86 👁 بازدید

FANFICTION INFINITY-chapter 22

سلاااام عشقولیاااا من اومدم با پارت جدید?

دوستان گله دارم، فک نکنین نمیفهمم تو سایت میزنه یه پست چقدر بازدید داره نظرا خیلی نسبت به بازدیدا کمه خیلییی.بینهایت از دوستایه خوبم که همیشه نظر میدن ممنونم بی نهایت عاشق تک تکتونم نفسید.

منتظر نظراتتون هستما، بابا منم به انگیزه برای نوشتن نیاز دارم.درک کنید خو? خوب دیگه بریم برای ادامه…

از دید کریس:
سوهو به زور نگاهشو از غذایه وسطه بشقاب که ازش بخار بلند میشد گرفت و با حالت زاری به من نگاه کرد.
-دیدی بهت گفتم اینا یه نقطه غذا بیشتر به ادم نمیدن؟حیف نبود اینهمه پول خرج کنی برای این؟مگه غذایه خیابونی چش بود؟
نگاه عصبی به سوهو انداختم و غریدم:
+سوهو یه بار دیگه غر بزنی از همین پنجره کناری پرتت میکنم پایین!!
چهرمو باز کردم و ریلکس چنگال بلند کنار بشقاب رو تویه دستم گرفتم.
+حالا هم شروع کن،من که شرط میبندم همونم کامل نتونی بخوری.
و قاشقمو تویه پاستام فرو کردم.
سوهو هم بعد از یکم خودخوری بالاخره رضایت داد و غذاشو شروع کرد.
خندم گرفته بود،سوهو داشت از حرص میخورد و من خیلی ریکلس داشتم غذامو میخوردم و عین خیالم نبود.واقعا نمیدونستم چرا!
دستمو زیر چونم گذاشتم و با تعجب پرسید:
+واقعا برای چی اینقدر برات سخته سوهو؟ فک کن یه غذایه معمولیه و توی خونت داری میخوری!
سوهو اهی کشید و پلک ارومی زد.
-میدونی کریس، واقعا هیچ کس بدش نمیاد که تویه یه همچین رستوران شیک و معروفی که هر کسی توان اومدنش رو نداره غذا بخوره.ولی هیچکدوم از اینا برای من جذابیتی نداره.همیشه ترجیح میدن معمولی باشم تا خیلی لوکس و بروز. میدونم غذاهایه رستورانایه معمولی به این خوبی نیست،ولی حداقل اونجا غذا هاش با عشق و دوستانه پخته شده.خودت یه نگاهی به اطراف بنداز،شاید تنها کسایی که دوستانه به اینجا اومدن، ما باشیم.هیچکدومشون از سر دوستی و یا خواسته خودشون به اینجا نیومدن.فقط یا برای کلاس و یا نشون دادن خودشون به دیگران به اینجا اومدن.محیط اینجا سرد و مصنوعیه و هیچ حس راحتی رو به ادم القا نمیکنه،برای همینه که همیشه ترجیح میدم معمولی باشیم تا یه ادم خود بزرگ بین و مغرور.
لبخندی زد و متکبرانه یقشو صاف کرد.
-ولی خوب میفهمم،بالاخره توهم دوست داشتی نشون بدی که با چه ادم جنتلمنی دوستی.برایه همین فقط به خاطر تو دعوتت رو پذیرفتم …
و با حالت مغرورانه اینه تکه پاستایه بزرگی رو تو دهنش گذاشت.
لبخند کوچیکی زدم و بی حرف به خوردنم ادامه دادم.حق با سوهو بود.محیط اینجا هیچ ارامشی رو القا نمیکنه،ولی هدف من از اوردن سوهو به اینجا چیز دیگه ای بود….

……..
از دید لوهان:
نگاه خیرمو از منظره فوق العاده روبه روم گرفتم و چشم دوختم به بخار ماگ موکا تویه دستم که با ظرافت توی هوا میرقصید.
ساعت از ۱۲ شب گذشته بود و تنها دیونه ای که این ساعت شب رویه پل بزرگ بانپو ایستاده بود ما بودیم.
سهون ارنجشو به نرده هایه بلند پل تکیه داده بود و در سکوت به نقطه نا معلومی خیره شده بود.
به درخواست من بعد از خریدن موکامون، اومدیم اینجا تا از ارامش سبک اینجا لذت ببریم.البته سهون منو اورده بود اینجا، من زیاد جاییو بلد نیستم.
دقایقی در سکوت گذشت.کنارش ایستادم و دستمو چند بار جلویه صورتش تکون دادم.اینجا بیش از حد ساکت بود و این سکوت یکم منو میترسوند، دلم میخواست حرف بزنیم.
سهون بی حرف سرشو برگردوند سمت من.نگاهش خالی از هرگونه احساس بود.
با دیدن چهره سردش لبخندمو خوردم و دستمو عقب کشیدم.
+تو…امشب خیلی ساکتی…
سهون پوزخندی زد و چرخید سمت من.
-من کی باتو به جز مواقعی که باهات کار داشتم حرف زدم؟

اخم کمرنگی روی صورتم نشست.لبمو گزیدم و زیرلب گفتم:
+چرا اینقدر با طعنه حرف میزنی؟
سهون متعجب شد.
-طعنه؟
+همیشه وقتی باهات حرف میزنن اینقدر با طعنه حرف میزنی؟!!
سهون خنده ی کوتاهی کرد و سرشو تکون داد.
-من با طعنه حرف نمیزنم! فقط بعضی حقیقتا تلخه…
+حقیقت؟من هر دفعه که میام باهات حرف بزنم همیشه فقط طعنه میزنی! لحنتو عوض کن،این صداقت بیش از حدت فقط مخاطبتو اذیت میکنه…
سهون بیخیال شونه ای بالا انداخت.
-کسی مجبورت نکرده با من حرف بزنی.
+نا سلامتی تو دوست منی!
سهون نیشخندی زد و روبه روم ایستاد.کمی به سمتم خم شده و چشمایه قهوه ایشو به چشمایه ناراضیم دوخت.
-اونوقت کی همچین حرفی زده؟
+ادم یه فرد معمولی رو برای شام دعوت نمیکنه!
سهون چند ثانیه سکوت کرد.

-من فقط درخواست دادم…
+بیخیال سهون،چرا اینقدر سعی میکنی نشون بدی که ادم سرد و خشکی هستی؟تو میتونی خیلی…
سهون اخماشو تو هم کشید و صاف ایستاد.
-هستم.این ذات منه، غیرقابل تغییره!
+البته که اینطور نیست،تو میتونی ادم بهتری از این چیزی که هستی باشی.تو ادم مهربونی هستی سهون.
سهون پوزخندی تمسخر امیزی زد.
کم کم پوزخندش بزرگتر و بزرگتر شد تا جایی که جاشو به خنده بلند و عصبی داد.
-برعکس من لوهان، تو واقعا ادم ساده و احمقی هستی!
اخم غلیظی روی صورتم نشست.
+حرفمو پس میگیرم.تو بعضی وقتا واقعا ادم غیر قابل تحملی میشی! واقعا چرا اینجوری؟
سهون خندشو قورت داد و ماگ تویه دستشو رویه نرده هایه کناره پل گذاشت.
-مگه چجوریم؟

صادقانه گفتم:
+نمیدونم،یهو عصبی میشی یهو مهربون…بعضی وقتا هم که کلا فک میکنم با ارواح زندگی میکنم از بس بیصدایی.یه وقتایی هم که کلا چشم دیدنتو ندارم از بس اعصاب خورد کنی.کلا ادم عجیبی هستی.ولی خیلی عصبی…
سهون در سکوت لیوانشو برداشت و یه نفس سر کشید.هیچی نگفت.
منم بیصدا لیوانم رو به لبم نزدیک کردم و جرعه ای نوشیدم.
-پس یه جورایی تو از من میترسی!
چایی پرید تو گلوم و به شدت به سرفه افتادم.چی!!!؟فانتزی جدیده؟کی همچین حرفی زده؟
در همین حین که من از شدت سرفه درحال خم و راست شدن بودم، سهون بی حرکت با نیشخند عمیقی بهم خیره شده بود.
زهرمار نکبت،من دارم خفه میشم!!،
سهون متکبرانه بازوهاشو توهم قفل کرد،تکیشو به نرده داد و به روبه رو خیره شد.
-پس میترسی!
با صدایه گرفته ای داد زدم:

+علاوه بر اخلاق عجیبت مختم تاب داره!
سهون سرشو چرخوند سمت من و نگاه عاقل اندرسفه ای بهم انداخت.
-گفتم،بعضی حقیقتا تلخه…

+خیلی خود پنداری!
سهون نیم نگاهی بهم انداخت و بی حرف دوباره برگشت سمت پل.
یه بار اومدم صادقانه بپرسم این چرا نمیاد مثل دوتا دوست خوب کنار هم زندگی کنیم، وایساده بهم سخن بزرگان میگه!چطوری میتونه اینقدر بی احساس باشه؟ یا مسیح خودت شاهد باش من دارم تلاشمو میکنم باهاش دوست بشم این نمیاد.ولی امکان نداره جا بزنم، من که بالاخره به این نشون میدم تو یک مرده یخچالی بیش نیستی!
با حرص از نتیجه ندادن افکارم و ضایع شدنم توسط سهون، رویه کاپوته ماشین سهون چهارزانو نشسته و دستمو زدم زیر چونم.
-خواهش میکنم،بفرمایید! ماشین خودتونه قابل نداره.کاپوتم از فولاده اصلا خش ور نمیداره راحت باش!
زیر لب غرغر کردم:
+همچین میگه انگار حالا چند کیلوام!تو که خوب پولداری حرف حسابت چیه؟بعدم کجایه دنیا گفته با نشستن رو کاپوت ماشین، کاپوت خش میوفته یا چیزیش میشه؟!!!!

-بیا پایین!!
بی توجه بهش مشغول خوردن موکام شدم.به منظره خیره کننده روبه روم چشم دوختم،واقعا جایه قشنگی بود.ولی سهون مگه خارج کشور نبود؟ خوب یادش مونده اینجاهارو.
بی هوا پرسیدم:
+تو چند سال امریکا بودی؟
سهون که توقع این سوال یهویی رو نداشت چند ثانیه با تعجب بهم خیره شد.تکیشواز از نرده ها گرفت و قدم زنان به ماشین نزدیک شد.
-۷ سال…
+اووو، پسر اونور چیکار میکردی؟اهااا فهمیدم!ای شیطون یعنی اینقدر اونوریا خوشکلم؟ حالا چیزیم تور کردی؟ چطور بود؟خوش میگذشت؟تو که دوست داشتی چرا برگشتی؟
سهون چپ چپی نگام کرد و کنارم تکیه داد به کاپوت ماشین.
-حتی یه بارم به این مزخرفاتی که میگی فکر نکردم، برای کار رفته بودم…
قیافمو شکل احمقا کردم و چشمامو لوچ کردم.
+برای شرکت اوووو اسسس اچچچچ؟
و بلند زدم زیر خنده،وای خدا چرا من نمیتونستم اسم این شرکت کوفتی اوه سهون رو هضم کنم؟
از شدت خنده دراز کشیدم رو کاپوت و دلمو از گرفتم.
خدایی اسمش خیلی ضایع بود،کی اسم شرکتشو میزاره اسمو فامیلی خودش؟ اووووو اس اچ!
خندم شدت گرفت.حالا شاید اصلا خودش نزاشته باشه،شاید باباش گذاشته.ولی اخه رو چه حسابی؟
سهون بدون کوچیک ترین حرفی فقط پوکر بهم نگاه میکرد.حق داشت به عقلم شک کنه، همچین چیز خنده داری نبود برای کسی که نمیدونه اسمش اوه سهونه ولی برای منی که همخونشم و هر روز میبینمش و تویه ذهنم تداعی میشه خیلی مسخره بود.
یه ان با حس حرکت جسم گرمی زیر و زانوهام و گردنم خندم قطع شد و چشمام تا اخرین حد ممکن گشاد شد.
سهون بی توجه به چهره مهبوتم، منو از روی کاپوت ماشین بلند کرد و به ارومی روی زمین گذاشت.
-خیلی برات احترام قائلم که از پل پرتت نکردم پایین لوهان!
اب دهنم رو فرو داد و صاف سر جام ایستادم.هوا از سره شب سرد تر شده بود و باد خنکی میوزید.
سهون لیوان خالیمو از رویه کاپوت برداشت و داخل لیوان خودش گذاشت.
نگاه کوتاهی به اطراف انداخت و گفت:
-هوا داره سرد میشه،بریم دیگه.
نگاه اخرمو به محیط ارام بخش اطرافم انداختم و در همون حال گفتم:
+امشب خیلی خوش گذشت،ممنون بابت همه چیز.
سهون چیزی نگفت. بی حرف به سمت در ماشین رفت.
نگاهمو از اب روون زیر پل گرفتم و برگشتم و سوار ماشین شدم.دستای سردمو توی جیبه سوییشرت نرمم فرو کردم.
صندلی ماشین سهون خیلی گرم و راحت بود،توی این هوای سرد حال میداد واسه لم دادن و بیرونو تماشا کردن…
سهون ماشین روشن کرد و اروم راه افتاد.الان دیگه نیمه شب بود و خیابونا خلوت، الان میخواد باز تند برونه روانیمون کنه!
و همینم شد، سهون دوباره شروع کرد تند رفتن و ویراژ دادن تو خیابونایه خلوت. اما قسمت عجیبش اینه که مسیرش اصلا به سمت خونه نبود و داشت به سمت مخالفش میرفت.
با تعجب رومو کردم سمتش.
+الان دقیقا نصف شبی داریم کجا میریم؟
سهون دنده رو عوض کرد و سرعتشو کم کرد.
-فروشگاه.
به ساعتم اشاره کردم و عاقل اندرسفی گفتم:
+الان؟
ساعت ۱ و نیم شب بود.
سهون با سر به جلو اشاره کرد و گفت:
-الان!
سرمو چرخوندم و با تعجب خیره شدن به فروشگاه بزرگ و نورانی اخر خیابون که مردم جلوش در رفت و امد بودن.
+نه مثل اینکه ما تنها نیستیم.حالا چرا الان؟
-گفتم تا بیرونیم هرچی لازم داریم بخریم،هم یخچال خالیه و هم دیگه ممکنه پیش نیاد که بتونم از خونه بیام بیرون.
سهون ماشین رو جلویه در فروشگاه پارک کرد و خودش اول پیاده شد.
منم پیاده شدم و پشت سرش راه افتادم سمت در فروشگاه.قدم هامو تند کردم و شونه به شونش وارد فروشگاه شدم.
فروشگاه خیلیی بزرگ ولی نسبتا خلوتی بود.
سهون روشو کرد سمت من و بیخیال گفت:
-برو یه سبد بردار هرچی لازم داریم بریز توش.تو جلوتر برو من حوصله ندارم ،پشت سرت میام…
+یه دیقه وایسا، هرچی میخوام بردارم؟
-منظور من در اصل مواد غذایی بود ولی حالا هرچی برداشتی مهم نیست.یخچال خالی شده…
شونه ای بالا نداختم و یه سبد بزرگ چرخ دار برداشتم،چیز به خصوصی نمیخواستیم.اول که مستقیم رفتم سمت قفسه ابمیوه و نوشیدنی ها سه چهارتایی ابمیوه بزرگ و انرژی زا و شیر کاکائو برداشتم،بعدم که پنیر و کره و …. و در اخر به سمت قسمت مواد غذا حرکت کردم.هر چی غذایه اماده ای داشتن برداشتم.تنقلاتم که اون وسطا ریختم تو سبد تا سهون که سالم زندگی میکنه نبینه گیر بده….
نگاهم بین قفسه ها میچرخید که گرمایه دست کسی رو روی کمرم حس کردم و پشت بندش صدایه پر از حرص سهون رو کنار گوشم شنیدم:
-چیز دیگه نبود برداری؟عطاری هم همین بغله میخوای تا بریم؟
لبخند ژکوندی زدم و صورتمو برگردوندم سمتش.
+عع، اره اتفاقا یهو دیدی تو خونه گلپر لازم شد هوم؟
نگاهمو ازش گرفتم و مسیرمو کج کردم سمته قفسه ی کناری.
سهون بازومو گرفت و هلم داد به سمت جلو.
-بسه دیگه بار کردی اینجارو، مگه داری میری پشت کوه زندگی کنی که اینقدر خوراکی خریدی؟ بازم میارمت بسه دیگه.کم مونده بری پوشک برداری!

+ای وای خوب شد گفتی بردارم واست؟

-تو فعلا چک کن پستونکت رو برداشته باشی بعدا به فکر من باش!
سهون همچنان منو هل میداد جلو و به سمت صندوق هدایتم میکرد.یه لحظه چشمم به قفسه کناریمون خورد.
هول گفتم:
+وایسا وایسا وایسا،یه چیز دیگه میخوام!
به سرعت رفتم سمت قفسه پودر کیک و یه شکلاتی و توت فرنگی و پرتقالی و وانیلی و موزی و برداشتم و همشو ریختم تو سبد. با نیش باز برگشتم سمت سهون.
+کارم تموم شد بریم.قفسه ی پوشکا هم اونوره!
سهون دیگه داشت عصبی میشد.
اب دهنمو قورت دادم و خندمو جمع کردم.
-تو،یه علف بچه،واقعا پودر کیک رو نیاز داری یا منو مسخره کردی؟

جبهه گرفتم:
+یهو دیدی هوس کردیم دیگه،لازمه تو خونه باشه! حالا بیا بریم که ۴۵ دیقست داریم اینجا میچرخیم و ساعت شد ۲!!!
سهون پاکت پودر موزی رو از تو سبد برداشت و جلویه صورتش گرفت و احمقانه بهش خیره شد.
-یعنی تو واقعا به پودر کیک موزی نیاز داری؟
پاکت رو از تو دستش گرفتم و انداختم تو سبد.
-اره دوس دارم کیک موزی،وقتی پختم بهت اجازه میدم یه تیکه ازش بخوری تا ناکام از دنیا نری و مزه بینظیرش رو بچشی! حالام بیا تا بریم…
و جلوتر از سهون به سمت صندوق راه افتادم.
گوشه ای ایستادم و منتظر به سهون چشم دوختم.سهونم عین یه مرد بی حرف حساب کرد و بعد از برداشتن چندتا از پلاستیکا به سمت خروجی رفت.منم پلاستیکایی که مونده بود رو برداشتم و راه افتادم سمت خروجی.
پلاستیکارو تویه صندوق عقب گذاشتیم و سوار ماشین شدیم.
+اهه خوش گذشت،خوب دیگه بریم خونه!
سهون نگاه ترسناکی بهم انداخت و زیر لب غرید:
-ناهار فردا رو خودت درست نکنی از پنجره پرتت میکنم پایین لوهان!
اینقدر این یه جمله رو خشن و جدی گفت که بدون حرف فقط سرمو تند تند تکون دادم و اب دهنمو قورت دادم.
فک کنم سهون کلا علاقه خاصی به پرت کردن داره!



16
دیدگاه بگذارید

avatar
6 گفتگوها
10 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین دیدگاه
دیدگاه با بیشترین پاسخ
7 تعداد نویسندگان دیدگاه
NasiRahaSamaS_yoonajungi آخرین ارسال کنندگان دیدگاه
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
Sama
مهمان
Sama

بعد به ازمون سخت کن داشتم
خوشحالم که آپ کردی
حسابی انرژی گرفتم
ممنون
خیلی فیکت رو دوست دارم
فوق‌العاده بود
ممنون
و بازم خسته نباشی

S_yoona
مهمان
S_yoona

مرسیییی

Raha
مهمان
Raha

خخخ مرد یخچالی ..سهون خشن میشود …..مرسی باحال بود :)) ❤

jungi
مهمان
jungi

سلام اومدی :۲۶: من بسیار خوشحالم چقدر سهون خوبه خودش خودشو لو میده دفعه بعد که اومدیم لوهانم تیز سریع گرفت ممنون گلم

Lulu
مهمان
Lulu

خخخخخخخخ منم بودم بهم خوش میگذشت
سهون خشن دوستمیدارم
مرسییی خسه نباشی