77 👁 بازدید

FANFICTION INFINITY-chapter 23

سیلااااام،im comeing now.

نیمه شبتون بخیر، ببخشید بابت تاخیر معذرت.براتون پارت کمدی نوشتم برید حالشو ببرید.

خدایی چانیول اینجا خیلی احمقه دلم نیومد سیاه سفیدش کنم?

از دید کریس:
بی حوصلگی تو چهرم موج میزد،با قدم های شل و ول دنبال چانیول راه میرفتم و هر از گاهی زیرلب ناسزایی بارش میکردم.باز معلوم نیست چه نقشه شومی داره که تو این سرما مارو برداشته اورده وسط شهر!
سوهو با کلافگی دستی تو موهاش کشید و نیم نگاهی به چانیول انداخت.
-چانیول هنوز نمیخوای بگی که مارو داری کجا میبری؟
چانیول با ذوق قدم هاشو سرعت بخشید.
_به موقعش میفهمید، دیگه رسیدیم…
نیم نگاهی به قیافه عاقل اندرسفیم انداخت و با غرور گفت:
×کریس بیا تا مرد بودنو نشونت بدم.
چشمامو محکم به هم فشردم و زیرلب غریدم:
+چانیول،بگم تو خیلی مردونه ای ولمون میکنی؟
عجب گیری افتادیماااا!
چانیول پیچید تویه خیابون نسبتا شلوغی و در همون حالت گفت:
_تا چیزی که میخوام نشونتون بدم رو نبینین ولتون نمیکنم!!
سوهو بلند ناله کرد و دستی تو موهاش کشید.
منم با کلافگی و حرص فقط به چانیول چشم غره خفنی رفتم که اونم بدون توجه به من به راهش ادامه داد.
واقعا نمیدونم دلیل بیرون کشوندن منو و سوهو از شرکت اونم وسط تایم کاری چیه؟معلوم نیس میخواد چی نشونمون بده که دست وردارم نیس.امیدوارم چیز خوب و قابل توجهی باشه وگرنه فک نکنم دیگه بتونم جلوی خودمو بگیرم که مشتمو تویه فک خوش تراشش پایین نیارم.
چانیول جلویه کافه ی اسپرت و جمع و جوری ایستاد . دستی به کت مشکی اسپرتش کشید که با اون تیشرت سفید و شلوار پاره مشکی ترکیب جالبی از اسپرت و کلاسیک رو به وجود اورده بود.چیکار میخواد بکنه این؟
چانیول با یه لبخند کوچیک و چهره ای در عین حال جدی وارد کافه شد و به ماهم اشاره کرد که پشت سرش وارد کافه شیم.
اینکه واقعا از ما نمیخواست که بریم تویه یه کافه جلف که یه مشت بچه دبیرستانی احمق نشستن و درباره موضوعات مسخره ای مثل مدل ماشین و گوشی های هوشمند صحبت میکنن بشینیم تا حرفشو بزنه؟!
من،با این ابهت،با این همه مردونگی،پاشم برم بشینم وسط یه مشت جوون جلف و سبک مثلا چه غلطی بکنم؟امکان نداشت…
با کلافگی اومدم عقب گرد کنم که سوهو به طور ناگهانی هولم داد تو.
-چانیول به ما الکی امیدوار نشده که حالا ولش کنیم بریم،یه بارم که شده ول کن اون غرور کوفتیتو.باور کن ما همینجوری هم قبولت داریم! یکم قاطی ادما شو!
و هلم داد داخل کافه،کم مونده بود سوهو بهم تیکه بپرونه که پروند!
چانیول پشت میز چهار نفره گوشه ترین نقطه کافه نشست و بلافاصله سوهو هم کنارش،نگاهی غضب الودی به جفتشون انداختم و پشت میز نشستم.
+یعنی اگه بفهمم دلیل اینجا اوردنمون الکی بوده باشه که قطعا هم همینطوره،خودم اخراجت میکنم چانیول!
چانیول با نیش باز نگاهشو اطراف کافه چرخوند.
_نمیخوام به غرورت صدمه بزنم ولی متاسفانه تو در جایگاهی نیستی که منو اخراج کنی، تنها کسی که میتونه فقط خوده سهونه ،چون جایگاه منو تو یکیه مستر!!!
تو این مدت اشناییمون بالاخره یه حرف منطقی ازش شنیدم، عجبی!
+برایه همین تاکید کردم خودم!
با ایستادن پیشخدمت کافه کنار میز دست از دعوا کردنه چانیول برداشتم و صاف نشستم.پیشخدمت بدون حرف ۱ منو رو جلومون گذاشت و رفت.
این ساده ترین بهونه ای بود که میتونستم پیدا کنم…ما سه نفریم!الان باید سه تا منو رو با احترام جلومون بزاره نه اینجوری!!
چانیول بدون توجه به ما منو رو برداشت و جلویه صورتش گرفت،نگاهشو با دقت تویه منو چرخوند و بعد از چند ثانیه منو رو جلویه سوهو گذاشت و لبخند ژکوندی تحویل من داد.من اخر یه بلایی سرش میاوردم…
سوهو نیم نگاهی به منو انداخت، بعد از چند ثانیه بی تفاوت منو رو جلویه من گذاشت و منم بدون نگاه به منو بستمش و انداختمش وسط میز.
پیشخدمت جلویه میز ایستاد و با لحجه غلیظی خیلی خسته گفت:
×چی میل دارید؟
+قهوه
-موکا
_شیک توت فرنگی
نگاه منو و سوهو همزمان چرخید سمت چانیول که خیلی عادی انگشتاشو توهم قفل کرده بود و به اطراف کافه نگاه میکرد.
پیشخدمت بدون حرف اضافه منو رو برداشت و از میز فاصله گرفت ولی نگاه من و سوهو همچنان روی چانیول ثابت بود.
+چی؟!
چانیول با خنده گفت:
_چی “چی“؟ شیک توت فرنگی؟!نمیدونی چیه؟مگه کافه هایه کره از این جور نوشیدنی ها ندارن؟!
سوهو بهت زده سرش رو پایین انداخت و ریز خندید.
+البته که دارن احمق! تو نمیخوای یه ذره بزرگ شی؟
سوهو با ارنجش کوبید تو پهلوم و زیر لب بهم تشر زد:
-چیکارش داری؟نمیبینی سالم زندگی میکنه! حداقل همیشه یه مدل نیس!
نگاه عاقل اندرسفی به سوهو انداختم.
+الان مثلا به من تیکه انداختی؟ من همیشه یه مدلم؟
سوهو اومد جوابمو بده که با صدایه هیجان زده چانیول از جا پرید.
_اومدش!!!
با تعجب نگاهی به چهره بشاش چانیول انداختم.کی اومد؟ نکنه مارو اورده دوست دخترش رو ببینیم!
با چشمایه ریز شده رد نگاه هیجان زدشو دنبال کردم…نه مثل اینکه هنوز اونقدر احمق نشده!!!
با تعجب خیره شدم به فرد شرقی و ظریفه پشت پیشخوان که خط چشم نازک پشت پلکاش چشمایه سیاهش رو درشت تر نشون میداد و ارنجشو تکیه داده بود به پیشخوان.چهره ای خندون و تیپ اسپرت شیک!
عجیبه! چهرش اصلا به امریکایی ها نمیخورد،معلوم بود که مال اینجا نیست.خوب،حالا که چی؟!
_خوشکله نه؟
مشکوک برگشتم سمت چانیول.
+میشه بپرسم چی تو سرته چان؟مارو اوردی حسابدار کافه رو نشونمون بدی تا درموردش نظر بدیم؟
چانیول خبیثانه دستاشو بهم کوبید.
_دیروز که شما دوتا نامردا ناهار رفتین بیرون بنده با دوست دخترم اومدم اینجا تا یه چیزی بخوریم.یه ان نگاهم به اون دختر خوشکله پشت پیشخوان افتاد، تیپ و استایل اسپرتش واقعا جذبم میکرد و خوب شاید باورتون نشه ولی دوست دخترم دیروز باهام بهم زد و این یعنی اخر خوش شانسی.الانم اوردمتون اینجا تا نظرتون رو راجبش بهم بگین تا من برم عین یه مرد ازش درخواست دوستی کنم، به نظرتون خوبه؟

کی اینقدر بدبخت شدم که اینم داره به من تیکه میندازه!؟
سوهو بهت زده نیم نگاهی به من انداخت و روبه چانیول گفت:
دخترپشت پیشخوان؟
چانیول سری تکون داد.
_اره دیگه اون دختره که خط چشم خفن داره.
و با دستش به فرد پشت پیشخوان اشاره کرد.
چانیول واقعا دیوونه شده! چطور ممکنه متوجه نشده باشه؟فرد پشت پیشخوان واقعا ظریف و زیبا بود ولی بحث اونجاس که اون فرد…
رومو کردم سمت چانیول.
+چانیول!
_هوم؟
+تو،واقعا،به اون فرد پشت پیشخوان علاقه مند شدی؟
چانیول سرشو تکون داد
_اره،چیش عجیبه؟
-کلش!
سوهو با تعجب در جوابش گفت.
خوب حق داشت، چطور ممکن بود که چانیول نفهمیده باشه و اشتباهی به این بزرگی در انتخابش کرده باشه؟
با اوردن سفارشامون همگی ساکت شدیم و بعد از رفتم پیشخدمت دوباره سوهو شروع کرد.
-چانیول، احساس نمیکنی حست اشتباهه؟
چانیول محکم گفت:
_نه!
و نی شیکش رو تویه دهنش گذاشت و یه نفس نصفشو خورد.
با تاسف سری تکون دادم.این ادم بشو نیس؟عاشق شدنشم مسخره بازیه!
چانیول با پشت دست لیوانشو هل داد وسط میز و از جاش بلند شد.
اول نگاهی به چانیول و بعد نگاهی به لیوان خالی وسط میز انداختم.
من هنوز فنجان قهوه ام رو هم دستم نگرفته بودم…
چانیول با خباثت دستشو به میز تکیه داد و خم شد و مغرورانه گفت:
×من برم نقشمو عملی کنم بیام!
سوهو به سرعت لیوان موکاشو از لبش فاصله داد.
-چانیول…
ولی کی میتونه جلویه این ادم رو بگیره؟چانیول به سرعت از میز فاصله گرفت و به سمت پیشخوان رفت.
بدون گرفتن نگاهم از چانیول روبه سوهو گفتم:
+سوهو!
-هوم؟
+تو هم سعی کردی بهش بگی فرد پشت پیشخوان پسره مگه نه؟!
……
از دید لوهان:
دست مشت شدم رو محکم کوبیدم تو سر ساعت کوکیه رو پاتختیم و سرمو کوبوندم رو بالشت.اهههه،خدایا من چه گناهی مرتکب شدم که وضعیتم اینه؟حالام که شرکت نداریم تو خونه ازم کار میکشه.یکی نیس بگه مگه خودت چلاقی که من باید غذا بپزم؟
ولی نه دیروز خیلی رو دست سهون خرج گذاشتم،جیبش خالی شد حق داره…
با غرغر موهامو از رو صورتم کنار زدم و از جام بلند شدم.
دستو صورتمو شستم و چند مشت اب سرد به صورتم زدم تا خوابم بپره،امروز کار داریم لوهان!
درحالی که صورتمو با حوله خشک میکردم از دستشویی خارج شدم.جلویه دراور ایستادم ،نگاهی به چهره خواب الودم انداختم.چیز عجیبی نبود!من واقعا خوابم میومد،با توجه به این موضوع که منو و سهون دیشب ساعت ۳ رسیدیم خونه و الان ساعت ۱۱ صبح بود.البته اسمشو نمیشد گذاشت صبح!
بی حوصله موهایه قهوه ایمو با کش قرمزی پشت سرم بستم و لباس خواب خرسیمو با یه لباس گشاد خاکستری-قرمز استین کوتاه و شلوارک ستش عوض کردم.شاید به نظر ،ساعت زیادی خوابیده باشم ولی من واقعا هنوز خوابم میومد…

گشتی تویه خونه زدم، سهون خونه نبود.بهتر!میتونستم راحت تر به کارام برسم.ولی این چطوری تونسته ساعت ۷ صبح از خواب بیدار شه و پاشه بره شرکتش؟ من بودم راحت تا ظهر خوابیدم.چرا چرت و پرت میگی لوهان این شاید اصلا شرکت نباشه.اصلا به من چه!
پرده هایه خونه رو کشیدم و پنجره هارو باز کرد.سهون دلش نمیگیره همیشه خونش تاریکه؟
وارد اشپز خونه شدم و دست به سینه به کابینت پشت سرم تکیه دادم.همه چی که داشتیم،پس هرچی میخواستم میتونستم درست کنم.
بحث اینجا بود که حالا چی بپزم که زیاد وقت گیر نباشه و از طرفیم دهن سهون از خوشمزگیش باز بمونه؟حالا که قراره من ناهار درست کنم پس حداقل باید یه خودی نشون بدم!
یه چیز ساده و خوشمزه، مثله….پیراشکی!!
دستامو بهم کوبیدم و لبخند خبیثانه ای زدم.تکیمو از کابینت گرفتم و دست به کار شدم…
……
تا الان که مشغول سرخ کردن پیراشکیا بودم حدود ۱ ساعت کارم طول کشیده بود. خسته شده بودم،همش به خاطر نسوختن پیراشکیا سره پا بودم و یه کوچولو کمرم درد گرفته بود.ولی خوب شده بود، حداقل قیافه هاشون که خوب بود…
پیراشکیا رو تویه ظرف استیل پایه بلندی با دست و دلبازی چیدم و در ظرف رو بستم تا وقتی سهون اومد،شمع زیرشو روشن کنم تا گرم شه…
خودم به عنوان صبحونه چندتا دونشو خوردم که خوشبختانه طعمشم مثل قیافش خوب بود.زیاد اشپزی بلد نبودم ولی همین یه کمم کار ساز بود.خوب در اومده بود…
نمیدونستم سهون کی میاد و کاریم نداشتم که انجام بدم.از اونجایی که سهون گفته بود هر وقت بخوام میتونم برم تو اتاقش و از وسایلاش برای کشیدن طرح نقشه برج استفاده کنم، پس بهتر بود برم یکم فکر کنم تا ببینم چی بکشم..
قدم زنان به سمت اتاق سهون راه افتادم. با باز کردن در اتاق با حجم عظیمی از رایحه ی تلخ قهوه مواجه شدم که روح و روانم رو به بازی گرفت، اتاقش بوی عطر میداد و مثل همیشه مرتب بود.ناخداگاه با لبخند محوی وارد اتاق شدم. نگاه کلی به اتاقش انداختم،اونموقع که با خودش اومده بودم تو اتاقش از بس سرم گرمه نقشه ها بود به اتاقش دقت نکرده بودم.تم سیاه و سفید اتاقش خیلی دلگیر بود، مخصوصا با اون پرده هایه کلف مشکی که جلویه عبور هر گونه روشنایی رو میگرفت.اتاقش مثل من ساده و بزرگ بود، ولی به نظرم اتاقش خیلی مخوف بود.ولی انکار نمیکردم دکوراسیون اتاقش شیک بود…
پشت میزکار سهون نشستم و دستمو زیر چونم گذاشتم،خوب!حالا دقیقا باید چی بکشم؟
بی هدف مداد رو برداشتم و هرچی تو ذهنم اومد رو کشیدم.شاد فرجی شد!در هر صورت تا خودش نمیومد من نمیتونستم درست طرح بکشم چون باید میگفت که دقیقا چه طرحی رو میخواد…
……
با صدایه باز شدن در اتاق نگاهمو از برگه هایه خط خطیه جلوم گرفتم و سرمو بلند کردم.اونقدر غرق کارم بودم که حتی صدایه در ورودیم نشنیده بودم!
+اوه،سلام.
سهون کلافه گره کراوات باریکشو شل کرد و دکمه اول پیرهنشو باز کرد.
زیر لب و عصبی گفت:
-سلام!
با تعجب از رو صندلی نیم خیز شدم.
چرا عصبیه؟البته جدید نیست همیشه همینطوره!
سهون از گوشه چشم نیم نگاهی بهم انداخت و مشغول باز کردن دکمه هایه لباسش شد.
-میخوام لباس عوض کنم.
بی حرف از جام بلند شدم و از اتاق رفتم بیرون. یه راست رفتم تو اشپزخونه تا میز ناهار رو بچینم بلکه بعد از چند وقت یه غذایه خونگی بخورم.خیلی وقته یه غذایه درست نخوردم.البته غذایه دیشبم عالی بود ولی من خیلی وقته دلم غذایه خونگی میخواست، که البته تا الان حوصلمم نمیشد بپزم!
شمع زیر ظرف پیراشکی ها رو روشن کردم تا غذا گرم شه و تو همین فاصله بشقاب و چنگالایی که از قبل اماده گذاشته بودم رو رویه میز چیدم.کیمچی و سس هم از یخچال بیرون اوردم و رویه میز گذاشتم.پشت میز نشستم و با گشنگی از تویه در شیشه ایه ظرف، به پیراشکی هایه روغنی خیره شدم.عاقا من بازم گشنمه اون صبحونم بود…
این سهون کدوم گوریه؟
با صدایه قدم هایی که از تو راهرو میومد اسوده بازدمم رو فوت کردم بیرون.
خبر مرگش اومد.
سهون درحالی که دستاشو تویه جیب شلوار بنفشش فرو کرده بود با تعجب به ظرف غذایه وسط میز نگاه کرد.
-عجبی!شما به خودتون زحمت دادین.
چپ چپ نگاش کردم و بدون جواب دادن بهش در ظرف رو باز کردم.
زبونم رو رویه لبم کشیدم و چندتا دونه پیراشکی تویه بشقابم گذاشتم.یکم کیمچی برایه خودم ریختم گوشه بشقاب و با ولع شروع کردم به خوردن.
سهون نوشابه کولا رو از تو یخچال بیرون اورد و روبه رویه من پشت میز نشست.یه لیوان نوشابه برا خودش ریخت و یه جرعه از نوشابش خورد.
یه ان در همون حالت متوقف شد و خیره شد به پیراشکیایه تو ظرف.
با دهن پر گفتم:
+چته؟
لیوان رو از لبش فاصله داد و به پیراشکیا اشاره کرد.
-اینا چرا اینقدر چربن؟
ابرو هامو درهم کشیدم و با مسخرگی گفتم:
+خیلم خوبه، ناراحتی پاشو نودل درست کن بخور.
سهون خونسردانه گفت:
-من که نگفتم بده،تذکر دادم که برای دفعه بعدت رعایت کنی.
غذا محکم پرید تو گلوم.
+دفعه بعد؟
سهون خونسردانه چندتا دونه پیراشکی برای خودش ریخت تو بشقاب.
-اره، دفعه ی بعدت.
و بلافاصله مشغول خوردن شد…

بچه ها روند داستان خوبه؟ راضی هستین؟ تند جلو نمیره؟ نظری انتقادی هرچی داشتین بگین و یه چیز دیگه…

به نظرتون داستان رو به جای از دید کارکترا از دید سوم شخص پیش ببریم؟



8
دیدگاه بگذارید

avatar
4 گفتگوها
4 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین دیدگاه
دیدگاه با بیشترین پاسخ
5 تعداد نویسندگان دیدگاه
NasielmirasamaRahaLulu آخرین ارسال کنندگان دیدگاه
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
elmira
مهمان
elmira

وااااااااااااای خدا چرا من انقدر این چپترو دیر خوندم ..خخخخخخخخخخخ
و امااااااااا کماکان داری فحش میخوریا و البته من به عمه گرامیتم کاری ندارم فقط فقط خودتو فحش میدم …
خخخخخخخخخخخ
دستت درد نکنه

sama
مهمان
sama

عالييييييييييييييييييييييييييي بود
ممنون
خسته نباشي

Raha
مهمان
Raha

وااای عالی بود ? چانیه احمق خدااا اینقدر خنگه نفهمیده اون پسره ??? مرسی خیلی عالی بود ممنون که زود به زود اپ میکنی ?❤❤❤

Lulu
مهمان
Lulu

عاااالییی بوووودد روند داستانم خوبهه
از دید کارکتر خوبه وه بخوای جدی ترش کنی از دید سوم شخص خوبه (از نظر من)
خستهه نباشیی