38 👁 بازدید

FANFICTION INFINITY-chapter 20

سلاام عشقولیا من اومدمممم….

این شما و این چپتر 20 infinity، از نظرااا راضی نیستمااا…

ظرفایه کثیفو از رو میز جمع کردم و شیر و نوتلا رو هم گذاشتم تو یخچال و از اشپزخونه زدم بیرون. از اونجایی که دیگه باید کار پرونده کوفتی اوه سهون رو شروع میکردیم من الان باید میرفتم پیش سهون،پس مسیرمو به سمت اتاق سهون کج کردم.پشت در اتاق سهون ایستادم و برای رسم ادب تقه ی کوچیکی به در زدم و بدون گرفتن جواب درو باز کردم.سهون با اخم کوچیکی پشت میز کار چوبیه بزرگش نشسته بود و سخت غرقه فکر بود.حالا مگه اون چارتا برگه جلوت چی داره که عین عقاب زوم شدی روش؟بکش بیرون ازش بابا…
در اتاق رو پشت سرم بستم و جلو رفتم.جلویه میزش ایستادم و با انگشت اشاره تقه ی کوچیکی رویه میزش زدم تا اعلام وجود کنم.
سهون بدون اینکه کوچیک ترین حرکتی بکنه در همون حالت بی تفاوت گفت:

-حس شنواییم هنوزم کار میکنه،فهمیدم اومدی تو! برو اون صندلی گوشه ی دیوار رو بیار و بشین اینجا!
و با انگشت به جایه خالی کنارش اشاره کرد.نفسمو بیرون دادم و راه افتادم سمت صندلی،حالا انگار چیکار کردم، زبونش خیلی تیزه! صندلی رو از گوشه ی دیوار برداشتم و کنار سهون گذاشتمش و روش نشستم.
با کنجکاوی گردن کشیدم و به برگه هایه پر از نوشته ی جلویه دست سهون نگاه کردم،با تعجب گفتم:

+خوب،حالا چیکار کنیم؟
سهون مداد کربنی مخصوص طراحی رو دستم داد و درحالی که سرش رو برگه هاش بود گفت:

-کاری که به خاطرش درس خوندی…طراحی نقشه ی یه شرکت ساختمان سازی و معماری.
با ناله سرمو کوبوندم رو میز،واااای نه!!!
……
مداد رو محکم پرت کردم رو میز و سرمو به پشتی صندلی تکیه دادم،پشت گردنم تیر میکشید.شیش ساعت بود که داشتم با این مرده بغل دستم بی وقفه کار میکردم ولی انگار نه انگار.حاضرم قسم بخورم کل این شیش ساعت رو فقط بازی بازی نقاشی کردم و حتی یه ایده درست و حسابی هم تو ذهنم نیومد.
سهون بی تفاوت پرسید:

-چیشد؟
نگاهی به ورقه ی خط خطی جلویه دستم انداخت و پوکر گفت:

-تو که هنوز یه چیز درست و حسابی نکشیدی!
با عصبانیت نالیدم:

+من که مثل جنابعالی سابقه دار و کار بلد نیستم! من اولین بارمه که دارم نقشه ی شرکتی به این بزرگی رو میکشم، توقع که نداری همین اول کار برات ایفل رو بکشم بگم برو بساز!!!
سهون بی تفاوت جواب داد:

-منم ایفل رو نخواستم.هرچی تو ذهنت اومد رو روی برگه بکش،کار اصلیمون رو دیجیتالی و با لپ تاپ انجام میدیم .فقط الان میخوایم فکر کنیم که دقیقا چه میخوایم بکشیم تا بعدا کارمون راحت تر باشه.پس مسخره بازیو بزار کنار و برگرد سر کارت!
+یااا،شیش ساعته کنار دستم نشستی و یه بند داری مقاله میخونی خوب خودت چرا نمیای به من کمک کنی؟
سهون نگاهشو از برگه های جلوش گرفت و برگشت سمت من.

-من اگه میخواستم تویه کشیدن یه نقشه ی اولیه ساده کمکت کنم که اصلا نمیگفتم تو بیای خودم میکشیدم، بعدشم تو تا طرح اولیه رو نکشی که من نمیتونم بیام ایده بدم…
با صدایه بلندی عصبی گفتم:

+خوب خودت بیا بکش تا بعدا راحت تر بتونی ایده بدی!
سهون شونه ای بالا انداخت و دوباره روشو کرد سمت ورقه ی های جلو دستش.

-وظیفه ی من نیست،توهم اگه نمیخوای دوباره برگردی تو اون شرکت کوفتی بشین کار کن صدا هم نده!
سهون خیلی مستقیم داشت بهم طعنه میزد.دوباره سرمو گذاشتم رو میز، زیر لب غر زدم:

+ای گل بگیرن در اون شرکته خزتو!
همون لحظه صدای الارم شکمم بلند شد، خیلی وقت بود که گشنم بود و این اوه سهون عوضی گفته بود تا طرح اولیه رو نکشم نمیزاره از کنارش جم بخورم!!! ولی اصلا به اون چه؟ مگه اون مسئولیت این پرونده رو دست من نداده بود؟ پس خودت تصمیم میگرفتم کی شروعش کنم. الانم گشنمه و میخوام برم غذا بخورم، میخواد بخواد نمیخوادم به درک!!!
سرمو از رو میز بلند کردم و از جام بلند شدم.
سهون بدون بلند کردن سرش با تحکم گفت:

-کجا؟!؟!
با حرص گفتم:

+دارم میرم یه کوفت زهرماری کوفت کنم، گشنمه و تا سیر نشم نمیتونم طرحتو بکشم، اوکی؟
عقب گرد کردم که برم که با حرفی که زد سرجام ماتم برد.

-خوبه،داری میری برای منم یه چیزی بیار بخورم.
بلههههه؟!؟!؟!
با بهت برگشتم و به سهون نگاه کردم که خیلی جدی مشغول کارش بود.چشمام از اینمه پرروگری گرد شده بود.واقعن که خیلی……اومدم ببندمش به بار فحش که با فکری که تویه ذهنم نقش بست مکث کردم.
کم کم لبخند خبیثی رو لبم نقش بست، که غذا میخوای هااا؟باشه، پس بشین و تماشا کن.
بدون کوچیک ترین حرفی از اتاق زدم بیرون و راهی اشپز خونه شدم.نشونت میدم اوه سهون یه وری!!!
غرق فکرایه خبیثانم بودم که هم زمان با باز کردن در یخچال لبخند رو لبم ماسید،خدایییی!!مواد غذایی اماده هیچی تو یخچال نداشتیم فقط همونایی بود که صبح خوردیم،کره و پنیر!واقعنییی؟ یعنی برای اولین بار تو یخچال اوه سهون هیچی نبود؟ مگه میشه…
با بهت از تو سالن داد زدم:

-اوه سهون!!!

صدایی نیومد.

بلند تر داد زدم:

-سهون!!
-چته؟
بلندتر داد زدم:

-هیچی تو یخچال نداریم.
سهون بی تفاوت گفت:

+خوب؟!
زیر لب گفتم:

+زهر مار و خوب!!!! من الان چی بیارم تا کوفت کنیم؟
در یخچال رو بستم و بلند گفتم:

+اشتراک بیرون بر داری؟
-تو کشو زیر تلوزیون یه چیزایی هست.
از اشپزخونه اومدم بیرون و طبق گفته ی سهون کشو زیر تلوزیون رو کشیدم بیرون،ای بمیری سهون با این اشتراک گرفتنت،فقط غذاهایه دریایی و سنتی داشت.واقعا هم از سهون نباید توقع بیشتری داشت.
با عصبانیت داد زدم:

+هیچی نیست!!!!!
صدایه کشیده شدن صندلی رو زمین و بعد هم صدایه قدم هایه سهون از تو راهرو اومد.
سهون با بی تفاوتی وارد سالن شد.

-به جز ما 15 نفر دیگه هم تو این اپارتمان زندگی میکنن، فرهنگ اپارتمان نشینی داشته باش!
نگاهی به بلشورهایه تویه دستم کرد و ادامه داد:

-همیناس دیگه.
دیگه کلم داشت از عصبانیت دود میکرد، با لحن تندی بلند گفتم:

+تو حاضری وقتی گشنته یه چیزی بخوری که نه خوشمزست و نه سیرت میکنه؟
سهون که معلوم بود بهش برخورده جبهه گرفت.

-تخم مرغم تویه یخچال هست،ناراحتی مجبور نیستی بخوری!!
دستامو زدم به کمر و هم شدم سمتش.

+اولا،تو یخچالت همون تخم مرغم نیست!دوما غذایه دریایی چیز بدی نیست،ولی من حساسیت دارم و نمیتونم غذاهایه دریایی بخورم.اشتراک فست فود نداری؟
سهون شونه ای بالا انداخت و بی تفاوت گفت:

-من فقط چیزایه سالم میخورم.
صورتمو جمع کردم و با چندش زیر لب گفتم:

-خفه شوووو!!!!
صدامو بلند کردم و با تمسخر گفتم:

+از همون اولی که وارد این خونه شدم کاملا به این مورد پی بردم که چه ادم حوصله سر بری هستی!!!!
سهون شونه ای بالا انداخت.

-اگه نمیخوای چیزی بخوری بیا تا به ادامه کارمون برسیم.
و عقب گرد کرد تا دوباره بره تو اتاقش.
نه مثله اینکه اینجوری نمیشه،این بشر واقعا نفهمه!!دستمو زیر چونم گذاشتم و متفکر گفتم:

+سوییچ ماشینتو بهم قرض میدی؟
سهون با تعجب از حرکت ایستاد و برگشت سمتم.

-چی؟
+سوییچ ماشینت!
چپ چپ نگام کرد.

-میخوای چیکار؟
عاقل اندرسفی گفتم:

+به نظرت با سوییچ ماشین چیکار میکنن؟ میخوام برم دنبال دوست دختر نداشتم تا باهم بریم دور دور! خوب میخوام با ماشینت برم یه فست فودی کوفت و زهرماری بخورم تو خونه که هیچی پیدا نمیشه، انگار با ارواح زندگی میکنم!
سهون پشتشو کرد بهم و قدم زنان به سمت اتاقش رفت.

-نمیدم.
با حرص گفتم:

+چرا!؟
پوزخند صدا داری زد و جواب داد:

-چون به تو هیچ اعتمادی نیست!!!
و توی پیچ راهرو محو شد.عوضی!
با عصبانیت داد زدم :

+اصلا نده به درک!!!
خودمو پرت کردم رو مبل و دستمو گذاشتم زیر چونم، سهون عوضی اعصاب خورد کن بیشعور!دستمو رویه شکمم گذاشتم و نوازشش کردم،وایییی گشنمه!لبامو لنج کردم و چشمامو درشت کردم.دیگه کم کم داشتم بی طاقت میشدم، اصلا خودم میرم.پا که دارم،پیاده میرم تازه هوا هم یه نفرست!
ولی نه….
واقعن حسش نیس.با کلافگی دستی به موهام کشیدم و دوباره دستمو رو شکمم گذاشتم،واقعا گشنم بود.بالاخره نوبت منم میرسه اوه سهون!
هنوز چند دقیقه از رفتن سهون نگذشته بود که دوباره صدایه قدم هایه بلندش توی راهرو پیچید.با تعجب گردن کشیدم و پشت سرم رو نگاه کردم،چشمایه گرد شدم قفله سهونی بود که تویه اون شلوار مشکی چسبون با پلیور مشکی که یقه ی لباس سفید رنگش ازش زده بود بیرون،بیشتر شبیه بچه دبیرستانیا شده بود تا مدیر یه شرکت! اما بازم جذاب بود…موهاشو به طرز ماهرانه ای بالا زده بود و کیف پول چرم مشکی رنگ براقش تو دستش خودنمایی میکرد.
چشمام برق زد.

+جایی میری؟
سهون بی تفاوت شونه ای بالا انداخت.

-دارم میرم بیرون یه چیزی بخورم، خواستی بیای تا 10 دیقه ی دیگه دم در باش.
و بدون فرصت دادن به من از خونه زد بیرون.
بهت زده خیره شدم به در بسته قهوه ای رنگ،بعد از چند ثانیه تجزیه تحلیل حرفش عین فشنگ از جام پریدم.
با خوشحالی بشکنی تو هوا زدم و دویدم سمت اتاقم.این اوه سهون هم بعضی وقتا خوب عجیب میشه هااا.ظاهرا یکمم بلد بود جنتلمن بازی در بیاره!
در کمدو باز کردم و سریع یه تیشرت مشکی با طرح هایه رنگی عجق وجق از تو کمد بیرون کشیدم و شلوار مورد علاقمو که سر زانوهاش پاره بود رو به همراه سوییشرت مشکی لشم باهاش ست کردم.
سریع لباس هامو پوشید و موهامو چتری ریختم تو صورتم،عطر گرم و اسپرتمو به مچ دست و گردنم زدم و بعد بستن ساعتم به مچ دستم و برداشتن کیف پولیم از اتاق زدم بیرون.
ال استارایه مشکیمو پوشیدم و بعد از مطمئن شدن از بسته بودن در خونه از پله ها سرازیر شدم و دویدم سمت پارکینگ.وقت نبود وایسم تا اسانسور بیاد، در همین حین نگاهی به ساعت مچیم انداختم که نشون میداد فقط دو دقیقه مونده…
با رسیدن به پارکینگ از حرکت ایستادم و چشمامو تو پارکینگ چرخوندم،نگاهم رو جگوار مشکی رنگ سهون ثابت موند که کنار در پارکینگ ایستاده بود و داشت چراغ میزد.دوییدم سمتش و بی معطلی در جلو رو باز کردم و نشستم.
با خوشحالی درحالی که نفس نفس میزدم گفتم:

+خوب دیگه اومدم بریم!!!
سهون بی حرف خیلی نرم فرمون رو چرخوند و ماشین رو با احتیاط از پارکینگ خارج کرد.دنده رو عوض کرد و در همین حین که سرعتشو زیاد میکرد نیمنگاهی بهم انداخت و با جدیت گفت:

-کمربندتو ببند!
و سرعتشو زیاد تر کرد.کمربندمو بستم و با کنجکاوینگاهی به خیابونا انداختم.

+حالا کجا میریم؟
-نمیدونم،هرجا که رد شدیم خوشم اومد…
فقط تو خوشت بیاد؟من بوقم؟؟
اظهار نظر کردم:

+هرجا میری فقط یه جا برو که پیتزا هم داشته باشه.
سهون بی حرف فقط سری تکون داد و به راهش ادامه داد.
چند دقیقه بعد جلوی فست فود شیک و بزرگی که توشم حسابی شلوغ بود نگه داشت.ماشین رو پارک کرد و با سر اشاره کرد پیاده شم . با لبخند از ماشین پیاده شدم و پشت سر سهون راه افتادم سمت فست فود.
از پشت نگاهی به هیکل سهون تویه اون پلیور چسبون مشکی انداختم،این چرا اینقدر لاغر بود؟ نگاهمو پایین تر بردم ، چشمام رویه پاهایه لاغر و استخونیش قفل شد که از تو شلوار چسبون مشکی حسابی باریک بود.
با چشمایه گرد نگاهمو ازش گرفتم،مگه به این بچه غذا نمیدن که اینقدر لاغره؟ نکنه از ایناس که میگن رژیم داریم؟ این که دیگه رژیم نیست این سو هاضمس! شایدم به خاطر اون غذاهایه دریاییه زهرماریه؟ نچ،اصلا به سلامتیش اهمیت نمیده!

سهون جلوی پیشخون، روبه رویه دختر جونی که با لوندی لبخند پر از عشوه ای رویه لباش بود ایستاد و ارنجشو به سطح چوبی پیشخون تکیه داد.
سرشو برگردوند و رو به من گفت:

-خوب، چی میخوری؟!
نگاهی به صفحه دیجیتالی بالا سرم انداختم،چشمامو باریک کردم و بعد از چند ثانیه متفکر گفتم:

-پپرونی با سیب زمینی سرخ کرده.
سهون سری تکون داد و روشو کرد سمت دختره که حالا داشت به طور تحریک برانگیزی موهایه بلوندشو دور انگشتش تاب میداد.
دختره با لحن لوسی گفت:

_میتونم کمکتون کنم؟
سهون به سردی شفارشات رو داد.
دختره در جواب سهون با عشوه چشمکی زد.
من تمام مدت پوکر ایستاده بودم!تو ملیح عام داشت نخ میداد.به کجا داریم میریم ما؟
سهون بی حوصله حساب کرد و فیش رو از دست دختره گرفت و جلوتر از من به سمت قسمت میز ها راه افتاد.
اومدم عقب گرد کنم پشت سرش برم که همون دختر پشت پیشخون صدام زد:

_ببخشید…
با تعجب برگشتم سمتش، به خودم اشاره کردم و هاج و واج گفتم:

+بامنید؟
دختره سری به نشونه تایید تکون داد:

_یه لحظه میشه بیاین…
با تعجب نگاهی به دور و ورم کردم و قدمی به سمت دختره برداشت، جلویه پیشخون ایستادم و با تعجب گفتم:

+بفرمایید!
دختره برگه ی تا شده ای رو به سمتم گرفت و با لوندی گفت:

_ممکنه این برگه رو بدید به اون اقایی که همراتون بود،لطفا…
عین احمقا بهش خیره شده بودم.بعد از چند ثانیه با تردید برگه رو ازش گرفتم و سری تکون دادم و بدون حرف عقب گرد کردم و برگشتم تا ببینم این سهون کجا رفت.
بعد از دقایقی گشتن بین اون شلوغی بالاخره پشت میز گوشه سالن پیداش کردم که سرش تا ته تو گوشیش بود.
با گیجی دستمو پشت گردنم کشیدم و جلو میز ایستادم.

+ام،سهون!
سهون خیلی خنثا سرشو بلند کرد و نیم نگاهی بهم انداخت.

-هوم؟
برگه رو جلوش گرفتم و گیج گفتم:

+اینو اون دختره پشت پیشخون داد بدم بهت…
سهون یه تار ابروشو بالا انداخت و برگه رو از دستم گرفت.بی حرف پشت میز نشستم و از اونجایی که میز گرد بود و صندلی هاشم به شکل گرد مانندی یه تیکه بود از روبه رو کنار سهون نشستم و سوالی بهش خیره شدم.
سهون خیلی بی تفاوت برگه رو پاره کرد و انداخت وسط میز.
+عع ، چرا پارش کردی؟
سهون بی تفاوت تکیه داد به صندلی.

-تو چی فک میکنی؟
+شاید یه درخواست دوستی؟…خوب چرا ردش کردی؟ دختر خوبی به نظر میرسید…
و پشت بند حرفم پقی زدم زیر خنده.
سهون نیشخندی زد و با تمسخر گفت:

-درخواست دوستی؟یکم زیادی فانتزیه…
خندمو خوردم و با تعجب گفتم:

+پس چی بود؟
سهون خودشو سمت من کشید و با نیشخندی که حالا غلیظ تر شده بود دستشو گذاشت رو رون پام.

-یه پیشنهاد عالی برای یه شب به یاد موندی…باید جذاب باشه نه؟
یه لحظه خشکم زد!!!
بهت زده محکم دستشو پس زدم و بلند گفتم:

+یااا،اوه سهون…
سهون عقب کشید و صاف نشست.

-الان که فک میکنم با این حرفش واقعا پی بردم که دختر خوبیه! نظرت درباره قبول کردن درخواستش چیه؟
با حرص نگاه بدی روانش کردم و دست به سینه نشستم.

+اگه اینقدر مشتاقی قبول کن!!

-حتما همین کارو میکنم!
بی توجه به سنگینی نگاه تمسخر امیز سهون غرق فکر بودم.اون حرکت سهون…واقعا برام عجیب بود،یه حس خاص… با یاد اوری حرکت دست گرمش روی رون پام یه لحظه مورمورم شد.

وسط این درگیری فکری قلبم به طور عجیبی دیوانه وار به سینم میکوبید. دستمو مشت کردم و چندبار نامحسوس به قفسه سینم کوبیده.تو چت شده این وسط؟

من منتظر اون نظر قشنگاماااا….

Dislike


جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات محبوب ترین نظرات
آگاهی از :
Gessy
مهمان

OH MY GOD

Lulu
مهمان
Lulu

چراا ادامش و نمیزاری من ملدمم :19:.

دلارام
مهمان
دلارام

محشرههههههههههههه یکی از بهترین فیکاییه که خوندم مرسیییییییی اونیی :89:

Nastaran
مهمان
Nastaran

وااااااو خیلی عالی بود?مرسی نسترن جون?
راستی دوقسمت قبلی نظرگذاشتم پس ازماه ها نبودش!?کجارفته؟?

f@ri
مهمان
f@ri

واااااااااااااااااییییییییییییییی مرسیییییییییییییی عالیییییییییییییییییی بوووووووووووود :51: :51: :51: :39: :39: :26: :26: :71: :71: :71: :80: :80: :80: :89: :89: :89: :89: