39 👁 بازدید

fanfiction I’m not a genius,you’re not a wolfman! p.11

ینی باورم نمیشه یازده قسمت گذاشتمT.T

عمویی چقدر بزرگ شدی! T.T (خطاب به فیک خودم 😐 )

ای جانم پوسترو! D: اونی که خودت میدونی کی هستی دیه وقتشه نظر بذاری 🙂قسمت یازدهم”حاشیه ها از با من بودن عنشون میگیره -___-“

وقتی چن راه برگشت رو در پیش گرفت مغزم به صورت اتومات تبعیت از حرکات اونو سر لوحه کرد و ظاهرا اصلا هم براش مهم نبود که یه شاخه ی بزرگ جلوی پامه و زمانی متوجه اوضاع وخیم شد که من داشتم با مخ راه زمین رو طی می کردم و با اقتدار میرفتم جلو!ولی خب جایی که روش فرود اومدم زمین نبود.آره …آره روی دستای اون گرگینه ی خوشتیپ لعنتی افتاده بودم…لعنت!

کم کم داشتم به این پی می بردم که دارم توی یه فیلم کمدی عاشقونه بازی میکنم که چن لبخند کشیده ای زد و گفت:”اوپس!یادم رفته بود احتیاج به کمک نداری!”

و آره…مین سئوک با کمر روی زمین سقوط کرد! 😐

خب …راستشو بخواید افتضاح بود!خیلی افتضاح تر از هر چیزی که فکرشو بکنید!مخصوصا اون قسمتی که سعی می کردم با وجود دردم بایستم و چن هر هر میخندید!مطمئنم این داستانو دوباره حتی دیگه نمی تونم واسه خودم تعریف کنم چه برسه به دیگران -___-

بگذریم…بعد از همه ی این قضایای خجالت آور ازش پرسیدم داریم کجا میریم و اونم خیلی سرد جواب داد”خونه ی من”

اگه منظورش از خونه همون چادر سیاه و تنگه بهتر نیست مثل میمونا بریم و بالای یکی از این درختا بخوابیم؟:|

ولی خب راه که طولانی شد متوجه شدم مقصدمون اون اردوگاه مسخره نیست.یادم میومد قبل از اینکه این اتفاقا بیفته هوای جنگل سرد بود و البته لباس های زمستونی افرادی که دیده بودم هم خودش گواه این قضیه بود.ولی…چرا من با این لباس جر واجر سرما نمیخوردم؟و خب یادمه همیشه توی مسابقه دوی استقامت ازم یه جنازه میموند ولی هی…حالا منو ببین….دارم مثل اسب جنگلو متر میکنم و خسته نمی شم!عجیب نیست؟واقعا عجیب نیست؟واقعا یکی نیست منو تفهیم کنه؟یکی غیر از این گرگینه ی خوشتیپ و …نمیدونم….بداخلاق؟:|

بین راه چن خیلی ناگهانی ایستاد و جلوی منو گرفت تا جلوتر نرم.خدایا خواهش میکنم…دوباره نه!

با وحشت خاصی به جلوش خیره شده بود و سعی می کرد از بین شاخه های درختا چیزی رو که باعث وحشتش شده واضح تر ببینه.وقتی من هم تونستم از کنار دست چن صحنه رو ببینم فهمیدم که این جنگل تاریک و متروک اونقدری هم که به نظر می رسه متروک نیست!یه گرگ قوی و زیبا داشت به یه پسر نزدیک می شد.و در لحظه ای ایستاد وبه یه پسر قدبلند تغییر شکل داد.وای خدای من یه گرگینه ی دیگه!اوه مامی من خوابم!…مطمئنم که خوابم!

پسری که تغییر شکل داده بود و از اون یکی قد بلند تر به نظر می رسید شونه های اون یکی رو گرفت..به نظر دوست می رسیدن و فکر کردم شاید این دقیقا همون کاریه که اینجا ممنوعه و چن به همون خاطر وحشت کرده.

پسر قد بلند که صدای بمی داشت آروم گفت:”تائو حالت خوبه؟آسیب ندیدی؟متاسفم…واقعا متاسفم ولی نمیدونم کای چش شده بود…”

پسر قد کوتاه تر حرفشو قطع کرد و زمزمه کرد:”کریس…آرومتر!خوبم.آسیب ندیدم و اینا هم تقصیر تو نیست.پس متاسف نباش..و…میشه بشینیم؟”

اوه چه جالب اینجا همه ی گرگینه ها اول حمله میکنن بعد مهربون میشن؟:|

گرگینه ی قد بلند با دستپاچگی گفت:”آره آره…بشین”

وقتی نشستن و به تنه ی سوخته ی یه درخت تکیه دادن اونی که تائو خطاب شده بود نفس عمیقی کشید و گفت:”بالاخره یکی میفهمه و تو هم اون خنجر نقره ای خوشگلتو فرو میکنی توی قلبم!”

نردبون قد بلند غر غر کرد:”تائو…دوباره ماه کامله و ضعف بدنیت به مغزت هم آسیب زده…داری چرند میگی”

و بعد خیلی مصمم خنجر نقره ای که تیغه ش زیر نور ماه می درخشید رو از زیر پالتوی سیاهش بیرون کشید و توی خاک جنگل فرو برد.صورت هاشون توی اون تاریکی به وضوح دیده نمی شد ولی به نظر خوش چهره می رسیدن.برای یه لحظه دست از زل زدن به اونا برداشتم و به چن نگاه کردم که ناباورانه داشت نگاه می کرد و مشتهاش هر لحظه بیشتر فشرده می شد.

تائو خودشو بیشتر توی یقه ی پالتوش فرو برد و گفت :”چرا با هم می جنگن؟دی او امشب حسابی داغون شده بود”

کریس دوباره با غر غر جوابشو داد:”تاوانشو هم باید من و تو و افرادشون بپردازن”

تائو سرشو روی شونه دوست درازش گذاشت و همزمان با بالا کشیدن دماغش گفت:”خودشون به اندازه کافی دارن عذاب می کشن”

کریس شونه خالی کرد و با لحن تندی گفت:”تائو..ماه کامله…وضعیت من خوب نیست.وضعیت تو بدتره.امیدوارم یادت باشه که اون شب …”

تائو دوباره دماغشو بالا کشید و سریع گفت:”باشه…خیلی خب…حواسم نبود”

کریس از جاش بلند شد و من اونوقت معنای واژه ی قد رو کامل فهمیدم.آروم خندید و گفت:”خب…پس مواظب خودت باش و امشب استراحت کن.میتونی خودت بری؟”

تائو سکوت کوتاهی کرد و گفت:”خنجرت…”

و بعد قبل از اینکه کریس بتونه عکس العملی نشون بده خنجر رو به زحمت بیرون کشید و به دست اون نردبون داد.خدایا ببین یه پسر دماغو و یه گرگینه دارن با هم بحث می کنن و منم دارم با علاقه گوش میدم!

بعد از خداحافظی با اکراهی که از همدیگه کردن و تاریکی جنگل جفتشون رو بلعید،چن نفس عمیقی که تا الان نگهش داشته بود رو بیرون داد، عضلات منقبض شده ش رو شل کرد و روی زمین با حالت غمگینی نشست.فقط من دارم فکر می کنم به چن خیانت شده یا شما هم از این افکار توی کله ی خوشگلتون دارید؟:|

وثتی روحیه ی همدردی اعلی حضرت مین سئوک فعال شد و خیر سرش خواست گرگینه ی جلوش رو دلداری بده…چه با علاقه دارید میخونید!حتما انتظار دارید یه اتفاق رمانتیک هم بیفته!هیچی نشد بابا…چن بلند شد و بعد از صاف کردن لباس هاش راه افتاد.فکر می کنم حالا بدونم چرا بی حاشیه ترین بچه ی مدرسمونم.چون حاشیه ها از اینکه با من باشن عنشون میگیره -___-

بعد از درک اینکه بازم ضایع شدم و احساسات انسان دوستانه م مثل کاغذ چرک نویس هدر رفته از جام بلند شدم و با چشمای گشاد شده ی سنجابی دنبال چن گشتم و دویدم دنبالش.هنوزم نمی دونم چرا دارم دنبالش می رم.دنبال کسی که نه میدونم کیه و نه میدونم قراره باهام چیکار کنه.نه میدونم خوبه و نه بد.حتی نمی دونم چن اسم واقعیشه یا یه اسم مستعاره.

بعد از مدت کوتاهی بالاخره به مقصد رسیدیم.یه خونه ی معمولی مثل همه ی خونه های دیگه بود و این کاملا با تفکرات من که فکر میکردم قراره یه عمارت وحشتناک ببینم تناقض داشت.پس تنها فرق گرگینه ها با انسان ها اینه که گاز میگیرن؟!

و وقتی خوب گوش دادم فهمیدم صدای داد و فریاد داره از توی خونه میاد.انگار یکی داشت یه چیزی رو میزد و همزمان فریاد می کشید.خب اینم یه فرق دیگه…

چن همزمان که کلیدو توی در می چرخوند غر زد:”باز این روانی زد بالا افتاد به جون کیسه بوکس…”

خب مین سئوک…خودتو آماده کن …یه آدم روانی تر از اونای فبلی تو راهه…:|

عمو کریسو ببینین :)))

خداییش سر انتخاب این عنوان داشتم خود زنی میکردم -__-

حالا بگذریم..

ولی عایا …؟ 😐

نه خداییش عایا …؟ 😐

جای خالی را با کلمات مناسب پر کنید 😐

وع 😐

حالا حدس هاتون درباره اونی که توی خونه ی چنه چیه؟ 😐 نه خداییش 😐

اونجوری چشم غره نرین عموییا… هیتسو دیگه رفت… 😐

یه چیز دیگه بگم بعد میرم 🙂 دست اونایی که نظر گذاشتن درد نکنه خیلی دوستشون دارم :))

حالا دمپایی ها پایین… :|… خیدافظ 😐

 

Dislike


15
دیدگاه بگذارید

avatar
7 گفتگوها
8 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین دیدگاه
دیدگاه با بیشترین پاسخ
8 تعداد نویسندگان دیدگاه
hitsugaya toshiromeliikawmahlabbhFarnaz آخرین ارسال کنندگان دیدگاه
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات محبوب ترین نظرات
آگاهی از :
meliikaw
مهمان
meliikaw

mrcccccccccc az fic qashangetun

mahla
مهمان
mahla

عاشق بحثای اخرتم باحالی ?

bbh
مهمان
bbh

اااااااااااه حس فضولیم بدجور گل کرده….. من برم قسمت بعدو بخونممممم…

Farnaz
مهمان
Farnaz

آه خسته شده بودم بس میخوندم نظر نمیدادم :78:
عالیییییی بود :71:
99 درصد احتمال میدم بدونم کی تو اون خونس :26:
ببشید نت نداشتم که زودتر بیام بخونم
من بپرم قسمت بعدی :3:

افسانه
مهمان
افسانه

قسمت بعدی کی اپ میشه؟