43 👁 بازدید

fanfiction I’m not a genius,you’re not a wolfman p.6

ینی خداییش سایت مارو نمود سر این پوستر آخرشم همش اون تیکه”من نابغه نیستم “و “by hitsugaya toshiro”

نیفتاد توش

پوستر خفن ناک و پرفکت از دوست گرامی خودم….عررررر T.T

قسمت ششم”بهشت اینقدر زشت و تاریکه یا هنوز تو راه بهشتیم؟؟”

[داستان از دید سهون]

بعد از بیرون پریدن از مینی بوس تا چند دقیقه فقط دستامو روی گوشام گذاشته بودم و به فضای وحشتناک دور و ورم نگاه میکردم.توی تاریکی هم می تونستم خونی که از پنجره ی راننده سرازیر شده بود رو به خوبی ببینم و همه ی اینا به لطف ماه کامل بود.به نظر می رسید ماشین از تپه پرت شده پایین.چند بار سعی کردم ازش برم بالا ولی بی فایده بود.زمین خیس مانع از این می شد.بنابراین دویدم توی جنگل.یادم نمیومد نزدیک شهر جنگلی بوده باشه ولی چه اهمیتی داشت؟ زوزه ی اون گرگای لعنتی قطع نمی شد و من تنها با گرفتن گوشام میتونستم از خودم محافظت کنم.:|
ولی زمانیکه پام توی یه چیز مرطوب و نرم فرو رفت متوقف شدم.نمیخواستم نگاه کنم ولی اگه مرداب بود چی؟ سرمو که پایین آوردم دیدم که…دیدم که…دیدم که پامو توی شکم دریده شده ی یه گرگ گذاشتم!
دستمو از گوشام به جلوی دهنم انتقال دادم تا بالا نیارم.و بعد از اون با تمام توانی که داشتم شروع کردم به دویدن.چرا گریه می کردم؟ نمیدونم! دیگه هیچی از فضای روبروم نمیدیدم و

بدون اینکه از خودم بپرسم این دوندگی ها برای چیه از مینی بوس و اون گرگ دریده شده دورتر می شدم.تا این که برخورد سرم با یه چیز سیاه روی زمین پرتم کرد و باعث شد پاهامو از ترس عقب بکشم.البته تعجی نداشت که اون شئ سیاهه.چون من دیگه غیر سیاه هیچی نمی دیدم.ولی اون شئ سیاه حرکت کرد و تقریبا می شه گفت به طرفم برگشت.ببخشید؟بهشت اینقدر زشت و تاریکه یا هنوز تو راه بهشتیم؟؟

_”ببین پسر جون اگه فکر می کنی اینجا بهشته و منم فرشته م متاسفانه باید خوش خیالیتو نابود کنم چون اینجا از جهنم هم بدتره!”

صداش هم به قشنگی صورتش بود!و تمامی افکارمو فهمیده بود!خدایا این سرنوشتی که واسم رقم زدی فکرکنم جابه جا شده!

سعی کردم این همه ضایع نباشم :”ببخشید ولی من فکر نکردم شما فرشته اید.”

به قیافه ش نمی خورد آدم ساده لوحی باشه.و اصن به قیافه ش نمی خورد آدم باشه!مرد بود یا زن؟احتمالا مرد بود.عجیب بود که توی اون تاریکی صورتش این همه تابان به نظر می رسید.اینجا چیکار می کرد؟اونم با این لباس عادی و مرتب و ترتمیز؟چرا موهاش این همه درخشان و زیبا به نظر می رسید؟اون کی بود؟چرا هیچی نمی گفت؟ولی قبل از گرفتن جواب سوالاتم صدای فریاد مین سئوک به خودم آورد.آخ…چرا فراموششون کردم؟تند و تند حرفامو توی صورتش ریختم:”دوستام در خطرن باید نجاتشون بدیم.”

قبل از اینکه حرفم تموم بشه اون رفته بود!من کندم…آره منه لعنتی مثل یه لاکپشت کندم!

(داستان از زبان مین سئوک)

یی شینگ داشت بی صدا اشک می ریخت و من تنها کاری که از دستم بر میومد گرفتن جلوی دهانش بود.سایه ها کوتاهتر شدن و در نهایت صاحب های خودشونو نشون دادن.چه سرنوشت تلخی!ته مین فکرکنم به آرزوت رسیدی!

چند تا گرگ خیلی بزرگ خاکستری خودشونو توی ماشین انداخته بودن و می غریدن.چقدر خوبه که توی این موقعیت نمی تونم از جام حتی یک میلیمتر هم تکون بخورم!اونقدر آروم نزدیکمون می شدن که تصور کردم یی شینگ قبل از اینکه بخورنش سکته می کنه و میمیره!به شدت داشت تلاش می کرد پاهاشو آزاد کنه ولی من همچنان با چشمام گرگی که جلو میومد رو می پاییدم.چه منظوری داشتم؟میخواستم عاشق خودم بکنمش تا تیکه پاره مون نکنه؟

ولی این نگاه های سنجابی نه تنها عاشقش نکرد بلکه باعث شد بازومو گاز بگیره.دردش وحشتناک بود.فریاد زدم و سعی کردم با کمک گرفتن از دست دیگه م دورش کنم ولی اون دندون هاشو بیشتر توی بازوم فرو می کرد و من صدای جر خوردن تک تک عضلاتش رو می شنیدم! یی شینگ با مشت هاش با سر و کله ی گرگ می کوبید و داد می زد ولی فایده ای نداشت.گرگ داشت سرشو تکون می داد تا یه تیکه از گوشت رو بکنه و من فقط داشتم جیغ می زدم.دردش از درد یه زن حامله که داره بچه شو به دنیا میاره هم بیشتر بود!
تقریبا دندون هاش روی استخونم ساییده می شد که با یه صدای فریاد غیر از جیغ و داد خودم و یی شینگ ،گرگ متوقف شد.نفس هاش به بازوی زخمیم میخورد و به شدت میسوزوندش.علت تنفرم از گرگ هارو فهمیدید یا بازم توضیح بدم؟:|
صدای جدید با تحکم گفت:”چن به افرادت بگو تمومش کنن”
یی شینگ از بس گریه کرده بود چشماش مثل دو تا تیکه الماس می درخشید و به خوبی می شد دید داره به کجا نگاه می کنه.خشکش زده بود و انگار یه چیز مهم تر از خونریزی من اونجا وجود داشت.با بی حالی سرمو بالا آوردم و نگاه کردم.یه انسان خیلی زیبا جلوی سردسته گرگ ها ایستاده بود و داشت باهاش حرف می زد.خب حالا شد یه انسان زیبا و دیوونه!
با اینکه نمی تونستم درست ببینم و چشمام مدام سیاه می شد ولی بازم میتونستم سهون رو کنار اون آدم زیبا تشخیص بدم.اون اونجا چیکار می کرد؟دوباره همون صدا گفت:”بی آزارن.البته امیدوارم.”

یی شینگ داد زد:”کمکککک…دوستم داره میمیره!”

خیلی سعی داشتم تا بیهوش نشم.و صدای گریه های از روی اضطراب یی شینگ باعثش بود.می ترسیدم کار احمقانه ای بکنه.به زخم اشاره کردم و با بی حالی گفتم:”یه چیزی بهش ببند تا خونریزی نکنه.”

خدایا این دوستای احمق رو ازم نگیر!

با اینکه توی بحبوحه ی بیهوشی و هوشیاری بودم اما خیلی خوب متوجه شدم که گرگ ها صندلی رو از روی پاهای ما برداشتن.چرا داشتن از اون آدم اطاعت می کردن؟
سردسته ی گرگ هارو دیدم که جلو اومد و با دندون هاش پارچه قسمت آسیب دیده رو پاره کرد و شروع کرد به زبون کشیدن روی زخم.حتی برخورد بزاق دهنش هم زخم رو میسوزوند و باعث میشد بی حال و بی رمق ناله کنم.
یی شینگ فریاد می زد و از گرگه میخواست تمومش کنه ولی سهون و اون پسر زیبا داشتن به زور از مینی بوس می بردنش بیرون.چه بلایی قرار بود سرم بیاد؟ این گرگ خاکستری بزرگ قصدش از لیسیدن زخم چی بود؟
وقتی دست از لیس زدن به بازوم برداشت، شروع کرد به غریدن و با دندوناش پشت لباسمو گرفت و دنبال خودش کشوند.پاهام روی زمین کشیده می شد ولی حتی رمق مقاومت هم نداشتم.داشت از مینی بوس بیرون می کشیدم.در حین بیرون رفتن از پنجره ماشین منبع بوی خون رو دیدم.راننده ی مینی بوس بین فرمون و صندلی له شده بود!باور کنین من نفرینش نکردم!
گرگ خاکستری از پنجره بیرونم انداختو بعد دوباره با گرفتن پشت لباسم منو روی خاک ها کشید.درد داشت از پا درم می آورد ولی چاره ای هم نبود.به قدری خون از دست داده بودم که نفس کشیدن هم مشکل به نظر می رسید.یی شینگ کجا بود؟ سهون چطور؟ کاش مثل دفعه ی قبل واسه نمره گرفتن از خانم پارک گم و گور شده باشن.اگه می دونستم دلیل وحشتناک تر از منت کشی هم برای گم شدنشون وجود داره نه تنها کفری نمی شدم بلکه واسه موقع خواب یه مناجات طولانی هم آماده می کردم.

وقتی توی بعضی از فیلمای خون آشامی یه جنگل تاریک و ترسناک نشون می داد، می خندیدم و میگفتم مگه اینجا چیزی به اسم خورشید طلوع نمی کنه؟ ولی الان دقیقا داشتم توی یکی از همون خنده دار ها دنبال یه گرگ کشیده می شدم.-___- و این اصلا خنده دار نبود!
برای یه لحظه دلم تنگ شد.برای ته مین…برای مادر…برای دوستام…برای کافه…و حتی برای وی! برای یک لحظه آرزو کردم کاش اینجا آخرش نباشه.به موهای گرگ چنگ انداختم و داد زدم:”بسه!”
مطمئن نبودم حرفامو می فهمه ولی ایستاد و پشت لباسمو ول کرد و من از درد بازوم فریاد زدم.روی زمین غلت زدم و خاک مرطوب جنگل رو خراشیدم.در حالی که از خستگی نفس نفس می زدم نگاهم به گرگ افتاد که داشت فقط نگاه می کرد. وجود پوزه ش که به نظر می رسید کنار ماه قرار گرفته تصویر بی نظیری می ساخت.ولی وقتی شروع به تغییر دادن حالت بدنش کرد تصویر بی نظیر تر شد.
یه گرگینه…این همه ی چیزی بودی بود که توی کله م طنین مینداخت و مانع از این می شد تا به جزئیات اون انسان گرگ نما بیشتر دقت کنم.طپش های قلبم بالا گرفت و خونریزی دستمو فراموش کردم.الان این خوب بود یا بد؟ اینکه یه موجود افسانه ای که سابقه ی خوبی هم نداره جلوم تغییر شکل می داد روزنه امید بود یا هجوم ناامیدی؟؟هیچ کس نیست بدونه؟؟
بر خلاف تصوراتم که اون ممکنه یه آدم وحشتناک و بد قیافه باشه اتفاقا خیلی هم خوش قیافه بود و این باعث می شد به خودم لعنت بفرستم که چرا دارم از کسی تعریف می کنم که چند لحظه دیگه ممکنه با لیموترش نوش جانم کنه!:|

بدون پلک زدن به حرکاتش نگاه می کردم.اون هم جوری نگاه می کرد که انگار داره به یه احمق نگاه می کنه.می دونم…حتی گرگینه ها هم نسبت بهم لطف دارن!
اسمشو وقتی که اون پسره صداش کرد به یاد آوردم:”چن”
و تا دهان باز کردم خودش شروع به حرف زدن کرد:”بابت رفتار خشنم معذرت می خوام.امشب ماه کامله و یه جورایی رو رفتارم کنترل زیادی ندارم.”
باید چی می گفتم؟ می گفتم خواهش میکنم اشکالی نداره؟؟و بالافاصله بی ربط ترین سوالات مغزمو پر کردن.چرا اون لباسش این همه معمولیه؟ چرا اینقدر خوش قیافه ست؟ چرا؟اههههه…مین سئوک حواستو جمع کن یه گرگینه جلوت واستاده!
دهانمو باز کردم ولی کلمات بلافاصله خشکیدن و منو با قیافه ی احمقانه م تنها گذاشتن. فکر کنم تا الان فهمیدید که همه چیز نسبت به من ارادت خاصی داره!
ولی حسی که توی سرم شدت گرفت مانع از این شد تا معاشرت بیشتری با اون پسر گرگ نما داشته باشم.چشمام توی حدقه چرخید و درد شدید سرم وادارم کرد بیفتم روی زمین و حتی فرصت نکنم که فریاد بکشم!

خداییش میخونین یه نظرو بذارید نامردا…تضعیف روحیه میشم 🙁

Dislike


جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات محبوب ترین نظرات
آگاهی از :
love me
مهمان
love me

ای جااااااااااااان خیلی باحال بود

آریانا
مهمان
آریانا

باحال وبید!
فک کنم اون عملیات “تلاش برای این که گرگرو عاشق خودم کنم” ه شیو جواب داده ولی برعکس 😐

آریانا
مهمان
آریانا

عاغا قبل خوندن:
بلاخره از گیجی در میام چون بلاخره قاطی نمیکنم دیده شیوعه یا سهون!واقعا دیده سهونه!

mahla
مهمان
mahla

ممنون قلبم وایساد

bbh
مهمان
bbh

مرسیییی خیلی خوب بوووود….