76 👁 بازدید

FANFICTION INFINITY-chapter 13 & 14

سلاامم دوستان، بدویین ادامه که اومدم با چپتر ۱۳ infinity

نظرا کم بود یه چپتر گذاشتم، زیاد شه بازم دوتا چپتر براتون اپ میکنم.

منتظر قسمت هایه هیجان انگیز باشین، فیک تازه داره شروع میشه.?

 

از دید لوهان:
صدایه زنگ ساعت مثل ناقوس تو سرم زنگ میزد، دیگه داشت عصبیم میکردم.در حالی که چشمام بسته بود دستمو دراز کردم و زنگو خاموش کردم.پوووففففف چقدر سکوت خوبه،با بیحالی لبخندی زدم و از جام بلند شدم. دیشب خواب راحتی داشتم و الان خیلی سرحال بودم،عجیب بود.یک لحظه به خودم لرزیدم،هوایه اتاق کمی سرد بود.
درحالی که هنوز کمی گیج میزدم به سمت دسشویی رفتم،دست و روم شستم و مسواک زدم.گیج از اتاق زدم بیرون.با قدم های نامیزون به سمت اشپز خونه رفتم و قهوه جوش رو زدم به برق.دستمو تویه موهام کشیدم و کره و مربا رو از تو یخچال برداشتم.صدایه بسته شدن در اومد، حدس زدم سهون بیدار شده باشه.سهون! با یاد اوری اتفاقات دیشب خواب از سرم پرید،ناخداگاه اخم کمرنگی روی پیشونیم نشست.دلم نمیخواست ریختشو ببینم، پسره ی از خود راضی.اومدم عقب گرد کنم برم تو اتاقم که سینه به سینه سهون شدم.سرم تقریبا روبه رویه گردنش بود.اروم اروم سرمو بلند کردم، نگاهمو از لب هایه کوچیک و بینی صافش گذروندم تا رسیدم به چشماش.با چشمایه وحشی تو چشمایه بی حسش زل زدم.بی تفاوت در حالی که دستشو تویه موهایه خیسش تکون میداد از کنارم رد شد.چچ!
فک کنم هیچی از دیشب یادش نمیاد،وگرنه اینقدر وقیحانه عکس العمل نشون نمیداد.الان دیگه راه برگشت نبود، با نارضایتی پشت میز نشستم.لقمه هایه کوچیک کره و مربا رو اروم قورت میدادم و در سکوت به ظرف مربا خیره شده بودم.تاجایی که یادم میاد من هیچ وقت برای خونه خرید نکرده بودم پس،چجوری همیشه یخچال پر بود! مسلما اینا رو سهون میخره،تویه این یه مورد سهون زن زندگیه!خوبه باز عقلش میرسه،وگرنه از من که ابی گرم نمیشد. صدای الارم قهوه جوش بلند شد.از جام بلند شدم و تو لیوان ببعی مخصوصم برای خودم قهوه ریختم و بیصدا به سمت اتاقم رفتم.لیوان قهومو روی دراور گذاشتم تا خنک بشه.در کمد رو باز کردم و متکبرانه دستمو روی رگال کشیدم و نگاه کلی به کت هام انداختم.از اونجایی که هوا تقریبا کمی سرد شده بود،یه کت سرمه ای اسپرت که کمی کلفت تر از بقیه بود با یه پیرهن ابی اسمونی از کمد کشیدم بیرون.شلوار جین سرمه ایمو از کشو در اوردم و با کالجایه سرمه ایم ست کردم.لباسام رو در اوج ارامش پوشیدم و جلویه اینه دراور ایستادم.موهامو دادم بالا و عطر گرمی به مچ دستام زدم.ساعت مشکیمو بستم به مچم و کیف پول و گوشیمو چپوندم تو جیب کتم. بعد از نگاه کلی به خودم، قهومو از روی دراور برداشتم و از اتاق خارج شدم.در طول مسافت اتاقم با اشپز خونه قهومو خوردم و لیوانو گذاشتم تویه ظرفشویی.زیر چشمی به سهون نگاه کردن که بیخیال داشت صبحونشو میخورد.من در عجبم که این اصلا کی میاد شرکت با این وضع بیحوصله بودنش!
از خونه زدم بیرون.چشمامو تو پارکینگ گردوندم،عع پس کو ماشین کریس!یه بار دیگه پارکینگ رو از نظر گذروندم، ماشینش تو پارکینگ نبود.یعنی چی؟یعنی بدون من رفته؟نگاهی به ساعتم کردم،۷:۴۰ دیقه بود. من که ۵ دیقم زودتر اومدم.گوشیمو در اوردم تا بهش زنگ بزنم که با یک پیام از طرف کریس مواجه شدم.با اخم پیام رو باز کردم، با خوندن چیزی که کریس گفته بود ابروهام ناخداگاه پرید بالا.
کرررییییییسسسسس!?

…..
از دید کریس:
با صدایه تقه هایه پی دی پیی که به در میخورد از خواب بیدار شدم.چشمامو روی هم فشردم و دستمو رویه صورتم کشیدم.عصبی از جام بلند شدم و به سمت در رفتم.با باز کردن در با دو جفت چشم عصبانی مواجه شدم که با خشم بهم زل زده بود.لعنت، یادم رفته بود سوهو اینجاست. اینقدر خواب الود بودم که نفهمیدم این صدایه در اتاقمه نه صدایه در خونه!?
با تعجب به سر تا پایه سوهو نگاهی انداختم که لباس هایه دیشبش تنش بود و اماده بود.
با تعجب گفتم:
+صبح بخیر سوهو،جایی میری؟
سوهو کلافه دستشو تویه موهاش کشید.
-صبح بخیر،ببخشید بیدارت کردم…
نمیدونم طعنه زد یا نه ولی در هر صورت گفتم:
+مهم نیست،دیگه باید بیدار میشدم.چیزی شده؟
سوهو سری تکون داد و گفت:
-من دارم میرم خونم،میخواستم بپرسم من چطوری میتونم برای امروز مرخصی ساعتی رد کنم؟
با تعجب گفتم:
+خودم برات میگیرم، ولی داره میره خونت؟
سوهو به خنگ بازیام خندید.
-خوب معلومه، باید برم خونم و لباسام رو عوض کن تا بعد بیام شرکت، با این لباسام که نمیام.
مکثی کرد و ادامه داد:
-اوه راستی بابت دیشب ممنون.ببخشید مزاحمت شدم،تویه یه فرصت مناسب جبران میکنم.
چشمک بامزه ای زد.
-لباسارو گذاشتم رو تخت که بعدا یادت نره بشوریشون.من دیگه میرم.میبینمت!
هه، بشورمشون؟ امکان نداشت!
دستمو رو شونش گذاشتم.
+میرسونمت خونت…
سوهو لبخند کوچیکی زد.
-فکرم مشغوله، میخوام یکم قدم بزنم.به هر حال ممنون!
دستمو از رویه شونش برداشتم و سرمو تکون دادم.
سوهو رو تا دم در بدرقه کردم و برگشتم تو خونه و دوباره رفتم تا بخوابم.یادم نبود من به اندازه دو روز از سهون به خاطر کارایه شرکت مرخصی گرفته بودم و قرار بود تو خونه کارارو بکنم چون سری بود.به لوهان پ

ی ام دادم که نمیتونم امروز ببرمش و خودش بره.
با شیطنت خط اخر پیامم نوشتم:”اگه دوست داشتی با سهون هماهنگ میکنم ببرتت.”
خنده ای کردم و بعد از اینکه با شرکت هماهنگ کردم تا برای سوهو . مرخصی ساعتی رد کنن برگشتم تو اتاقم تا به ادامه خوابم برسم.

…..
از دید لوهان:
عصبی گوشیمو تو جیبم چپوندم.مرتیکه…..اووف.به جهنم که نمیاد.با قدم های بلند از پارکینگ زدم بیرون.هوایه صبحگاهی سرد و سوزناک بود.کم کم به اواسط پاییز نزدیک میشدیم…
به خاطر بارون دیشب زمین خیس بود و پر بود از چاله هایه اب کوچیک و بزرگ.به اسمون بالایه سرم نگاه کردم که از ابرهای تیره پوشیده شده بود و هوا رو از حد معمول تاریک تر میکرد.
خودمو تویه کتم جمع کردم و با قدم های تند از کوچه خارج شدم.باید سریعتر خودمو به خیابون اصلی میرسوندم تا دیر نرسم.برای اولین تاکسی که رد میشد دست تکون دادم.تاکسی یکم جلوتر از من نگه داشت.خودمو بهش رسوندم و سلام کوتاهی کردم.پیرمرد با مهربونی جوابمو داد و بعد از گرفتن ادرس به راه افتاد. ۱۰ دقیقه بعد تاکسی مقابل شرکت توقف کرد.کرایه رو حساب کردم و بعد از تشکر کوتاهی از تاکسی پیاده شدم.محکم و جدی وارد برج شرکت شدم و خودمو به اسانسور رسوندم.هنوز در کامل بسته نشده بود که فردی با عجله خودشو پرت کرد تو اسانسور.درحالی که سعی میکردم تعجبم رو مخفی کنم زیر چشمی بهش نگاه کردم.نتونستم نگاهه بهت زدمو کنترل کنم،البته بیشتر جا خورده بود. با اخم کوچیکی به لی نگاه کردم که با پوزخند بهم خیره شده بود.
لی نگاهی به سرتا پام کرد.
-اوه،صبح بخیر جناب ژیو!
خشک جواب داد:
+صبح بخیر اقای ژانگ.
لی با تمسخر گفت:
-خیلی وقته اینقدر نزدیک و بدون بادیگارد ندیدمتون.
اخمی کردم و چیزی نگفتم.
پوزخندی زد و گفت:
-جناب وو رو نمیبینم، نیومدن؟
دیگه داشت شورشو در میاورد!
+اگه چشماتو باز کنی میبینی که نه، نیومدن!
پوزخند لی پرنگ تر شد.
-نگرانت شدم یه لحظه…
مکث کوتاهی کرد و ادامه داد:
-ما یه این زودیا دست بردار نیستیم، بهتره مراقب خودت باشی لو-هان.
با خارج شدن اخرین کلمه از دهنش در اسانسور باز شد و لی بی توجه به من از اسانسور خارج شد.بهت زده به مسیر رفتنش خیره شدم.منظورش چی بود!حرفاش تحدید امیز بود.اما در هر صورت ، لی هیچ غلطی نمیتونست بکنه.این جمله بهم دلگرمی میداد.پوزخند کمرنگی زدم و به سمت اتاق کارم رفتم.درو تقریبا پشت سرم کوبیدم و پشت میزم نشستم، هنوز سوهو نیومده بود.نفسی گرفتم و پر انرژی مشغول کارم شدم…
…….
ساعت ۱۲ ظهر بود ولی هنوز خبری از سوهو نبود.با نگرانی یه بار دیگه بهش زنگ زدم ولی جواب نداد، با یاد اوری جمله لی بدنم به لرزه افتاد.نکنه بلایی سرش اورده باشن؟کریسم امروز نیومده بود.این یکم عجیب نبود؟
دستامو مشت کردم و به روبه روم خیره شدم، خیلی وقته که کارم تموم شده بود و نگرانی مثل خوره به جونم افتاده بود.بهتر بود که حداقل با کریس در جریان بزارم.گوشیمو برداشتم و شمارشو گرفتم.
“مشترک مورد نظر در دسترس نمیباشد”
اههه مرده شور مشترک مورد نظر رو ببرن.سرمو گذاشتم رو میز و چشمامو بستم.حرفایه امروز لی تویه سرم میچرخید، نمیتونستم از ذهنم بیرونش کنم.هنوز چند ثانیه نگذشته بود که در باز شد،حتما منشی بود.
بی حوصله گفتم:
+خانوم چوی پرونده هارو گذاشتم رو میزه اقایه وو میتونین بردارین.
صدایی نیومد،عصبی سرمو بلند کردم تا بتوپم بهش که با چهره خندون سوهو مواجه شدم.از عصبانیت سرم داغ کرد،من نگرانش بودم اونوقت این داره میخنده!
بدون فکر از جام بلند شدم و مشتی به بازوش زدم.
+کجایی چهار ساعته؟نمیگی نگران میشم که اون لی بیریخت یه بلایی سرت بیاره؟خوب نامرد یه زنگی بزن حداقل، چرا جواب گوشیتو نمیدی؟اصلا چرا دیر اومدی؟!
سوهو چهرشو جمع کرد و دستی به بازوش کشید.
-چرا میزنی؟یه مشکلی داشتم نتونستم بیام، گوشیمم انتن رد نمیکرد نمیدونم چشه،برای همین تماسات نمی افتاد.متاسفم که نگرانت کردم.
شونه ای بالا انداختم و رو نکردم.
+حالا اونقدرام که فکر میکنی نگران نبودم.
-واقعا؟خوبه.نیازی نیست نگرانه یه جنتلمنی مثله من باشی!
نگاه عاقل اندرسفی بهش کرد، سوهو هم متکبرانه بهم خیره شد.
+بعضی وقتا واقعا میمونم به تو و کریس چی بگم!جفتتون زیادی خود بزرگ بینین!
سری به نشونه ی تاسف تکون داد و پشت میزم نشستم.سوهو هم بعد از چند ثانیه پشت میزش نشست و زل زد به میز خالیش، با تعجبگفت:
-پرونده هایه من کو پس؟
-وقتی اومدم هیچی رو میزت نبود.
سوهو گنگ پشت سرشو خاروند و چیزی نگفت.
بعد از چند دقیقه سکوت صدایه زنگ ملیحی تو فضایه اتاق پیچید، تایمه ناهار بود.اشاره کردم که بلندشه بریم.
سوهو سرشو به نشونه منفی تکون داد.
-من خونه غذا خوردم. گرسنه نیستم.
دستشو کشیدم و وادارش کردم از جاش بلند شه.
+بیا بریم پیش من بشین تنها نباشم، خودت نخور!
سوهو بی حرف پشت سرم راه افتاد،باهم وارد سالن غذا خوری شدیم و بعد از گرفتنه غذایه من پشت میز کوچیک گوشه دیوار

نشستیم. در سکوت مشغول خوردن غذام شدم.سوهو هم بیصدا داشتم با گوشیش بازی میکرد و گه گاهی هم برای خودش میخندید.
پوکر نگاش کردم، اینم خل شد.
غذامو تقریبا تموم کرده بودم که صدای منشی شرکت از تو اسپیکر بخش شد.
“ظهر بخیر، به اطلاع کارمندان بخش تصحیح ،نقشه کشی،….میرسانم که بعد از سرو ناهار بلافاصله در سالن جلسه جمع شوند”
به سوهو نگاه کردم،سوهو هم متقابلا به من نگاه کرد.
غذامو قورت دادم و با ترس ساختگی گفتم:
+خدا بخیر بگذرونه!
سالنه شومه!
غذامو تموم کردم و به سوهو اشاره کردم که پاشه بریم.سوهو بی حرف از جاش بلند شد، با قدم های محکم و جدی وارد سالن جلسه شدم و بدون توجه به اطرافم رویه صندلی تقریبا وسط میز نشستم.حوصله دردسر نداشتم.سوهو بلافاصله کنارم نشسته و با اخم کوچیکی به جلوش خیره شد.بعد از چند دقیقه همه سر جاهاشون نشستن.در باز شد و سهون با ابهت و اخم کمرنگی وارد سالن شد و بالافاصله پشت سرش هم کریس وارد شد.بابا ابهت!کریس کی اومده بود؟!همه به احترامش از جامون بلند شدیم، سهون با جدیت اشاره کرد که بشینیم.هممون سر جاهامون نشستیم و در سکوت بهش خیره شدیم.این از دیر اومدن سوهو، اینم از اومدن کریس. سهونم که اصلا نفهمیدیم کی اومد که فرتی جلسه گرفت، اینا دارن چیکار میکنن؟
سهون گلوشو صاف کرد و نگاه کلی به هممون انداخت.
-نمیخوام مقدمه چینی کنم و حرفمو طولانی کنم، پس رک بگم همونطور که همتون میدونید قرار بود یه سری از کامندان حرفه ایمون رو به شعبه کالیفرنیا بفرستیم.باید هرچه سریع تر دست به کار میشدیم چون شرکت داره با افت شدیدی روبه رو میشه.متاسفانه به خاطر زمان کم مجبور شدیم برای سه روز دیگه براتون بلیط حاضر کنیم تا با پرواز مستقیم به امریکا برید.میدونم غیر منتظرست ولی به خاطر افت شرکت و زمان کم کاری از دستمون برنمیاد و باید هرچه سریع تر به اون شعبه برید تا از افت بیشتر شرکت جلوگیری کنید.اقایه وو سرپرست بخش نقشه کشی اونجا شما رو راهنمایی میکنن و هرکدومتون موظف هستین برای بهتر شدن وضع شرکت با ایشون همکاری کنید، من تمام وظایف شما رو با ایشون در میون گذاشتم پس لطفا با ما همکاری کنید.
صدایه همهمه و اعتراض حاظرین تویه سالن پیچید.هرکسی به نحوی سعی میکرد اعتراض خودشو به دیگری بفهمونه، عده ای با سرپرست بودن کریس مشکل داشتن و عده ای هم با زمان مشخص شده.
سهون اخمی کرد و تقریبا با صدایه بلندی گفت:
-اگر کسی اعتراضه منطقی غیر از این بحث داره میتونه بعد از جلسه با من درمیون بزاره، در غیر این صورت من تصمیمو گرفتم و تصمیم به هیچ عنوان عوض نمیشه.جلسه تمومه.
یعنی دست همه رو از پشت بسته بودا،ایول بابا!
نیم نگاهی به سوهو انداختم که که نگران به نظر میرسید ولی سعی میکرد بیخیال باشه.
با چشم دنبال کریس گشتم که با اخم پشت سر سهون از سالن خارج شد.
حساب اونم بعدا میرسیم،منو مسخره میکنه!
با سوهو از سالن خارج شدیم یه راست رفتیم تو اتاق کارمون.
هنوز کامل پشت میزم ننشسته بودم که منشی وارد اتاق شد،تعظیم کوتاهی کرد و تندی گفت:
_رییس اوه درخواست کردن که پرونده هایه امروزتون رو شخصا به اتاقشون ببرید.
دوباره تعظیم کوتاهی کرد و بدون حرف اضافه از اتاق خارج شد.
واااایییی خدایا منو بگیر رییسسسس اوووه.
بابا جعمش کنین رییس اوه رییس اوه.اهههه. ریییسسس اوووووههههه.
چهرمو توهم جمع کردم و پرونده هامو برداشتم و بدون حرف از اتاق خارج شدم. بعد از هماهنگی منشی با رییسسس اوووه تقه ای به در زدم و بعد از اجازه ورود وارد اتاق شدم. سهون پشت میزش نشسته بود سرش تو برگه های جلوش بود.
سرفه ای کردم و بعد از مطمئن شدن از اینکه حواسش به من با جدیت گفتم:
+پرونده هارو براتون اوردم رییسس ااوووه .
این اخرشو نتونستم کنترل کنم. همینو کم داشتیم که بفهمه مسخرش کردم.
سهون سرشو از رویه پرونده ها بلند کرد و با تعجب ولی جدی گفت:
-بله؟
سعی کردم جلویه خندمو بگیرم، موقعیت مسخره ای بود.
+گفتم پرونده ها رو که در خواست کرده بودین اوردم.
سهون مشکوک سری تکون داد و اشاره کرد برم جلو.رفتم جلوتر و پرونده هارو گذاشتم رو میزش.
بدون نیم نگاهی به پرونده ها گفت:
-بشین.
با تعجب رویه مبل چرمی جلویه میزش نشستم. سهون از جاش بلند شد و پشت به من رو به دیوار تمام شیشه اش ایستاد.
با نارضایتی گفت:
-لی تویه اسانسور چی بهت گفت؟
با بهت سرمو بهش نگاه کردم، به محض بلند کردنه سرم چشمم به مانیتور رو میزش خورد که به دوربین مخفی هایه تویه شرکت وصل بود. جوابمو گرفته بودم.
با تردید گفتم:
+گفت حواستون به دور و ورتون باشه، من به این زودیا دست وردار نیستم.
سهون سری تکون داد.
-مگه نگفتم اتفاقی افتاد با من یا کریس در جریان بزار؟
بی تفاوت شونه ای بالا انداختم.
+این یه تحدید معمولی بود.فک نمیکردم مهم باشه.چون به هر حال ما میدونیم قصد لی چیه.
سهون پوزخنده کجی زده و برگشت سمته من.
-اولا، مایی در کار نیست! ثانیا، اگه تو کله تو مغز بود که الان وضعیتمون این نب

ود.همین تحدید به اصطلاح ساده برای ادمایی مثل من و کریس یه هشدار به حساب میاد.پس دفعه دیگه از این فکرای بیخود نکن و بیا خودت بهمون بگو نه اینکه بفرستم دنبالت و خودم ازت بپرسم،فهمیدی؟
+واااااو تو منو یاد پدرخوانده میندازی اوه سهون! زیادی مرموز و جدی!فرقی برای من نداره اما در هر صورت، اوکی!
سهون سری تکون داد و خشک گفت:
-میتونی بری.
و اشاره کرد که پرونده ها رو هم ببرم. تعظیم کوتاهی کردم و از اتاق خارج شدم.
اوف، اینا خیلی مرموزن!وارد اتاق کارم شدم.
تا چشمم به کریس خورد که جلویه میز کارش نشسته بود و برای خودش با گوشیش بازی میکرد، اخمامو کشیدم توهم و دست به کمر ایستادم.
+مگه نگفتی امروز میتمرگی خونتون؟
کریس سرشو از رو گوشیش بلند کرد و با خستگی گفت:
-ناراحتی؟منم نمیخواستم بیام ولی به خاطر این جلسه کذایی مجبور شدم .اووف اعصابم خورد شده به خاطر این قضیه.پدر سهون معلوم نیس چه خوابی برامون دیده.
خنده ای کرد و ادامه داد:
با اون قیافه هایی که من تو جلسه دیدم معلوم نیس چقدر نفرین پشتمه.
+اره مطمئنن از حجم زیادش اخر هواپیماتون سقوط میکنه.
دستمو روی سینم گذاشتم و وانمود کردم دارم دعا میکنم.
+به نام پدر و پسر مسیح، تقاضایه ارامش و زندگی ارام را برای این رفیقمون دارم، اینو از ما نگیر ماشینش تو پارکینگ میمونه، حیفه هیشکی جرعت نمیکنه سوارش شه!خاک میخوره فسیل میشه!
کریس اهی کشید و سرش رو کوبوند رو میز.
-واقعا تنها چیزی که به اون مغز اکبندت میرسه این موضوعه؟ ماشینه من!؟
+مگه بحث مهمتری هم هست؟ میدونی اون ماشین چقدر گرونه احمق!
کریس اهی کشید و چیزی نگفت.نا امید شد قشنگ!
منم برگشتم سرکارم تا به کارایه عقب موندم برسم.خیلی نبود.بعد از تموم کردن کل کارام به سمت سوهو برگشتم که سرش با پرونده هایه رویه میزش گرم بود.
دستمو روی شونش گذاشتم و لبخند گرمی زدم.
+سوهووو.
سوهو سرشو بلند کرد و بی حرف بهم نگاه کرد.
با خنده گفتم:
+برای رفتن به کالیفرنیا اماده ای؟
سوهو لبخند سردی زد.
-اره، از قبل خودمو براش اماده کرده بودم.فک کنم اونجا بهم خوش بگذره.
خوب بود که به لی فکر نمیکرد.
لبخندم پرنگ تر شد.
+صد در صد.فقط اگه رسیدین زنگ بزن!
-برسیم؟ مگه قراره نرسیم؟
+مگه خبر نداری؟ کریس هوس کرده بره جهنم منتها همه رو هم میخواد با خودش ببره، هواپیما امنیت نداره!
سوهو چند ثانیه ماتش برد،نگاهی به چهره ی برزخی کریس انداخت و دوباره برگشت سمته من.
-چی؟
قهقه ی بلندی سر داد و زدم سر شونش.
+هیچی ولش کن، رفتی اونجا با دافایه اسمیت خوش بگذره.
سوهو قیافشو چپ و چوله کرد و محکم زد تو بازوم.
-اینجوری نگو خوشم نمیاد!
ابرهامو انداختم بالا.
-یعنی میخوای بگی بدت میاد؟
-نمیشه گفت اره، ولی وقتی دوستشون ندارم چرا باید وقتمو تلف کنم؟ترجیح میدم برم دنبال کسی که عاشقش باشم.
پوکر نگاش کردم?. چند ثانیه سکوت،جمله سنگین بود.
پوکر گفتم:
+عشق؟ این روزا عشق تبدیل به یه کلمه ممعمولی برای مردم شده که خیلی راحت ازش استفاده میکنن.
سوهو سرشو به نشونه منفی تکون داد.
-وقتی عاشق بشی برات مقدس میشه.
دستامو تو هوا تکون داد.
+اصلا چرا این بحثو وسط کشیدی؟ولش کن اینو ولی اونجا رفتی خلاصه حواست به خودت باشه،لباسم زیاد بردار اونجا لباسایه تکراری نپوش همیشه یه مدل باش، که جنتلمممن باشی.
سوهو تمام مدت پوکر بهم خیره شده بود ، بعد از چند دقیقه زیر لب گفت:
-باشه حتما.فقط بزار به ادامه کارم برسم!
+اره به کارت برس.منم خودمو مشغول میکنم.فایتینگ.
سوهو بدون توجه به من مشغول کارش شد و منم خودمو با گوشیم سرگرم کردم.کریس هم که بین اتاق ما و سهون در تردد بود.اونقدر مشغول بودم که دیگه ساعت کاری تموم شد.کریس بهم اشاره کرد که برم پایین تا بیاد.سرمو تکون دادم و وسایلمو جمع کردم، بعد از خدافظی کوتاهی از سوهو از اتاق زدم بیرون و یه راست بدون توجه به اطرافم به سمت اسانسور رفت.وارد پارکینگ شدم و با چشم دنبال ماشینه کریس گشتم.کنار ماشینش ایستادم و به نقطه نا معلومی خیره شدم.یدفعه سایه ی بزرگی از زیر ماشین توجهمو جلب کرد.با دلهره برگشتم و به پشت سرم نگاه کردم…..
سایه ی یه ادم …ثابت بود.اب دهنم رو قورت دادم و با قدم های شمرده شمرده به سمت سایه رفتم،سایه به سرعت حرکت کرد و پیچید و از دیدم خارج شد.موشکافانه چشمامو باریک کردم.سایه، سایه ی یک مرد.سایه رو دنبال کردم.ماشین رو دور زدم و کنار در عقب ماشین ایستادم.سایه جلویه ماشین بود.دوباره حرکت کردم و با قدم هایه نامیزون خودمو به جلویه ماشین رسوندم.سایه باز حرکت کرد و رفت پشت ماشین.پوزخندی از دلهره زدم، یعنی چی!دوباره به سمت سایه رفتم، ولی باز حرکت کرد.دیگه داشتم کم کم عصبی میشدم،اینجوری تا صبحم به سایه نمیرسیدم.یدفعه شروع کردم به دیویدن دنبال سایه، سایه به سرعت از جا کنده شد و شروع به حرکت کرد.دور ماشین دورمیزدم و سایه رو دنبال میکردم،سایه هم کم نمیاورد و به سرعت حرکت میکرد، تویه یه ثانیه سریع

پیچید و از دیدم محو شد.بهت زده به جایه خالی سایه نگاه کردم، نفس نفس میزدم.یع…یعنی چی؟
با حس گرمایه دستی که رویه شونم نشست ناخداگاه جیغ تقریبا بلندی زدم.با وحشت اومدم بدوام که بازوم از پشت کشیده شد.
-لوهااان ،منم منم نترس!!!
نفس نفس زنان به پشت سرم نگاه کردم،کریس گیج و منگ بهم خیره شده بود.سرمو برگردوندم و دوباره به جایه خالی سایه نگاه کردم،سایه دیگه نبود…
کریس به خودش اومد و اخمی کرد.
-پسر برای چی جیغ زدی؟حالت خوبه؟
خودمم نمیدونم چرا جیغ زدم،اما سایه دلهره عجیبی بهم وارد کرده بود.چرا باید سایه یه ادم باید دور ماشین کریس دور بزنه؟اونم درست پشت سر من!صدای لی تویه ذهنم طنین انداز شد.
_”بهتره مراقب خودتون باشین،ما به این زودی بیخیال نمیشیم لو..هان!”
لی؟!اب دهنمو قورت دادم،مغزم قفل کرده بود.فکرایه مختلفی تویه مغزم چرخ میزد،لی چی میخواست بگه؟اصلا اگه کار لی بود هدفش چی بود؟دستمو رویه سقیقه هام گذاشتم و چشمامو بستم.
به تکونایه دسته کریس رویه شونم چشمامو باز کردم و سرمو به سمت کریس چرخوندم.کریس با اخم گفت:
-چرا حرف نمیزنی؟ میگم چیزی شده؟
لبخند زورکی زدم:
+چیزی نیست، تقصیر خودته من تو فکر بودم توام یهویی اومدی، ترسیم…
جوابم نسبت به حالتم اصلا منطقی نبود،ولی چیزی به ذهنم نمیرسید.هیچی..
کریس با قیافه ای که معلوم بود اصلا قانع نشده بهم نگاه کرد.
مشکوک اهانی گفت و اشاره کرد سوار ماشین شم.
اوووف خداشکر به حرف نگرفتم وگرنه نمیدونستم چی بهش بگم.ولی سهون بهم گفته بود هر اتفاقی افتاد با خودش یا کریس در جریان بزارم و ممکنه یه تهدیدی باشه.من که از کارایه اینا خبر نداشتم معلوم نیست سر چی باهم دعوا دارن،ولی بهتر بود لجبازی نکنم و حداقل به خاطر خودمم که شده بهش بگم.امنیت جانیش صفرهههه صفر!!!
سرمو به شیشه ماشین تکیه دادم و چشمامو بستم.نفس عمیقی کشیدم، بهتر بود از این به بعد با خود کریس از شرکت بیام بیرون، تو پارکینگ خطری بود مخصوصا با توجه به اینکه اینجا پر ماشینه و لی دردسر سازه، قشنگ میندازنت تو ماشین و راحت میبرنت. ولی خوب با من چیکار دارن؟?لی هم یه تختش کمه، با اون اوهههههه سهون قطبی کار دارین بریزین سر خودش به من چیکار دارین؟ تازه اون بعضی وقتا هم تا دیر وقت میمونه شرکت قشنگ میشه خفتش کرد. من چرا اینقدر بیشعور شدم؟؟!!
سرمو محکم تکون دادم و از شیشه فاصله گرفتم،اخر که باید به یکیشون میگفتم!
+کریس…راستش یه چیزی باید بهت بگم…



23
دیدگاه بگذارید

avatar
12 گفتگوها
11 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین دیدگاه
دیدگاه با بیشترین پاسخ
12 تعداد نویسندگان دیدگاه
NasiامنهRahaفاطمهNastaran آخرین ارسال کنندگان دیدگاه
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
امنه
مهمان
امنه

/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gifmamnoon

Raha
مهمان
Raha

قسمت بعد رو کی میذاری؟؟ /wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif

فاطمه
مهمان
فاطمه

خسته نباشید من تازه داستانتون و شروع کردم خیلی قشنگه ممنون /wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif

Raha
مهمان
Raha

واو عالی بید ? لوهان چیزیش نشه فقط ? قسمت بعدی رو کی اپ میکنی؟؟ ??

Nastaran
مهمان
Nastaran

خیلی خوب بود
وای لوهان چیزیش نشه!
سهون باخودش چندچنده؟
مرسی گلمم