110 👁 بازدید

FANFICTION INFINITY-chapter 24

!hello guys, im back

من اوووومدم، بابت تاخیر معذرت امتحان داشتم سخت! ولی بخیر گذشت.

دوستان تو این دوران امتحان اپ ممکنه تق و لق باشه، البته هست.ولی خوب اگه دیدی تق و لق بدونین مثل قبل برمیگردم جبران میکنم.

ممنون که درک میکنید و داستان رو دنبال میکنین، مرسی از عشقایی که همیشه نظر میدن.دوستتون دارم, Nasi.

از دید لوهان:
با صدایه بلند توپیدم بهش:
+اونوقت رو چه حسابی فک کردی که دفعه بعدیم وجود داره؟
سهون چنگالشو سمت من گرفت و چشماشو ریز کرد.
-خودت بگو لوهان،واقعا حاضری هر روز هفته رو غذایه بیرون بخوری و غذا نپزی اونم وقتی تو خونه بیکاری؟
اخمامو کشیدم توهم، میزنم نصفت میکنما!
+اونوقت کی گفته من بیکارم؟
-سرکار که نمیای،غذا هم که یه امروزی به زور پختی،نقشه شرکت هم که تا من نیام نمیتونی اونطوری که باید رسمش کنی،دقیقا تو خونه چیکار میکنی؟
+خوبه وقتی اومدی خودت دیدی که داشتم رو نقشه کار میکردم،این بیکاریه؟
-اون چهارتا خط خطیا یه رو برگه رو اسمشو میزاری نقشه؟
+خیلم قشنگه از سرتم زیاده.
دیگه داشت میرفت رو اعصابم،پسره پرو.همینم از سرت زیاده!
سهون بی حوصله تیکه داد به صندلیش و بازوهاشو توهم قفل کرد.
-بیا یه توافقی کنیم.
درحالی که لقممو میجوییدم ابروهامو انداختم بالا و سوالی بهش نگاه کردم.
+چه توافقی؟
خونسرد گفت:
-به خاطر خودمونم که شده باید باهم همکاری کنیم.روز هایه فرد من غذا میپزم، روز هایه زوج تو غذا بپز.اخر هفته هم ازاده، اینجوری تعادلم رعایت میشه.
دستمو زیر چونم گذاشتم و چهره متفکر به خودم گرفتم، هی!همچین پیشنهاد بدیم نیست.حداقلش دیگه نمیخواد اینقدر پول خرج کنیم و سر نداشتن غذا خودخوری کنیم.
-خوبه دیگه به چی دوساعته فک میکنی!؟
دوتا ارنجمو روی میز گذاشتم و انگشتامو توهم گره کرد،خونسرد گفتم:
+اصلا چرا خدمتکار نمیگیری؟
-نمیگیرم!؟اولا،من که رو گنج ننشستم به خاطر حالا یه ساعت وقت صرف کردن برای غذا پختن خدمتکار بگیرم،همون که یکی میاد خونه رو تمیز میکنه بسه.دوما،تا وقتی تو هستی خدمتکار میخوام چیکار!؟
با بهت انگشتو سمت خودم گرفتم و اعتراض کردم:
+تا وقتی که من هستم؟ فک کردی با کی داری حرف میزنی؟یاااا،ببین اوه سهون،حد و حدود خودتو بدون و اینقدرم چرت و پرت تحویل من نده که منم خوب بلدم دور وردارم!!!همون یه روز درمیون غذا میپزیم خوبه با تو نمیشه مثل ادم حرف زد.
سهون لبخند پیروزمندانه ای زد.
-یکی باید همینو به خودت بگه،من که از اول حرفی نزدم.
+اصلا تو خوبی،خفه شو بزار غذامو بخورم.
و با حرص مشغول خوردن ادامه غذام شدم،پسره الدنگه از خود راضی! یه جا بهم میرسیم…
……
از دید کریس:
سوهو با حالت زاری سرشو کوبوند رو میز و نالید:
-وااای، همینو کم داشتیم.معلوم نیس چی تو اون کله فرفریش میگذره که با خودش فک کرده……
اووووف،پاشو برو جلوشو بگیر خوب!کم موندهه انگ منحرفی هم بهمون بزنن و با لگد از کافه پرتمون کنن بیرون.
پوکر سرمو کج کردم و از گوشه چشم به چهره نگرانش خیره شدم.
+ببخشید،من دقیقا چجوری برم جلوشو بگیرم؟ وسط کافه خیز بردارم یقشو بگیرم بگم بگیر بشین صداهم نده، بعد فک میکنی این میشینه؟وایمیسه چنان کولی بازی درمیاره که دیگه لازم نیست از کافهبیرونمون کنن! خودمون رومون نمیشه تا چند سال دیگه پامونو تو این قسمت از شهر بزاریم!
سوهو سرشو از رو میز بلند کرد و بهم چشم غره رفت.
-حداقل پاشو نامحسوس برو ببین یهو چی میگن یه چیزی نگه گند بزنه!
سومو با تاسف تکون دادم.
+من! با این هیکل و ابهت پاشم برم ببینم این بچه چی میخواد بگه!خوب اخه…!
با صدایه زنگ گوشیم حرفمو قطع کردم و با تعجب خیره شدم به اسم رو صفحه گوشی که هی روشن و خاموش میشود.
“پارک چانیول”
زیر لب مشکوک گفتم:
+چانیول!؟
سرمو برگردوندم و با تعجب به پشت سرم نگاه کرد، چانیول کنار پیشخون ایستاده بود و خیلی ضایع داشت بهم اشاره میکرد که گوشیمو جواب بدم!خدایا دارم تاوان کدوم گناهم رو پس میدم که اینجوری سرم میاری؟اخه این چه کاریه؟
برگشتم سمت سوهو، سوهو با تعجب خیره شده بود به گوشیم که هی رو میز ویبره میرفتم.نگاهشو برگردوند سمت من و با چشماش به گوشیم اشاره کرد تا جواب بدم.
گوشیمو از رومیز برداشتم و تماس رو وصل کردم، بدون حرف گوشی رو گذاشتم رو اسپیکر و صداشو کم کردم تا سوهو هم بتونه بشنوه.
صدایه چانیول یهو از پشت گوشی بلند شد.
×هی خوشکله.
سوهو دستشو کوبوند رو دهنش و زد زیر خنده.خودمم خنده گرفته بود، “خوشکله”چیه؟!
-کریس بهش بگو کلا سمت ما نیاد،این با ما نیس، ما اینو نمیشناسیم.بگو نیاد سرمیز بیرون میبینیمش.زد ابرو هرچی مرده برد.
درحالی که به زور سعی میکردم خندمو کنترلم گفتم:
+خیلی فجیح خلویی گفت.
صدایه ظریف و خوشحالی که از پشت گوشی اومد مانع ادامه بحثمون شد.
( مکالمه به انگلیسی)
_هلو دراز.
چانیول تک خنده مردونه ای کرد.
×خوبی؟
_هی میگذره،ولی الان با حضور نورانیت بسی شاداب شدم.
سوهو با تعجب ابروهاشو انداخت بالا.
-اووو، مثل اینکه طرف خوب بلده ها!زبونش تیزه، به چانیولم میاد با این حساب.
لبخندی زدم و با سر حرفشو تایید کردم.
×پس چه افتخار بزرگی نسیبم شد.
_اوه، همینطوره.
×خوب، پس این دراز نورانی میتونه ازت درخواست دوستی کنه؟
طرف خندید.
_مطمئنی که میخوای از من درخواست دوستی کنی؟ فکنکنم پیشنهاد خوبی باشه.
صدایه چانیول جدی شد.
×مطمئنم.
طرف چند ثانیه مکث کرد،مثل اینکه دودل بود.حق داشت کی فکرشو میکنه یهو هم جنست بیاد و بهت پیشنهاد دوستی بده؟
_خوب…پس…من شمامو بهت میده بهم اس بده.
×اوکی،فقط…اسمت؟
_بیون بکهیون، ولی اینجا بکی صدام میکنن.
یهو چانیول به کره ای گفت:
×کره ای هستی؟
صدایه پسره متعجب شد.
_واوو،مثل اینکه اشنا در اومدیم.
چانیول خندید.
×از اسمت حدس زدم.واقعا چه افتخار بزرگی نصیبم شده،من پارک چانیولم! امشب منتظر تماسم باش.
_اوه حتما، فعلا، چانی!
تلفن قطع شد.
سوهو انجشو تکیه داده بود به میز و سرشو رو کف دستش گذاشته بود و بهت زده خیره شده بود به گوشی.
-باورم نمیشه، پسره …قبول کرد!
و سرشو کوبوند رو میز و اه بلندی کشید.
منم باورم نمیشد، یعنی…چانیول….قراره….
نه !این چرت و پرتا چیه؟ درباره چانیول چی فک کردی؟!اومدیم اصلا طرف ترنس بود، عع!
سرمو تکون دادم و سعی کردم فکرایه منفی رو از ذهنم دور کنم.
گوشیمو پرت کردم رو میز و دست به سینه نشستم و در همون حال به نقطه نامعلومی خیره شدم.
+امروز دوست میشن فردا دوباره بهم میزنن، بیخیال اینا که موندگار نیست.مخصوصا حالا که طرف پسره، اینا که قرار نیست اونقدرا که فک میکنی پیش برن.چندروز دیگه از هم خسته میشن و تمام…!
سوهو سرشو از رو میز بلند کرد و بهم خیره شد.
-ولی… اگه بعد یه مدت عاشق هم شدن چی؟پسره بدجور چشمشو گرفته.
سرمو برگردوندم سمت سوهو و زل زدم تو چشمایه براقش.
+تو که واقعا فکر نمیکنی رابطه دوتا پسر اخر و عاقبتی داشته باشه؟هوم؟!
سوهو یه لحظه غمگین شد،اروم سرشو برگردوند و به نقطه نامعلومی خیره شد.
-راست میگی،حق با توئه.
یه لحظه احساس بدی بهم دست داد،چرا یهو ناراحت شد؟من فقط نظر خودمو گفتم!
+هی…
حرفم با صدایه بلند و خوشحال چانیول قطع شد.
×بروبچ حال کردین.
سوهو به حالت قبل برگشت و لبخند کوچیکی زد.
-ایول پسر،خوب مخشو زدی.ولی خودت بگو،اون خوشکله چی بود بهش گفتی؟?
و بلافاصله پوکر شد.
چانیول با خنده پشت میز نشست.
×این دیگه جزوی از استایل خاصم برای درخواست دادن بود.نمیشد عوضش کرد.
سوهو چند ثانیه بدون حرف پوکر بهش خیره شد.یهو خیلی غیر منتظره گفت:
-چانیول، فهمیدی که طرف پسر بود دیگه؟!
چانیول ریلکس لیوان قهوه نصفمو از جلوم برداشت و سمت لبش برد.
×اونو که همون بار اول که دیدمش فهمیدم.
و جرعه ای قهوه خورد.
چند ثانیه طول کشید تا حرفشو درک کنم.
با فهمیدن قضیه عصبی برگشتم سمت چانیول.
+دادی دستمون؟
×شمام دو دستی گرفتین!?
و لیوان قهوه ی خالیو وسط میز گذاشت.
اینبار سوهو هم توپید بهش.
-یااااا، معلوم هست داری چیکار میکنی؟به نتیجه اینکاری که کردی فک کردی؟اول که مسخرمون کردی،بعدم که رفتی به پسره درخواست دوستی دادی،الان که میگی میدونی پسره.دقیقا میخوای چیکار کنی؟اون یه پسره!
چانیول ابروهاشو انداخت بالا.
×شما چرا اینقدر ذهنتون منفیه، من که درخواست خاکبرسری ندادم بهش.فقط میخوام باهاش یه دوست معمولی باشم همین.
انگشت اشارشو سمت من گرفت و ادامه داد:
×ببین خودتون منفی هستینا وگرنه من پاکم.
کارد میزدی خونم در نمیومد،پسره احمق مسخرمون کرده بود.
هیچی نمیتونستم بگم، فقط با حرص از سر میز بلند شدم و با قدم های بلند از کافه زدم بیرون.اونقدر اعصابم خورد بود که دیگه اهمیت ندم این حرکتم ممکنه باعث ناراحتی هردوشون بشه.
-یاا کریس، هی! وایسا…
بی توجه بهش قدم هامو تند تر کردم و پیچیدم تویه خیابون فرعی.
صدایه قدم هایه سوهو نزدیک و نزدیک تر میشد.
دستی دور بازوم حلقه شد و با شتاب کشیدم عقب.
-چته تو،چرا اینجوری میکنی؟
از عصبانیت هیچی نمیتونستم بگم! فقط عصبی خیره شدم به سوهو.
سوهو با ناراحتی بهم نگاه کرد.
-اینجوری نکن دیگه،چانیول فقط میخواسته باهامون شوخی کنه بی جنبه نباش دیگه!بعدم اون که کار اشتباهی نکرده که اینقدر عصبانیی!
پوزخندی زدم و با عصبانیت یه قدم به سمتش برداشتم و توپیدم بهش:
+شوخیه؟ به نظر تو این اینکارش شوخیه؟یعنی واقعا هیچکدومتون نمیدونید من بدم میاد علافم کنن؟اونم تو این اوضاع داغون شرکت که باید جلوی پایین اومدنشو بگیریم منو برداشتین اوردین که….
واقعا نمیفهممتون،واقعا نمیفهمم چطور میتونید اینقدر ریلکس باشید درحالی که میبینید اوضاع شرکت چقدر ناجوره و باید هرچه سریع تر بهش رسیدگی بشه.
چرا این وسط همش من مقصرم؟
با عصبانیت نفس عمیقی کشیدم و و دستمو تو موهام فرو بردم.نباید اینقدر تند میرفتم،اینا تقصیر سوهو نبود که من داشتم سرش خالیش میکرد.اونم این وسط گیج شده بود…
سوهو بدون حرف بهم خیره شد.
نفس عمیقی کشیدم و چشمامو بستم، برگشتم سمت خیابون و پشتمو کردم بهش.
+دیگه الان نمیخواد برگردی شرکت، برو خونه.
و با قدم هایه بلند ازش دور شدم…



7
دیدگاه بگذارید

avatar
5 گفتگوها
2 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین دیدگاه
دیدگاه با بیشترین پاسخ
5 تعداد نویسندگان دیدگاه
niaدلارامRahaNasiSama آخرین ارسال کنندگان دیدگاه
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
nia
مهمان
nia

آخی من از موقعی که دیدم چانیول اومد تو فیک منتظر بکهیون بودم واقعا ممنون

دلارام
مهمان
دلارام

فیکت خیلییی قشنگه محشره

Raha
مهمان
Raha

عاقا چر دیگه اپ نمیکنی؟ ? غیبتت طولانی شد ?

Sama
مهمان
Sama

عالیییییییییی بود
ممنون
خسته نباشی :۸:

Raha
مهمان
Raha

لوهان و سهونم که همش با هم مشکل دارن ? خنگ دراز کریس و سوهو رو گول زده بود ? مرسی واقعا ❤❤❤❤?