110 👁 بازدید

FANFICTION INFINITY -chapter 17

picsart_1475414616720سلااام دوستان عزیزم،بدویین ادامه که من اومدم…

بابت تاخیر بی اندازه متاسفم اینترنت نداشتم که اپ کنم معذرت میخوام…

بابت نظرات قشنگتون بی اندازه ممنون، بی نهایت عاشقتونم و ازتون ممنونم، نفس منین شماها*،*

 

از دید لوهان:
نگاه نگران و پر از استرسمو به سهون دوختم که بی توجه به من دور تا دوره اتاق راه میرفت و با تلفن حرف میزد.چه اتفاقی افتاده بود؟ حال سوهو خوب بود؟نکنه بلایی سرش اومده؟متوجه نمیشم، چرا باید این اتفاقات برای ما بیوفته…
با تموم شدم مکالمه سهون و پایین اوردن گوشیش پریدم سمتش و با نگرانی گفت:
+چیشد؟ حاله سوهو خوبه؟ چرا داشتن میزدنش؟ اون صداها چی بود از پشت تلفن میومد؟ چرا….
سهون درحالی که چشماشو بهم میفشرد و شقیقه هاشو میمالید زیر لب غرید:
-یه لحظه ساکت شو لوهان!
نگرانیم بیشتر شد، در سکوت بهش نگاه کردم،یعنی خیلی اتفاق بدی افتاده؟نکنه بلایی سرش اومده؟
اومدم دوباره شروع کنم که سهون چشماشو باز کرد و نگاه جدیشو به چشمایه نگرانم دوخت.
-ساعت ۴ صبح، یکی در خونه ی سوهو رو به شدت پشت سر هم میکوبه.سوهو هم بدون فکر درو باز میکنه و یه عده ادم میریزن تو خونش و مثل اینکه دنبال یه سری پرونده بودن که کریس دست سوهو سپرده بوده.شروع میکنن به گشتن دنبال پرونده ها و بهم ریختن خونش و وقتی پرونده هارو پیدا نمیکنن میریزن سر سوهو و شروع میکنن به کتک زدنش که کریس میرسه.سوهو الان تویه بیمارستانه و اینطور که دکتر میگه حالش خوبه.
بهت زده به سهون نگاه کردم، اینقدر سریع و بدون جمله بندی اضافه گفت که حالا گفتم کمه کم دست و پاش شکسته.روانییییی….!
+یعنی تویه اون ساختمون یه نفر هم نبوده که صدایه دادایه سوهو رو بشنوه؟مگه مملکت قانون نداره که همینجوری میریزن سر ادم و میزننش!
-خونه ها عایق صدا بودن، مثل اینکه نگهبان ساختمون هم اون ساعت تو ساختمان نبود، حتما از قبل برنامه ریزی شده بوده.
کلافه دستی تویه موهام کشیدم و نالیدم:
+حالا چی میشه؟ نمیشه که همینجوری دست رو دست بزارید…
سهون اخم ریزی کرد و تو فکر فرو رفت.
-به موقعش حساب کسی که اینکارو کرده میرسم، ولی فعلا باید تمرکزم رویه این باشه که دیگه تکرار نشه.نمیخوام مشکلی واسه کسی پیش بیاد…
سرمو تکون دادم و اهی کشیدم،حتما سوهو خیلی اذیت شده.
نگاهه جدیم رو به چشمایه سهون دوختم و محکم گفتم:
+امیدوارم دیگه اتفاق بدی برای کسی نیوفته،چون اینجوری دیگه نه من ساکت میمونم و نه سوهو.من دیگه میرم بخوابم، شب بخیر.
و بدون گرفتن جواب از اتاقش زدم بیرون،در اتاقمو پشت سرم بستم و نفس عمیقی کشیدم.شاید خیلی بد با سهون حرف زده بودم، ولی باید بهش میگفتم که یکم از این بیخیالیش بیاد بیرون و وظعیتو درست کنه وگرنه معلوم نیس تا کجا پیش میره.اهه، فردا اول صبح حتما باید یه زنگ به سوهو بزنم،باید مطمئن بشم که حالش خوبه.رویه تختم دراز کشیدم و به پنجره اتاقم چرخیدم.نگاهی به اسمون تیره رنگه شب انداختم، ستاره هایه ریز و درشت به خوبی تویه اسمون نقاشی شده بودن و به زیبایی میدرخشیدن.نفس عمیقی کشیدم و با لبخند به منظره بیرون خیره شدم.یه لحظه با مرور چند دقیقه گذشته خندم گرفته.از داد بلندم بیچاره سهون چنان پرید گفتم حالا باید از تو سقف جمعش کنم…
خدایا این مسخره بازیارو از ما نگیر، تو این خونه تک تک اتفاقاش خنده داره. اون از وجود جادوگره تو خونمون که هی غذا میپزه میذاره تو یخچال،اینم از این سهونه شوت و کارایه عجیبش.عجججب، بسه دیگه اگه نخوابم و فردا دیر برسم اوووه سهون اخراجم میکنه.یهو تو جام سیخ نشستم،من حالا فردا با چی برم کریس نیست که..!دوباره بیخیال خوابیدم،حالا کو تا فردا، وقت زیاده.پتو رو تویه بغلم گرفتم و چشمامو بستم،فردا حتما روز خوبی میشد…
……
محکم با مشت کوبیدم تو سر ساعت کوکیم،خفه شو دیگه.مردشور صدایه نکرشو ببرن که انگار با چکش میکوبن تو فرق سرت.اه، حالا اگه سیندرلا بود با نور ملایم افتاب که از بین پرده ها به دست باد میرقصید و با صدایه دلنشین گنجشک ها که اواز شادی سر میدادند بیدار میشد،اون وقت ما با چی بیدار میشیم؟با صدایه نکره ساعت کوکی که هرچیم میکوبیم تو سرش خاموش نمیشه.ای تف تو این زندگی اههه.دهه خاموش شو دیگه،زانومو اوردم بالا و با تمام توان پامو کوبوندم تو سر ساعت،خداروشکر خفه شد اوووف.غلطی تویه جام زدم و دوباره گرفتم خوابیدم،ولی هنوز چند ثانیه نگذشته بود که یادم اومد من امروز خودم باید برم سر کار و اگه تا ۱۰ دیقه دیگه اماده نباشم قطعا امروز دیر میرسم.عین فشنگ از جام پریدم و به سرعت وارد دستشویی شدم،دست و صورتمو شستم و از اتاق زدم بیرون.وارد اشپز خونه شدم و سریع قهوه جوش رو زدم به برق و بلافاصله به سمت یخچال برگشتم کره و پنیر رو از یخچال اوردم بیرون ،یه لقمه کوچیک برای خودم گرفتم و دوباره کره و پنیر رو برگردوندم تو یخچال.تا در یخچال رو بستم چشمام تو دو جفت چشم قهوه ایه کشیده گره خورد که با قیافه ی به شدت پوکری بهم خیره شده بود.
اونقدر وقت نداشتم که به قیافه بدریخت اوه سهون اهمیت چندانی بدم و تجزیه تحلیلش کنم پس بی توجه به قیافه سه در چارش برگشتم سمت قهوه جوش و از برق کشیدمش.یه لیوان قهوه برای خودم ریختم و گذاشتم رو اپن تا سرد بشه.بی توجه به سهون سریع برگشتم تویه اتاقم و یه پیرهن سرمه ای ساده و به همراه یه شلوار جین سرمه ای از تو کمد بیرون کشیدم. لباسامو پوشیدم و موهامو با ژل حالت دادم.شیشه ی عطرو رو خودم خالی کرد و ساعت مشکی ساده ای به مچم بستم. نگاه سرسری تویه اینه اتاق به خودم انداختم و به سرعت از اتاق زدم بیرون.دویدم تو اشپز خونه و یه نفس کله قهومو سر کشیدم و لیوانشو پرت کردم تو سینک ظرف شویی. در برابر نگاه متعجب سهون کفشامو از تو جاکفشی برداشتم و از خونه خارج شدم و درو پشت سرم تقریبا کوبیدم.
به سرعت از ساختمون خارج شدم و با قدم هایه بلند خودمو به خیابون اصلی رسوندم، برای اولین تاکسی که تویه دیدم ظاهر شد دستی تکون دادم و بعد از ایستادنه تاکسی سوار ماشین شدم .ادرس شرکت رو تند تند پشت سر هم گفتم و درخواست کردم سریع تر حرکت کنن.مرد از تویه اینه نگاه متعجبی بهم کرد و به راه افتاد، واا مردم امروز چشونه؟ اون از سهون که با تعجب نگام میکرد و اینم از این اقاهه، یعنی رفتن به محل کار اینقدر عجیبه؟
بیخیال شونه ای بالا انداختم و به مسیر روبه روم خیره شدم، فک کنم به موقع برسم.بعد از گذر تقریبا ۱۰ دیقه تاکسی جلوی در شرکت زد رو ترمز.کرایه رو حساب کردم و بعد از تشکر کوتاهی از تاکسی پیاده شدم،اووف به موقع رسیدم.با قدم هایه محکم به سمت ورودی شرکت راه افتادم،در همون حال متوجه نگهبان شرکت شدم که متعجب به سمتم میومد.نگهبان کنارم ایستاد و سلام کوتاهی داد.با لبخند جواب سلامش رو دادم.دیگه کم و بیش به همه کارکنایه اینجا اشنا بودم.
اومدم دوباره به سمت در شرکت برم که نگهبان دستشو رویه شونم گذاشت.
_جناب ژیو مشکلی پیش اومده که امروز هم به شرکت اومدید؟
با تعجب برگشتم سمت نگهبان،لبخند گنگی زدم.
+خوب مثل همه ی روزهایه دیگه اومدم سرکارم دیگه،
نگاهی به ساعتم انداختم و ادامه دادم:
+خیلی زود هم نیومدم که،چرا این حرفو میزنید؟
نگهبان درحالی که سعی میکرد به زور خندشو کنترل کنه گفت:
_فک کنم اشتباه کردید جناب ژیو،الان اخر هفتست و طبیعتا امروز شرکت هم تعطیله.
خنده ای کردم و زدم رو شونه ی نگهبان.
+شوخیه جالبی بود، من دیگه باید برم داره دیر میشه…
اومدم به راهم ادامه بدم که نگهبان راهمو سد کرد.
_امروز تعطیله جناب ژیو و من نمیتونم به شما اجازه بدم که وارد برج بشید.
صدایه نگهبان تویه سرم سوت کشیدم،یعنی….من این همه الکی بیدار شدم و پاشدم اومدم! یعنی این همه الکی از خواب نازم بیدار شدم؟ یعنی اوه سهون برای همین داشت با تعجب بهم نگاه میکرد…
اوه سهون عوضیییییی.اون عوضی بیریخت میدونستو بهم نگفت!واقعا ….
با خشم زیر لب از نگهبان خدافظی کردم و بدون حرف اضافه دستمو برایه اولین تاکسی تویه خیابون دراز کردم.ادرس خونه رو دادم و درحالی که از شدت خشم داشتم پوست لبمو میجوییدم چنگی به موهام زدم.واقعا عصبی بودم و عصبانیتم از سره این بود که دلیل منطقی برای پریدن به سهون و اون کار مسخرش نداشتم.حسابتو به موقع میرسم،اوه سه هون.ولی واقعا اعصابم از دست حواس پرتی خودمم خورد بود، چطور نفهمیدم که امروز روز تعطیله؟واقعا خجالت اور و مسخرست،اهههه….
……
یک هفته بعد…
از دید کریس:
یک هفته بود که سوهو تو بیمارستان بود،نذاشتم مرخصش کنن.
روز اول دکتر گفت به جز دررفتگیه مچه دسته راستش،مشکلی نداره و میتونیم ببریمش… ولی حاله سوهو بدتر از این حرفا بود و البته بدترم شده بود.مثل اینکه ضربه محکمی به قفسه ی سینش خورده بود که باعث نفس تنگیش میشد.بنابراین یک هفته بود که سوهو تو بیمارستان بستری بود و اوضاع خوبی نداشت و این منو شرمنده تر از قبل میکرد.
تویه این مدت فقط یه بار رفته بودم شرکت تا فقط ببینم اوضاع چطوره، کامندا رو تقسیم بندی کردم و همه ی پرونده ها رو تکمیل کردم و در اخر کل مدیریت شرکت رو برای مدت کوتاهی دست چانیول سپردم و به کارمندا گوش زد کردم که چانیول برای مدتی جایه منه و هیچکس حق نداره از حرفاش سرپیچی کنه وگرنه توبیخه!
درسته چانیول رو درست نمیشناختم ولی سهون بهم اطمینان داده بود که میتونم روش حساب کنم.
سهون…اصلا ازش خبری نداشتم، ولی در طول تماس هایی که با لوهان داشتم بهم گفته بود که با هم لجبازی میکنن و کنار نمیان.خوب،این یه نشونه بود که مطمعنا حالش خوبه، مگه نه؟
از پله هایه شلوغ بیمارستان بالا رفتم و از بین راهروهایه باریک و پر تجمعش گذشتم و یه راست به سمت اتاق سوهو رفتم،تویه این سه روز اکثرا من و گاهی اوقات چانیول به سوهو سر میزدیم.احتمالا لی وقتی بدون ترس تا این حد پیش رفته بود و به خودش اجازه داده بود تا سوهو رو مورد ضرب و شتم قرار بده اینجام دست بردار نبود پس نمیتونستم سوهو رو تنها بزارم…
پشت در اتاق سوهو ایستادم و یه بار دیگه به پلاستیک ابمیوه هایه تویه دستم نگاه کردم، سوهو اب البالو دوست داره…
لبخنده کوچیکی زدم و بعد از زدن تقه ای به در، سرمو از در اتاق رد کردم و نگاهمو تو اتاق چرخوندم، سوهو در حالی که مشغول خوندم کتاب نسبتا بزرگی بود، همزمان با اون دستش داشت با گوشیش کار میکرد.
به ارومی وارد اتاق شدم،اصلا متوجه من نشده بود.نگاه گذاریی بهش انداختم که که کبودیایه بدنش کمتر شده بود و زخمایه سطحیش تقریبا خوب شده بود ولی همچنان باند سفید بزرگی دور مچ دستش خودنمایی میکرد.نفس عمیقی کشیدم و بیصدا به سمتش رفتم.
خودمو به تختش رسوندم و ضربه ارومی به شونش زدم.سوهو تکونی خورد و با ترس برگشت سمت من، با دیدن من نفس راحتی کشید و لبخند قشنگی زد.
-سلام کریس،کی اومدی؟
در حالی که ابمیوه ها رو تویه یخچال کنار تختش میذاشتم، متقابلن لبخند کوچیکی زدم و جواب دادم:
+سلام…
به کتاب و گوشی تو دستش اشاره کردم و با تعجب گفتم:
+چیکار میکردی که متوجه من نشدی؟
سوهو درحالی که کتاب تو دستشو روبه روی صورت من نگه میداشت جواب داد:
-یه تکه داستان خیلی قشنگ بود،داشتم تو گوشیم یادداشتش میکردم.
با تعجب چشمامو رو جمله هایه کتاب چرخوندم.
+کدوم تیکش؟
سوهو انگشت اشارشو رویه ی خط اخر صفحه گذاشت،چشمامو ریز کردم و با دقت شروع به خوندن کردم.
“تو در دورزخ چه میکردی که در بهشت انسانی چنان بدنی که این قدر جذاب است، روح عفریتی را فریب دادی؟”
(جمله ای از نمایشنامه ی رومئو و ژولیت)
با تعجب نگاهی به اسم بالایه کتاب کردم و برگشتم سمت سوهو.
+نمایش نامه رومئو و ژولیت میخونی؟
سوهو شونه ای بالا انداخت.
-این کتاب رو چانیول برام اورده.
همین، میگم این کتابا چیه اخه! چانیول چرا اینجوریه؟ چیه این کتابایه چرت و پرت که فقط فکر ادم رو مشغول میکنه…
همون موقع تقه ی کوچیکی به در خورد و در اتاق با سر و صدا باز شد و اول یه خرمن مویه فرفری قهوه ای رنگ و بعد قامت بلند چانیول تویه چارچوب نمایان شد.
چانیول در حالی که یه تیشرت قرمز گشاد و شلوار پاره ی مشکی تنش بود وارد اتاق شد و سلام کردم.
جفتمون جوابشو دادیم و با تعجب به قیافه شنگولش نگاه کردیم.
با تعجب پرسیدم:
+ببینم، نکنه ورشکستمون کردی دیوونه شدی!
چانیول بی توجه به حرف من با خوشحالی بشکنی زد و گفت:
_حدس بزن چیشده…
+نمیدونم تو به قیافه ی خودتم تو ایینه میخندی!
چانیول با افتخار گفت:
_به پرستار سوهو نخ دادم.
چند ثانیه بی صدا فقط بهش خیره شدم، هیچی بهش نگفتم،فقط دلم براش سوخت. چانیول جوون بود چرا تویه این سن این بلا به سرش اومده بود چرااا?.
با تاسف گفتم:
+میدونی، هنر کردی!
چانیول رو تخت سوهو نشست و باشنگولی گفت:
_اخه میدونی نمیشه گفت من نخ دادم، در اصل اون به من پیشنهاد داد.
+و توهم با سر قبول کردی!؟
چانیول دستشو پشت گردنش کشید و لبخند مستطیل شکلی زد.
_چرا که نه!
خدایااا، این مدیر عامل یه شرکته واقعا؟ اصلی این با این شنگولیش چه جوری تونسته با سهون به اون سرد و خشکی دوست بشه؟
نگاهمو از چانیول گرفتم و سرمو به چپ و راست تکون دادم،باید اعتراف کنم که چانیول باعث میشه من به خنده بیوفتم.
رویه صندلی کنار تخت سوهو نشستم و ارنجمو به دسته مبل تکیه دادم،از سر و صدایه چانیول و سوهو دوباره به سمتشون برگشتم،چانیول رویه تخت به سمت سوهو خم شده بود و سعی داشت که به زور به سوهو کمپوت گلابی بده و سوهو هم سعی میکرد بهش بفهمونه که الان ناهار خورده و میل نداره تا گلابی بخوره!
گلابیم شد کمپوت اخه؟خنده کوتاهی به بچه بازیاشون کردم و سرمو تکون دادم…
……
از دید لوهان:
نگاهی به کوه پرنده هایه روی میزم انداختم و محکم زدم رو پیشونیم،نکنه همه ی اینا رو من باید بکشم و بدم دسته سهون؟ مسلما وقتی نه کریس هست نه سوهو فقط خودم میمونم که درستش کنم و مطمئنا اگه هر روز قرار باشه من اینا رو اصلاح کنم قشنگ به فنا میرم! البته سهون گفته بود که یه سری کارمند جدید قراره به شرکت اضافه بشن ولی حالا کو تا اینا بیان، با حالت زاری نشستم پشت میزمو اولین پرنده رو برداشتم و دوباره کوبیدمش تو سرم. نهه خدایا من نمیتونم این همه رو بررسی کنم چرا من باید اینکارا رو بکنممم…چون من یه کارمندم!!
با حالت زاری پرونده رو باز کردم و با غرغر شروع به کار کردم،ببینم تا کجا میتونم پیش برم و بررسی کنم.سهون دهنت سرویس…
یکی یکی پرونده هارو برسی میکردم و سعی میکرد تا شکل ساختمانی هر کدوم رو تو ذهنم نقش بزنم و بعدرویه کاغد پیاده کنم.
اینقدر غرقه پرونده ها بود تا جایی که زمان کامل از دستم در رفت.مغزم کم کم داشت منفجر میشد و دستام درد گرفته بود.قلم تو دستمو پرت کردم رو میز و سرمو به پشتی صندلی تکیه دادم،روز اولی بود که کریس و سوهو نبودن ولی باید اعتراف کنم که واقعا کارا داره به زور پیش میره،من که دیگه نمیکشیدم.
با حالت عصبی از جام بلند و به سمت در رفتم،باید به سهون بگم که کارایه شرکت اینجوری واقعا کند و غیر قابل تحمل پیش میره.دستم به دستگیره در نرسیده بود که تقه ی کوچیکی به در خورد و در اتاق باز شد.با حالت گنگی به روبه روم نگاه کردم،پسره کوتاه قدی در حالی که سرش پایین بود وارد اتاق شد.بدونه نگاه کردن به من تعظیم کوتاهی کرد و اروم اروم سرشو بالا اورد.
کم کم تعجب جایگزین حالت گنگم شد،با تعجب به پسر ریز نقش نگاه کردم که چتری هایه کوتاهش کمی روی چشمایه درشتت ریخته بود و لبایه کوچیک و صورتیش اولین چیزی بود که توجه هر کسی رو به خودش جلب میکرد و چهره ی بچه گونه ای داشت.
پسر که نگاه خیرمو رو خودش دید با لبخند خجالتی دوباره سرش رو انداخت پایین.
-سلام،معذرت میخوام اقای ژیو اینجا هستند؟میخواستم اگه ممکنه باهاشون حرف بزنم.
منننن؟ با من کار داشت؟ واوو یعنی من اینقدر مهمم که با من که خودم هیچی بلد نیستم کار دارن؟بیا از بس سرم تو پرونده ها بوده دارم چرت و پرت میگم…
لبخند ملیحی زدم وجواب دادم:
+خودم هستم، کاری با من داشتین؟
پسر دستشو پشت گردنش کشید و با استرس گفت:
-من کارمند جدید بخش نقشه کشی هستم،رییس اوه به من گفتن که بیام پیش شما…
واووو رییس اوووههه به این گفته بود که بیاد پیش من،مگه بیکار گیر اورده حالا گیرم که الان اومد خوب حالا چیکارش کنم؟
لبخند ملیحمو حفظ کردم و با دست به داخل اتاق راهنماییش کردم.
+اوه،پس بفرمایید داخل.
پسر با خجالت داخل اتاق شد و نگاه کلی به اتاق انداخت.
دستمو به سمت دوتا میز تو اتاق گرفتم و رو بهش گفتم:
+رویه هر کدوم که دوست دارید میتونید بشینید، الان هم پرونده هاتونو بهتون میدم.
دستامو توهم قفل کردم و با لبخند ادامه دادم:
+امیدوارم همکاری خوبی باهم داشته باشیم.
پسر دستشو جلو اورد و با لبخند گفت:
-دو کیونگسو هستم،حتما همینطوره اقایه ژیو.
باهاش دستت دادم و دوستانه گفتم:
+با من راحت باش،اسمم لوهانه.لوهان صدام کن.
کیونگسو سرشو تکون داد و پشت میزش نشست.
منم اینقدر اروم و دوست داشتی هستم که قشنگ سه چهارمه پرونده هارو گذاشتم رو میزش و بهش گفتم که اینا پرونده هایی که باید بررسیش کنه و کمی روند کار رو براش توضیح دادم.من از صبح داره یه سره کار میکنم جونم در اومد از بس پرنده هایه یه شکل و خسته کننده رو بررسی کردم، اوووف.این تازه نفسه همشو درس میکنه من یکم برم استراحت کنم پدرم در اومد…دیگه نیازیم نبود برم پیشه رئیس اوههههه ظاهرا خودش فهمیده…
……
چند روزی از اومدنه کیونگسو به بخش میگذشت ولی باز هم چیزی از فشار کارها کم نمیکرد،قرارداد هایه شرکت تقریبا هر روز بیشتر میشد و فشار کار ما سنگین تر.تویه این چند روز میشد از چهره کینگسو هم فهمید که حسابی خسته شده، ولی چیزی بروز نمیداد و حرفی نمیزد.
با خستگی دستی به پشت گردنم کشیدم و چشمامو از درد بستم.درد پشت گردنم غیر قابل وصف بود، اهی کشیدم و دوباره برگشتم سر کارم.نباید عقب میموندن وگرنه مجبور بودم تا بعد ساعت کاری هم بمونم و کار کنم.دلم میخواست زودتری از شرکت بزنم بیرون، پس باید کارامو تموم میکردم.
دستم به قلم رو میز نرسیده بود که در اتاق بدون در زدن باز شد و مردی درحالی که سرش پایین بود و معلوم بود بی حوصلست وارد اتاق شد و در اتاق کوبیده به هم.اخم کوچیکی کردم و حق به جانب به فرد روبه روم نگاه کردم، چه بی ادب! فک کرده اینجا کجاست؟پسر بلند قدی با پوست برنزه و هیکل روفرم درحالی که استینایه لباس سفیدشو تا ارنجش بالا زده بود و شلوار چسبون مشکی به تن داشت، به هیچ وجه شبیه یه کارمند نبود.مخصوصا با اون تتو بزرگ و مشکی رنگی که رویه ارنج دست چپش خودنمایی میکرد.پسر مغرورانه قدمی به جلو برداشت و دقیقا وسط اتاق ایستاد.از جام بلند شدم و با عصبانیت پشت میزم ایستادم، یعنی چی؟ فک کرده اینجا کجاست که اینجوری سرشو میندازه پایین و عین گاو میاد تو؟
+این چه طرزه وارد شدنه؟
پسر توجهی به حرفام نکرد. نگاه گذرایی به اتاق انداخت و بعد نگاهشو رو کیونگسو سوق داد،بعد از چند ثانیه نگاهشو از کیونگسو گرفت و تا به من رسید چشماش رو من قفل شد.
سنگینی نگاش اذیتم میکرد و حس بدی بهم میداد،دلم میخواست برم جلو و یه مشت بخوابونم تو فکش این چرا اینجوری نگاه میکرد؟ ولی نه من سرپرست این بخشم پس باید محترمانه رفتار کنم، ای درد و سرپرست….
+مشکلی پیش اومده اقا؟
پسر لبخند مرموزی زد و دستشو به طرفم دراز کرد.
_من کارمند جدید این بخش کیم جونگین هستم.
پوزخندی زد و ادامه داد:
_از اشنایی با شما بسیار خورسندم بانوی زیبا.
یعنی…وقتی زدم فکتو اوردم پایین میخوام ببینم باز جرعت داری همچین چیزی بلغور کنی! سلام هم خوب چیزیه اینگار داره با دیوار حرف میزنه…
اخم وحشتناکی کردم و با سردترین لحن ممکن لب زدم:
+بی ادبی شما رو نشنیده میگیرم اقای محترم، محض اطلاع میگم که اگه چشماتون مشکل داره و مردونگی منو نمیبینید نمیتونید تویه این بخش کار کنید.این بخش نیاز به دقت فراوان و حوصله و صد البته اخلاق درست داره،از همین الان به خوبی مشخصه که شما در هیچ کدوم توانایی ندارید پس…چطور من با رییس اوه صحبت کنم تا شمارو جابه جا کنه، مسلما با این وضع خیلی کار برامون سخت تر میشه اینطور نیست؟
صدایه خنده هایه ریز کیونگسو تو اتاق پیچید، لبخند پیروزمندانه ای زدم که مساوی شد بود عقب کشیدن دست جونگین و نشستن پوزخند غلیظی رو لبش.
اصلا نفهمیدم چی گفتم فقط هرچی تو ذهنم اومد بلغور کردم، حالا خیلیم مهم نیست چی گفتم مهم اینه دلم خنک شد.
جونگین پوزخندشو عمیق تر کرد و با لحن با ادبانه ای گفت:
_عذر خواهی منو ببخشید،ولی زیبایی شما واقعا خیلی بیشتر از هر بانوی جوانی به چشم میاد.قصد جسارت نداشتم، امیدوارم همکاریه خوبی باهم داشته باشیم.
و پشت میز خالی روبه روی من نشسته.
وا،این چرا اینجوری حرف میزنه؟چندشم شد. بی حیایه هیز،باید از این ادم بی ادب دوری کنم وگرنه یهو دیدی فردا اومد خانومی صدام کرد!
چی میگه این الان رد داده؟ برم بگم این اوه سهون اینو از بخش من پرت کنه بیرون که حوصله سروکله زدن با همچین ادمی رو ندارم.اصلا خودم همه پرونده هارو بررسی میکنم فقط یکی اینو از جلویه چشمام گم کنه.” زیبایی شما خیلی بیشتر از هر بانوی جوانی هست” بمیر بابا!
با صدایه تلفن رو میزم از جام پریدم،امروز چرا همه با من درگیری دارن!گوشی تلفنو به سرعت برداشتم و جواب دادم.
+بله؟
-ژیو لوهان سریعا بیا دفتر من…
و قطع کرد. بی ادب.البته من کلا از سهون توقعی ندارم.
بی توجه به اون دوتا از جام بلند شدم و مغرورانه از بخش زدم بیرون.
با قدم هایه محکم به سمت دفتر سهون قدم برداشتم و بعد از هماهنگ کردن با منشی پشت در دفتر اوه سهون ایستادم.تقه ای به در زدم و بعد از اجازه ورود وارد اتاق شدم .نگاهی به سهون انداختم که پشت میزش نشسته بود و یه سری پرونده جلوش بود.
روبه روی میزش ایستادم.سرمو کمی خم کردم و با جدیت گفتم
+کاری با من داشتید رییس؟
سهون بدونه حرف به صندلی هایه جلویه میزش اشاره کرد تا بشینم.رویه اولین صندلی که بهش رسیدم نشستم و بیصدا به سهون زل زدم تا حرفشو بزنه.
سهون دستی تو موهاش کشید و زیر لب گفت:
-یه مشکلی پیش اومده.
+مشکل؟ما که پرونده هارو خوب…
-راجب شرکت نیست.
با تعجب بهش نگاه کردم تا حرفشو بزنه،خوب…
سهون کلافه دستی به موهاش کشید و به من نگاه کرد.
-ایندفعه از دفعه قبل جدی تره لوهان.
گنگ گفتم:
+چی جدی تره دقیقا؟
سهون کلافه شد:
+یه نفره دیگه برای پایین کشیدنه شرکت فرستاده شده که ایندفعه دقیقا تو بخشه شماست…
نگاهه بهت زدم رو به سهون دوختم.
+چییی؟ولی چطور تو که…
-میدونم میدونم ولی اینقدر زیرکانه وارد شده که نتونستم جلوشو بگیرم …و حالا کسی که ایندفعه وارد از شده از قبلی خیلی قوی تره.
با نگرانی به سهون نگاه کردم،سهون نگاه تیزشو تویه چشمام دوخت و با زیرلب غرید:
-ایدفعه کیم کای وارد بازی شده…ولی ایندفعه من نمیدونم که اون دقیقا کیه…

نظر فراموش نشه هااا ؛ )



22
دیدگاه بگذارید

avatar
11 گفتگوها
11 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین دیدگاه
دیدگاه با بیشترین پاسخ
8 تعداد نویسندگان دیدگاه
Nasis_yoonaRahaf.a.sLulu آخرین ارسال کنندگان دیدگاه
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
s_yoona
مهمان
s_yoona

اونیییییییییییییییی….قسمت بعدیش یرام باز نمیشهههههههههههههههه
چیکار کنمممممممممممممممممم؟؟؟؟؟؟عررررررررررررررر موخاممممممممممم….

Raha
مهمان
Raha

چرا قسمت بعد رو نمیذاری؟؟:(

f.a.s
مهمان

عالی بوووووووووووووووووووووود
من خواننده ی جدیدم و از فیکت خیلی خوشم اومده
فایتینگ

Raha
مهمان
Raha

عالی بود داره خفن میشه /wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gif مرسیو

Raha
مهمان
Raha

عاقا خفن شد /wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gif مرسیو ❤