133 👁 بازدید

fanfiction I’m not a genius,you’re not a wolfman

img1481120140651

درود!

بنده هیتسوگایا توشیرو هستم!آمده ام فیکی عرضه کنم بسی خفن!

با نام”من نابغه نیستم ،تو گرگینه نیستی!”

برید ادامه تا قسمت اول و توضیحات فیک رو بخونید و روح اینجانب توشیروی خسته دل را شاد بنمایید 😐روی این فیک خداییش خیلی زور زدم 😐 مخم گو… اهم 😐 یعنی پوکید 😐

ژانرش فانتزی،ترسناک و طنزه…چی گفتم !:|

در مورد کاپل ها می پرسید؟مزه ش میره خا 🙁

حتما ادامه ش میدم و تا آخرش میذارم.امیدوارم لذتشو ببرید.بخونین و کیف کنین و اگه دوستش داشتید حتما میخوام نظرتونو در موردش بدونم.

پ.ن:آقا این چه آواتاریه دلم میخواد عر بزنم وقتی نگاش میکنم :|(آخ جان درست شد :۰)

خب دیگه بریم سر قسمت اول!


قسمت اول”کی گفته که دوتا پسر میتونن ازدواج کنن؟”

_مینی..مین مین…پاشو…
بذارین همین اول یه چیزی رو اعتراف کنم.من از داداش کوچیکترم متنفرممممم!خصوصا وقتی سعی میکنه با دستای عرقو و کوچیکش پلکامو باز کنه و با اون صدای نکره ش توی گوشم وز وز میکنه!حسابش از دستم در رفته بود روزایی که به مامان می گفتم منو مینی، مین، مین مین، مینی کوچولو و از این حرفا صدا نزنه.شاید جدا این سایز تپل و مپلم براش کافی نیست!
سرمو زیر بالشت قایم کردم و با صدای ناله مانندی داد زدم:مامااااااان…!
داداش کوچولوی پنج ساله م جیغ زد و با خنده های ادامه دار از اتاق بیرون رفت.نفسمو از روی حرص بیرون دادم و زیر لبی به باد فحش بستمش.چرا ؟؟آخه به کدوم گناه؟؟به کدوم گناه من باید اینو تحمل کنم؟
معادلاتم برای اینکه کجای زندگی اشتباه کردم که حالا باید ته مینو تحمل کنم رو کنار گذاشتم و مثل یه زامبی که تازه از توی قبرش بلند شده خودمو از تخت خواب کندم.موهام مثل همیشه به هم تنیده بود و یه راه خشک شبیه بیسکوییت خرد شده،از گوشه لبم تا پایین چونم ادامه داشت.و البته که اونا آب دهان مبارکم بود که دیشب به دلیلی که خودش می دونست سرازیر شده بود.از توصیف بوش هم صرف نظر میکنم.-___-جالب بود که این بیسکوییت ها روی چشمام هم بودن و مانع از این می شدن تا همون یه ذره چشمی که داشتمو باز کنم.به به!عجب صبح دل انگیزی!-___-
مثل هر روز،پاهام به سمت دستشویی هدایتم کردن و اینکه زیاد طول نکشید تا به مقصد رسیدم عجیب نبود.خونه ما زیاد بزرگ نیست.حتی بعد از ریختن آب یخ روی صورتم هم نتونستم هوشیاری کاملمو پس بگیرم.بنابراین با کمر نیمه خم و قدم هایی که پشت سرم کشیده می شد خودمو به آشپز خونه رسوندم.مثل همیشه بوی پنکیک میومد.باشه دروغ گفتم…فقط گاهی اوقات بوی پنکیک میومد!
روی یکی از صندلی های میز نهارخوری نشستم و سرمو بهش تکیه دادم.قسم می خورم اگه صدای جیغ های ته مین و بوی وسوسه انگیز پنکیک نبود دوباره همونجا و به حالت نشسته میتونستم بخوابم.صدای مامان مثل ناقوس توی سرم پیچید.یه ذره بیش از حد بلند بود:”کار نیمه وقت چطوره مینی؟”
بعدش با صدای بلند خندید.دستامو مشت کردم و سرمو از روی میز برداشتم تا میز آشپزخونه بیشتر از این باعث کر شدنم نشه.میدونید گاهی وقتا فکر میکنم تنفر از فیزیک وقتی که توی تمام زندگیت حضور داره کار بیهوده ایه!
با صدای خسته ای گفتم:”مامان بس کن…خودت که می بینی!”
مامان پنکیک های داغی رو که توی ماهیتابه بود به بشقاب ها منتقل کرد و ته مین رو با همون صدای بلند صدا زد.چقدر جالبه که مامانم فقط حرف خودشو می زنه و وقتی که جواب می دم انگار اصلا منتظر حرفی از طرف من نبوده.
ته مین پیست ماشین سواریش روی دیوارای خونه رو رها کرد و با خوشحالی به سمت میز دوید.سریع روی یه صندلی جا گرفت و ماشین اسباب بازیش رو روی میز حرکت داد.واقعا این همه انژی رو از کجا میاره؟انرژی اتمی؟
مامان روی صندلیش جاگیر شد و بی معطلی شروع به خوردن کرد.من که از خیلی قبل تر غذام رو شروع کرده بودم به داداش کوچیکم نگاه کردم که لب به غذا نزده بود و همچنان با ماشینش ور می رفت.با دهن پر گفتم:”ته مین غذات…بخورش”
مامانم باز هم بی توجه به کلماتی که از دهن من بیرون ریخته می شد خندید و رو به ته مین که بی توجه به همه ی ما بازیشو می کرد گفت:”تائه تو دوست داری چه کاره بشی؟هوم؟”
با تائه خطاب شدن اون پسر دماغوی پنج ساله فقط میخواستم سرمو بکوبونم تو دیوار!مامان یعنی واقعا اینقدر از من ناامیدی؟
ته مین با بی توجهی گفت:”من میخوام مثل مینهو بشم.”اوه خدا یکی نیست به این کوچولو بگه مینهو هنوز نمی تونه لباس زیرشو عوض کنه بعد تو اونو الگو کردی؟
مامانم یه ذره فکر کرد و گفت:”بذار ببینم…مینهو؟همون دوست صمیمیت؟”
ته مین خندید و گفت:”آره.من اول با مینهو ازدواج می کنم بعدش هم با هم میریم و آیدول می شیم.”
وای خدا…به این میگن دردسر..کاش وقتی با اون یی شینگ دیوونه داشتیم سر به سر ته مین می ذاشتیم فکر اینجاهاشو می کردم!محکم سرفه کردم تا به اون مغز کوچولوش حالی کنم که الان وقتش نیست ولی اون فقط چند لحظه با حالت گنگی نگام کرد و دوباره ادامه داد:”میخوایم آیدولای بزرگی بشیم…مینهو میگه میخواد رپر بشه…منم میخوام یه رقاص محشر باشم!”
مامانم سر برگردوند و با چشمای آتشینش نگام کرد.باور کنید اگه توی یه چاه بیست کیلومتری هم مخفی میشدم و روی خودم خاک می ریختم باز هم نگاهش رو میتونستم حس کنم که توش جمله ی “منتظر مرگ باش” نهفته بود!
با لحن ترسناکی از ته مین پرسید:”عزیزم…کی گفته که دوتا پسر میتونن ازدواج کنن؟”
ته مین که یه ذره هول شده بود گفت:”خب …یی شینگ بهم گفت.تازه گفت میخواد با مین سئوک ازدواج کنه”
خداحافظ زندگی…می دونم یه لکه ی ننگ بودم ولی حیفه که به خاطر یه شوخی بی مزه بمیرم!


خب چطور بود؟دوستش داشتید؟باید بگم هر قسمت یه پوستر جداگونه داره 😐 نمدونم چرا؟ 😐



24
دیدگاه بگذارید

avatar
12 گفتگوها
12 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین دیدگاه
دیدگاه با بیشترین پاسخ
13 تعداد نویسندگان دیدگاه
hitsugaya toshiroNajeonlove memeliikawآریانا آخرین ارسال کنندگان دیدگاه
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
Najeon
مهمان
Najeon

وویییییی بهتر از این نمیشه 😎💜👏👏💪

love me
مهمان
love me

عالی بود

meliikaw
مهمان
meliikaw

kheiliiiii alie hamin aval asheqesh shodam

آریانا
مهمان
آریانا

عاشقش شدم و قول میدم همشم بخونم و نپر بدم ولی لطفا وقتی تموم شد کل فیکو تو ی پی دی اف آپ کن که داشته باشمش!دستت طلا!

طناز
مهمان

دستت درد نکنه خیلی باحال بود خوشم اومد ازش
پ.ن:خواننده جدیدم