105 👁 بازدید

FANFICTION INFINITY-chapter 19

سلااام دوستان من برگشتمممم….میدونم که الان از دستم عصبی هستین و حقم دارین ولی میخواستم یه صحبت کوچیک بکنم، این پارتو من به سختی تونستم اپ کنم چون من شرایطم جوری هست که وسط هفته نمیتونم از گوشی استفاده کنم یعنی اجازشو ندارم و از طرفی هم تو دو روز اخر هفته خودتون باشید میتونین یه پارت درست و حسابی اپ کنین؟ من این پارتو تا جمعه تکمیلش کردم ولی باورتون میشه بعد از یکبار خوندن کامل پاکش کردم؟ چون مناسب نبود و دوباره نشستم از اول نوشتم ،پس خواهشا درکم کنید میدونم هیچ کس از یه ادم بدقول خوشش نمیاد ولی دست من نیس، منم دوست دارم شما راضی باشید…مرسی از تک تک کسایی که با مهربونی حمایتم میکردن واقعا ممنون امیدوارم درک کنید و بدونین که من خودمم با این تق و لق بودن داستانم مشکل دارم ولی واقعا دست من نیست.سعی میکنم مثل همیشه با پارتایه بلند و هیجانی جبران کنم و امیدوارم شما هم درکم کنید.

مرسی که نشستید و حرف هایه سردرد اور منو خوندید، ولی نامردا چپتر قبل یه اتفاق هیجانی توش رخ داد اونوقت نظرا اینقدر کم؟ خدایی؟ من منتظر نظراا هستمااااا…

عاشقتونم بی نهایت،Nasi.

انگشتایه شل شدمو از دور بازوهایه لوهان باز کردم و با فشار کمی، هلش دادم عقب.لوهان با بیحالی چند قدم عقب رفت و سرشو انداخت پایین، به راحتی دونه هایه براق اشک رو رویه صورتش میدیدم که به ارومی لیز میخورد و رویه گونش میچکید.با کلافگی دستی تویه موهام کشیدم و موهامو از رویه صورتم کنار زدم، ای لعنت بهت اوه سهون، بعد چند سال هنوز اختیار نگه داشتن عصبانیتت رو نداری؟پس اون قرصایه رنگارنگت به چه دردی میخوره؟ اون که گناهی نداره که اینقدر ظریفه برای چی الکی سرش داد زدی؟ تو الان باید ازش معذرت خواهی هم بکنی که به خاطر تو و اون جانگ ریو حروم*زاده به این وضعیت افتاده، اونوقت وایسادی سرش داد میزنی؟
هر چقدر وجدانم از درونم داد میزد که تقصیر اون نیست و اون گناهی نداره نمیتونستم قبول کنم که اون واقعا بی گناهه، گناه لوهان این بود که عرضه نگه داشتن یه پرونده که دستش امانت بود رو هم نداره، نه به خاطر موضوعی که پیش اومده.هه، اگه میدونست که اون پرونده اگه به دست جانگ ریو میرسید چی میشد اینقدرراحت تسلیم نمیشد.شاید فقط چند ثانیه کافی بود تا تمام تلاشهای چندین و چند سالم به باد بره.
نیم نگاه کلافه ای به لوهان انداختم که زانو و شونه هاش لرزش کوچیکی داشتن و لباسش به طرز وحشیانه ای جر خورده بودم.یه ان نگاهم رویه مارک هایه صورتی رنگ کوچیک و بزرگ رویه گردنش قفل شد،بی حرکت چند ثانیه خیره به مارک هایه روی گردنش ماتم برد،ناخداگاه فکم از خشم منقبض شده بود و بند انگشتام از شدت فشار دست هایه مشت شدم به سفیدی میزد،کثافت اشغال باهاش چیکار کرده بود..
با خشم قدم بلندی به سمتش برداشت و بدون مکث دستمو بردم زیر چونش،لوهان تکون محکمی از حرکت یهوییم خورد و با ترس سرشو بلند کرد. بی توجه به نگاه ترسیدش چونشو تویه دستم گرفتم و سرشو بالاتر بردم.پوزخند بزرگی گوشه لبم نقش بست،مارک هایه کوچیک و بزرگی سرتاسر گردن و ترقوش به چشم میخورد و جاشون به طرز فجیهی رویه گردن سفید لوهان خودنمایی میکرد، کصافت حروم*زاده.پس همه ی اینا نقشه بود،مثل اینکه کای کارشو خوب بلده و میدونه چجوری زمان بندی کنه، تا حدودی هم موفق بوده.چون من دقیقا موقعی رسیدم که میخواست کارو تموم کنه و عصبانیت من از دیدن این صحنه به عنوان یه امتیاز مثبت برای اون بوده.لعنت،اون موفق شده منو عصبانی کنه و باعث بشه که بیماریم عود کنه،جانگ ریو قطعا از بیماری من خبر داره و داره ازش به عنوان یه وسیله استفاده میکنه.پس منظورش همین بود،کسی که کم کم اطرافیانمو ازم دور میکنه، خودمم…
پوزخندم کم کم بزرگ و بزرگ تر شد تاجایی که تبدیل شد به قهقه ای عصبی.واقعا برنامه ی دقیقی بود،من تا الانش هم کلی ازشون عقب بودم، ای لعنت.
لوهان با چشمایه ترسیده سعی کرد چونشو از تو دستم در بیاره ولی من بی توجه بهش فقط چونشو محکم تر فشار میدادم،عصبانیم حالا دیگه غیر قابل وصف بود،دیگه نمیزارم ازم اتو بگیرن،دیگه نمیزارم. اگه تنها وسیله ای که به وسیلش دارن ازم اتو میگیرن لوهان باشه، پس بهتره که دیگه کلا تو چشم نباشه.چونه لوهانو فشار کوچیکی دادم و هلش دادم عقب،با حالت عصبی گفتم:

-خودت الان چه حسی داری؟حالت از خودت بهم نمیخوره که گذاشتی به راحتی رو گردنت رو مارک کنه؟واقعا از خودت بدت نمیاد که میزاری به راحتی هر کاری میخوان باهات بکنن؟یعنی اینقدر احمقی که بهشون اجازه یه هرکاری رو میدی؟!؟!تو چرا نرمال نیستی..؟؟؟!!!
لوهان دوباره به گریه افتاد، با بهت و صدایی که حالا خشدار شده بود لب زد:

+تو ….از کجا میدونی..که تقلا نکردم؟ تو اصلا…اون موقعی که دستامو بسته بود و مثل سگ رو زمین میکشیدم کجا بودی که حالا این حرفا رو میزنی..؟ تو اصلاا کی هستی که به راحتی بهم تهمت میزنی؟مگه وضعیت منو دیدی مگه داد زدنامو دیدی؟
انگشت اشارشو رو گونش کشید و ادامه داد:

+نگاه کن،میبینی؟پوست صورتم قرمز شده،میدونی چرا؟ به خاطر سیلی هایه پی در پیی هست که به صورتم زده،این گواهی این نیست که من تا جایی که تونستم تقلا کردم؟

به لباس پاره شدش اشاره کرد و با بغض گفت:

+اینا ضامن من نمیشن؟

دو زانو رویه زمین نشست و خیره به نقطه نا معلومی زمزمه کرد:

+من نرمالم، اون دیوونه هایی که به جونم میوفتن نرمال نیستن…
با کلافگی دوباره دستمو تو موهام کشیدم و چشمامو بستم،بازم خراب کرده بودم،ای لعنت.
……
عصبی دره خونه رو هل دادم جلو و با سر اشاره کردم که بره تو،لوهان با قدم هایه کوتاه وارد خونه شد و نگاهی به چراغ هایه روشن سالن انداخت.پوزخندی بهش زدم و از کنارش رد شدم.بی تفاوت دره خونه رو پشت سرم ول کردم که بعد از چند ثانیه حاصلش صدایه بلندی بود که تویه سرتاسر خونه پیچید.لوهان با شوک برگشت سمتم و پلک لرزونی زد.
زیرلب درحالی که به سمت اتاقم میرفتم لب زدم:

-بشین رو مبل تا بیام.
وارد اتاقم شدم و درو پشت سرم بستم.تو تاریکی به سرعت سمت پاتختی کنار تختم رفتم و در کشو رو باز کردم.بسته قرص استوانه ای شکل سفید رنگمو از تو کشو برداشتم و بدون اب دوتاشو انداختم بالا.قرصا رو به زور قورت دادم و چند تا نفس عمیق کشیدم،بعد از چند دقیقه که مطمئن شدن داره اثر میکنه نفس راحتی کشیدم.سردردم کم کم داشت محو میشد و نبض رویه شقیقم قطع شده بود.از جام بلند شدم و قوطی قرص رو برگردوندم سر جاش.دوباره چندتا نفس عمیق کشیدم و در حالی که موهامو به سمت عقب میدادم از اتاق خارج شدم.نگاهمو تو سالن چرخوندم.لوهان در حالی که داشت با گوشه ی لباسش بازی میکرد و سعی داشت قسمت هایه برهنه ی بدنشو بپوشونه رو مبل سه نفره ی وسط سالن نشسته بود.
اه کوتاهی کشیدم و درحالی که سرمو به چپ و راست تکون میدادم پتویه نازک مشکی رنگی که رویه دسته مبل گوشه سالن بود رو برداشتم و با سمتش رفتم.پتورو به ارومی رو شونش انداختم و رویه مبل تک نفره یه روبه روش نشستم.لوهان زیر لب تشکر کرد و پتو رو رویه بدنش کشید.شونه هاش هنوز هم لرزش خفیفی داشت و رنگش به شدت پریده بود، ولی حالش نسبت به قبل بهتر بود.
پا رو پا انداختم و در حالی که نگاهم به نقطه ی نامعلومی خیره بود یه راست رفتم سر اصل مطلب.

ازز فردا دیگه نمیای سرکار.
لوهان با ناباوری سرشو بلند کرد و چند بار پلک زد،بعد از چند ثانیه من من کنان گفت:

+م…من…من بابت اتفاقات امروز متاسفم ولی…ولی من اشتباهی نکردم…من….
ارنجمو رویه دسته مبل گذاشتم و سرمو به انگشت اشارم تکیه دادم.

-لوهان!
لوهان حرفشو قطع کرد و ملتمسانه بهم چشم دوخت.
لبخند کجی زدم که البته بیشتر به پوزخند شباهت داشت تا لبخند.

-من که نگفتم اخراجت میکنم، گفتم نیا سرکار! البتهدست خودم بود همون اول واقعا اخراجت میکردم ولی از اونجایی که وضع شرکت داره روز به روز بدتر میشه فعلا بهت نیاز دارم.
به پوشه زرد رنگه رویه میز روبه روش اشاره کردم و گفتم:

-پرونده شعبه سوم شرکت o s h ، خیلی مهمه لوهان و منم نمیخوام با یه سهل انگاری و حواس پرتی وضعو از اون چیزی که هست بدتر کنم.پس بهتره کلا تویه خونه روش کار کنی و نیازیم نیست که دیگه بیای شرکت و دغدغه ی کای رو داشته باشی.هرکاری میکنی فقط خوب روش فکر کن و از نقشه ای که روش پیاده میکنی مطمئن باش، فعلا تنها کسی که اینجا میشه بهش اعتماد کرد…
دستی تو موهام کشیدم و به زور ادامه دادم:

-تویی!من روت حساب کردم لوهان.سریه پرونده کوفتی از کارم پشیمونم نکن.حقوقتم به همون مقدار هر ماه میریزم به حسابت،هر وسیله ایم که بخوای رویه میزه کارم تویه اتاق هست، پس دیگه فقط رو این پرونده تمرکز کن و دردسر درست نکن، همین…
توضیحاتم کامل بود،نیازی به سوال یا حرف اضافه ای نبود.ولی با این حال منتظر موندم تا اگه چیزی میخواد بگه.نیم نگاهی به لوهان انداختم که بهت زده به میز روبه روش خیره شده بود،کم کم بهت زدگی جاشو به لبخند کوچیکی داد که رویه صورتش نقش بست.حقم داشت بخنده، پیشنهاد کاریه من یه جورایی فوق العاده بود.
لوهان سرشو بلند کرد و با خوشحالی نگاهشو به صورت پوکرم دوخت.
یهو خندشو خورد و سریع سرشو انداخت پایین.
درحالی که لبشو گاز میگرفت زیرلب گفت:

+پشیمونت نمیکنم، ممنون.
سرمو به معنی “باشه” تکون دادم و از جام بلند شدم.
داشتم میرفتم به سمت اتاقم که یهو فکری از ذهنم گذشت،نمیشه که این تمام روز بشینه تو خونه و برا خودش ول بچرخه و از اونور من تو شرکت جون بکنم،باید به یه دردی بخوره دیگه.بالاخره اونم داره تویه این خونه زندگی میکرد و وظایفی داشت.
درحالی به سمت اتاقم میرفتم با جدیت گفتم:

-برای تموم کردن اون نقشه یک ماه وقت داری،درضمن، حالا که تو خونه بیکاری بد نیست بعضی وقتا هم یه دستی به سر و رویه خونه بکشی و یه چیزی هم درست کنی.توهم داری تویه این خونه با من زندگی میکنی نمیشه که همش من کار کنم،موفق باشی!
و درحالی که دستمو از پشت براش تکون میدادم وارد اتاقم شدم و درو بستم.پوزخند کمرنگی زدم و سرمو تکون دادم،تصور چهره ی بهت زدش بعد شنیدن حرفام همچینم سخت نبودم.یه ان با یاداوری حرکت عجیب لوهان با تعجب نگاهی به خودم انداختم که با دکمه هایه باز لباسم مواجه شدم!!هه!!!پسربچه ی احمق.سرمو تکون دادم و با خنده به سمت کمد لباسام رفتم.
……
از دید لوهان:
با بیحالی لباسامو از تنم کندم و پرتشون کردم رو زمین، حولمو از تو کمد کشیدم بیرون.با قدم هایی نامیزون به سمت حموم قدم برداشتم و درشو اروم هل دادم عقب.برخورد پاهام به سرامیک های سرد حمام هم حالم رو خوب نمیکرد.شیر اب را تا اخرین درجه اب سرد عقب بردم و زیر دوش ایستادم.بدنم درد میکرد،سرم داشت منفجر میشد.ناله ی ارومی کردم و سر خوردم روی زمین.حالم از خودم بهم میخورد… دوش مختصری گرفتم.بدون خشک کردن موهام از حمام زدم بیرون و بی حال از اتاقم خارج شدم. تویه تاریکی دستمو به دیوار گرفتم و اروم اروم به سمت اشپز خونه رفتم،سردرد امونم رو بریده بود. از تویه قفسه هایه اشپز خونه بدون دیدن اینکه چی بر میدارم لیوانی رو چنگ زدم و گرفتمش زیر شیر اب سرد،سرم داغ کرده بود.از تویه یکی از کشوهایه کابینت قرص مسکن رو برداشتم و دوتاشو باهم انداختم بالا،لیوان ابو تا اخر سر کشیدم و با استیم لباسم لبهای خیسم رو پاک کردم.لیوان رو انداختم تو سینک و تلو تلو خوران برگشتم تو اتاق.
در اتاقم رو پشت سرم بستم و با گیجی خودمو پرت کردم رو تخت،پتو رو تا زیر چونم بالا کشیدم و خودمو جمع کردم زیر پتو.سوز سرمایه خفیفی رو پشت کمرم حس میکردم که تا مغز استخونم رو یخ زد، خودمو بیشتر تویه پتو جمع کردم و چشمامو بهم فشردم.ناخداگاه قطره اشکی از چشمم چکید، لعنت به این زندگی…درد سرم کم کم داشت محو میشد و اثر قرص مسکن فرصت زیادی برای فکر کردن به اون لحظات کذایی بهم نداد…
……
به ارومی پلکام رو باز کردم،چند بار پشت سرهم پلک زدم تا دیدم واضح شه. نگاهی به اطرافم انداختم.حاله های طلائی رنگ خورشید سرکشانه از بین پرده ها اتاق رو رنگ روشنی میزد.دستامو از دو طرف به سمت بالا کشیدم و کش قوصی به بدنم دادم.لبخند کمرنگی زدم و از جام بلند شدم.نمیخواستم با فکر کردن به اتفاقی که گذشته بود روزمو خراب کنم.دست و رومو شستم و درحالی که با حوله درحال خشک کردن صورتم بودم از دستشویی اومدم بیرون.حوله رو رویه تختم انداختم و با قدم هایه بلند خودمو به کمد کنار تخت رسوندم،در کمد رو باز کردم و از بین لباس هایی که مرتب رو هم چیده شده بودن، تیشرت و شلوار سرمه ای رو انتخاب کردم که روش پر بود از خرس هایه کوچولویه قهوه ای رنگ.لباسامو عوض کردم و جلویه دراور ایستادم، موهامو با حوصله شونه کردم و با کرم مخصوص شاتوتیم کمی صورتم رو مرطوب کردم.کش کوچیک قرمز رنگی رو از تویه کشو دراورم برداشتم و موهامو به صورت نخلی بالایه سرم بستم، دوطرفش رو محکم به سمت چپ و راست کشیدم و موهامو سفته سفت کردم.لبخند رضایت مندی به خودم تویه اینه زدم و از اتاق خارج شدم.باید به اوه سهون ثابت میکردم که این چیزا شاید منو در هم بشکنه، ولی تسلیمم نمیکنه…
با قدم هایه بلند وارد سالن شدم و نگاهی به سالن تاریک خونه انداختم که پرده هایه ضخیم و کلفته رویه پنجره ها یه بزرگ سالن،اجازه عبور نور رو به داخلنمیداد.با اخم پرده هایه قهوه ای رنگ رو از رو پنجره ها کنار زدم و بلافاصله یکی از پنجره ها رو باز کردم،نگاه کوچیکی به منتظره ی سرسبز روبه روم انداختم و هوایه پاک و خنک سئول رو وارد ریه هام کردم،نفس عمیقی کشیدم و چشمامو بستم.بهش فک نکن لوهان!

از پنجره فاصله گرفتم و عقب گرد کردم و وارد اشپز خونه شدم،از تو یخچال نوتلا و موز و شیر رو برداشتم و نون تست رو هم از رو اپن قاپیدم، همشونو رو میز وسط اشپز خونه چیدم و رویه صندلی پشت به سالن نشستم.برام جالب بود که سهون تو خونش زیاد چیزمیزایه وطنی نداشت همش از این چرت و پرتایه خارجی بود،نمونش همین نوتلایه بزرگی که الان جلومه.حالا این خارجیا هیچی کاری بهش ندارم یکی بیاد به من بگه این چرا تو خونش همش چیزایه سالم داره؟نمیگم بده ولی اصلا نه انرژی زایی نه چیپس و پفکی نه لواشکی هیچی تو خونش نیست. چجوری اینجوری زندگی میکنه؟
تاجایی که یادمه کریس حداقل یه چند تا دونه چیپس رو تو خونش داشت ولی سهون همینم نداره،یادم باشه بعدا خودم دست به کار شم!
با افسوس یکم برای خودم تو لیوانه گاویم شیر ریختم و مشغول مالیدن مقدار زیادی نوتلا رویه نون شدم، در همین حین که سعی داشتم نون تستم رو کامل تویه دهنم بچپونم، سرمو برگردوندم تا اصلا ببینم ساعت چنده که من دارم صبحونه میخورم..تا نگاهم به ساعت دیواریه وسط سالن افتاد نون تست محکم پرید تو گلوم و چشمام تا اخرین حد امکان گرد شد،ساعت ۱ ظهر بود.!پس بگو چرا اینقدر شارژم. با مشت به قفسه ی سینم کوبیدم و بلند سرفه کردنم.الان خفه میشم…
+مگه مجبوری لقمه به این بزرگی رو یه جا بخوری؟
با شنیدن صدایه خواب الودی که از پشت سرم اومد دوباره شروع کردم به سرفه کردن، این چرا این موقع ظهر خونس؟
سهون از پشت سرم نچی گفت و محکم با کف دست کوبید پشت کمرم، لیوان شیرمو دستم داد و پوکر گفت:

-بخور تا خفه نشدی که من بلد نیستم چطوری برات مراسم ابرومندانه بگیرم.
لیوان شیرو یه نفس تا اخر سر کشیدم و دستمو بردم بالا تا دیگه نزنه پشت کمرم.دست که نیس ماشالا یه پا تیر اهنه!سوراخ کرد کمرمو مرتیکه…
سرفه ی کوتاهی کردم و چند تا نفس عمیق کشیدم،درحالی که قیافه ام از شدت سرفه مچاله شده بود با صدایه گرفته ای گفتم:

+تو چرا خونه ای؟
سهون پوکر از کنارم گذشت.

-خونه خودمه!تو خونه خودمم نمیتونم راحت برم و بیام؟
یه لحظه از جوابش ماتم برد.
دستامو تو هوا تکون دادم و جملمو اصلاح کردم.

+منظورم اینه که مگه تو الان نباید شرکت باشی؟
سهون با ظرف کره و مربا پشت میز نشست بدون نیم نگاهی به من مشغول شد.

-شرکت خودمه، دلم خواسته نرفتم!!
چهرمو جمع کردم، خیلی خودشو دست بالا گرفته!!به درک اصن…دیگه چیزی نگفتم و هرکدوممون بیصدا مشغول کار خودمون شدیم.ناخداگاه زیر چشمی نگاهی به سهون انداختم. برای اولین بار بود میدیدم که موهای لختش رو روی پیشونیش بریزه.باید اعتراف کنم که واقعا بهش میاد…
داشتم زیر چشمی دیدش میزدم و برای خودم لقمه میگرفتم که سهون یهو به حرف اومد.

-کی شروع کنیم؟
به تعجب سرمو بلند کردم و نگاش کردم.

+چیو شروع کنیم؟
سهون نیم نگاهی به قیافه ی احمقم کرد و نیشخندی زد.

-کار رویه پرونده شعبه ی…
با حرص حرفشو قطع کردم و پریدم بهش.

+اسفالتمون کردی با این شعبه سوم شرکته…هی را به را از جلوم رد میشه هی میگه شرکت o s h شرکت o s h. حالا کاری به اینش ندارم خودت به من بگو اخه ادم اول اسم و فامیل خودشو میزاه رو شرکتش؟ مگه خزی؟!یه چیزیو برادرانه بهت میگم یکم روش فک کن، شرکت o s h خیلی…چجوری بگم…یه جوریه، انگار داری طرفو مسخره میکنی…یا عوضش کن برای خودت میگم!
و پشت بندش پقی زدم زیر خنده.
سهون بدون کوچیک ترین تغییری تو حالتش در حالی که کره رو رویه نونش میمالید پوکر گفت:

-زورم رسیده اسم خودمو گذاشتمرو شرکتم،عوضشم نمیکنم! حرفی داری؟
و لقمشو چپوند تو حلقش و با تمسخر بهم خیره شد.
دستمو محکم کوبیدم رو پیشونیم، ای ک…تو این سهون و شرکتش.
سهون ابروهاشو بالا انداخت و دوباره برگشت سر بحث اصلی.

-صبحونه که چه عرض کنم ناهارتو که خوردی، تشریف میاری اتاق من تا کارمونو شروع کنیم….
با تعجب پریدم وسط حرفش:

+کدوم کار؟
-پرونده شرکت…نکنه توقع داری بدم تنهایی خودت روش کار کنی؟و البته یه جاهاییش هست که تنهایی نمیتونی درستش کنی و خودم باید باشم تا بکشیش.
دست به سینه تکیه دادم به صندلیم.

+مگه من چمه؟ هرچی باشه خودمم میتونم!
سهون لباشو خطی کرد و عین احمقا چشماشو درشت کرد.

-هیچی،فقط حس میکنم یه خورده دیلی* داری!برای همین ترجیح میدم کمکت کنم تا سر پرونده ای به این مهمی مسخره بازی سرم در نیاری و برام دردسر جدید درست نکنی!
با دهن باز به سهون نگاه کردم که بی تفاوت مشغول گذاشتن مربا و کره تویه یخچال بود و بلافاصله بعدش از اشپز خونه زد بیرون،مرتیکه یه وری عمت دیلی داره!
با حرص دستی به موهایه نخلیم کشیدم و از پشت میز بلند شدم تا ظرفامو جمع کنم…

*دیلی یعنی دیر موضوع رو میگیره،دیر دوزاریش میوفته*



18
دیدگاه بگذارید

avatar
8 گفتگوها
10 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین دیدگاه
دیدگاه با بیشترین پاسخ
7 تعداد نویسندگان دیدگاه
NasiRahaدلارامNastaranjungi آخرین ارسال کنندگان دیدگاه
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
Raha
مهمان
Raha

چرا قسمت بعد رمزیه؟؟ 🙁

دلارام
مهمان
دلارام

مرررررررررررررررررررررررررررسیییییییییییییییییی عالیییییییییی شخصیت لوهانو تو این فیک خیلی دوست دارم کایلوش زیاد باااااشه ها باشهههههه اونیییییییی

Nastaran
مهمان
Nastaran

سلام خیلی خوب بود کککک لوهان قرص چی خورد؟مرسی نسترن گلی

jungi
مهمان
jungi

سلام نه اشکال نداره دیگه اگه خودتم اذیت کنی نمیتونی قشنگ بنویسی هر وقت دلت خواست بذار ولی یه چیزه قشنگ مثله همیشه ممنون گلم

Raha
مهمان
Raha

عالی بود دستت درد نکنه ❤