77 👁 بازدید

fanfiction i’m not a genius,you’re not a wolfman p2

درود!

با قسمت دوم “من نابغه نیستم تو گرگینه نیستی!” تشریف آوردم! 😐

پیش به سمت چیزای جدی از زندگی! 😐

برید ادامه لذتشو ببرین 🙂

قسمت دوم”مامانت باز لباساتو گشته؟”

خداحافظ زندگی…می دونم یه لکه ی ننگ بودم ولی حیفه که به خاطر یه شوخی بی مزه بمیرم!
مامان لبخند عصبی ای زد و از سر میز بلند شد.هاله ی خشم رو دور و ورش می تونستم به خوبی حس کنم.و چشماش که تیره شده بود و هر لحظه انتظار میرفت من توی اونا فرو برم و تا آخر عمرم همونجا بمونم.چشماش درست مثل یه سیاهچاله شده بود و درسته…مین سئوک احساس می کرد باید جلوی دستشوییشو بگیره تا نریزه!
ته مین بیچاره هم جوری خفه شده بود که داشت از فرط کمبود اکسیژن کبود می شد.بذارین دومین اعترافم رو هم بکنم:عصبانی شدن خانم کیم=زلزله ی نه ریشتری+فوران آتشفشان فوجی سان!
حالا میفهمم چرا اینقدر این کوه فوجی واسه ژاپنیا عزیزه!چون اگه فوران کنه…بیاید در موردش حرف نزنیم!
بالاخره جو سنگین و خفقان آور آشپزخونه با صدای بلندی که از برخورد دستای مامان با میز به وجود اومده بود،به هم خورد.حدس هام برای اینکه قراره بعدش چه بشه رو کنار گذاشتم و سعی کردم با صدایی که از ته گلو بلند می شد قضیه رو توضیح بدم:”من و یی شینگ فقط داشتیم شوخی می کردیم.فقط شوخی بود.”
مادرم به سختی در تلاش بود تا جلوی خودش برای به هم نریختن کل دنیا رو بگیره.اونجوری نگاه نکنین…شما هنوز خانم کیم رو نمی شناسید!
در نهایت به دلیل زنگ خوردن موبایلش،مجبور شد کارمو با یه پس گردنی تموم کنه و با عجله از خونه بزنه بیرون.یکی به گوشی مامانم بدهکار شدم!
حالا من مونده بودم و ته مین که پشت سر هم یه جمله رو می پرسید و من مطمئنم حتی یه ذره هم اهمیت نمی داد که چه جوابی بدم.فقط میخواست اذیت کنه.وقتی برای بار سی و ششم جمله ی”پسرا نمی تونن با هم ازدواج کنن؟”رو تکرار کرد از سر میز بلند شدم و بدون توجه به اینکه اونم داره مثل جوجه اردکا دنبالم میاد سمت اتاقم رفتم و درو با تموم قدرت به هم کوبیدم.متاسفم در عزیز…تو بعد از یی شینگ تنها چیزی هستی که میتونم خشممو روش خالی کنم!متاسفم!
موقع لباس عوض کردن آرزو کردم یی شینگ حداقل امروزو خواب نمونه و بتونم توی سرویس ببینمش.آرزوی محالی بود…خودم می دونستم…ولی فقط یه امروز لازم داشتم تا توی سرویس مدرسه باهاش کل کل کنم و اون چرت نزنه.سهون هم خوب بود.امسال احتمالا سال آخری بود که ما با هم بودیم و این لحظات ناب به نظر می رسید ولی نمی دونم چرا سهون و یی شینگ خوابیدن رو به دنبال سرویس مدرسه دویدن ترجیح می دادن.همه ی دبیرستانی ها که توی یه کالج قبول نمی شن!مخصوصا با اوضاع من که حتی شک داشتم بتونم به کالج برم!
وقتی صدای بوق گوشخراش سرویس منو از این رویا که امسال سال آخریه که با اون دوتا احمق هستم بیرون آورد، کیفم رو روی دوش انداختم و مثل یه گوزن شمالی که گرگای خاکستری میخوان شکارش کنن،از خونه بیرون دویدم.یه چیزی رو میدونین؟من همیشه از گرگ ها متنفر بودم!
زیاد طول نکشید که با کله خودمو توی مینی بوس انداختم.راننده ی چاق و اخمالو انگار که من قاتل زنش باشم بهم نگاه کرد و گفت:”دوباره زیادی دیر کردی جناب مین سئوک”
.پشت سرش صدای خنده های ریز ریز دختر ها از اینور و اونور بلند شد.یی شینگ همیشه بهم میگه قیافت شبیه سنجاب هاست!و این دقیقا به همین اشاره داشت که دوستایی واقعی همیشه چیزایی رو تو زندگی به آدم میگن که بقیه بعد از مردنش بهش میگن ولی من علاقه ای ندارم قیافه ی سنجابی خودمو،مثل بقیه مردم شیفته ی زیبایی کره، در آینده با این عملای جراحی کوفتی و دردناک تغییر بدم.اصلا هم نمیخوام راجع به اینکه همشون چه شکلی نگام می کردن حرف بزنم.باشه؟
روی یه صندلی دونفره ،انتهای سرویس،جاگیر شدم و سرمو به شیشه تکیه دادم.سعی خودمو کردم تا به اینکه چقدر دور و ورم خلوته و اگه سهون و یی شیگ نباشن مجبورم مثل یه گنجشک سرمازده یه گوشه بشینم ،فکر نکنم.البته این موضوعی نبود که ناراحتم کنه.من بهترین دوستارو داشتم!باشه یه ذره اغراق کردم…خیلی خب خیلی اغراق کردم!درسته که سهون یه ذره از نظر مغز کم داره و یی شینگ هم اگه ۳۴۰۹۸۵۶۹ ساعت بخوابه بازم خسته ست ولی مهم این بود که واسه من همین دوتا هم زیاد بود!
همینطور که توی تفکرات خودم دست و پا می زدم متوجه یه واقعه ی عجیب شدم.شرط می بندم تمام هم سرویسیام هم از تعجب نمیتونستن حلاجی کنن که امروز دقیقا آفتاب از کدوم سمت طلوع کرده!بله…جناب جانگ یی شینگ سوار مینی بوس شده بود!جانگ یی شینگی که اگه بهش بگی تا دو ساعت دیگه میمیری ،میره میخوابه تا فرصتهاش رو به نحو احسن استفاده کرده باشه.:|
یی شینگ با شونه های افتاده و کیفی که پشت سرش می کشید اومد و کنارم جاگیر شد.ممنونم خدای مهربون…آرزو های محال منو واقعا میشنوی؟
لبخند عریضی زدم و رو به صورت خواب آلودش گفتم:”هی..چطوری پسر؟”
یی شینگ چند ثانیه به صورتم خیره شد و بعد سرش رو به صندلی جلو کوبوند.باشه یی شینگ درسته اسمت “هی” نیست ولی خب این ادا ها دیگه ازت بعیده!
با کف دست زدم توی کتفش و گفتم:”چیه؟مامانت دوباره لباساتو گشته و توشون ک.اندوم پیدا کرده؟”
با این حرفم یی شینگ صاف نشست و یکی کوبوند توی سرم به معنی اینکه”من کی از این کارا کردم؟”.کلا زحمت حرف زدن رو تا موقعی که نیاز نباشه به خودش نمی ده.ولی من هنوز هم معتقدم این بدن بی نقص و ورزشکاری برای فردی مثل اون زیادی حیفه!
دوست خوابالو و نازنینم چند لحظه چشماش رو مالوند و صداهایی مثل ملچ و ملوچ از خودش درآورد.چیزی نیست…فقط داره مغزشو وادار میکنه که بیدار بشه.
بعد با یه صدای دورگه گفت:”نمیخوای بپرسی چرا امروز سوار مینی بوس مدرسه شدم؟”
با حالت بیخیالی سرمو به صندلی تکیه دادم و گفتم:”هیچ چیز غیر ممکن نیست!”
یی شینگ بدون توجه به جوابم شروع به توضیح دادن کرد.محض رضای خدا این همه توجه به من نکنین…خواهش میکنم!
_ “امروز صبح با مامانم حرفم شد سر اینکه چرا مجبوره هر روز منو برسونه و چرا من یه فکری به حال خودم نمیکنم و پولی که بابت سرویس میدن الکیه و از این حرفا…منم مجبور شدم عشقمو ول کنم و بیام کنار توی سنجاب بشینم.”
ممنونم دوست عزیزم…مدیونی اگه فکر کنی دارم احساس میکنم تختت که عشقته رو از من بیشتر دوست داری!

 

آقو لطفا نظر فراموش نشه!

 



22
دیدگاه بگذارید

avatar
11 گفتگوها
11 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین دیدگاه
دیدگاه با بیشترین پاسخ
12 تعداد نویسندگان دیدگاه
Najeonhitsugaya toshirolove memeliikawآریانا آخرین ارسال کنندگان دیدگاه
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
Najeon
مهمان
Najeon

پرفکت 😀

love me
مهمان
love me

بینظیره

meliikaw
مهمان
meliikaw

eyval alii

آریانا
مهمان
آریانا

خیلی باحال بود خدایی!
دمت گرم!
ولی فایل پی دی اف کامل بعد از اتمام فیک یادت نره 😐

طناز
مهمان

خخخ من ییشینگ خوابالو دوست
مرسی خیلی خوب بود