83 👁 بازدید

fanfiction I’m not a genius,you’re not a wolfman! p.7

آخ خدا این سایت مشکلش با پوسترای من چیه که هیچکدومو مثل آدم نمیذاره؟T.T

حالا ولش کنین برید که قسمت هفت قراره اتفاقای عجیب غریب بیفته(جل الخالق 😐 )

قسمت هفتم” مگه ماها سوپ کلم بودیم؟ 😐 “

ریخته شدن چند تا قطره ی آب روی صورتم، هوشیاریمو بهم پس داد.صدای هق هق دلخراشی توی کله م طنین می نداخت و هوا هنوز تاریک بود.چند دفعه پلک زدم ولی قطرات آب میریخت تو چشمام و نمیذاشت تصویر درستی از اطرافم داشته باشم.دستمو بالا آوردم تا چشمامو بمالونم ولی دست دیگه م هم بالا اومد.دستامو به هم بسته بودن؟ واسه چی؟ مگه من اصلا میتونم تکون بخورم؟
نگاهمو به اطراف که چرخوندم متوجه شدم سرم روی پاهای بهترین دوستمه و اون قطره های خیس هم آب نیست بلکه شیر فلکه ی یی شینگه که بازه و شرشر داره ازش اشک میریزه.اوف خدا….دیگه واسه چی؟ نکنه مردم؟
دستامو روی صورتش کشیدم و سعی کردم آرومش کنم:”یی شینگ…گریه نکن پسر…منو ببین…بسه”
یی شینگ لب هاشو به پیشونیم چسبوند.واسه یه لحظه فکر کردم واقعا مردم!چی باید بهش می گفتم؟ اینجا چه خبره؟
این عجیب نبود که از وقتی چشمامو باز کرده بودم مغزم همش سوالای بی جواب می ساخت.من خودم مجموعه ای از سوالای بی جواب بودم!
یی شینگ فاصله ی لبهاش با پیشونیم رو کم کرد و زمزمه وار گفت:”فکر کردم مردی.”
یه لحظه دلم خواست اونقدر سرمو به در و دیوار بکوبونم که مغزم بپاشه بیرون! آخه یکی نیست بگه اگه بمیرم اونوقت هنوزم میتونم میتونم نفس بکشم؟؟
نفسمو با افسوس بیرون دادم و یکی از سوالاتمو از مغزم بیرون کشیدم:”سهون کجاست؟”
صدای شاد سهون خیالمو راحت کرد:”من اینجاااااام!”
دقیقا دو قدمی ما نشسته بود و دستاش رو با یه شئ شلاق مانند چرمی بسته بودن.قیافه ش طوری بود انگار اومده اردو! خدایا من چه انتظاری از این دوتا دارم؟ اینکه درک کنن الان موقعیت خوب نیست؟ من یه احمقم!
“ما کجاییم؟”
بعد از پرسیدن این سوال آرزو کردم حداقل ایندفعه رو جدی برخورد کنن.سهون خودشو نزدیک ما خزوند و آروم گفت:”مطمئن نیستم ولی اون خوشگله گفت که اقامتگاه آزادی خواهان گرگه.”
انگشت سهون حین حرف زدن سمت همون پسری چرخید که مارو از مرگ نجات داده بود.سرشو خیلی مظلومانه به درخت تکیه داده و خوابیده بود.صورت زیبایی داشت و این باعث می شد به سهون حق بدم که خوشگله خطابش می کنه.
فکرمو روی حرفای سهون متمرکز کردم.آزادی خوهان گرگ؟؟ منو یاد جنگ های آزادی خواهان و محافظ کار های آمریکا می نداخت.ای بابا بازم تاریخ!
یی شینگ با اضطراب گفت:”میخوان باهامون چیکار کنن؟”
سعی کردم بشینم و از اون حالت مسخره بیرون بیام.همزمان گفتم:”به نظر نمیاد بخوان بکشنمون.”
فیگور ایستاده ی چن باعث شد حواسمون بهش جلب بشه. لبخندی زد و گفت:”ما درگیر جنگیم.امشب سپاه پادشاه کای به خون آشاما شبیخون میزنن.باید برم یه ذره باهاش حرف بزنم.و شما انسان ها…نمیتونید توی اردوگاه بمونید.”
هیکل چن اصلا به یک جنگجو شباهت نداشت.تنها چیزی که من توی چهره ی انسانیش میدیدم یه پسر دبیرستانی بود!
جسارت به خرج دادم و یه سوال پرسیدم:”جنگ؟ اینجا کجاست؟”
خب باشه دوتا سوال پرسیدم.ولی دلیل نمیشه که تیکه پاره م کنه درسته؟؟
چن تا خواست حرفی بزنه صدای لطیفی گفت:”چن من یه دستیار میخوام!”
صدای همون پسر زیبا بود که حالا بیدار شده بود و داشت ابراز وجود می کرد.با قدم های آهسته نزدیک چن شد و دستشو روی شونه ش گذاشت.چن درمونده نگاهش کرد و گفت:”لوهان دست بردار! از بین اینا میخوای واسه خودت دستیار انتخاب کنی؟ تو که دنبال دستیار نبودی!”
من نمی دونم آخه مگه ماها سوپ کلم بودیم که این همه برامون ارزش قائل می شدن؟
حین اینکه چن و لوهان مشغول صحبت شده بودن فرصت پیدا کردم اطرافمو آنالیز کنم.جایی نبود که بهش بگن اردوگاه.البته اگه یه چادر مسافرتی سیاه که بین درختای سیاه و بلند زده شده بود اردوگاه محسوب نمی شد.پس ما تا الان سه چیز فهمیده بودیم.
اول:اینجا قلمرو چیزی های افسانه ایه.دوم:داستان های مسخره واقعیت دارن .سوم:باید واسه زندگی جنگید. چهارم:ماه کامل زشت ترین پدیده عالمه!
نگاهمو به سمت یی شینگ انداختم و گفتم:”پات بهتره؟ آسیب ندیدی؟ اذیتتون نکردن؟”
یی شینگ چند ثانیه به صورتم زل زد و بعد با کشیده شدن دستاش روی صورتش فهمیدم داره اشکاشو پاک میکنه.ای بابا…باز چه گندی زدم خودم نمیدونم؟
خودمو جلو تر کشیدم و با وجود درد بازوم اشاره کردم جلوتر بیاد.دستام بسته بودن و نمیتونستم بغلش کنم.اونم وضعیت مشابه منو داشت.ولی وقتی بهش فهموندم که سرشو به سینه م تکیه بده آرومتر شد.دستامو توی موهاش فرو بردم و آروم گفتم:”یی شینگ من نمیدونستم تو مثل گنجشکا آب مهر آبادت دم به دقیقه کش میکنه!”
بین هق هق ریزش آروم خندید و گفت:”مین سئوک من فقط از اینکه تو داری بالاخره میمیری و دست از سرمون برمیداری زیادی خوشحالم!”
موهاشو کشیدم و خندیدم.ادا در آوردم:”آره جون خودت!”
سهون خودشو نزدیک ما کشوند و زمزمه کرد:”بچه ها من تو اینجا به یه نتیجه ای رسیدم!”
سهون به نتیجه رسیده؟؟ وای چه جالب پس حتما یه جایی تو دنیا تونستن از سیب زمینی سرخ کرده هویج فرنگی به عمل بیارن!
سریعا پرسیدم:”خب چه نتیجه ای؟”
سهون قیافه متفکرانه ای به خودش گرفت و گفت:”با توجه به ظلماتی که اینجا حاکمه من به این نتیجه رسیدم که خورشید نباید روزا روشن باشه! باید شبا که تاریکه روشن باشه.”
دستامو کوبوندم تو صورتم و چند تا نفس عمیق کشیدم و به سهون نگاه کردم که چجوری قهقهه می زد و میگفت:”دیدین چجوری اسگلتون کردم؟”
یی شینگ دوباره خوابش برده بود و من همچنان به چن و لوهان نگاه می کردم که چجوری با هم گرم صحبت بودن و گاهی صورت یکیشون هراسون می شد.سهون روی زمین دراز کشیده بود و زیر چشمی لوهان رو می پایید.همه چیز کند تر از چیزی که فکر می کردیم می گذشت. و زمانی که احساس ضعف کم کم وجود خودشو نشون داد فهمیدم که من زمانمو تلف کردم و حالا زمان داره منو تلف میکنه.مگه یه انسان چقدر میتونست در برابر خونریزی دوام بیاره.
بالا و پایین پریدن جرقه های آتیش، سیاهی جنگل، صورت معصوم یی شینگی که کنارم خوابیده بود،جنبش لب های لوهان و چن، نگاه های خسته ی سهون همه و همه مدام کمرنگ می شدن.وابستگی های دنیوی میخواستن که به خاطرشون گریه کنم ولی غصه ای برای از دست دادنشون نداشتم.مادرم حتما به خاطر از دادنم گریه میکنه.حتما زندگی بهشون سخت تر خواهد گذشت.شاید ته مین دلش برام تنگ بشه.شاید یی شینگ عذاب بکشه.شاید سهون باور کنه که مردم.شاید وی تعجب کنه.شاید چن متاسف بشه.و هزاران باید و شاید دیگه…
روی زمین دراز کشیدم و چشمامو بستم.گرمای یی شینگ که کنارم خوابیده بود خیلی بیش تر از گرمای آتیش نمود داشت. شاید…
با سوزش صورتم چشمامو باز کردم و با وحشت به جلوم زل زدم.ای بابا ببین حتی نمیذارن راحت بمیرم!
چن دوباره و دوباره سیلی زد و وادارم کرد به حرف بیام:”نزن…نمردم…بابا نزن!”
روی سینه م نشسته بود و داشت له م می کرد.خواستم هولش بدم ولی با دست های بسته کاری از پیش نبردم.سهون جلو اومد و سعی کرد بالاخره یه استفاده ای از بدنش بکنه:”داری چیکارش می کنی؟”
اوه خدا…اگه واقعا میدونستم نهایت دفاع کردنش همینقدره به خودم امید نمی دادم.چن داد زد:”لوهان چیکارش کنم؟ داره میمیره!”
از گوشه چشمم لوهانو دیدم که خیلی ریلکس گفت:”گرگای وحشیتو کنترل کن!”
مردن حس بدی نیست.مثل یه خوابه.یه حسی مثل اینکه مست خواب باشی و یه نفر مثل ایشون اجازه نده.همین آقایی که آستین لباسمو جر داده و اصرار داره جلو خونریزی رو بگیره. چن زیادی ترسیده بود.اگه به عرق های روی پیشونیش شک نمی کردم مطمئنا می گفتم اون قطراتی که روی صورتش سر می خوردن اشکه. ولی نه اشک (عرق؟) های چن، و نه تلاش هاش باعث شد که من نمیرم…من مردم.واقعا مردم…نه از این مردن های الکی…واقعا و جدا مردم…

 

 

 

 

 

 

 

 

 

خب میدونم هیجان زده شدین ولی خودتونو کنترل کنید 😐 (خطاب به خواننده های خیالی 😐 )

عایا شیومین به دیار باقی شتافته است؟عایا؟عایا یی شینگ دوام خواهد آورد؟چه اتفاقی در حال افتادن است؟:| اصلا نویسنده چرا آپ میکند با این همه نظر و انگیزه؟؟ 😐

عاقا نظرا به هفت تا برسه قول میدم قسمت هشتو امروز بذارم. :۱۰۰:

 

 



12
دیدگاه بگذارید

avatar
6 گفتگوها
6 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین دیدگاه
دیدگاه با بیشترین پاسخ
7 تعداد نویسندگان دیدگاه
hitsugaya toshiroآریاناmahlabbhافسانه آخرین ارسال کنندگان دیدگاه
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
آریانا
مهمان
آریانا

مرد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
سنجابم مرد؟ 😐
نهههههههههههه تازه داشتم سعی میکردم موقعی که عکساشو میبینم چشام قلبی نشه و عینه دیوونه ها رفتار نکنم! 😐

mahla
مهمان
mahla

مرسی تا الان جالب بود امیدوارم بقیش هم مثل تا اینجا خوب باشه

bbh
مهمان
bbh

ینی عاشششششقتمممممممممممم تو این سایت من کلا یه نویسنده مورد علاقه داشتم اونم سایه سیاه بود ولی الان به لیست مورد علاقه هام اضافه شدی….

افسانه
مهمان
افسانه

من خواننده واقعی :۱۹:

NAHAL
مهمان
NAHAL

عزیزم در مورد عکس باید بگم فعلا بهتره از جای دیگری آپ کنی! برای بقیه هم مشکل پیدا کرده است 🙂