57 👁 بازدید

fanfiction I’m not a genius,you’re not a wolfman! p.10

آی دل غافل دیدی قسمتامون دورقمی شد؟ 😐

ولی نظراتمون از چهار تا بیشتر نمیشه! :|ولش کنین پوسترو بچسبین :))) ای جانم :))

قسمت دهم:”من بهش می گم پیشکش یا قربانی!”

لوهان که تا اون لحظه سهون رو نگه داشته بود خودشو از شرش خلاص کرد و پیراهن مشکی رنگش رو صاف کرد.ببینم این جمعیت مشکلشون با رنگ ها چیه واقعا؟

زیر لب غرولند کرد:”این پسره ی عوضی هی لباسمو بو میکشید می گفت بوی بهشت میاد!احمق”

جلوتر که اومد نور آتیش صورت صافش رو واضح تر نمایان کرد و اونوقت پوزخند گوشه ی لبش خبر از نقشه های جدید داد.خیلی با وقار و آرامش شروع به توضیح دادن کرد:”ببین بکی اینقدر بی احساس برخورد نکن!اینا سه نفرن.اگه یکیشونو بدیم به سوهو اون موقع دیگه فکر نمیکنه گرگینه ها دارن سپاه جمع میکنن.”

بعد از اتمام حرفش با تردید چرخید و رو به بدن بیهوش سهون گفت:”خب…منم یکیشونو به عنوان دستیارم برمی دارم.حله؟”

دارن آدم بخش میکنن؟میخواین منم سه قسمت کنین هر کدوم یه ذره بردارین؟

چن با بی اطمینانی تظاهر به تفکر کرد و لوهان بالافاصله قهقهه زد:”چن محض رضای خدا! من بابای خدابیامرزم نیستم.توطئه نمیکنم!”

چانیول لبخند گنده ای زد.طوری که فکر می کردی هر آن ممکنه دندون هاش از فکش بزنن بیرون.بعد سعی کرد اظهار نظر کنه:”من و بکهیون میبریمش.”

بکهیون دندون روی دندون سایید و خیلی تحمل کرد تا لبخند اون غول رو نابود نکنه.و مطمئنم فقط به خاطر قدرشناسی بود و بس.در عوض چشمهاشو توی حدقه چرخوند و گفت:”باشه.ما می بریمش.یه حالی هم از اون سوهوی بیچاره می پرسم.”

موهای یی شینگ رو توی مشتش گرفت و صورتشو جلوی خودش نگه داشت.بعد فقط با تنفر نگاهش کرد و یی شینگ روی زمین بیهوش شد.

آشوب وحشتناکی توی دلم راه افتاده بود .میخواستم بلند شم و از اون دوتا دوست احمقم دفاع کنم ولی انگار طلسم شده بودم.توی گرمایی که از قفسه ی سینه م به بقیه ی بدنم می ریخت گر گرفته بودم و می سوختم.حتی از این شاکی بودم که اون آتیش لعنتی چرا روشنه؟قبل از این موقعیت فکر می کردم سخت ترین لحظه ی زندگی زمانیه که یه بچه کوچیک میبینی و بهش قشنگ ترین و شیک ترین لبخندتو میزنی و اونم با چشمای گرد شده ش نگات میکنه و بعد می زنه زیر گریه ولی الان خب به حتم این موقعیت توی رتبه ی اول قرار می گرفت !

قبل از اینگه یی شینگ روی دوش چانیول توی تاریکی محو بشه دهانمو باز کردم و صداش زدم :”ی..یی..ش..شینگ!”

و مطمئنم تنها چیزی که صدامو شنید همون حنجره م بود.تارهای صوتیم انگار توی گرما سوخته بود.و در اون لحظه یاد یکی از داستان های واقعی پدربزرگ افتادم که از قطارمسافربری می گفت که وقتی آتیش گرفت حتی صدای جیغ یه بچه هم نیومد چون گلوهاشون قبل از قلب هاشون سوخت و از بین رفت.حالا شاید بفهمین چرا من نسبت به وقایع ترسناک زیاد عکس العمل نشون نمی دم.

سهون با حالت منگی به هوش اومد و با پاهای لرزون و دستی که پیشونیشو می مالوند سعی کرد بشینه و همزمان با دیدن چشم های گرد شده ی من گفت:”چه خبره؟”

مثل اینکه مخزن کلمات توی دلم منفجر شده باشه با صدای بلند و در حالی که از تنگی نفس روی زمین افتاده بودم و دست هام رو روی خاک مرطوب جنگل سپر کرده بودم تا بایستم داد زدم:”سهون سهون سهون سهون سهون برو زود باش فرار کن بلند شو از اینجا برو …”

ولی از اونجا که مغز سهون برای درک این همه کلمه اونم یکجا ساخته نشده بود فقط مثل احمق ها نگاهم کرد و بعد با کشش های لوهان که ساعدش رو با شدت دنبال خودش می کشوند توی تاریکی محو شد.

و حالا من مونده بودم و یه گرگینه ی خوشتیپ که جلوی رعشه ی بدنم رو با ثابت کردنم روی زمین می گرفت و همش می گفت آروم باش،چیزی نیست،الان خوب میشه!یکی نیست به خودش بگه اگه تو رو روی اجاق بذارن و گوشت بدنت از درون شروع به کباب شدن کنه بازم کلمه ی آروم باش رو قبول می کنی؟!

از یه جایی به بعد که دیگه تکون تکون نخوردم و با یه سری هس هس از گرمای بدنم کم شد ، سرم ناخودآگاه روی دست چن افتاد و اونم با لحن چندشی ازم پرسید که حالم خوبه و منم فقط سرمو بالا و پایین کردم.هر کسی مارو توی اون وضعیت می دید مطمئنا فکر های زیاد مثبتی به مغزش خطور نمی کرد و من مصر بودم خیلی سریع اوضاعو عوض کنم.پس سرمو با زحمت بالا نگه داشتم و چن که متوجه قضیه شده بود خیلی سریع جا خالی کرد و من روی زمین سفت پخش شدم.خب هیچوقت سعی نکنید مهربونی افراد رو پس بزنید.مخصوصا اگه اون یه گرگینه باشه.

چن سراسیمه از توی چادرش یه بطری آب آورد و کمکم کرد بایستم و بعد بطری رو به دستم داد تا خودم آب بخورم.مطمئنا به خاطر فکر هایی که کرده بودم زیاد خوشحال نبود و یه جورایی میخواست ثابت کنه که آخه تو هم چیزی هستی که آدم بخواد دوستش داشته باشه؟باشه شما ها لازم نیست دیگه بهم بگید که ارزش زیادی دارم!

چن پیراهن مشکی رنگش رو مرتب کرد و دستی به موهای قهوه ایش که روی پیشونیش ریخته بودن کشید و من تازه پی بردم قیافه ش توی روشنایی حتی خیلی بهتر از تاریکی جلوه خواهد کرد و اون گرگ هم اونقدری که فکری می کردم وحشتناک و خوفناک نبوده و خب آدرنالین خون بینایی انسان رو دچار اختلال می کنه همونطور که شما توی تاریکی اتاق، جالباسی رو به شکل یه آدم بی کله می بینید!

همزمان که با موهاش ور می رفت پرسید:” میخوام مطمئن بشم چان و بک دوستتو سالم به مقصد میرسونن می تونی راه بری؟ ”

خب اصولا آدم دروغ گویی نبودم ولی خیلی سعی کردم تا لرزش خفیف زانو هام رو مخفی کنم و بگم :”آره”

دنبالش رفتم.بدون هیچ سوال یا حرف خاصی دنبالش رفتم.می دونید اینجا دیگه مطمئن شده بودم که سوال کردن زیاد عواقب خوبی نداره! دنبالش رفتم و تا تونستم بی سر و صدا موندم.و برام عجیب بود که چرا وقتی گوشه ی پیراهنش رو می گیرم تا راهو گم نکنم هیچ اعتراضی نمی کنه.یه گرگینه ی خوش اخلاق و مهربون ندیده بودم که دیدم!

وقتی چن ایستاد و دستش رو سپر کرد تا جلوتر نرم فهمیدم به مقصد رسیدیم.با اینکه شاخه ها اجازه نمی دادن دید واضحی داشته باشم ولی تشخیص یی شینگ و بکهیون و چانیول از پشتشون زیاد هم سخت به نظر نمی رسید.انگار دور خودمون چرخیده بودیم و دوباره برگشتیم به اردوگاه چن.چون درست یه چادر مسافرتی مشکی رنگ بین درختا زده شده بود با این تفاوت که دیگه آتیشی وجود نداشت.ولی حضور اون دوتا جنگلی به طرز عجیبی باعث می شد فکر کنم هنوز تو همون اردوگاهیم.

چانیول یی شینگ رو روی زمین گذاشت و یه اسم رو با اون صدای بمش صدا زد:”سوهو!”

و یک مرد با اندام خم شده و رنجور از چادر بیرون اومد.دیدن صورتش واقعا غیر ممکن بود و حالا باید خواستار همون آتیشی می شدم که شاکی روشن بودنش شده بودم!

به نظر نمی رسید زیاد پیر باشه.خم شدگی بدنش انگار به خاطر بیماری یا ضعف بدنی بود تا پیری.ولی هر شکلی هم که داشت مهم نبود.حداقل برای من مهم بود که می دونستم چه بلایی قراره سر یی شینگ بیاره.

چانیول با قدم های سنگین جلو رفت و بهش سلام داد.بکهیون هم فقط سیوشرتش رو صاف کرد و گفت:”حالت چطوره سوهو؟هنوزم درد داری؟”

صدای جوان ولی پخته ای جواب داد:”فقط یه ذره.ولی مهم نیست.”

بکهیون دوباره همون لحن آزار دهنده و جدیش رو از سر گرفت:”خب ببین اینو چن داد که برات بیارم.هر کاری بخوای میتونی باهاش بکنی و اصلا اهمیت نداره که چیکار می کنی.میتونی خونشو بمکی و گوشتشو بدی لاشخورا.فقط یه هدیه س.البته نمی دونم که کلمه ی هدیه براش درسته یا نه ولی خب من بهش می گم پیشکش یا قربانی!”

بکهیون وحشتناک حرف می زد .وحشتناک تر از شخصیت های خونخوار فیلمایی که دیده بودم.نه به خاطر مضمون حرفاش….بلکه به خاطر اینکه داشت در مورد احمقی برنامه ی قتل می چید که جزء لیست چهار نفره ی مهم ترین افراد زندگیم بود.بهش این همه خشونت نمی خورد.چون صورت نمکی و جذابی داشت و از همه مهمتر اینکه موهاش رنگ شده بود و پشت پلک هاش خط چشم داشت و طبق اطلاعات کنونی من ، این تریپ مناسب یه پسر خشن و عاشق خون نبود.

قبل از اینکه بخوام حرکت احمقانه ای بکنم صدای جسم خمیده بلند شد:”بکهیون این خیلی جوونه!انسانه!اینجا چیکار میکنه؟از کجا آوردیش؟”

بکهیون توی تاریکی چرخی زد و با بی حوصلگی جواب اونو که اسمش سوهو بود داد:”اه چقدر سوال!چه فرقی می کنه؟برو خودت از چن بپرس.من دیگه میرم.راه بیفت چانیول.”

و بعد دوباره هر دو توی تاریکی محو شدن.یی شینگ هنوز هم بیهوش روی زمین افتاده بود و سوهو نگاهش می کرد.دلشوره ی اینکه قراره بعدش چی بشه دیگه در کار نبود.اگه اون پسر ریزه میزه و وحشی رفته بود خودش یه امتیاز بزرگ برای ادامه ی زندگی یی شینگ محسوب می شد.حداقل باید روی این حساب می کردم که صدای سوهو مهربون بود!

بعد از اینکه سوهو تونست اونقدر یی شینگو ببینه که دل من خون بشه لنگون لنگون و با زحمت زیاد لباسش رو گرفت و توی چادر کشید.

_”با یی شینگ چیکار می کنه؟”

_”نمیکشش”

واو چه اطلاعات کامل و درستی!چقدر باید بابتش بپردازم جناب چن؟

دست بر و بچ درد نکنه قسمت نه یه ذره دلگرممون کردن :)))

خب حالا فکر میکنید عایا سوهو با یی شینگ چه میکند؟:|

اصلا این سوهو کیست که دل ها همه ویرانه ی اوست ؟:||

عایا لوهان قصد بر تاپ بودن دارد؟:| (جل الخالق 😐 )کسی چه میداند ؟:|

اصلا عایا…؟ 😐

باشه دیگه رفتم خیدافظ 😐



14
دیدگاه بگذارید

avatar
7 گفتگوها
7 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین دیدگاه
دیدگاه با بیشترین پاسخ
7 تعداد نویسندگان دیدگاه
hitsugaya toshiromahlabbhافسانهF.e آخرین ارسال کنندگان دیدگاه
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
mahla
مهمان
mahla

مرسی جالبه عاقا ترسناکم میشه تنم بلرزه

bbh
مهمان
bbh

ینی عااااشقتممممممممم… خیلی خوب مینویسی…

افسانه
مهمان
افسانه

مرسی

F.e
مهمان
F.e

مرسییییی عشقم :۷۱: :۷۱: :۷۱:

F.e
مهمان
F.e

اخ جون فکر کنم شیوچن در راه است :۸۹: