35 👁 بازدید

FANFICTION INFINITY-chapte 27

سلااام من اومدم…?

سعی کردم جمع و جورش کنم تا بتونم این قسمت رو بزارم چون ممکن بود واقعا طول بکشه، ببخشید بابت تاخیر و امیدوارم لذتببرید.

در ضمن…منتظر یه پارت واقعا واقعا واقعا خفن باشید که درحال نوشتنشم?

یقه ی لباسمو مرتب کردم و پالتو چرم مشکیم رو تو تنم صاف کردم.دستی به موهایه لختم کشیدم و نگاه دیگه ای به خودم تو اینه قدی روبه روم انداختم، مثل همیشه شیک و مردونه. ولی وقتی دیگه کسی نیست که این مردونگی رو ببینه، اهمیت چندانی نداشت…
نیشخند دردناکی به خودم زدم و بعد از برداشتن کیفم از اتاق زدم بیرون..
وارد سالن شدم و نیم نگاهی به لوهان انداختم که از همون لحظه ورودم با تعجب بهم خیره شده بود،بی حوصله نگاهمو ازش گرفتم و به سمت در خروجی حرکت کردم.حق داره تعجب کنه، یک هفتست که شرکت نرفتم!
-جایی میری؟
بدون نگاه کردن بهش به راهم ادامه دادم.

کوتاه جواب دادم:
+میرم شرکت، قبلش یکیو میفرستم قفل درو عوض کنه…فک نکنم لازمم باشه مثل بچه ها بهت گوش زد کنم که از خونه بیرون نری و درم رو هیشکی باز نکنی، هوم؟
لوهان مشکوک پرسید:
-از خونه بیرون نیام؟ولی چرا؟
واقعا نمیفهمید یا خودشو میزد به نفهمی؟

کلافه برگشتم سمتش و با اخم توپیدم بهش:
+ببینم نکنه میخوای از این چیزیم که هستم بدبخت ترم کنی؟همین که بشناسنت و یا متوجه بشن که از خونه من بیرون اومدی دیگه هیچی…
لوهان با اخم نگاهی به سرتاپام انداخت.
-خیلی بد حرف میزنی!!مگه من چیکارت کردم که طلبکارم هستی؟بهتره خودتو به یه دکتر خوب معرفی کنی اوه سهون!!من که چیزی نگفتم سوال پرسیدم!
ناخداگاه با این حرفش اتیش گرفتم،دکتر؟!
چرا بدون فکر حرف میزد؟ چرا ادما متوجه تاثیر حرفاشون رویه فرد مقابلشون نبودن؟

دکتر اگه قرار بود منو درمان کنه خیلی وقت پیش اینکارو میکرد، نه الان که دیگه هدف مشخصی از زندگی روزمرم ندارم.نه الان که حتی حوصله خودمم ندارم.
یعنی اینقدر واضح رفتار میکردم که مشکل دارم؟من خوب شده بودم…حداقل بلد بودم خودمو کنترل کنم…ولی ظاهرا اینطور نیست.
رومو برگردوندم و بی حرف با ناراحتی از خونه زدم بیرون. شاید راست میگفت.من هنوز هم یه مریض عصبی بودم که حتی دیگه قرصام هم کمکی بهم نمیکرد….
……
از میون دوربین ها و فلش هایی که هرکدومش به سمت من نشونه رفته بود به زور و کمک نگهبان رد شدم و محکم خودمو پرت کردم داخل لابی برج،شمار خبرنگارایی که جلویه در شرکت تجمع کرده بودن بی شمار بود.نباید میومدم شرکت…
فکمو بهم فشردم و با اخم غلیظی محکم پالتومو تکوندم، رومو از جمعیت انبوه روبه روم گرفتم و به سرعت وارد اسانسور شدم تا از دست اون فلش هایه سفید اعصاب خرد کن نجات پیدا کنم.
هنوز هم صدایه داد خبرنگار ها رو میشنیدم که خواستار صحبت با من بودن.ولی ترجیح میدادم تویه یه موقعیت مناسب تر مصاحبه کنم،وضع شرکت الان واقعا بهم ریخته بود.
بعد از چند دقیقه با توقف اون اتاقک فلزی سرد،با قدم هایه محکم و استوار وارد لابی شرکت شدم.
منشی کیم با دیدن من بلافاصله با نگرانی از جاش پرید.
-رییس اوه…
جلویه میز منشی ایستادم و بدون کوچک ترین حرف اضافه ای سرد و محکم یه راست رفتم سر اصل مطلب…
+پرونده تمام سهام دارایه شرکت که خواستار پس گرفتن سهامشون هستن تا چند دقیقه ی دیگه رو میزم باشه،برای یک ساعت دیگه کنفرانس فوری تنظیم کن،همه کارکنایه شرکت باید باشن تک تکشون.هیچ تماسی رو وصل نکن به جز تماس معاون وو و معاون پارک.هیچ کسیم نمیبینم، برای دو روز اینده هم یه مصاحبه مطبوعاتی برام تنظیم کن.همه کارا به بهترین نحو ممکن باید انجام بشه هیچ اشتباهی رو نمیپزیرم.روشنه؟!
منشی تعظیم کوتاهی کرد.
-چشم رییس اوه.فقط جسارتا…
با اخم وحشتناکی به منشی خیره شدم، منشی کیم اب دهنشو قورت داد و با ترس سرشو پایین انداخت.
-چندتا از کارمند ها بعد از دیدن اون شایعه استفا دادن…
با چهره ی برافروخته ای به منشی خیره شدم.این دیگه اخر بی نظمی بود.
+مگه نگفتم براشون توضیح بده شایعه جدی نیست؟
منشی با ترس تند تند تعظیم کرد.
-متاسفم رییس معذرت میخوام ولی نتونستم قانعشون کنم، بلافاصله بعد از انتشار خبر استفا نامشونو رویه میز گذاشتن و بدون توجه به حرفایه من رفتن.باور کنین من براشون توضیح دادم ولی گوششون بدهکار نبود…
با عصبانیت به موهام چنگ زدم،واقعا از این همه بی مسئولیتی به ستوه اومده بودم.تموم این مدت مار تو استینم پرورش دادم،ولی خوب همچین فرقیم به حالم نداشت.اینجوری بهتر شد،ادمایه بی مسئولیت جایی تو شرکت من نداشتن.همون بهتر که شرشون کم شد.ولی بازم با فکر به اینکه به خاطر اون شایعه مسخره از شرکت من رفتن برام کسر شان بود…
سعی کردم به اعصاب خودم مسط باشم و مثل همیشه بی تفاوت و خشک رفتار کنم.پشیمون میشن…
بدون توجه به منشی وارد اتاقم شدم و درو تقریبا کوبیدم بهم.
کیفمو پرت کردم رویه میز، کتمو دادم عقب و دستامو زدم به کمرم.لب پایینم رو کشیدم تو دهنم و از پنجره اتاق کارم بی هدف به بیرون خیره شدم.باید یه فکری به حال این اوضاع اشفته میکردم.وضعیت داغونی بود، باید هرچه سریع تر به این هرج و مرج پایان میدادم تا دوباره بتونم کنترل شرکت رو بدست بگیرم.وگرنه دیگه نمیتونستم مثل قبل هدایتش کنیم.همین جوریشم داشتن دور ور میداشتن.
تلفن رویه میز رو برداشتم و مستقیم منشی رو گرفتم.
بدون توجه به صدایه منشی پریدم وسط حرفش و دستور دادم:
+ساعت کنفرانس رو بزارین تا 10 دیقه دیگه،میخوام همه تو سالن کنفرانس باشن!هیچ بهانه ای هم نمیپذیرم.پرونده ها بمونه برای بعد.
منتظر جواب نشدم و تلفن رو قطع کردم.حتی یه ثانیه از وقتمم نباید هدر میدادم.
……
محکم و استوار از میون نگاه های خیره کارمندایه شرکت گذشتم و با غرور نوک میز بیضی شکل سالن کنفرانش نشستم.بلافاصله بعد از منهمه بیصدا نشستن و به من خیره شدن.ارنجمو تکیه دادم به میز و نگاه خشکی به تک تک افراد حاضر در سالن انداختم، تقریبا همه بودن.نگاه بعضیا نگران و نگاه یه سری تمسخر امیز بود.پوزخند سردی به همشون زدم و انگشتامو توهم قفل کردم.
+کسی اینجا هست که بخواد استفا بده؟
خشک و بی احساس نیم نگاهی بهشون کردم.
صدایه همهمه هایه ضعیفهیه سریا به گوش میرسید.پلک بی حوصله ای زدم و تکیه دادم به صندلیم.
بدون نگاه کردن به پشت سرم دستمو گرفتم کنارم، دسته ای برگه تویه دستم جا گرفت، برگه ها رو گرفتم و محکم پرت کردم وسط میز که حاصلش صدایه بلندی بود که توجه همه رو جلب به خودش کرد.
با صدایی بلند و رسا رو به همه گفتم:
+هر کی مشکلی داره میتونه خیلی راحت استفا بده و…به امید دیدار.من تویه شرکتم کارمند میخوام نه یه مشت علافه بیکار که هیچی از معماری سرشون نمیشه و فقط دنبال پولن.هرکیم حرفی داره بگه تا براش قضیه رو روشن کنم!اینجا جایه ادمایه ترسوی نیس که با یه شایعه ی بیخود جا بزنه،من کارمندایی میخوام که خوب کارشونو بلد باشن و بدونن با یه همچین بادی نباید بلرزن.یعنی تویه این مدت همکاریمون من براتون جا نیوفتادم که حالا اینقدر راحت شایعات رو باور میکنی! تاسف باره.کسی هست که بخواد بره؟
و با اخم وحشتناکی به چهره تک تکشون نگاه کردم که حالا با جدیت به من زل زده بودن،صدا از هیشکی در نیومد.
پوزخندی زدم و دوباره ارنجمو به میز تکیه دادم.
+خوبه،پس حساب کار دستتون اومده…
_رییس اوه،بهتر نیست خودتون شایعه رو دقیق و واضح برامون روشن کنید؟
نگاه سردم اینبار کای رو نشونه رفت که بیخیال لم داده بود رو صندلیش و ادمسشو باد میکرد.
حساب من که کلا با تو جداست،من تا تورو تو گور نکنم راحت نمیشم.
سرد جواب دادم:
+همه چیز روشنه،منشی کیم همه چیز رو براتون توضیح داده،سوتفاهمی بیش نیست که به زودی محو میشه پس…خیلی خودتون رو درگیر نکنید.اون فرد تویه عکس یکی از دوستایه من هستن که داشتم باهاشون شوخی میکردم، چیزه عجیبی نیست…
کای با پوزخند رو اعصابی صاف نشست.
_ولی اینطور به نظر نمیرسید رییس اوه، یکم چهرشون اشناست، مطمئنید دوستتون هستند؟…و طبق گفته خودتون اینطور که شما برای ما جا افتادین،شما ادم سرد و خشکی هستین و این شوخیا به شما نمیاد!
با چشمایه اتیشی به چهره خونسرد کای خیره شدم.
غریدم:
+در اینباره کاملا مطمئنم اقای کیم، فکر نمیکنم ادامش به شما ربطی داشتی باشه…
بلافاصله با تحکم از پشت میز بلند شدم، همه به احترامم بلند شدن.
+کنفرانس تمومه، مرخصین…
و جلوتر از همه از سالن زدم بیرون.با قدم هایه محکم راه اتاقمو در پیش گرفتم، اینم از این، باید حساب کار دستشون میومد.من تو شرکتم کارگر نمیخوام که بیاد برا من ادایه ادم حسابیا رو در بیاره! یکی از یکی احمق تر!
ولی کای…باید زودتری از سر راه برش میداشتم وگرنه واقعا دردسر ساز میشد…
پوزخندی زدم و سرخوش به راهم ادامه دادم.
با صدایه زنگ گوشیم قدم هامو کند کردم،گوشی رو از تویه جیب پالتوم بیرون کشیدم و همزمان وارد اتاقم شدم.
کریس بود…
+هیونگ!
-سهون،شرکتی؟….وضعیت شرکت چطوره؟
+اره،کم کم دارم برمیگردم خونه، منشی کیم همه کارامو درست میکنه. بقیشم با یه ایمیل از تو خونه میتونم انجام بدم، یه چندتا پرونده مونده که اونام لوهان درست میکنه.فعلا قابل کنترله…
-لوهان حالش چطوره؟دیگه مشکلی براش پیش نیومد؟
کیفمو از رویه میز برداشتم و پرونده هامو با احتیاط توش.
+نه،زندست…
صدایه کریس شاد شد.
-زنگ زدم بگم باید بیای سانتاباربارا.
شوکه از حرکت ایستادم،این دیگه زیادی بود…بیام اونجا؟اونم تو این وضعیت؟
اوضاع اینجا اونقدر بهم ریخته هست که با اینکه تقریبا قابل کنترله ولی نتونم ولش کنم.
+بیام سانتاباربارا؟ مشکلی پیش اومده؟واقعا نمیتونم به خاطر اون شایعه اینجا رو ول کنم بیام.خودت براشون توضیح بده و کارا رو درست کن…من شرایطشو ندارم…
کریس اصرار کرد.
-مدیر عاملایه سه تا شرکت تایلندی میخوان رو در رو باهات قرار داد ببندن و برای قرار داد هم اصرار دارن بیان اینجا.نمیشه که بهشون بگم نیاین!
ابروهامو انداختم بالا و با تعجب گفتم:
+خوب بگو بیان اینجا!
-نمیدونم ،میگن میخوان با شعبه اینجا قرار داد ببندن و اینجا کار دارن و براشون راحت تره،به هر حال برای مطمئن شدن از امور شرکت هم بهتره یه سر به اینجا بزنی.فقط سه روز! میای؟
دستی به صورتم کشیدم و تکیه دادم به میز.
+اینجا رو چیکار کنم؟
کریس امیدوار گفت:
-سه رو مرخصی بده به همه و شرکتو تعطیل کن..
با عصبانیت صاف ایستادم و توپیدم بهش:
+کریس معلوم هست چی میگی؟اینجا به اندازه کافی بهم ریخته هست نمیتونم ولش کنم! میخوای واقعا ورشکستم کنی؟
کریس با لحن تندی جواب داد:
-هیچ کس با سه روز تعطیل کردن شرکتش ورشکست نشده که تو بشی، وقتی با شرکتا قرار داد ببندی همه چی برمیگرده به حالت اول،شرکتایه کوچیکی نیستن که بگیم یه قرارداده سادست نیازی به رییس شرکت نیست.در ضمن، چانیول که با من نمیخواد قرار داد ببنده، با تو میخواد قرار داد ببنده که برای اونم باز باید تو حتما باشی.هرجور حساب کنی لازمه که بیای فهمیدی؟
با حرص نفسمو محکم دادم بیرون و پلکامو بهم فشردم.
-زیر لفظی میخوایسهون؟
یه لحظه خندم گرفت..واقعا که!الان چه وقت شوخی کردنه؟
+خیل خوب خیل خوب،فقط سه روز کریس!میایم و سریع میرم.مسخره بازی سرم در نیاری نگهم داری! بفهمم الکی کشوندیم اونجا اخراجت میکنم!
– باور کن هیشکی چشم دیدن تورو نداره زودتری بیا و برو…
بی حوصله حرفشو قطع کردم.
+برای کی قراره بیان؟
کریس که انگار متوجه بی حوصلگیم شده بود جدی شد.
-دو روز دیگه…
کیفمو برداشتم و به سمت در راه افتادم.
الان باید به من بگه؟
+فردا میام!
-لوهانم بیار.
خشمگین از حرکت ایسادم،دیگه داشت با روح و روانم بازی میکرد.این دیگه تهش بود.من خودم به زور دارم میام یه دست و پا چلفتیم دنبال خودم بیارم که چی بشه؟اصلا اون کی باشه که من دنبال خودم بیارمش؟اگه با من میدیدنش دیگه هیچی…
با عصبایت داد زدم:
+کریس واقعا دیگه داری شورشو در میاری، به اندازه کافی زندگیمو بهم ریخته کجا وردارم بیارمش؟اصلا رو چه حسابی همچین حرفی رو زدی؟ فقط میخوای عصبیم کنی؟نمیدونی تا همین الانشم با این خرابکاریاش چقدر جلویه خودمو گرفتم که از رویه زمین محوش نکنم؟
کریس با خونسردی گفت:
-سهون باز داری الکی شلوغش میکنی، نمیشه که تو خونه تنهاش بزاری! خوبه همین چند روز پیش خودت گفتی جانگ ریو و کای ریختن خونت!میخوای همینجوری ولش کنی تا واقعا یه بلایی سرش بیاد؟
غریدم:
+اون هیچ نسبتی با من نداره که براش ابراز نگرانی کنم،با سه روز خونه تنها موندنم بلایی سرش نمیاد.ولی..اتفاقا بدمم نمیاد یه بلایی سرش بیاد تا تلافی بلاهایی شه که سرم اورده!
-یاااا سه…..
بی حوصله تلفونو قطع کردم و از اتاقم زدم بیرون،این بحث واقعا بیخود و قدیمی بود.لوهان هیچ جایی تو بحث ما نداشت، اصلا مهم نبود که بخوایم دربارش بحث کنیم.
به اجبار شرکت رو به مدت 3 روز تعطیل کردم و متاسفانه مجبور به کنسل مصاحبه مطبوعاتیم شدم که این کار رو برای اثبات اشتباه بودن شایعه سخت تر میکرد و مجبور شدم بندازمش برای هفته ی دیگه.بعد از انجام سفارشات لازم به منشی کیم شرکت رو ترک کردم و راه خونه رو در پیش گرفتم.واقعا دیوانگی محض بود که شرکت رو با این اوضاع ول میکردم…
……
لپ تاپم رو بستم و با خستگی دستی به پشت گردنم کشیدم، پشت گردنم واقعا بیش از حد درد میکرد،حتما باید یه دکتر برم.کش و قوصی به بدنم دادم و بی رغبت از جام بلند شدم.با چشمایه نیمه باز از اتاقم زدم بیرون و تویه تاریکی روبه رویه اتاق لوهان ایستادم،نصف شبی مجبور به چه کارا که نمیشم! بیصدا دستگیره در رو پایین دادم و اروم وارد اتاق کم نور و ساکت لوهان شدم.
لوهان پشت به من اروم به خواب رفته بود.
طبیعیه،فقط منم که عین دیونه ها الکی تا ساعت 2 نیمه شب بیدار موندم درحالی که به جاش میتونستم 4 ساعت بخوابم و الان بیدار شم.ولی از سر بی دقتی و عجله برای تموم کردن کارهام کل تایمم رفت!
داشتم برنامه ها و کارایه شرکت و شعبه سوم رو درست میکردم، باید حداقل تا قبل رفتن کارایه ضروری و مهم رو تموم میکردم که مشکلی پیش نیاد،که البته بعدش تازه یادم اومد که بلیط هم باید بگیرم و مجبور شدم با تمام خستگیم تا الان تویه اینترنت دنبال بلیط بگردم.درحالی که اگه 4 ساعت قبل یادم میومد میتونستم زنگ بزنم منشی برام بگیره و دیگه خودم نشینم هم بلیط بگیرم و هم پرونده هامو دسته کنم!

اروم راه افتادم سمت تخت لوهان،قرص ماه کامل بود و پرتو هایه درخشانش رویه صورت لوهان منعکس میشد.
نگاهم رویه چهره ی ارومش ثابت موند.لوهان به عنوان یه پسر واقعا زیبا بود،و همین زیباییش اخر کار دستش داد.منکرش نمیشدم، اون زیبا و ظریف بود، ولی واقعا اعصاب خورد کن و دست و پا چلفتی بود!
وجدانم بهم اجازه نمیداد تو این خونه تنهاش بزارم،اون مقصر هیچکدوم از این اتفاقات نبود.مقصر من بودم که میزاشتم این مشکلات براش پیش بیاد.

جمله هایه تکراری که هر بار با یاد اوری اون اتفاقات با خودم تکرارشون میکردم…
کنار تخت ایستادم و پوزخندی به چهره غرق در خوابش زدم،چه راحت و بدون دقدقه به خواب میرفت،عمیق و اروم.با رویاهایه بی انتها و اینده ای که انتظارشو میکیشید.
درحالی که من شب هایی رو به صبح رسوندم که اصلا خوابی در کار نبوده.من نه رویایی داشتم و نه اینده ای، فقط بی هدف به امید سرنوشت جلو میرفتم…
چاره ای نبود،باید بیدارش میکردم.
سرد و خشک اروم صداش زدم:
+لوهان….لوهان….بیدار شو دردسر!..لوهان!
لوهان هوم ارومی گفت و یکم تو جاش غلط زد و دوباره خوابید.بازدمم رو محکم دادم بیرون و کلافه بهش خیره شدم.
حوصله نداشتم نصف شبی نازشو بکشم، داشت دیر میشد.
یهو بلند داد زدم:
+لوهان!
لوهان عین برق گرفته ها به شدت از جاش پرید.

وحشت زده برگشت سمت من و با دیدن من تو اون تاریکی داد بلندی زد و پتو رو تا زیر چشماش کشید بالا.
دستمو رو گوشام گذاشتم و کلافه گفتم:
+منم نمیتونی تشخیص بدی؟
لوهان بهت زده نالید:
-جن زده شدی؟ چته نصف شبی با این وضعیت بیدارم میکنی؟خدایی من چه هیزم تری به تو فروختم که این بلاها رو سرم میاری؟من..
واقعا دیگه داشت روانیم میکرد.
کلافه داد زدم:
+یه دیقه صدا نده تا بگم، کلافم کردی!پاشو وسایلتو جمع کن 3 ساعت دیگه پرواز داریم.یه مشکل فوری پیش اومده باید بریم شعبه کالیفرنیا نمیشه اینجا تنهات بزارمیادمم رفته بود زودتر بهت بگم.فقط سریع وسایلتو جمع کن وقت نداریم.چرت و پرتم تحویلم نده که حوصله صدایه رو مختو ندارم…
لوهان خشکش زده بود،پلکم نمیزد.بی تفاوت به چهره ی هاج و واجش نگاه کردم و چشمامو چرخوندم.حالا باید وایسم تا لود شه!!

چند ثانیه سکوت برقرار شد.یهو با تردید زیرلب گفت:
-مستی سهون؟
با اخم وحشتناکی بهش خیره شدم.
اب دهنشو با صدا قورت داد و با ترس خودشو کشید عقب.
-چشمات که قرمزه،با اون وضعیتم که بیدارم کردی، چرت و پرتم که داری میگی، چیزی نزده باشی عجیبه!
دیگه داشت حوصلمو سر میبرد،از جام بلند شدم و به سمت در اتاق راه افتادم.
+تا یک ساعت دیگه اماده دم در باش.وقت نداریم، دیرمون میشه.

و بدون نگاه بهش به راهم ادامه دادم…
لوهان با ناباوری زمزمه کرد:
-یاااا…تو واقعا چی داری میگی؟من نمیفهمم،ساعت 2 نصف شب منو بیدار کردی میگی پاشو وسایلتو جمع کن باید بریم کالیفرنیا؟به چه علتی؟ سهون واقعا چیزی زدی؟
خونسرد برگشتم سمت عقب و تو چشماش زل زدم.
+لوهان،یه مشکل فوری تو شرکت پیش اومده مجبورم برم سانتاباربارا و به اصرار کریس نمیتونم اینجا تنهات بزارم و باید ببرمت.پس لطف کن و پاشو برای 3 روز وسایلاتو جمع کن ساعت 5 پرواز داریم!از قبل کارا رو اوکی کردم.حالا دیگه فهمیدی؟پا میشی یا ولت کنم برم؟
لوهان هنوز هم باناباوری بهم نگاه میکرد.یعنی اینقدر درک یه مطلب به این سادگی سخته؟
یعنی اینقدر عجیبه یه مسافرت کاریه یهویی پیش بیاد؟
من که دیگه واقعا حوصله این مسخره بازیاشو ندارم.بیحوصله از اتاق زدم بیرون و رفتم تا خودم اماده بشم…

منتظر نظرایه قشنگتون هستم?

Dislike


8
دیدگاه بگذارید

avatar
4 گفتگوها
4 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین دیدگاه
دیدگاه با بیشترین پاسخ
5 تعداد نویسندگان دیدگاه
Nasiblack shadowآسمان بارانیBaekla^___FATEMEH___^ آخرین ارسال کنندگان دیدگاه
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات محبوب ترین نظرات
آگاهی از :
black shadow
مهمان
black shadow

گاهی حس نزدیکی عمیقی نسبت ه این داستان دارم.
توصیفاتت خیلی خوبه.واضح و بی ابهام.داستان داره خوب پیش میره
امیدوارم موفق باشی…فایتینگ!!!

آسمان بارانی
مهمان

خیییلی خوب نوشتی ممنون که اینهمه زحمت میکشی و قانع هم هستی . خیلی از نویسنده ها فیک رو فقط برای کامنت مینویسن و این خواننده های قبلی رو کلافه میکنه اعصاب همه خورد میشه و در نهایت چند تا کامنت گیرشون میاد و اعصابای خورد شده البته بماند که اکثر کامنتا هم چاپلوسیه حاده. معلومه دیگه اگه نویسنده به خواننده ها ی قبلی برای کامنتای جدید فشار بیارن خواننده های قبلی یا بیخیال فیک میشن یا شروع به نوشتن کامنتای چاپلوسانه میکنن.واقعا واقعا وقعا ممممممنننننون که شما اینطوری نیستین

Baekla
مهمان
Baekla

خیلیییییی خوب بود چرا این سهون خشک حرکتی نمیزنه دق کردم ??
خیلی عالی بود خسته نباشی❤?

^___FATEMEH___^
مهمان
^___FATEMEH___^

عععععرررررررررر خیلی قشنگگگگگگگگ بووووددددد
جوووووونززززززز لوهان و سهون میرن اونور o___O خخخخ
سهون بد اخلاق گند دماغ -___- خخخ
نکنه سهام دارا عاشق سهون شده باشن … پیشنهادهای ازدواج در راه هستن 😀
منتظر قسمت بعدم خخخخ خسته نباشی گلم