعه با درک جمله چان شوکه نیم خیز شدم.
+چانی…
_میخوام سهام خودمو و نصف سهام شرکت عموم رو رویه شرکتت سرمایه گذاری کنم…
مغزم قفل کرده بود،چانیول داره چیکار میکنه؟
اینکارش واقعا ریسک بود، من واقعا هیچ ایده ای نداشتم که شرکت دوباره پا میگیره یا نه!شایعه کوچیکی نبود که بتونم زود جمع و جورش کنم.
زیر لب گفتم:
+چانیول،واقعا لازم نیست اینکارو بکنی،من نمیتونم هیچ قولی بدم که همه چی به حالت قبل برگرده،نمیتونم اینکارو بکنم…
_یا!داری به من توهین میکنی!من میدونم دارم چیکار میکنم پس فقط بزار کارمو بکنم.درضمن، خیلی خوش شانسیا! حدس بزن چیشده؟!
لبخند بی جونی زدم.
+واقعا نمیدونم به تو چی بگم!
_تو کلا نمیخواد چیزی بگی خودم میگم، خوب ۳۰ درصد سهام دارایه شرکتتو از دست دادی اما! سه تا از معتبر ترینشرکت هایه تایلندی میخوان باهات قرار داد ببندن، مثل اینکه از شایعه خوششون اومده!!!
+از شایعه خوششون اومده؟
_نمیدونم منشی شرکتاشون اینجوری گفت! به نظرت منم برم شایعه بدم گی ام تا سهامدارایه بیشتری بیان؟
+چانیول واقعا خواستار بستن قرار داد با ما هستن؟
چانیول دوباره جدی شد.
_واقعا میخوان با ما قرار داد ببندن.
+ ولی رو چه حسابی؟ من نمیفهمم…
– گفتن صحبتایه اصلی رو میان رویا روی بزنن.
+که اینطور،میان کالیفرنیا یا میان کره؟
_هنوز خبر قطعی ندادن منتظر تماسشونم .خبرشو بهت میدم…
اروم گفتم:
+ممنون چانیول.
_یاا خیال برت نداره توقع دارم ببریم بالاها!
+خبرشو بهم بده!!
_اوکی، فعلا!
تماس قطع شد.
نفس عمیقی کشیدم و با لبخند محوی گوشی رو سمت لوهان گرفتم.
بدون حرف گوشی رو از دستم گرفت.
پاکت سیگارمو از رویه میز برداشتم و یه نخ کشیدم بیرون، خواستار یکم ارامش بودم، تا حدودی خیالم از بابت شرکت راحت شده بود و از سردرگمی در اومده بودم.
فندک زیپو طلائیمو زیر سیگار گرفتم و پک عمیقی به سیگار زدم.خنثا به دود سیگار خیره شدم و خاکسترشو تو جا سیگاری تکوندم.
دوباره پک عمیقی زدم،اومدم پک سوم رو بزنم که سیگار محکم از دستم کشیده شد.
اخم کمرنگی کردم و سوالی به لوهان خیره شدم که با نفرت سعی میکرد سیگار رو تو جا سیگاری خاموش کنه.
-میخوای سیگار بکشی میتونی بری تو اتاقت،حق نداری اینجا سیگار بکشی!
یه تار ابرومو انداختم بالا.
+تو خونه خودمم نمیتونم راحت باشم؟!
و سیگار دیگه ای روشن کردم.
هنوز پک اولو کامل نزده بودم که سیگار از گوشه لبم کشیده شد.
+حداقل تا وقتی من تو این خونه کوفتیت هستم برای همخونت ارزش قائل شو! هییییس….
پوزخندی به چهره در هم لوهان زدم که دستشو تند تند تو هوا تکون میداد.
+نچ نچ نچ، خودتو سوزوندی!
از جام بلند شدم و قدم زنون سمت لوهان راه افتادم.
+بده ببینم چیکار کردی…
دستشو که تند تند تو هوا تکون میداد رو تویه دستم گرفتم و روبه رویه صورتم گرفتمش.
لوهان بد شدت دستشو از تو دستم بیرون کشید و چند قدم عقب رفت.
+بو دود میدی،بدم میاد،خودم حلش میکنم!
پوزخندی زدم و با تمسخر گفتم:
+چی باعث شده فک کنی برام مهمه؟تا تو باشی دیگه شاخ بازی در نیاری!
لوهان اخم کرد.جعبه سیگار رو محکم از تو دستم کشید و با نگاه تحدیدوارانه ای بی حرف از دیدم محو شد.
یکی نیس بگه تو با این همه ظرافت که زور هیچیم نداری حرف حسابت چیه؟
دیگه سیگارم نمیتونم تو خونه خودم بکشم.فندک رو پرت کردم رو میز و کلافه راه اتاقمو در پیش گرفتم…

منتظر نظرایه خوشکلتون هستم گوگولیا?



12
دیدگاه بگذارید

avatar
6 گفتگوها
6 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین دیدگاه
دیدگاه با بیشترین پاسخ
7 تعداد نویسندگان دیدگاه
NasiminikawjungikiaraS_yoona آخرین ارسال کنندگان دیدگاه
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
minikaw
مهمان
minikaw

kheili alie az on chizi ke hast dare bahal tar mishe

jungi
مهمان
jungi

سلام هیچوقت تو زندگیم انقد عاشقه چانی نشده بودم ممنون که بخاطره یه سریا اپ میکنی هنوز جیگر

kiara
مهمان
kiara

سلووووم عزیزم
من خیلی منتظر قسمت جدید بودم
اینم نظر واسه خوشحالی عزیز دلم 😀
این قسمتم مثه همیشه عالییییی بود
واقعا خسته نباشی
این فیک یکی از فیکایی که من عاشقشونم
امیدوارم هرچه زودتر قسمت بعدی رو اپ کنی
خسته نباشی نفسم
بوی بوی
بوچ بوچ

S_yoona
مهمان
S_yoona

خیلیییییی قشنگ بوووود مرسییییی

Baekla
مهمان
Baekla

خیلی عالی بود این قسمت من فکر کردم دیگه سهون فقیر و بی پول میشه?خیلی ممنونم❤❤
راستی من تو قسمت قبل نه قبلتر گفته بودم که خواننده جدیدم قسمت قبل هم هر چی تلاش کردم نظر بزارم نمیشد فقط خواستم دلیلشو روشن کنم و بگم این فیک و زحمتت ارزششو داره که یه نظر بدم بازم ممنون و خسته نباشی?❤