21 👁 بازدید

fanfiction I’m not a genius,you’re not a wolfman! chapter16

شونزده قسمت از “من نابغه نیستم،تو گرگینه نیستی” گذشت…

پ.ن:به من جمله ی فلسفی نیومده من فقط شعر میگم.:||||

پوستر از دوست خوبم

قسمت شونزدهم:”این اصلا خنده دار نیست -___- “

تصور کنید…فقط تصور کنید که بعد از یه شب دردناک و پرکار ،وقتی دارید خودتونو آماده می کنید که روی کاناپه بخوابید صدای تلق و تولوق از توی آشپزخونه بشنوید.و این در حالی باشه که مطمئنید همه ی افراد موجود توی خونه خیلی وقته خوابیدن.و بعدش در حالی که از ترس و کنجکاوی دندون هاتون رو محکم روی هم فشار می دید برید ببینید قضیه از چه قراره و اونوقت…چاقو های آشپزخونه رو ببینید که خود به خود دارن روی تخته گوشت کوبیده میشن.بدون اینکه چیزی رو خورد کنن یا کسی حرکتشون بده.توی اینجور حالتی نه فرار کنید و نه جیغ بزنید.فقط شلوار بیچارتون رو چک کنید.می فهمید چی میگم دیگه؟!

من درست بعد از اینکه فهمیدم شلوارمو خیس نکردم با صدای گرفته ای پرسیدم:”کی اینجاست؟”خیلی امیدوار بودم که چاقو ها از اینکه آدم حسابشون نکردم ناراحت نشن و به جای تخته گوشت روی بدن من فرود نیان.

چاقو ها روی زمین افتادن و بعد صدای فریادی شبیه صدای فریاد کارل اومد که گفت:”حروم زاده ها من مجوز دارم!”

بعد از اون هم تنها صدایی که شنیده شد صدای قورت دادن آب دهان خودم بود.ظاهرا تا وقتی که سکته نکردم ظاهر شدن چیز های عجیب ادامه پیدا میکنه.

هر چند با شنیدن صدای خواب الود چن از پشت سرم شوک زده شدم ولی اینکه بیدار شده بود دلگرمی محسوب می شد.

“کارل؟دوباره؟این کابوسا کی تموم میشن پسر…؟”

و بعد چن رو دیدم که خیلی بی توجه از کنارم رد شد و مثل یه ادم نابینا دست هاشو دور آشپزخونه حرکت داد و یه جسم نامرئی رو گرفت و چند بار بهش ضربه زد.جسم نامرئی پدیدار شد و من تونستم توی نور کمی که از چراغ خواب ها توی آشپزخونه می تابید صورت کارلی رو ببینیم که کاملا خواب بود و اخم بدی بین ابرو هاش دیده می شد.چن بازوی اونو همراه خودش کشید و به داخل اتاقش فرستاد و پیش من برگشت.نمی تونید تصور کنید که یه گرگینه ی خواب آلود چقدر میتونه بانمک باشه!

“مین سئوک…مجبور نیستی روی اون کاناپه بخوابی.بیا بریم تو اتاق من “

با شنیدن این جمله تمام سعی و تلاشمو به کار گرفتم تا از گشاد شدن چشمام جلوگیری کنم ولی گرگینه ی خوشتیپ انگار باهوش هم بود:”من قرار نیست گازت بگیرم و تو هم اگه با خوابیدن کنار من مشکل داری میتونم برات تشک پهن کنم.توی هال نزدیکای صبح سرد میشه و فقط توی اتاق بخاری داریم.بیا.باید لباساتم عوض کنی و یه دوش مختصر بگیری.”

با این همه اگه وضعیت از این مطلوب تر میخواستم باید میرفتم میمردم .:| همراه چن رفتم توی اتاق و با یه گرمای دلپذیر مواجه شدم که به هیچ وجه قابل قیاس با اون کاناپه که بوی عرق کارلو می داد نبود.چن توی کمد دراورش رو زیر و رو کرد و یه دست لباس بیرون کشید.لباسارو دستم داد و به حموم گوشه ی اتاق اشاره کرد.اوه خدایا من آرزوم بود توی یکی از این حموم ها که وان دارن و توی اتاق خود آدمن خودمو بشورم T.T

اگه اهل سو استفاده بودم هر چقدر میتونستم به همه جام حتی پشت پلکام شامپو می زدم و اصلا نگران این نمی شدم که چشمای سنجابیم کور میشن.چون هر چند وسایل شستشوی زیادی نبود ولی همونایی هم که بود اینقدر خوشبو بودن که احساس می کردی بو به جای دماغت میره توی مغزت و مستقیما از اونجا حسش میکنی.و جوری بو به بدنت می چسبید که اگه یه شامپانزه زشت هم بودی اعتماد به نفس یه خدای یونانی بهت دست می داد:|

شستن بدنم کار مشکلی بود و کندن اون پارچه از بازوم جدا جونمو در آورد.چیه؟نکنه یادتون رفته که یه گرگ بازومو جر داده؟:| حتی خودم از دیدن زخم دلم آشوب شد.اگه ردش بمونه فکر کنم بتونم به مامانم ثابت کنم که چرا اینقدر دیر برگشتم خونه.البته اگه برگشتنی در کار باشه.

بعد از شست و شو،روی پاشویه یه حوله ی تمیز آبی و یه حوله ی جر خورده که به نظر قبلا سفید بوده و الان خاکستری شده پیدا کردم.انگار حوله ی بدبخت داشت گریه می کرد تا بندازنش دور :|و اینطوری شد که سر دوراهی ذلت و سعادت موندم.:| باور کنین انتخاب سختی بود.اگه حوله ی تمیزو بر میداشتم چن فکر می کرد نیومده دارم همه چیزو صاحب می شم و از طرفی دلم به حال خودم و اون حوله ی جر خورده ی بیچاره می سوخت.ولی در نهایت اینقدر معطل کردم که بدنم توی گرمای حموم خشک شد و تنها اقدامی که کردم لباس پوشیدن و بیرون اومدن بود.:|دارین میخندین؟این اصلا خنده دار نیست -___-

چن روی تختش خیلی آروم خوابیده بود و پایین تخت هم یه تشک پهن شده بود.بوی شامپو بیشتر توی مخم پیشروی می کرد ولی زخم لعنتی همه ی حواسمو ازم گرفته بود.چیزی نداشتم که ببندمش و لباسایی که چن بهم داده بود به طرز غریبانه ای به تنم زار میزدن.یه تیشرت مشکی گشاد و یه شلوارک بادگیر مشکی.بهتون نگفتم این جمعیت با رنگ ها مشکل دارن؟!

آروم توی جام به پشت دراز کشیدم و پتو رو تا جایی که فقط خفه نشم کشیدم بالا.موهای خیس کله مو خنک کرده بود و بالشت آبشون رو جذب می کرد.زخم میسوخت و خوابو ازم گرفته بود.باید یه راهی برای برگشتن پیدا می کردیم.باید میفهمیدم چطور سهون و یی شینگو پیدا کنم.هر چند چن دوست خوبی به نظر می رسید ولی…من اینجا نبودم که بمونم…نه…

کارل:”نههههههه.. باور کن…اینطور نیست…اینطور نی…نیست…نیست…”

شما هم فکر می کنید باید زدن حرفای فلسفی و احساسی رو بذارم کنار یا این فقط عقیده ی خودمه؟-___- چون همیشه یه نفر پیدا میشه که شلوارشو در آره و حسی که گرفتمو قهوه ای کنه.-___- اه اه!

وقتی درد کم کم در حال فرونشینی بود و خواب پلکهامو سنگین می کرد صدای خواب آلود چن شنیده شد:”حموم کردی؟”

با تعجب نیمه خیز شدم تا ببینم بیداره یا نه و بر خلاف تصوراتم خواب خواب بود.نکنه اینجا همه بیدارخوابی مزمن دارن؟:|

“چن بیداری؟”

“آره.اگه درد داری مسکن توی کشوی اولیه.فردا میریم پیش بکهیون…برت می گردونم خونه ت”

خدایا این فرشته بود یا گرگینه؟فکر کنم توی خلقتش یه سری اشتباهات رخ داده.کدوم گرگینه رو دیدین که این همه مهربون باشه؟ولی بیاید یه نظر به منطق منم بکنیم:”هیچ چیز غیر ممکن نیست!”

با اینکه پلکهای چن هنوز بسته بودن و تنها نشانه ی بیداریش حرف زدنش بود ولی جذابیت خاص خودش رو توی خواب هم حفظ می کرد.فکر کنم دارم کم کم میبخشمش!

“شب بخیر چن…و ممنونم”

جوابی نیومد.صدای شعله های بخاری و نفس کشیدن چن توی سرم موسیقی عجیبی ساخت و خواب،فرصت پیدا کرد که هوشیاریمو ازم بگیره.و من آرزو کردم…توی خواب… ته مین با دستهای عرقو و کوچیکش پلکهامو باز کنه.و من به جای داد زدن بگم:”هالووین مبارک داداش کوچولو!”

بچه ها ته مین….ته مین بچه ها :|||

دلم واسه خودم میسوزهT.T

بچه ها نظراتون آدمو سر حال میاره…فدای شما بشه هیتسو…نظر بذارین 🙂

Dislike


جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات محبوب ترین نظرات
آگاهی از :
meliikaw
مهمان
meliikaw

hooooooooooo kheili dare qashang mishe 🙂

Mahla
مهمان
Mahla

ممنون مثل همیشه جالب و خوندنی بود

bbh
مهمان
bbh

فیک به این قشنگی بعد نظر نمیزارن… تو خودتو ناراحت نکن و به نوشتن ادامه بده…

F.e
مهمان
F.e

شیوچن هوراااا مرسی من واقعا کنجکاوم

افسانه
مهمان
افسانه

مرسی