11 👁 بازدید

FANFICTION INFINITY – chapter 25

بعد ده قرن بازگشتم با چپتری بسی خفن…??

دوستان گلم سلام من اومدم، واقعا بابت تاخیر معذرت میخوام ولی خوب…پارت خوب خوباست!?میدونم جبران ناپذیره ولی خوب لطفا درک کنید که منم مثل شما امتحان دارم و گرفتن نمرات بالا واقعا برام مهمه.

خوب، بیخیالش…بریم سراغ داستان.امیدوارم از چپتر جدید لذت ببرید.

فیک تازه داره شروع میشه?

از دید لوهان:
زیر قهوه جوش رو خاموش کردم و یه لیوان بزرگ قهوه برای خودم ریختم.لیوان رو رویه اپن گذاشتم و دوباره مشغول خشک کردن موهام با حوله شدم.چه عطریم داشت قهوهه!
ساعت از 5 گذشته بود و هوا تقریبا تاریک شده بود.حوصلم شدید سر رفته بود و کاریم نداشتم که انجام بدم.نمیدونم از شانسه خوبمه یا بد ولی همه کارامو انجام داده بودم!
ماشینم که خداروشکر نداشتم برم یه دوری بزنم.
یعنیا…من جی کیونگ رو ببینم، زندش نمیزارم.به خاطر اون زنیکه پس فطرت بابام حتی حسابایه بانکیمم بسته بود و من عملا هیچ پولی نداشتم و خودم باید خرج خودمو در میاوردم.لعنت…
باید خیلی محتاط عمل میکردم که پولامو الکی خرج نکنم و بتونم یکم پس انداز کنم بلکه ماشین بخرم!
تویه همین فکرا بودم که با صدایه چرخیدن کلید تو قفل به خودم اومدم.
سهون اومد؟عجیبه! معمولا تا 7 شرکت میمونه.
به من چه!?خستشه اومده
دوباره برگشتم سمت اشپز خونه و مشغول خشک کردن موهام شدم که یه لحظه با دیدن هیکل نا اشنایی خشکم زد. بی صدا سریع برگشتم سمت فرد قد بلندی که پشتش به من بود و هنوز متوجه من نشده بود.با ورود فرد دیگه ای به داخل خونه و بسته شدن در خونه از جا پریدم.
مگه اینجا کاروان سراس هرکی دلش میخواد سرشو میدازه تو و میاد داخل!؟یعنی…
با برگشتن فردی که پشتش به من بود و دیدن چهره اون فرد وحشت زده قدمی به عقب برداشتم!
ک…کای!؟
کای با دیدن من نگاهش لحظه ای رنگ تعجب گرفت اما ثانیه ای نگذشت که کم کم لبخند تمسخر امیزی رویه چهرش نقش بست.
نگاه پر از نفرتمو به چشمای وحشیش دوختم،چقدر من از این فرد متنفرم.
_تو دیگه کدوم هرزه ای هستی؟
بهت زده نگاه پر از نفرتمو از کای گرفتم و به چهره نفر سوم که با تمسخر نگاهم میکرد دوختم…
هر..زه؟
+ب..ببخشید؟
مرد فرصت حرف دیگه ای رو بهم نداد و با لحن وسواسی گفت:
_با دیدن اون عکسا باور نمیکردم سهون اینقدر نفرت انگیزه که اینارو تو خونش نگه میداره،ولی نه کارش درست.عجب چیزیه لامصب.
اینا اینجا چیکار میکنن؟
این مرتیکه کیه؟
اصلا به چه حقی با من توهین میکنن؟
با اخم و صدایی که سعی میکردم از شدت ترس از رفتارشون نلرزه جواب دادم:
+لطفا برید بیرون، اگه با سهون کار دارید میتونید برید دفتر کارش ولی اینجا نه…لطفا برید بیرو….
ادامه حرفم با صدایه قهقه فرد سوم قطع شد.
نگاه خشمگینی به مرد میان سال و خوش پوش روبه روم انداختم.از چشمام اتیش شعله میکشید.
یدفعه خندشو خورد،جدی شد و بدون مکث به سرعت به سمتم اومد و بعد…
سوزش دردناکی که به همراهش خاطرات تلخی رو برام رنگ زد.بهت زده دستمو رو گونم گذاشتم که حالا به سمت عقب متمایل شده بود.
_فک نکنم هیچ جای دنیا هرزه ها اجازه گستاخی داشت…حداقل تو قانون من که اینطوره…

و با حالت چندشی دستمالی از رو اپن برداشت و دستشو تمیز کرد.
با تموم وجود داد زدم:
+حرف دهنتو بفهم مرتیکه.هرزه عمته…
-یه لحظه…
با صدایه کای هردو به سمتش برگشتیم ،کای با قدم هایه اروم به سمتم میومد.
دو قدمیم ایستاد و خم شد سمتم.چشمای وحشیشو تو چشمایه شیشه ایم دوخت و زیرلب گفت:
-خودت بگو لوهان،تو…با این سر و وضع…با این شکل و شمایل…تو خونه اوه سهون…رییس شرکتت دقیقا چیکار میکنی؟
دهن باز کردم تا هرچی از دهنم در میاد بارش کنم که لحظه ای فکری از ذهنم گذشت.
اگه من میگفتم که هم خونه سهونم…کای به راحتی از این موضوع سو استفاده میکرد و موقعیت ما به خطر می افتاد.
هم برای من بد میشد…هم برای سهون…
از طرفیم نمیتونستم اجازه بدم این شایعه که من هرزه سهونم رو پخش کنه…
پس فقط یه راه بود، نه منکرش میشدم و نه تاییدش میکردم…
سکوت میکردم…
نیم نگاهی به سر و وضعم انداختم که تویه یه تیشرت سفید و شلوارک چسبون مشکی کوتاه خلاصه میشد.
کم اوردم…واقعا هیچی نداشتم که بگم… کای پوزخند صدا داری زد و بیشتر خم شد سمتم.گرمی دستشو به خوبی حس میکردم که رویه گودی کمرم پیشروی میکرد.
-پس بگو چرا اینقدر برای همخوابی با من بیتابی میکردی.
فشار محکمی به کمرم داد و غرید:
-نگو با کسه دیگه ای برنامه داشتی!
محکم زدم تخت سینش و داد زدم:
+بکش کنار عوضی حرف دهنتو بفهم…
ولی کای بیشتر بهم نزدیک شد.
به شدت شروع کردم به دست و پا زدن و سعی کردم خودمو از بین دستاش ازاد کنم ولی هرچی بیشتر تقلا میکردم فشار دستاشو بیشتر میکرد.
در همین حین نگاهم به شخص سوم افتاد که بیخیال سیگار برگ گوشه ی لبشو پک میزد و به دودش که تویه هوا میرقصید خیره بود.
با ترس سعی کردم دست کای رو از روی سینم کنار بزنم ولی بی فایده بود.کای واقعا زورش زیاد بود.
سهون عمت خرابه با چه ادمایی میپریدی که اینطور ازت شاکین!
یدفعه بازوم به شدت کشیده شد و کای با ضربه محکمی پخش زمین شد.
قفسه ی سینم به شدت بالا و پایین میشد و نفس نفس میزدم.
به زور لب زدم:
+سهون…
سهون خشمگین نگاه خیرشو به شخص سوم دوخت و منو عقب کشید.
-اینجا چه غلطی میکنی؟
مرد دود سیگارشو به ارومی بیرون داد و تکیشو از اپن برداشت.
_اوه سهون، بلد نیستی با بزرگترت درست صحبت کنی؟ اون مادر هرزت بهت یاد نداده؟
سهون اشکارا از خشم میلرزید اما چیزی بروز نمیداد.
کای دستشو به گوشه لبش کشید و کنار مرد ایستاد.
سهون بازومو فشرد و زیرلب غرید:
-برو تو اتاقت،هرچیم شنیدی بیرون نمیای!
بدون معطلی به سمت اتاقم قدم برداشت و به صدایه رو مخ کای که داشت چرت و پرت بلغور میکردم اهمیتی ندادم.
واقعا داشتم از موقعیتی که توش بودیم میترسیدم.
…..
از دید سهون:
با عصبانیت به چهره ی جانگ ریو خیره شدم که متقابلا بی تفاوت به من خیره شده بود.
+نمیدونستم دیگه تا این حد بی فرهنگی! اینجا ملک شخصیه منه،کی بهت اجازه داده با ورودت اینجا رو به گند بکشی؟
به سردی کلمات رو بدونه وقفه بیان میکردم تا مبادا بروز بدم که چقدر بیشتر از اون چیزی که نشون میدم عصبانیم.نباید زیاد از حد بروز میدادم عصبیم کرده، همینجوریشم دستش اتو خیلی دارم.
-اوه،بیخیال سهون! من پدرتم، پس…
+خفه شو حرومزاده! توهیچ نسبتی با من نداری!
با تموم وجود عربده زدم، بدون هیچ مقاومتی با خشم بهش خیره شدم.دیگه ارزش نداشت خودمو کنترل کنم، این مرد واقعا وقیح بود…
_اومدیم حرف بزنیم سهون…
نگاهم چرخید سمت کای که با خونسردی به اپن تکیه داده بود و بازوهاشو توهم قفل کرده بود.
+زودتری زرتونو بزنین و گمشین بیرون.
_چه طوری هرزت خیلی راحت تو خونت راه میره و برای خودش قهوه درست میکنه،اونوقت ما که صاحب خونه ایم نمیتونیم بمونیم؟مثل اینکه یادت رفته روبه روی کی ایستادی!
و بلافاصله به لیوان قهوه کنار دستش و بعد جانگ ریو اشاره کرد.
هرزه!؟
بی توجه به حرفاش رومو کردم سمت جانگ ریو.
+بنال…
جانگ ریو خونسرد سیگار برگ دیگه ای روشن کرد و به سمت مبل هایه وسط سالن رفت.
-اومدم معامله کنم.
یه تار ابرومو انداختم بالا و پوزخند زدم.
+معامله؟
جانگ ریو ریلکس رویه مبل تک نفره پشت به من نشست و اشاره کرد بشینم.
مردد بهش نگاه کردم و با تردید نشستم رو مبل روبه روییش.
+چی میخوای بگی؟
-اونقدرام سخت نیست، شرکت دربرابر ابروت!
با ناباوری خنده عصبی کردم.
+ابروم!!!باز اومدی اینجا فقط وقت منو هدر بدی و چرت و پرت بلغور کنی؟منو از چی میترسونی؟ گمشو بیرون دیگم اینورا پیدات ن…
با قرار گرفتن چند قطعه عکس رو میز توسط کای خشکم زد.
چطور ممکنه؟
بهت زده به عکسایه خودمو لوهان که از کار کردنمون تو خونه تا خرید کردنمون تو فروشگاه گرفته شده بود زل زدم.
چی میخواست بگه؟
_مثل اینکه با هرزت برو و بیایی داری…
با قرار گرفتن قطعه عکس دیگه ای جلوی صورتم که ضربه ی اخرو زد چشمامو بستم.
_چی میشه اگه این قطعه عکس بشه تیتر اول روزنامه ها و خبرگذاری ها؟هوم!؟چی میشه اگه تیتر اول روزنامه ها بزنه که” اوه سهون”، رییس شرکت بزرگ o s h یه گیه؟
این عکس،همون عکسی بود که من در حال پایین اوردن لوهان از رویه کاپوت ماشین بودم.ولی بدترین قسمتش این بود که این عکس از زاویه ای گرفته شده بود که انگار لوهان تو بغل من بود نه رو کاپوت ماشین.
واقعا عالیه! همینم کم مونده حالا که بعد چند سال به زور شرکت رو به اینجا رسوندم با یه عکس ساده کل اعتبارم زیر سوال بره.شک نداشتم که یه دقیقه بعد از اینتشار این خبر 60 درصد سهام دارا خواستار پس گرفتن سهامشونن.حقم دارن، هرکسی باشه میترسه که بایه ادم مثلا “گی”در ارتباط باشه!
چطور میخواستم خبر به این بزرگی رو انکار کنم،کسی باورش میشد؟
سکوتم بیش از اندازه داشت طول میکشید،ولی چی باید میگفتم.به هیچ عنوان نمیزاشتم شرکت دست جانگ ریو بیوفته ولی…
پس شرکت چی؟
_چی فکر میکنی اوه سهون؟شرکت یا ابرو و اعتبارت؟دست ما باشه خیلی بیشتر از اینا پیشرفت میکنه، منکرش نشو…
صدایه کای خط انداخت رو تمام افکارم.
جانگ ریو ریکلس از جاش بلند شد و روبه روم ایستاد.محکم دود سیگارشو تو صورتم فوت کرد،صورتشو بهم نزدیک کرد و تو گوشم زمزمه کرد:
-بهت گفته بودم یه جا بهم میرسیم اوه سهون،حالا نوبت منه که تورو رو انگشتم بچرخونم.
صورتمو توهم جمع کردم و سرمو کشیدم عقب.
جانگ ریو پوزخندی زد و صاف ایستاد.
-سه روز وقت داری فکراتو بکنی، کای باهات تماس میگیره.انتخاب با خودته، ابروت یا شرکتت؟
بلافاصله به سمت در خروجی راه افتاد و و پشت سرش هم کای.
با صدایه بسته شدن، با عجز چشمامو رو هم فشردم و سرمو بین دستام گرفتم.
من موندم و یه مشت عکس دروغین…
حالا باید چیکار کنم؟ لعنت!
……
از دید لوهان:
نیم ساعتی بود سر و صداهایه بیرون اتاق قطع شده بود ولی هنوز جرعت اینکه از اتاق بیرون برم رو نداشتم.
ولی بالاخره باید میرفتم.
شاید اصلا کسی تو خونه نبود و سهونم رفته بود.
باید برم بیرون ببینم چیشده!
با تردید بدون ایجاد کوچیک ترین صدایی قفل رو تو در چرخوندم و در اتاق رو باز کردم.
یواشکی سرمو از لای در بردم بیرون و نگاهمو تو راهرو چرخوندم.
کسی نبود…
از در اتاق بیرون رفتم و اروم اروم به سمت سالن راه افتادم.
کف دستامو روی دیوار گذاشت و اروم خم شدم سمت سالن تا ببینم چه خبره.
نگاهم به سهون افتاد که انگشتاشو رویه شقیش گذاشته بود و چشماشو بسته بود.
دستامو از روی دیوار برداشت و صاف ایستادم.اب دهنم رو قورت دادم و بیصدا اروم اروم به سهون نزدیک شدم.
کنار پاش ایستادم، دهنمو باز کردم تا بپرسم چیشده که با دیدن عکسایه رویه میز روبه روش خشکم زد.
اینا چیه؟!
عکسایه من و سهون؟!
بهت زده لب زدم:
+س…سهون!؟
-مگه نگفتم تا نگفتم از اتاقت نیا بیرون؟!
نگاهم چرخید سمت سهون که حالا اخماشم کشیده بود توهم.
بی توجه گفتم:
+اینا چیه رو میز؟
سهون چشماشو باز کرد،دستاشو پایین اورد و اروم بلند شد و ایستاد.
اومدم برم عقب که به بازوم چنگ زد و صاف نگهم داشت.
سرشو پایین اوردن و تویه چشمام زل زد، حالا به راحتی میتونستم رگه های سرخ رنگ تویه چشماش رو ببینم.
-میدونی، واقعا تقصیر تو نیست.تو از هیچی خبر نداری.ولی نمیدونم چرا اینقدر از دستت عصبانیم!!!!!
فشار کوچیکی به بازوم داد و هلم داد عقب.
-برو تو اتاقت، وگرنه عواقبش پایه خودته.
قدمی به عقب برداشتم و اومدم حرفی بزنم که با چشم قرنه خطرناکش روبه رو شدم.
شاید بهتر بود بعدا میومدم، الان واقعا عصبی بود…
نگاه اخری به عکسا انداختم و برگشتم سمت اتاقم.
قبل از اینکه سهون کامل از دیدم خارج بشه، اخرین صحنه ای که دیدم قوطی قرص سفید رنگی بود که از تو جیب کت سهون بیرون اومد.
……
از دید کریس:
عصبی تویه خیابونا قدم میزدم و بی هدف جلو میرفتم.نمیدونم چرا
چانیول اینقدر اصرار به اذیت کردن من داشت؟ بعضی وقتا واقعا فک میکردم چقدر خوب میشد که کلا نبود، ولی قلبا همچین حسی نداشتم.
ولی واقعا…
با صدایه زنگ گوشیم از فکر بیرون اومدم.گوشیمو از تویه جیب پالتوم در اوردم و بدون دیدن اسم مخاطب رد تماس کردم.
واقعا حوصله ی هیشکی رو نداشتیم.
بلافاصله دوباره شروع به زنگ خوردن کرد.
دوباره رد تماس کردم.
دوباره شروع به زنگ خوردن کرد که با عصبانیت به صفحه گوشی خیره شدم.
“سهون لجباز”
سهون؟!
سریع تماس رو برقرار کردم.
+سهون؟!
با صدایه گرفته ای که تو گوشی پیچید با ترس سرجام ایستادم.
-هیونگ…
……
پیک مشروب رو پایین اوردم و یه پیک دیگه برای خودم ریختم.دوباره یه پک سیگار و یه پیک مشروب.
خسته شده بودم.
عموم واقعا ادم وقیحی بود.
وضعیت سهون روز به روز بدتر میشد ولی عموم بیخیال اون شرکت لعنتی نمیشد.یعنی این ادم واقعا هیچ احساسی نداشت؟
میدونست با این وضعیت شرکت و اصرارایه مکرر عموم سهون روز به روز داغون تر و ناامید تر میشد اما بروز نمیداد.
وقتی با اون حال روز بهم زنگ زد و ماجرا رو برام تعریف کرد،تازه پی بردم که این پسر چقدر داغون تر از تفکرات من شده و بروز نمیده.
ولی الان وقت جا زدن نبود،نباید میذاشتیم جانگ ریو همینجوری پیش بره.میدونستم سهون با اون قرصایه لعنتی زیاد نمیتونه دووم بیاره.
دیگه طاقت نداشتم بین اون همه قرص و طنابایه کوفتی ببینمش.
پیک دیگه ای ریختم و رفتم بالا!
معدم شدیدا میسوخت و سرم درد میکرد، ولی دست بردار نبودم.
لعنت به اون جانگ ریو و دارو دستش…
با حرکت انگشتان ظریفی رو سینم سرمو بلند کردم و نیم نگاهی به دختر بور و ظریف کنارم انداختم و که با چشمایه خمار عسلیش بهم خیره شده بود.
پوزخندی بهش زدم و دستشو پس زدم.
بعد این همه پیک هنوزم اونقدر هوشیار بودم که نزارم اینم هرزه ها به دامم بندازن.
دسته پولی رو رویه پیشخون گذاشتم و اومدم بلند شم که یقه ی لباسم اروم به سمت پایین کشیده شد.
نچ، مثل اینکه دختره ول کنه ماجرا نبود.
تو چشماش زل زدم و محکم غریدم.
+دستتو بکش!
دختره با ناراحتی یقه ی لباسمو ول کرد و عقب رفت.
بی حوصله از در بار زدم بیرون و برای اولین تاکسی که دیدم دستمو بلند کردم.
به زور سوار تاکسی شدم و بعد از دادن ادرس سرمو به پشتی صندلی تکیه دادم.
سرم یکم گیج میرفت و داغ کردم بودم.دستی به صورتم کشیدم و چشمامو بستم.
سردردم شدت گرفته بودم،لعنتی!
با توقف ماشین و صدایه راننده که نشون از رسیدن به مقصد میداد دست کردم تو جیبم و بدون نگاه کردن به مبلغ، پول رو پرت کردم رو صندلی ماشین و بدون توجه به صدایه راننده از ماشین پیاده شدم.
صورتمو جمع کردم و به دلم چنگ زدم،سوزش معدم امونمو بریده بود.
وارد اسانسور شدم و تند تند دکمه طبقه دهم رو فشار دادم.
سوزش معدم هر لحظه بیشتر میشد.
با توقف اسانسور خودمو پرت کردم بیرون و تلو تلو خورون به سمت در واحدم راه افتادم.
دستمو تویه جیب پالتوم فرو کردم و به دسته کلیدم چنگ زدم.کلیدام رو بیرون اوردم و سعی کردم از بین کلیدا،کلید خونمو جدا کنم ولی سرم گیج میرفت و نمیتونستم کلیدم رو درست تشخیص بدم.شانسی با یکی از کلیدا سعی کردم در رو باز کنم ولی کلید حتی تو قفل هم نمیرفت.
عصبی کلید رو پرت کردم رو زمین و به دلم چنگ زدم.
لعنتی!نباید اینقدر میخوردم…
تلو تلو خورون به سمت واحد سوهو حرکت کردم،میدونستم که میتونه کمکم کنه.
کلافه دستمو تند تند رویه زنگ فشار دادم،به سه ثانیه نکشید که در باز شد.
-هوووی،نصف شبی مگه….
با دیدن من که با کلافگی بهش زل زده بودم ادامه حرفشوخورد و با نگرانی بهم خیره شد.
-کریس!این چه وعضیه؟ حالت خو…
از جلوی در کنار زدمش و وارد خونه شدم.
به اولین مبلی که رسیدم خودمو پرت کردم روش و نفس عمیقی کشیدم، دیگه توان وایسادن نداشتم.
-یااااا، این چه سر و وعضیه؟ کجا بودی تا این وقت شب؟ چیکار کردی با خودت؟
عصبی پالتومو از تنم دراوردم و دکمه اول و دوم لباسمو باز کردم.
نالیدم:
+معدم…میسوزه!
سوهو سرشو جلو اوردم و لباسمو بو کرد.
اهی کشید و عقب رفت.
-چقدر خوردی؟
+نمیدونم!نمیدونم…
-همینجا بشین و اینقدر تکون نخور تا بیا.
و بلافاصله از دیدم خارج شد.
ساعد دستمو رویه پیشونیم گذاشتم و چشمامو بستم.
تقصیر خودمه!وقتی میدونم اینجوری میشه نباید اینقدر کوفت میکردم.
چند دقیقه به همین روال گذشت،بالاخره سوهو با یه لیوان بزرگ جلوم ظاهر شد.
لیوان رو جلوم رو میز گذاشت و روبه روم رویه مبل نشست.
-اب جوش با لیمو و عسله، بخور!
لیوان رو از رو میز برداشتم و یه نفس سر کشیدم.
دوباره سرمو به پشتی مبل تکیه دادم و چشمامو بستم.
صدایه قدم های سوهو رو شنیدم که دوباره رفت و بعد از چند ثانیه برگشت.
-بیا این مسکنم بخور سردردت رفع شه.
چشمامو باز کردم و لیوان اب رو از دستش گرفتم.مسکنو خوردم و لیوان رو گذاشتم رویه میز.ساکت رویه مبل نشستم و به سوهو خیره شدم که با نگرانی بهم نگاه میکرد.
نمیدونم چقدر گذشته بود که حس میکردم سوزش معدم بهتر شده ولی هنوز رفع نشده بود.
-بهتری؟
نگاهی به سوهو انداختم که سرشو انداخته بود پایین و با انگشتایه دستش بازی میکرد.
+اوهوم،بهتر شد.
-هنوز معدت میسوزه؟
نفس عمیقی کشیدم و سرمو تکون دادم.
+بهتر شده ولی رفع نشده که اونم خودش خوب میشه.
از جام بلند شدم که بلافاصله سوهو هم بلند شد.
-کجا؟بزار اگه خوب اثر نکرده یه چیز دیگه برات درست کنم…
دوباره اومد بره که بازوشو گرفتم و کشیدمش عقب.
+نمیخواد،تا همینجاشم خیلی اذیتت کردم.ببخش و ممنونم بابت اینکه کمکم کردی.این یکم دردم دیگه طبیعیه، خودش خوب میشه.
عقب رفتم و خم شدم و از رویه مبل پالتومو برداشتم.
سوهو چیزی نگفت فقط سری تکون داد.یه لحظه سرم گیج رفت و سکندری کوچیکی خوردم اما دوباره سرجام ایستادم.
اومدم به راهم ادامه بدم که داد سوهو بلند شد.
-چرا اینقدر لجبازی؟ مگه ما قریبه ایم؟ بشین خوب وقتی بهتر شدی برو مگه من بیرونت کردم؟
به ساعت اشاره کردم و سرمو تکون دادم.
+همین الانشم ساعت از نیمه شب گذشته و بد موقع مزاحمت شدم،بهتره زودتری برم.ببخش مزاحمت …
-کریس!
بهش نگاه کردم که با ناراحتی بهم زل زده بود.

-خودتم میدونی که سوزش معدت تا صبح ادامه داره،چرا لجبازی میکنی؟
من همین الانشم سوزش معدم درد اور بود ولی نمیخواستم چیزی بروز بدم.دلم نمیومد نگرانی این موجود کوچولو رو به خاطر خودم ببینم.
+سوهو،باور کن حالم خوبه…
سوهو همچنان با دلخوری نگام میکرد.
اهی کشیدم و سعی کردم لبخند بزنم.جلو رفتم و مردونه بغلش کردم.
+خوبم پسر، خوبم نگران نباش!یه شراب ساده بود ولی من زیاده روی کردم، طبیعیه.
دستمو رویه کمرش کشیدم و عقب رفتم.
سوهو با تردید بهم نگاه کرد و در اخر گفت:
-اگه بدتر شد بیا، من بیدارم.
لبخندی زدم و سرمو به نشونه تشکر تکون دادم.
+راحت بخوام،خوبم.
سوهو تا وقتی که وارد خونه شدم وایساده بود جلوی در و وقتی مطمئن شد که من رفتم رفت داخل و درو بست.
تا درو بستم دوباره به دلم چنگ زدم و چشمامو بهم فشردم، لعنتی!
واقعا معدم میسوخت!ولی دیگه درست نبود…
تا همینجام مزاحمش شده بودم.باید تحمل میکردم!
……
از دید لوهان:
نمیدونم چقدر گذشته بود که حالا دیگه ساعت از نیمه شبم گذشته بود…ولی از وقتی یادم میومد دستامو گذاشته بودم زیر سرم و رویه تخت خوابیده بودم.
فکرم مشغول بود.
یعنی چیشده که باز اینقدر عصبانی بود؟
نکنه من کار اشتباهی کردم!
اصلا اون اقاهه که اومد تو خونه کی بودن؟
کای این وسط چی میگه؟??
اهههههه، کلافه شدم!
سرمو محکم تکون دادم و به سقف خیره شدم.
امروز واقعا روز عجیبی بود، اصلا نفهمیدم چجوری گذشت…
با باز شدن در اتاق اونم بدون اجازه سریع نیم خیر شدم.
سهون در اتاق رو کامل باز کرد و تویه چهارچوب در ایستاد.
اب دهنم رو قورت دادم و صاف نشستم، چه وضعیت ترسناکی بود.شده بود انگار این فیلم جناییا!
سهون با صدایه دورگه ای گفت:
-بیا تو سالن.
و بدون حرف اضافه ای از دیدم محو شدم.
اروم پاهامو از تخت اویزون کردم و بلند شدم.با قدم هایه کوتاه وارد سالن شدم،اومدم روبه رویه سهون بشینم که اشاره کرد برم کنارش.
بدون حرف مسیرمو تغییر دادم و با فاصله کنارش رویه مبل نشستم.
سهون دسته ای عکس رو پرت کرد تویه بغلم.
-ببینشون.
نگاهی به عکسا انداختم،همون عکسایی بود که چند ساعت پیش رویه میز بود.دونه دونه از نظر گذروندمشون ولی چیز خاصی ندیدم،فقط به این نتیجه رسیدم که یه بیکاری از کل دوران زنگیمون عکس گرفته، حتی با فاصله ی دور عکساییم که من تویه خونه مشغول نقشه کشی بودم هم بود!
-میدونی چرا وقتی اومدی تویه این خونه خیلی اصرار داشتم که بری؟
سرمو بلند کردم و بدون حرف بهش زل زدم.
سهون سرشو برگردوند سمت من و با خستگی بهم نگاه کرد.
-چون از الان میترسیدم.
دیگه وقتش بود که سوالام رو بپرسم.
لبمو گزیدم و زیرلب گفتم:
+چیشده؟ کای امروز صبح با اون اقاهه اینجا چیکار میکرد؟ تو میشناختیش مگه نه؟
سهون چند ثانیه مکث کرد.
-اون اقاهه، چیزی بهت نگفت؟
خجالت میکشیدم بهش بگم چی گفته….

+بهم…بهم گفت من..ه..هر…
-هرزه ی منی؟
بهت زده بهش نگاه کردم، چقدر راحت این حرفو میزد.
اخم کردم و رومو ازش برگردوندم، این حرف واقعا برای من خیلی سنگین بود.
-چی بهشون گفتی؟
بدون اینکه برگردم سمتش جواب دادم.
+هیچی،چی باید میگفتم؟از طرفی نمیخواستم کلا باهاشون هم کلام بشم و از طرفیم…
اهی کشیدم و ادامه دادم:
+میترسیدم حرفی بزنم که بعدا به ضررم تموم بشه،پس هیچی نگفت.
-ممنون.
بهت زده برگشتم سمتش که حالا لبخند مصنوعی هم رویه چهرش بود.
-ممنون که به خاطر خودتم که شده چیزی نگفتی.اگه حرفی میزدی،از هر طرف یه جوری تو چاه میوفتادیم.نه میتونیم بگیم هرزه منی، نه میتونیم بگیم همخونمی، از همچین موقعتی میترسیدم که تو دوراهی قرار بگیرم.که بالاخره گرفتم…
اهی کشید و ادامه داد:
-میدونی چه بلایی سرم اومده؟
سرمو به نشونه منفی تکون داد.
-اون اقاهه که اومده بود،نا پدریم بود.ولی حیف اسم ناپدری، اون یه شیطان واقعیه.اون حتی از جون منم میگذره به خاطر…
عصبی به موهاش چنگ زد.
-به خاطر اون شرکت کوفتی،حالام امروز اومده بود که منو دیونه کنه، میدونی این عکسا چیه؟
دیگه کم کم داشتم میترسیدم،اینجا چه خبره؟
-با همین چهار تا دونه عکس تحدیدم کرد،باورت نمیشه اومده چی میگه.اومده میگه یا شرکت یا ابروت! ولی حالا من تو دوراهی گیر کردم که نه میتونم از شرکتی که سالهاست برای به اینجا رسیدنش تلاش کردم بگذرم،نه از ابرویی که به زور به دستش اوردم.اگه بزارم این عکسا رو پخش کنه “گی بودن رییس شرکت بزرگ o s h ، جناب اوه سهون” میشه تیتر اول روزنامه ها،و اون موقع هست که قشنگ 60 درصده سهامایه شرکتمو از دست میدم.از طرفیم به هیچ عنوان نمیتونم شرکتمو از دست بدم.اون مرتیکه پس فطرت شرکتمو میخواد،ولی واقعا نمیتونم اینکارو بکنم.
سهون با خستگی دستشو رویه صورتش کشید.
بهت زده به نقطه نامعلومی خیره شدم، هضم این حجم واقعیت برام سخت بود.حالا میفهمیدم سهون چرا اینقدر سرد و خشکه و درک دقیقی از دوستی و دوست داشتن نداره.
بهش نگاه کردم، کمرش خم شده بود.واقعاچقدر خسته به نظر میرسید.
شاید این واقعیت ها حتی یه گوشه از زندگیشم نبود ولی واقعا از گذشتن اون شرکت به اون بزرگی و یا ابرو و اعتباری که طی چند سال بدست اوردی واقعا سخته.
+خو…خوب با چهارتا دونه عکس که چیزی ثابت نمیشه.بگو دوستمه..یا چمدونم پسر خالمه…
سهون سرشو بلند کرد و پوزخند دردناکی زد.
-کاش همه مثل تو ساده بودن لوهان.من الان رییس یکی از بزرگ ترین و معروف ترین شرکتایه معماری کره ام.میدونی زیر ذره بینه چندتا خبرنگارم؟اونم خبرنگارایی که از کوچک ترین حرکت من برای مقالشون استفاده میکنم.برای همین اینقدر محتاطم.من ادم سرد و خشکیم لوهان،اینو دیگه کل دنیا هم میدونن…
قطعه عکسی رو جلویه صورتم گرفت و ادامه داد:
-من چطور ثابت کنم تو فقط برام یه دوست ساده ای؟اونم با وضعیت امروز که اونا تورو تویه خونه من اونم با این سر و وضع دیدن؟!
نگاهم قفل شده بود رویه عکس روبه روم،این عکس،دقیقا زمانیه که سهون منو از رویه کاپوت ماشینش بلند کرده،ولی از یه زاویه ای که انگار من تو بغل سهونم.
اب دهنم رو قورت دادم و نگاهی به سر و وضعم انداختم.
سهون راست میگفت.نمیدونستم الان باید ازش معذرت خواهی کنم یا دلداریش بدم.وضعیت بدتر از اون چیزیه که فکر میکردم.
+حالا باید چیکار کنیم؟
سهون عکس رو پرت کرد رویه میز و تکیه داد به مبل.
-هیچی،کاری از دستمون بر نمیاد،یا باید شرکتمو بدم یا بزارم عکسا رو پخش کنن.که البته اگرم پخش کنن چندان فرقی نداره چون احتمالش خیلی کمه که ورشکست نشم و بتونم جمع و جورش کنم.”گی”؟! اهههههههههه…
+بزار پخشش کنن..
سهون به شدت برگشت سمتم.
-مگه دیونم؟میدونی چقدر…
+چه اهمیتی داره؟مهم خودتی که میدونی همچین چیزی نیست.از اون گذشته،فک میکنی اگه شرکتتو بدی دست همچین ادمی باز میتونی پسش بگیری؟
سهون سکوت کرد، بعد چند ثانیه از جاش بلند شد و عصبی مشغول راه رفتن دور خونه شد.
خودمم واقعا عصبی بودم، ولی چاره ای نبود…
نفس عمیقی کشیدم و بلند شدم و راهشو سد کردم.
+من واقعا برای دردسرایی که برات درست کردم متاسفم،هرکاری لازم باشه میکنم تا دوباره همه چی برگرده به حالت عادیش.ولی الان بیا منطقی باشیم.اصلا شاید یه سریا بیشتر بهت جذب شدم، خیلی از ادمایه مشهور هستن تویه هر مقطعی که گی ان،ولی چیزی از شهرتشون کم نشد.تازه توهم که واقعا نیستی شایعست که به مرور زمان محو میشه.من مطمئنم که شرکتت سرپا میمونه.تو میتونی ثابت کنی که همچین چیزی نیست.
سهون بهم نزدیک شد، صورتشو بهم نزدیک کردم و زل زد تو چشمام.
-و اگه برعکس شد چی؟اگه ورشکست شدم؟
لبخند امیدوار کننده ای زدم.
-من مطمئنم که نمیشه،به فکر شرکتت باش و فکر اینکه اگه بدیش به اون یارو بعد میتونی پسش بگیری رو هم از سرت بیرون کن.خودتم میدونی نمیشه…
سهون کلافه دستی تویه موهاش کشید و به سقف خیره شد.
-تا سه روز دیگه وقت دارم فک کنم،تا اون موقع سعی میکنم راهی پیدا کنم که هیچکدوم از اینها اتفاق نیوفته، البته اگه واقعا راهی باشه…
سرشو برگردوند سمتم و قدمی به عقب برداشت،چند ثانیه تو صورتم دقیق شد، یدفعه اخم وحشتناکی کرد و دوباره برگشت سرجای اولش و محکم چونمو گرفت.
یه لحظه نفهمیدم چیشد.
بهت زده اومدم پس بزنم که زیر لب غرید:
-وایسا ببینم! صورتت چی شده؟
+صورتم؟ هی…هیچی! چشه؟
لعنتی،جاش مونده بود.
این یه مورد رو واقعا دلم نمیخواست بدونه،دلم نمیخواست یه ادم ضعیف و لوس به نظر برسم.چی بهش میگفتم؟ناپدرت زدتم چون من مثلا هرزت بودم و اجازه حرف زدن نداشتم؟
-کار کدومشون بود؟
+سهون…
سهون داد زد:
-میگم کار کدومشون بود؟
یه لحظه به خودم لرزیدم.
لبمو گاز گرفتم و زیر لب گفتم:
+اون..اقاهه…
سهون اهی کشید و با ناراحتی سرشو تکون داد.
-هرکاری کرده بهم بگو،باید یه تسویه حسابی باهاش بکنم.
سرمو تند تند تکون دادم.
+واقعا دیگه هیچ کاری نکردن!
سهون عقب کشید و بازومو فشرد.
-میدونم باهاشون چیکار کنم،دیگه نمیزارم این اتفاقات بیوفته…وقته بازیه…

اگه کسی معتقد هست که خوب نبود بیاد تا باهم یه صحبتی داشته باشیم?

خدایی در حد توانم زیاد نوشتم?

منتظر نظرایه قشنگتون هستم?

Dislike


11
دیدگاه بگذارید

avatar
6 گفتگوها
5 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین دیدگاه
دیدگاه با بیشترین پاسخ
7 تعداد نویسندگان دیدگاه
niaNasiminikawHedeyhدلارام آخرین ارسال کنندگان دیدگاه
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات محبوب ترین نظرات
آگاهی از :
nia
مهمان
nia

آنقدر زیاد بود احساس کردم باز دوقسمتی نوشتی

minikaw
مهمان
minikaw

vayyyy nasi perfect

Hedeyh
مهمان

چقدر خوب که شما به کم یا زیاد بودن کامنتا اهمییت نمیدین خیلیا برای این موضوع خودکشی میکنن

دلارام
مهمان
دلارام

واییییییییییییییییی محشر بود اقا خیلی لوهان و سهون انجا به هم میان

elmira
مهمان
elmira

نه نه اتفاقا خیلیم خوب بود فقط الان که امتحانا تموم شدن زیاااااااااااد بذااااااااااار
ممنون