103 👁 بازدید

fanfiction I’m not a genius,you’re not a wolfman!p.5

قسمت پنجم”من نابغه نیستم ،تو گرگینه نیستی!”

آقو نظر فراموش نشهT.T

آقو شما بخون مشتری میشی

(وای چه پوستر مخوفی گذاشتم 😐 منو این همه خفانت(جمع مکسر خفن:|) مهاله مهاله مهاله :|…گیلیلیلیلی 😐|| )

قسمت پنجم”بی جنبه ی اعظم!”

با هیجان دستای یی شینگو گرفتم و داد زدم:”وای پسر کدوم دختری رو خام کردی؟”
در کمال تعجب لبخند یی شینگ روی صورتش ماسید.پشت کله شو خاروند و گفت:”چیزه…یه نفر هست که…بانمکه و الان هم…الان…چیزه…یعنی…”
سعی کردم نشون ندم متوجه دستپاچه شدنش شدمو با هیجان حرفشو قطع کردم:”بیا بریم بشینیم.”
جمله هایی که هیچوقت نشد به زبون بیاره رو قطع کردم.هیچوقت…نشد…به زبون بیاره.
صورت معذبش نشون می داد راحت نیست.کت و شلوارش زیادی رسمی بود و دسته گل رو جوری گرفته بود انگار قراره از ملکه خواستگاری کنه!
سر میز نشستیم ولی باز هم تقدیر لعنتی مانع از این شد بتونیم با هم حرف بزنیم.سرپیشخدمت دوباره باهام کار داشت.ولی قبل از اینکه اونو با اضطراب احمقانه ش تنها بذارم، دسته گل رو بهم داد و گفت:”ببرش توی آشپزخونه.اونجا اگه باشه بهتره.”
بین رفت و آمد هام، یی شینگو می دیدم که چجوری روی میز خوابش برده انگار نه انگار که کسی قراره بیاد.دلم به حالش می سوخت.تصور می کردم دختره قالش گذاشته.وقتی یه زمان کوتاه گیرم اومد فورا رفتم و کنارش نشستم.با مشت به کله ش کوبیدم و گفتم:”فکر کنم یکی بهتر از تو رو پیدا کرده”
یی شینگ چشماشو مالوند و با قیافه خواب آلودش گفت:”کی یکتا پوتیتو پیدا کرده؟:|”
اوپس…یادم رفته بود! میتونی بخوابی دوست عزیزم…کسی سیب زمینی یکتا پیدا نکرده!
یی شینگ تا آخر ساعت تعطیلی همونجا موند و هیچکس برای قرار نیومد.بعد از طی کشیدن کف کافه، سعی کردم بیدارش کنم تا ببرمش خونه.لامپ های کافه خاموش بود و این بیشتر به خواب یی شینگ عمق می داد ولی من که نمیتونستم در حالی که دست یی شینگو گرفتم تا فرار نکنه برم و برقارو خاموش کنم که!
آروم به شونه ش زدم:”یی شینگ…بیدار شو…ساعت یک نیمه شبه…دیگه بهتره برگردی خونه”
یی شینگ سرش رو آروم از روی میز برداشت و با درموندگی بهم زل زد.مغازه تاریک بود اما درخشش چشمای اون به وضوح دیده می شد.چشماش آروم آروم خیس شدن و روی گونه هاش ردی از آب گذاشتن.شوکه شدم.ولی با فکر اینکه این هم از عوارض خواب زدگیشه آروم گرفتم.
_”یی شینگ گریه می کنی؟”
یی شینگ با بغض دردناکی جواب داد:”اون نمیدونه دوستش دارم…اون…من نتونستم بهش بگم”
وقتی فهمیدم خواب نمیبینه قلبش خراش افتاد.اشک هاش انگار اسید می شدن و سینه ی منو میسوزوندن.متاسف بودم از اینکه چرا نمی تونم کاری برای بهترین دوستم بکنم.دست روی خیسی جای اشک هاش کشیدم و گفتم:”عیبی نداره پسر… اصلا مهم نیست…خودم هستم”
خیابون زیادی خلوت بود.من و یی شینگ آروم و با قدم های سست سمت خونه هامون می رفتیم. جو خوبی بینمون نبود و اینو راحت می شد از صداهای بینی یی شینگ که هر چند لحظه یه بار محتویات داخلشو بالا می کشید فهمید.:|
تحمل این که بهترین دوستم اینجوری دمغ کنارم قدم بزنه، اونم به خاطر یه موضوع بی اهمیت مثل این، واقعا داشت سخت می شد.با مشت به کتفش کوبیدم و گفتم:”هی پسر بیخیال…شکسپیر میگه یه زن چیزی جز شوهر نمی خواد ولی وقتی ازدواج کرد همه چیزو از شوهر میخواد!تو زن میخوای چیکار؟”
یه دفعه پقی زد زیر خنده و اشک هاش که احتمالا تا همین چند لحظه قبل در شرف فرو ریختن بودند رو پاک کرد. هیچکس از دیدن اشک های دوستش خوشحال نمی شه ولی اینکه اون خنده ی قشنگ با چشمهای درخشان ناگهان باعث لبخند زدنم شد رو نمی تونم کتمان کنم.و زمانی فهمیدم قیافه م چقدر مسخره شده که یی شینگ با تعجب زل زد تو چشمام و گفت:”مین سئوک؟ عاشق تیر های چراغ برق شدی؟؟”
سریعا حالات صورتم رو تحت کنترل گرفتم و سعی کردم به این فکر نکنم که همین یه ثانیه پیش یه پسر خوابالوی مومشکی چجوری ضایعم کرد!:|
راهمون که از هم جدا شد، جوری خداحافظی کردیم که انگار هیچ اتفاق خاصی رخ نداده.چه انتظاری دارم!؟ یی شینگ حافظه ی نگهداری خاطراتش در حد یه ماهی قرمزه!
جلوی در خونه که رسیدم ، احساس می کردم یه فیل دارم روی شونه هام حمل می کنم.خب …و خیلی امیدوار بودم که این آقا فیله بعد از یه استراحت کوتاه جاشو تغییر بده!
کلید رو با احتیاط توی قفل در چرخوندم و مثل یه شبح رفتم توی خونه.از لامپ های خاموش و چراغ خواب های روشن فهمیدم ته مین و مامان خیلی وقته خوابیدن.نفسمو بیرون دادم و روی کاناپه ولو شدم.فکر تکالیف فردا باعث می شد دلشوره ی هولناکی محتویات شکممو به هم بپیچونه!از طرفی آقا فیله هم به طرز بدی روی بدنم جا خوش کرده بود و تهدید می کرد اگه بلند بشی لهت می کنم!ولی این دلشوره بود که برده بازی شد.من که نمی تونستم بذارم لوزالمعده مو به روده هام گره بزنه که!
کتابمو از توی کوله م برداشتم و روی کاناپه نشستم و با قوز حدود نود درجه ، توی نور چراغ خواب شروع به خوندن کردم.اگر چه چیزی نمی فهمیدم ولی این از عذاب وجدان امتحان زبانی که گند زدم کم می کرد.
با دستی که به شونه م خورد از ترس حدود یک متر بالا پریدم و دستمو جلوی دهانم گذاشتم تا فریاد نکشم. ولی با دیدن ته مین و خنده های ریز ریزش سعی کردم نشون ندم چقدر ترسیدم. وقتی اوضاع عادی شد موهای به هم تابیده ی ته مین رو از جلوی چشماش کنار زدم و آروم گفتم:”چرا نخوابیدی پسر؟”
داداش کوچیکم با هیجان گفت:”فردا هالووینه…ماه هم کامله…باورت میشه مین؟”
بی علاقه گیم به جشن های غربی رو پنهون کردم و خونسرد برخورد کردم:”خب؟”
ته مین انگار همین یه جمله رو لازم داشت تا هیجاناتش فوران کنه:”من میخوام لباس گرگینه بپوشم و شب با دوستام برم شیرینی جمع کنم.باورت نمی شه مین…مینهو گفت میخواد لباس خون آشامارو بپوشه…تازه مامان هم اجازه داده که برم…من و مینهو قرار گذاشتیم بریم جینکی رو بترسونیم! چون جینکی خیلی ترسو و لوسه.پسر خوبیه ولی زیادی لوسه…فرداشب جوری می ترسونیمش که جاشو خیس بکنه!”
خیلی جزئی خندیدم و گفتم:”ته مین…جینکی یه وقت نمیخواد لیدر گروه تو و مینهو بشه؟”
ته مین اخم هاشو توی هم کشید ولی بعد با هیجان گفت:”وای تو نابغه ای مین! بعدشم به جونگهیون و کیبوم میگم که عضو گروهمون بشن! یوهو!”
در حالیکه از سادگی برادرم تیکه تیکه می خندیدم، موهاشو به هم ریختم و گفتم:”باشه…بعدش هم تو و مینهو با هم ازدواج میکنین…ولی الان بهتره که بری و بخوابی.”
ته مین با لیخند بچه گانه ش گفت:”مینی…تو هم با ما میای؟”
سعی کردم یه دلیل دیگه به غیر از بزرگ شدن و بی تفاوتیم نسبت به اینجور جشن ها و کار فردا پیدا کنم:”من دوست ندارم گرگینه بشم”
_”خب یه موجود دیگه شو…مین…مین سئوک…”
داشتم هولش می دادم که بره توی اتاقش ولی داشت با اون صدای رو اعصابش فقط بیشتر به خستگیم دامن می زد.
بعد از ظهر روز بعد، در حالی که با چشمای نیمه باز، به این فکر می کردم که چجوری باید امروزو تنها توی کافه کار کنم، توی سرویس چرت می زدم.سهون و یی شینگ هم داشتن سر به سر همدیگه میذاشتن و از قضا حسابی امروز بهشون خوش گذشته بود.
سهون:”یی شینگ دیدی دختره با مخ رفت تو تخته…”
یی شینگ:”تازه خوبه یه چشمک اومدیم براش!”
سهون:”وای پسر داشتم از خنده صندلیمو میخوردم!”
یی شینگ:”خاک تو سرت! بی جنبه ی اعظم!”
گوش دادن به حرفاشون بیهوده ترین کاری بود که تو تمام عمرم کرده بودم.دقیقا همونقدر مفید بود که گوش دادن به برنامه بارداری مفید بود!
یک دفعه یی شینگ برگشت و گفت:”هی…چی شده پسر؟”
بدون اینکه حالتمو تغییر بدم شروع کردم به توضیح دادن.چیه؟ انتظار دارین ناز کنم بگم هیچی نیست؟
_”امشب هالووینه و تمام کارمندای کافه تو مرخصین.رئیس گفته اگه امشبو سرویس بدم سه برابر حقوق هر روزمو میده.ولی مشکل اینجاست من اندازه یه خرس آماده ی خواب زمستونی خسته م!”
یی شینگ لبخدی زد و شونه مو فشار داد:”خب…چطوره اگه من و سهون هم بیایم کمکت؟”
چشمام گرد شدن و تلاش کردم باور کنم اینی که جلومه واقعا یی شینگه.دهان سهون باز شد و ناله کرد:”من کار دار…”
و صداش با اخم یی شینگ قطع شد و کلماتش رو تغییر داد:”معلومه که میایم!”
ولی ای کاش هیچوقت پیشنهادشونو قبول نمی کردم…ای کاش…
آخرین چیزی که یادم میومد این بود که یی شینگ و سهون خوابشون برده بود.و راننده داشت راهی رو می رفت که…راه همیشگی نبود!
سته تر از اونی بودم که بتونم اعتراضی بکنم.با خودم گفتم فوقش به مقصد که برسیم صدامون می زنه.
نمی دونم چقدر گذشت.ولی بیدار که شدم هوا تاریک بود! اول فکر کردم خواب می بینم ولی بعد از متوجه شدن درد بدی توی پام فهمیدم که خواب نیستم.بوی سنگین خون میومد و درد پام ناشی از افتادن صندلی های جلویی روشون بود.تو دردسر افتاده بودم! و اینو تمام سلول های بدنم فریاد میزدن!با نگاه به اطراف فهمیدم تنها خودم نیستم که گرفتار دردسر شده.سهون کف مینی بوس افتاده بود و یی شینگ توی صندلی کناریم، مثل من گرفتار شده بود.تکونش دادم تا بیدار بشه:”یی شینگ…بیدار شو”
به طرز احمقانه ای آروم حرف می زدم تا اگه کسی قصد داشت به عنوان شامش بخورتمون پیدامون نکنه! یی شینگ چشماشو که باز کرد شروع کرد به چرت و پرت گفتن:”کبوتره نیشم زد!”چند بار به صورتش سیلی زدم و با اضطراب واقعیت هایی که پیش اومده بود رو جایگزین چرندیاتش کردم:”یی شینگ…ما گیر افتادیم…مینی بوس تصادف کرده…باید از اینجا بریم بیرون…پس محض رضای خدا به خودت بیا و بهم گوش کن!”
چشمای خواب آلودش که گشاد شد مطمئن شدم حرفامو فهمیده.آب گلوشو قورت داد و به پاهاش که بین صندلی جلویی و صندلی خودش گیر کرده بود نگاه کرد.صورتش خیلی سریع تغییر حالت داد و اونقدر مضطرب شد که از اینکه بهش قضیه رو گفتم احساس گناه کردم! دستای منو فشار داد:”حالا چیکار کنیم؟ چجوری بریم بیرون؟”
دستامو از دستاش بیرون کشیدم تا استخوونامو خورد نکنه.بعد با همون صدای آروم جواب دادم:”باید اول سهونو بفرستیم بیرون تا بره و کمک بیاره.خودمون کاری از پیش نمی بریم”
کل بدن یی شینگ می لرزید.می تونستم حس کنم اگه یه ذره دیگه در مورد اوضاع بهش می گفتم جاشو خیس می کرد!
آروم خم شدم و با دستم به پای سهون ضربه زدم و صداش کردم:”سهون…سهون بلند شو…”
یه ذره طول کشید ولی بالاخره سهون رو هم بیدار کردم و بهش موقعیت رو فهموندم.از طرفی یی شینگ کنارم میلرزید و با صدای زوزه ی دهشت بار گرگی که نمیدونم چقدر بهمون نزدیک بود هی بیشتر و بیشتر توی صندلی فرو می رفت.
سهون آروم گفت:”در ها بسته ن…از کجا باید برم بیرون؟”
خب اینم یه چشمه از کم عقلی های دوست نازنینم! این همه پنجره اونوقت میپرسه از کجا!
جواب دادم:”از پنجره دیگه…سهون طولش نده…پاهام کاملا بی حس شدن و احتمال میدم تاسه ساعت دیگه نتونم واسه تمام عمر باهاشون راه برم!”
ناله ی یی شینگ بلند شد:”مین سوووووک!”
جلوی دهنشو گرفتم:”چیه؟ چرا داد میزنی؟”
یی شینگ دستامو برداشت و اینبار آرومتر ناله کرد:”اینجا گرگ داره…اگه نتونیم نجات پیدا کنیم چی؟”
_”اتفاقی نمیفته یی شینگ…آروم باش…”
حدود پنج دقیقه بعد از اینکه سهون از پنجره بیرون پرید سایه های مرموز یه موجود شبیه سگ روی شیشه ظاهر شد.تنها چیزی که به مغزم میرسید این بود که جلوی دهان خودم و یی شینگو بگیرم تا صدامون به گوش اون موجود نرسه.هر دو ترسیده بودیم. دانه های عرق سرد روی تمام بدنمون می لغزید و این مسئله در کنار سرمای هوا شاهکاری بود واسه خودش!صدای زوزه ها قطع شده بود. اون سایه ها با بلند و کوتاه شدنشون نشون می دادن که به مینی بوس مشکوک شدن.خب حق هم داشتن! این بوی غلیظ خون که نمیدونم از کجا میومد بویایی یه پیرمرد نود ساله رو هم تحریک می کرد چه برسه به یه گرگ! گفتم گرگ؟

عایا یی شیگ و مین سئوک جر خواهند خورد؟ 😐

آیا سهون قابلیت انجام یک کار درست را دارد؟ 😐

کسینوس میزان جر خوردگی مین سئوک و یی شینگ در یک دقیقه را بر حسب رادیان حساب کنید 😐

سینوس میزان خزعبلات نوسنده ضرب در تعداد نظرات چند می شود؟ 😐

تا قسمت بعد بدرود :|||



16
دیدگاه بگذارید

avatar
8 گفتگوها
8 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین دیدگاه
دیدگاه با بیشترین پاسخ
9 تعداد نویسندگان دیدگاه
hitsugaya toshiroAvayiNajeonآریاناmahla آخرین ارسال کنندگان دیدگاه
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
Avayi
مهمان
Avayi

سلام و بدرود بر هیتسوگایا تایچو در انیمه ی بلیچ ✌🏻 خاکتیم ^_^ میدونم یه دو سالی از نوشتن این فیک زیبا گذشته اما متاسفانه من تازه این سایت ارزشمندو بپیداییدم ممنون هیتسوگایا هیونگ خیلی هنرمندی و داستانت عالییییییی من ک مشتری شدم بازم با مرسی و تنکیو اوپااااااااااا ❤️❤️❤️

Najeon
مهمان
Najeon

اخ خدایا عاشق فیکتم عالییییییییه😍😍😍
فقط اخرش این ایا هات منو کشته لعنتی خیلی خوبن 😂😂😂
ادامه بده…پرقدرت😎💪

آریانا
مهمان
آریانا

ینی بیشتر از فیک عاشق این آیا مایا های آخرشم که مینویسی!
پی دی اف کامل بعد از اتمام فیک نشه فراموش 😐
اگرم رامون میدین تو تیم نویسنده ها ی فیکم من آپ میکنم 😐

mahla
مهمان
mahla

مرسی بازم دل واسش کباب شد اخی سهون اینقد خنگ ووووواو

bbh
مهمان
bbh

خیلی خوبن این سه تاااا… قلم نویسنده هم خیلی خوبهههههههههه…. مرسییییییییییی