33 👁 بازدید

fanfiction I’m not a genius,you’re not a wolfman!p.8

هشت قسمت گذاشتیم هنوز نظراتمون داغونه 😐

به نظرتون رمزی کنم خواننده ها اعلام حضور میکنن؟ 😐

قسمت هشتم:”فکر دوست داشتن من حال به هم زنه؟ 😐 “

نه اشک (عرق؟) های چن، و نه تلاش هاش باعث شد که من نمیرم…من مردم.واقعا مردم…نه از این مردن های الکی…واقعا و جدا مردم…

 

 

البته فقط برای یک ساعت! وقتی پلکامو باز کردم و نور مثل دوتا انگشت خورد تو چشمم به این نتیجه رسیدم که نباید این همه از تاریکی گله داشته باشیم.شاید چند دقیقه طول کشید تا اوضاع رو تحلیل کنم.من تو راه جهنم بودم و بعد برگشتم به زندگی.چیه؟ نکنه فکر کردین هر کسی میمیره میره بهشت؟
فیگور نشسته یی شینگ اونم کنار دستم باعث شد یه ذره دلگرم بشم.چهارزانو نشسته بود و داشت چرت می زد.انگار که مجبورش کرده باشن نخوابه.این واقعا بدترین شکنجه واسه آدمیه که اگه دو روز از عمرش مونده باشه میره میخوابه تا به نحو احسن از لحظاتش استفاده کرده باشه!
به نظر می رسید توی چادر چن باشیم.بقیه کجا بودن؟ لوهان؟ سهون؟ چن؟ ای بابا اینقدر توی این چند ساعت از خودم سوال کردم دیگه داره حالم از هر چی مسئله س به هم میخوره.
دستام باز بودن ولی دستای یی شینگ به طرز احمقانه ای هنوز بسته بود و من میتونستم جای زخم هایی که اون شلاق چرمی روی دستاش انداخته بود رو ببینم.ببین این پسر چطوری به خاطر کمک به من توی دردسر افتاده!
منبع روشنایی گوی سفید رنگی بود که بالای چادر میدرخشید.اینجا چیز های عجیب زیاد پیدا می شد و من باید خودمو قانع می کردم که برای هر کدوم دهانم باز نمونه و چشمای سنجابیمو گشاد نکنم!
زخم بازوم با پارچه سفید رنگی بسته شده بود.پارچه کاملا تمیز بود و برعکس توی فیلم ها اصلا هم خونی نبود.خب مسلمه که زخمو قبل از پانسمان تمیز میکنن.این فیلما شورشو درمیارن!
از جام بلند شدم و یی شینگ رو تکون دادم تا بیدار بشه.و طبق معمول…
_بفهمم کی اون کلاه گیسو فراری داده خط چشم میکشم واسش..
با دست سالمم موهای جلوی صورت یی شینگ رو کنار زدم و با خنده ای که به شرایط نمیخورد حالیش کردم که من جلوش سالم و سرحالم.
یی شینگ محکم بغلم کرد و بعد با چند لحظه زل زدن توی چشمام گفت:”مین سئوک…تو مردی…واقعا مردی و بعد به لطف اون دوتا جنگلی زنده شدی…باور نمی کنم!”
یه رفیق بامزه و یه ذره خنگ کمک می کنه یادت بره یه دستت کاملا توسط یه گرگ جویده شده.باور کنید!
با پوزخند مسخره ی گوشه لبم گفتم:”یی شینگ راه و رسم دوست داشتن هر چیزی اینه که احتمال از دست دادنشو قبول کنی!”
یی شینگ قیافه شو به حالت انزجار توی هم جمع کرد و بعد زبونش رو بیرون آورد.ای بابا در این حد فکر دوست داشتن من حال به هم زنه؟؟
صدای آمرانه و نسبتا لطیفی باعث شد سرمو برگردونم و با کنجکاوی به ورودی چادر نگاه کنم.کسی که حرف می زد احتمالا زیاد با اینجا فاصله نداشت.:”چن چقدر بابتش میدی؟”
صدای خنده های جزئی چند نفر با هم اومد و قیافه منو بیشتر شبیه علامت سوال کرد.تمرکزم به طور غریزی به گوش هام داده شد تا ادامه ی بحث رو بشنوم.صدای کلفت جدیدی گفت:”بکهیون بیخیال شو بریم دیگه!”
و صدای لطیف در جوابش با تندی گفت:”چانیول ببند فکتو! بذار دو دقیقه خوش باشیم!”
یی شینگ که احتمالا درک کرده بود از شدت کنجکاوی حتی نمی تونم پلک بزنم گفت:”دو تا پسر جوونن که بهشون میخوره هم سن و سال خودمون باشن.همون دوتا اومدن و با چند تا حرکت مثل جادوگرا به زندگی برگردوندنت.ازشون پرسیدم کی هستن و اونا گفتن ولگرد های جنگلن.می دونم…خیلی اسم مسخره ایه و آدمو یاد تارزان میندازه ولی باور کن تیپ و قیافشون از من و تو هم بهتره!”
پوزخندی به خاطر جالب بودن قضیه ناخودآگاه لبام رو به دو طرف کشید.قضایای جالب هر لحظه بیشتر می شدن و باعث می شد حالا درک کنم چرا بابا اونقدر به خاطر فهمیدن چیز های تازه ذوق می کرد.اینقدر ذوق کرد که بالاخره سکته کرد و مرد .:|
دماغمو خاروندم و گفتم:”سهون بیرونه؟”
یی شینگ مثل یه بمب ساعتی از خنده ترکید و من در عجب فقط نگاهش کردم.ولی از بین حرفایی که بین قهقهه هاش میزد کلمات “دستشویی” و” لوهان”بیرون اومد.بی اونکه بفهمم جریان چیه با صدای بلند زدم زیر خنده.ببینید الکی خندیدن مسخره نیست ولی موقعی مسخره میشه که یه گرگینه با دوتا آدم عجیب الخلقه منتظر این باشن تا در صورت یه حرکت نا بجا تیکه پارت کنن و ازت یه جفت کفش باقی بذارن.ای بابا!
بعد از اینکه چن و اون دوتا جنگلی خودشونو توی چادر انداختن خفه خون گرفتن رو به خنده های گله گشاد ترجیح دادیم.چن با چشم های گرد داشت نگاهم می کرد و من حس می کردم داره نقشه می کشه با لیمو ترش خوشمزه ترم یا پنیر سویا؟! ولی در کمال خوشبینی اینجوری نبود.داشت به این فکر می کرد که من چه خوب شده که زنده موندم.و اینو از صدای هیس مانندی که همراه با لبخند از لباش خارج شد فهمیدم.و در تمام این مدت مثل جغد به چشماش زل زده بودم.آها یادم رفت…مثل سنجاب.
چه دلیلی داشت که از زنده موندن من خوشحال بشه؟ الان مهم نبود.میتونستم سر یه فرصت مناسب دلیل همه ی این اتفاقا رو ازش بپرسم.الان مهم این بود که میدونستم کلمات”لوهان” و “دستشویی” چه ربطی به هم دارن و سهون کدوم گوریه.
یکی از اون دوتا جنگلی که سیوشرت تماما سیاه و یه شلوار جین سیاه پوشیده بود و قدش نسبت به دوستش کوتاه تر بود ابرو بالا انداخت و با لبخند خبیثی گفت:”خب…نکنه اینا طعمه ن؟”
و دوست قد بلندش در حالی که سعی می کرد با سقف کوتاه چادر کنار بیاد تشر زد:”بکهیون!”
چن شقیقه هاش رو دایره وار مالوند و سعی کرد عادی برخورد کنه و قیافه های ترسیده و کنجکاو مارو نادیده بگیره:”نه بکهیون.نه طعمه ن.نه پیشکش. از توی یه مینی بوس که از دیوار حفاظتی رد شده بود پیداشون کردیم.”
پسر ریز نقش غرولند کرد:”همینه دیگه.وقتی جنگ این همه مسخره و ادامه دار بشه دیوار حفاظتی میره جلوتر و هر بنی بشری میتونه بشکنش.اه…ازشون متنفرم! خودخواهای لعنتی!”
پسر قد بلند تر با صدای کلفتش داد زد:”بیاین بریم بیرون و در مورد این دوتا هویج درختی صحبت کنین!”
چن و بکهیون با خنده های ادامه دار ، در حالی که داشتن لقب های زرافه و لوبیای سحر آمیز رو به اون پسر قد بلند که ظاهرا اسمش چانیول بود میچسبوندن از چادر رفتن بیرون. صورت های من و یی شینگ یخ زده بود و داشت مقاومت می کرد که این حقیقت”تو هیچی نمیدونی احمق!”رو درک کنه.
اونا کی بودن؟چند تا پسر دبیرستانی، توی یه جنگل تاریک و ظاهرا مشغول جنگ…اوه چه تفاهمی! من و یی شینگ و سهون هم تا چند ساعت پیش سه تا پسر دبیرستانی، توی تخت خواب، مشغول تصویر سازی صحنه های خوش زندگی بودیم! خواهشا اذهانتون رو سمت کارهایی که به تخت خواب مربوط میشه نبرید!
به خاطر حجم خونی که ازم رفته بود نمی تونستم درست راه برم و همین یی شینگو وادار می کرد جلو بیاد و زیر بغل منو بگیره.و از اونجا که دستاش بسته بودن صحنه ی احمقانه ای ایجاد کرده بود و جفتمون خنده مون گرفته بود.اونقدر خندیدیم که تا از چادر اومدیم بیرون دوباره خوردیم زمین!و یک بار دیگه اون پسرای عجیب مارو با یه دهان باز که قیافه مونو شبیه احمقا کرده بود دیدن.اوه عالیه…یه ذره دیگه پیش بریم مطمئنا میتونستیم بهشون ثابت کنیم دیوونه ایم!
هر سه دور آتیش نشسته بودن و نگاه های تاسف بارشون روی هیکل های ما که سعی می کردیم بایستیم مونده بود.واقعا باید چی از خودمون نشون می دادیم که اینا فکر نکنن راهی جز کشتنمون وجود نداره؟
پسر ریز نقش سیاه پوش که زانوهاش رو توی شکمش جمع کرده بود، دماغشو بالا کشید و گفت:”شماها جدا چقدر خوشحالین”
و من ناخودآگاه اجازه دادم کلمات بیرون بریزن:”غم خودش آدمو پیدا میکنه.باید دنبال شادی ها بگردی.”آرنج یی شینگ که توی پهلوم فرو رفت و نگاه اون سه تا ازم گرفته شد فهمیدم باید دهنمو ببندم.فقط من از ضایع شدن متنفرم یا شما هم همینطوری هستین؟
چن به جای خالی اشاره کرد و ازمون خواست که بشینیم.هیچ کدوم حرفی نمی زدن و قیافه هاشون بدجوری توی هم رفته بود.از ناراحتی یا عصبانیت نمیدونم.ولی هر از چند گاهی می شد نگاه نفرت بار یکیشون رو روی صورتمون حس کنیم.ولی باز هم موضوعی وجود داشت که در اولویت باشه و اونم سهون بود.نباید گمش می کردیم تا موقعی که راه نجاتی برای بیرون رفتن از این جهان پر از سوال پیدا می کردیم.
با من و من و عذاب، جوری که انگار زبونم مثل آتیش به سقف دهنم چسبیده باشه گفتم:”سهون…یعنی دوست ما…خب…میدونین الان کجاست؟”
چن پوزخند زد و با همون پوزخند که تبدیل به لبخند می شد گفت:”با لوهان رفته دستشویی.ولی نمی دونم فقط به دستشویی ختم شده یا بیشتر از اون!”

 

 

 

 

 

 

 

 

 

عایا امیدی به نجات این داستان هست؟ 😐 عایا ما از سوت و کوریت بیرون خواهیم آمد؟عایا؟ :|||

عایا سهون تاپ بوده یا لوهان؟:||

عایا داستان درتی خواهد شد؟:|

عایا نظر میذارین؟:|

باشه دیگه نزنین رفتم…خیدافظ 😐

 

 

Dislike


جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات محبوب ترین نظرات
آگاهی از :
mahla
مهمان
mahla

Thank you very very much your fiction is the best

bbh
مهمان
bbh

استارت هونهااااااااااااااااااااااااان…. مرسییییییییییییییییی

افسانه
مهمان
افسانه

عالی

kiara
مهمان
kiara

نههههههههههههههههه
قول میدم همیشه نظر بدم
عالییی بود خسته نباشی عزیزم
:89:

سارا
مهمان
سارا

خخخ باحالل بوددد