58 👁 بازدید

fanfiction i’m not a genius,you’re not a wolfman p.4

با قسمت چهارم در خدمت خوانندگان عزیز هستم 😐

ناموسا میخونین و نظر نمیذارین یا نمیخونین؟ :|میگم وی بخورتون 😐

ولی خداییش دمتون گرم

برید ادامه…امیدوارم لذت ببرید 🙂

قسمت چهارم “وای پسر کدوم آدم خوشبختو خام کردی؟”

ضربه ای که در کمتر از کسری از ثانیه برق از سرم پروند بهم فهموند اوضاع داره خراب تر میشه.ولی وی با گذشتن از کنارم فرضیاتم مبنی بر اینکه ممکنه تا چند ثانیه دیگه تبدیل به گوشت ساطوری بشم رو دور انداخت.سکوت خفقان آور توی کافه تریا باعث میشد نگاه های بیشتری به من باشه و این وضعیت یکی از اون موقعیت هایی بود که همیشه ازشون فراری بودم.از اینکه مرکز توجه باشم متنفرم.
به لطف وی،توی گونه م سوزش بدی رو حس می کردم و حدسم درباره زخمی شدن صورتم درست بود.با رفتن اون پسر همه فن حریف از کافه تریا، نگاه ها دوباره مشغول چیز دیگه ای شدن اما پچ پچ دختر ها زیادی به نظرم بلند و آزاردهنده می رسید.بدون برداشتن قدم های بلندی که همیشه تو فیلما نشونه اینه که قصد داری بعدا تلافیشو دربیاری، از اونجا رفتم بیرون و بی هدف شروع به قدم زدن توی سالن کمد ها کردم.خبری از یی شینگ و سهون نشده بود و این مایه ی تعجب بود.یه لحظه به فکرم رسید نکنه میخواستن از خانم پارک خاستگاری کنن که این همه لفتش دادن!
با پیدا کردن کمد خودم فکر احمقانه ای به کله م زد.ببینید من اصلا قصد نداشتم مثل بعضی پسر دبیرستانیا تو کمد قایم بشم و عشقمو موقع رد شدن از راهرو دید بزنم ولی دلیل خودمو برای قایم شدن توی کمد داشتم و اونم چیپس های خوشمزه ای بود که اونجا ذخیره کرده بودم!:|خواهشا بهم بگین که شما هم از رژیم گرفتن متنفرین و من تنها نیستم!
با بدبختی تمام کتاب هامو یه گوشه چپوندم و خودمو تو کمد جا کردم و از اونجا که بدبختی مربی استعداده …پس من تا الان دان 10 گرفته بودم!
گوشیمو از گوشه کمد پیدا کردم و هندزفری هامو از جیب سیوشرت بیرون کشیدم و یه آهنگ پلی کردم.و در نهایت…بسته چیپس رو باز کردم و عذاب وجدان چاق شدنم رو با جمله ی “فقط همین یه بار!”آروم کردم.به به…به این میگن زندگی!
مزه نمکی چیپس حس خوشایندی داشت.باور کنید اینقدر که حسش خوشایند بود داشتم کم کم احساس گناه می کردم:|شاید مغزهاتون به این معطوف بشه که چرا توی کمدم قایم شدم؟
خب از اونجا که کیم مین سئوک فرآیند اجتماعی شدنش یه ذره…فقط یه ذره دیر تر اتفاق افتاده بود ترجیح میداد از برخورد زیاد با چیزای جاندار پرهیز کنه.خیلی خب بابا نمیخواستم اون دوتا بی مغز پیداشون بشه و چیپس هامو غارت کنن.-___-
بسته چیپس به نیمه رسیده بود که متوجه شدم یه نفر قصد داره در کمد رو باز کنه.دروغ گفتم اگه بگم که نترسیده بودم.از روزنه های کمد میتونستم اندام فردی رو که به شدت برای باز کردن در تلاش می کرد رو ببینم.موهای مشکی و قد بلند…یی شینگ بود؟
صدای ترسیده ش مطمئنم کرد که خودشه.داشت اسم منو با صدای بلند تر از حد معمولی صدا می زد.قبل از اینکه بتونم درو براش باز کنم یا حتی حرفی بزنم موفق شد درو باز کنه.صورت رنگ پریده، چشمای گشاد شده از ترس، لبهای لرزون و تیک عصبی ای که باعث پریدن پلکش می شد داشت داد می زد که قضیه زیادی جدیه.محتویات دهانمو به زور قورت دادم و پرسیدم:”چیزی شده؟”
انگار که صدامو نشنیده باشه کلمات بی سر و تهی رو کنار هم چید و جواب داد:”اینجا…من…رفتم ….پشت بوم…دستشویی ها…کلاس ها …تهیونگ…اون…تو؟”
مشخص بود شوک زده شده و هنوز هم توی حال عادی نیست.نفس هاش تند تر شده بودن.دوباره پرسیدم:”یی شینگ چیزی شده؟”
یی شینگ کمی از کمد فاصله گرفت و با صدای بلندی که عصبانیت هم حالا مخلوطش شده بود با اشاره به این طرف و اون طرف حرف میزد:”تو خیلی احمقی مین سئوک…من همه جارو دنبالت گشتم…من و سهون هر سوراخ سنبه ای توی این مدرسه ی لعنتی بود رو گشتیم…نمیتونی وقتی کله تو میندازی پایین و ازمون جدا میشی یه خبری بدی؟ من…من رفتم کلاس و از تهیونگ پرسیدم که تورو دیده یا نه ولی اون میدونی چی بهم گفت؟گفت تو بزدلی و حقت مرگه.میدونی من چه حالی شدم؟ فکر کردم یه بلایی سرت آوردن…اونوقت تو…نشستی اینجا و در کمال بیخیالی یه بسته چیپس گرفتی دستت.مین سئوک تووووو…!”
کاملا مشخص بود یی شینگ خیلی داره خودشو کنترل میکنه تا مودب باشه.نمی دونستم چی باید بگم.نمی دونستم چرا این همه نگران و عصبانیه.نمی دونستم چرا داره جوری رفتار میکنه انگار مامانمه.نمی دوستم و از این متنفر بودم.
جلوی چشمای متعجبم، یی شینگ مشت محکمی توی صورتم، دقیقا جای مشت وی، کوبید. چشماشو که احتمالا از شدت عصبانیت پر شده بود پاک کرد و بدون زدن هیچ حرف دیگه ای با قدم های بلند و تند از اونجا رفت.خب حالا احساس میکنم یک طرف صورتم رو کاملا از دست دادم!
اوضاع حسابی داغون به نظر می رسید.اونقدر داغون که برای درکش ، بعد اون ضربه ی محکم،چند لحظه بدون کوچکترین حرکتی سر جام خشک شده بودم.یی شینگ، بهترین دوستم، چرا باید این همه عصبانی باشه که فکمو داغون کنه؟اونم به خاطر یه موضوع خیلی بی اهمیت مثل این؟
وقتی دیدم دارم میمیرم یادم اومد اونقدر بی حرکت موندم که نفس کشیدن هم یادم رفته!:|نفس عمیقی کشیدم و دوباره توی کمدم کز کردم.وای خدا ببین یه پسر قد بلند مومشکی احمق خوابالو چطور میتونه یه بسته چیپس خوشمزه رو زهرمارت کنه!
به طرز احمقانه ای تا زمانیکه زنگ خورد، توی کمدم موندم و هاج و واج به این فکر کردم که چرا یی شینگ یه همچنین کاری کرد.وقتی هم که سوار مینی بوس شدم به این فکر می کردم که چرا الان یی شینگ رفته یه گوشه دور از من نشسته و قیافش یه جوریه انگار بغض کرده.عجب روز قشنگی…با جیغ اعصاب خورد کن ته مین چشمامو باز کردم، به خاطر ته مین تنبیه شدم، امتحانو گند زدم، بعدشم از وی و یی شینگ کتک خوردم.حتما بعدش هم یه دختره که شکست عشقی خورده میاد کافی شاپ و با ریختن لیوان آبش تو صورتم روزمو کامل میکنه! به به! به به!
چرا نرفتم از یی شینگ دلجویی کنم؟ نمیدونم! حس مسخره ای بهم می گفت احتیاجی به دلجویی نیست.درست میشه…یی شینگ فقط عصبی بوده…
وقتی به مقصد رسیدم با داد و فریاد از راننده خواستم نگه داره.به لطف کار نیمه وقتی که توی یه کافه_رستوران داشتم به جای خونه، باید میرفتم سرکار و بدون توجه به خستگیم ، با یه لبخند گشاد از مشتری ها سفارش می گرفتم.علتش هم پدرم بود که به خاطر حمله ی قلبی مارو ول کرده بود و احتمالا سعی داشت ببینه بلدیم رو پای خودمون وایستیم یا نه!
زمانیکه خواستم پیاده بشم بی اختیار چشمام روی یی شینگ چرخید که مثل همیشه به طرز بامزه ای خوابش برده بود! چه می شد کرد…پخمه خان اعظم بود دیگه! کنارش هم سهون داشت کله شو می خاروند و خمیازه می کشید.نمی دونم چرا وقتی میبینمش یه حس بی تربیتی بهم میگه این پسره آخرش یه کاری با یی شینگ می کنه!:/
هوا تاریک شده بود و من با بقیه همکارام منتظر خیل عظیمی از آدما بودیم که برای شام میومدن اینجا.بیشترشون رو زوج های جوانی تشکیل می داد که هنوز اولای زندگی رمانتیکشون بودن و یا زوج هایی که قرار بود زوج بشن.فضای قشنگ کافه، موسیقی های متنوع و همه پسند، قیمت های ارزون و غذا ها و قهوه های عالیش باعث و بانی جذب مشتری می شد و حداقل جای شکرش باقی بود که فضای کارم قشنگه.
من خوب بلد بودم چجوری بهترین قهوه هارو درست کنم.بدون شیر، با شیر، با شکر، با کافئین اضافه یا با کمترین حد کافئین و خلاصه هر جوریکه فکر کنید.و اگه همین یه قابلیت رو هم نداشتم…مطمئنا مامانم می نداختم تو زباله دونی!
حسابدار، که یه پسر جوون و ریزه میزه با یه عینک گنده روی صورتش بود،با صدای زیرش اسممو داد زد و وقتی رفتم جلوش تا بفهمم چیکار داره با لبخند بزرگی یه کاغذ کوچولو رو توی دستم گذاشت و گفت:”جانگ یی شینگ میز هفت رو رزرو کرده…مواظب باش کسی نشینه.فکر کردم حافظه ت زیاد خوب نباشه واسه همین برات نوشتمش!”
چرا هیچکس یه نکته مثبت از من دریافت نمیکنه؟؟با شنیدن اسم یی شینگ ابرو هامو توی هم کشیدم و سعی کردم به این فکر کنم که اخیرا با کسی در ارتباط بوده یا نه.شاید من زیادی احمق بودم.شاید باید بیشتر فکر می کردم.شاید هم تقدیر این بود که سرپیشخدمت صدام بزنه و دیگه وقت نکنم به این مسئله فکر کنم.
تقریبا یک ساعت بعد، در حالی که داشتم یه لیوان قهوه رو با فیگور یه پیشخدمت عالی، سمت یه میز میبردم، یک دفعه یک دسته گل رز رنگارگ توی صورتم فرو رفتن و باعث شد که ژستمو از دست بدم و جیغ خفه ای بکشم.
سرمو عقب کشیدم و به صاحب دسته گل نگاه کردم.عضله های صورتم باعث شد لبخند بزرگی کل صورتمو بپوشونه.لیوان قهوه رو یه کناری گذاشتم یا بهتر بگم پرت کردم و با هیجان دستای یی شینگو گرفتم و داد زدم:”وای پسر کدوم آدم خوشبختو خام کردی؟”

خب خب خب…اول از همه اینکه قرار نیست داستان پسر دختری باشه 😐

دوم…حدس بزنید یی شینگ واسه چی اون همه خوشتیپ کرده و اون دسته گل واس چیه؟

هر چند قراره آخرای داستان مشخص بشه نه الان 🙂

امیدوارم لذت برده باشین…منتظر نظراتتون هستم 🙂

Dislike


جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات محبوب ترین نظرات
آگاهی از :
آریانا
مهمان
آریانا

از شیو خوشش میاد 😐
چرا من همش حس میکنم داستان از دیده سهونه و یادم میره از دیده شیوعه؟
فایل پی دی اف بعد از اتمام فیک یادت نره 😐

mahla
مهمان
mahla

مرسی عزیزم بسی عالی بینظیر بود

bbh
مهمان
bbh

فیک به این قشنگییییی چرا نظرات انقد کمه؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خیلی کار زشتیه که میخونن و نظر نمیذارن. اینم یه جور روحیه دادن به نویسندس ولی با این کار باعث میشن نویسنده فکر کنه فیکش اصلا خوب نیست و طرفدار نداره…
خیلی خوبهههههههه فیکت… عاشق یشینگم اینجا… همیشه خوابه…

افسانه
مهمان
افسانه

عالی بود

ghazal
مهمان
ghazal

وا وای یشینگ
فک میکنم باید برا مین سوک باشه