48 👁 بازدید

fanfiction I’m not a genius,you’re not a wolfman! chapter15

قسمت ۱۵ “من نابغه نیستم،تو گرگینه نیستی!”

عاقا تبلیغ کنین بیشتر با سایتمون آشنا بشن 🙂 مخصوصا با فیک من :|||

پ.ن:پوسترو داشته باشین :))) ای جانم 🙂

قسمت پونزدهم:”تو چرت منو جر دادی :|| “

یی شینگ واقعا نمیخواست از روی تشکی که بوی رز میده و به نرمی لپ های مین سئوکه بلند بشه ولی یه چیزی داشت زنگ میخورد و با اون صدای وحشتناکش خواب اعلی حضرت رو مکدر می کرد.:|

توی جاش نیمخیز شد و به سختی سعی کرد دنبال اون چیزی که صدا میده بگرده.عضلاتش به خاطر خواب هنوز غیرفعال بودن و چشم هاش هنوز به قدر کافی باز نمی شدن.کدوم وسیله ی احمقی جرات کرده بود گند بزنه به اخلاقش؟

وقتی منشا صدا رو پیدا کرد از عصبانیت فریاد زد:”تو …چرت منو….جر دادی!”

بعدش با حرص تمام ساعت زنگدار رو از روی میز پاتختی برداشت و روی زمین کوبوند.ساعت تکه تکه شد و بعد سکوت قشنگی به اتاق سلام داد.یی شینگ کم کم داشت اماده می شد که بخوابه ولی…انگار یه چیزی اشتباه بود.

“اوپس!من کجام؟:|||| “

با منگی توی جاش نشست و اطرافش رو نگاه کرد.نه…اینجا اتاق خودش نبود.جالب اینجا بود که اتاق مین سئوک هم نبود!یی شینگ هیچ ایده ای درباره ی اینکه ممکنه خونه ی سهون خوابیده باشه نداشت.چون تخت سهون بوی پیتزای یه شب مونده با سس خردل میداد و تنها کسی که میتونست روش بخوابه خود سهون بود.پس این اتاق شیک مال کی بود؟

مغز یی شینگ به طور طبیعی به گذشته برگشت و تصاویر ثبت شده رو براش به نمایش گذاشت.چپ شدن مینی بوس…گرگ ها…زخمی شدن مین سئوک…بکهیون…و بوم!یی شینگ باید فرار می کرد!

معلوم نبود چرا یه همچینین تصمیمی گرفت ولی اگه هنوز توی همون جایی بود که انسان ها گرگ می شدن و میخواستن همو بکشن باید فرار می کرد و خودشو به یه جای امن می رسوند و بعدش هم به این فکر میکرد چطور بقیه رو برای کمک به دوستاش خبر کنه که تصور نکنن دیوونه شده.

ملافه ی روی خودش رو به طرفی پرت کرد و به سمت در هجوم آورد.مثل اینکه هنوز شب بود چون اتاق خیلی تاریک و خوفناک بود و اینکه بیرون میتونه چقدر وحشتناک تر باشه پاهای ییشینگ رو برای فرار سست می کرد.دستگیره رو چرخوند و بعله…در قفل بود.یی شینگ برای اطمینان چند بار دیگه هم دستگیره رو به سمت پایین فشار داد و بعدش احساسات متفاوتی از این بابت بهش دست داد.ترس برای اینکه نمی تونست فرار کنه.خوشحالی برای اینکه دیگه نمیتونه بره توی اون جنگل جهنمی.کنجکاوی برای اینکه نمی دونست صاحب خونه چه قصدی از این کارش داشته.و در نهایت هم صورتش رو توی هم کشید و دوباره برگشت توی تخت نرم و خوشبو.اگه قرار بود بمیره پس چرا از این لحظات آخر عمرش استفاده نکنه؟:|

چشم هاش داشت گرم می شد که صدای چرخیدن کلید توی قفل شنیده شد و شاخک هاشو فعال کرد.گلوش خشک شد و حواسش رو توی گوشاش جمع کرد تا با شنیدن هر صدای غیر عادی فلنگو ببنده.از کجا معلوم؟شاید یی شینگ توانایی اینو داشت که با صدا بفهمه طرف یه خونخوار روانیه یا یه دوست مهربون 😐

فردی که قفل رو باز کرده بود دستگیره رو پایین داد و یی شینگ پلک هاشو روی هم انداخت و سعی کرد آروم نفس بکشه تا اون از خواب بودنش مطمئن بشه.هر چند قلبش داشت میومد توی حلقش و التماس می کرد:”یی شینگ جان مادرت سریعتر نفس بکش :|”

آدمی که توی اتاق اومده بود نفس عمیقی کشید و با تاسف گفت:”ببین میدونم بیداری ..ولی این انصافه که ساعتمو بشکنی؟مگه چیکارت کرده بود؟”

یی شینگ چشماشو باز کرد و با دیدن یه آدم تاریک، از ترس از تخت پرت شد پایین و در حالی که لرز گرفته بود نقشه ی فرار کشید ولی وقتی بار دوم اون آدمو نگاه کرد…خدایا میخواست از کی فرار کنه؟یه پسر هم سن و سال خودش که به نظر حال خوشی هم نداشت؟ولی خب تجربه ثابت کرده بود پسرای اینجا شاید ظاهر خوبی داشته باشن ولی باید در مورد قصدشون یه تجدید نظر می کردی!

“م…معذرت میخوام…میدونی…عمدی نبود….یعنی…عذر میخوام!”

یی شینگ روبروی پسر ناخوش احوال ایستاد و بعد متوجه چیزای بهتری هم شد.پسر روی صورتش زخم ها و کبودی های کوچیکی داشت و علاوه بر اینکه کوتاه تر از خودش بود. قد و قامتش صافی نداشت.انگار یه چیزی اذیتش می کرد.حتی موقع حرف زدن به خودش زحمت نمی داد که توی چشم های یی شینگ نگاه کنه.تا اینجاش که به نظر بی خطر می رسید.

“عیبی نداره…به کارل میگم یکی دیگه واسم بیاره.بیا بریم صبحونه بخوریم”

صبحونه؟یی شینگ خودش داشت می دید که اون اتاق به اندازه یه سیاه چاله تاریکه.چطور میتونست صبح شده باشه؟نکنه اینجا روز و شب نداشتن و کلا با نور حال نمیکردن؟

“امم…تاریک بودن این اتاق دلیل بر این نیست که بیرون هم تاریکه.میفهمی چی میگم دیگه؟”

یی شینگ بعد از شنیدن این حرف فرآیند سرخ شدنش رو شروع کرد و مثل یه پسر خوب سرشو پایین انداخت و دنبال فرد روبروش رفت.اصلا مهم نبود که اون آدم اینهمه زود همه چیز رو می گرفت.مهم این بود که یی شینگ جلوی یه غریبه ضایع شده بود.:|

از اتاق که بیرون اومدن ،یی شینگ تونست روشنایی مه مانند صبحگاهی رو که از پنجره ها توی خونه تابیده می شد ببینه و بیشتر قرمز بشه.چی می شد اگه بعد از خوابش این همه منگ و گیج نمی شد؟

“من سوهوام.و تو؟”

“اسمت سوهوئه یا فامیلیت هوئه و اسمت سو؟:|”

“من فقط پرسیدم اسمت چیه!میخوای جواب ندی مجبور به پرسیدن سوال دیگه ای نیستی.”

یی شینگ دستشو توی صورتش کوبوند و یک بار دیگه بابت گند زدنش به خودش تبریک گفت.کسی که توی مدرسه دخترا به خاطر ادب و مهربونیش غش و ضعف می کردن داشت پرونده شو به شیوه ی غریبی قهوه ای می کرد 😐

“یی شینگ.جانگ یی شینگ”

سوهو توی آشپزخونه رفت و یی شینگ هم تبعیت کرد.خونه ی زیاد بزرگ نبود ولی راحت و تمیز نشون می داد و همه ی دیوار ها کرم شفاف بودن.یی شینگ خیلی اتفاقی به فکرش رسید که رنگ دیوار ها بی شباهت به پوست صورت سوهو نیستن.دوباره نگاهی به سوهو که داشت قهوه آماده می کرد انداخت و حدسش رو کاملتر کرد.سوهو پیراهن یقه اسکی مشکی با یه شلوار کتون تیره پوشیده بود و این حتی پوست روشنش رو بهتر نشون می داد.

“چرا وایسادی؟بشین لطفا.تا تو شروع کنی قهوه آماده میشه”

سوهو بی توجه به خرابکاری های گذشته یی شینگ، مودبانه به صندلی اشاره کرد و ازش خواست صبحانه مختصر چیده شده روی میز رو شروع کنه.یی شینگ دروغ نگفته بود اگه اعتراف میکرد که کم کم داشت تحت تاثیر صبوری و ادب اون پسر جوون قرار می گرفت.بی انصافی بود اگه بدون اون خوردن رو شروع می کرد.پس فقط سر میز نشست و منتظر شد.

چیزی نگذشت که سوهو با دو تا لیوان بزرگ قهوه یهش ملحق شد و با تواضع خاصی گفت:”اوه.ممنونم.لازم نبود به خاطر من صبر کنی!”

یی شینگ خواست جواب مودبانه ای به حرف سوهو بده ولی فقط تونست بگه:”قابلی نداشت”

احتمالا باید بعد از این معاشرت سرشو میکوبوند توی دیوار تا بمیره و خلاص شه و دیگه مجبور نباشه با این پسر حرفی بزنه.:|

صبحونه خوردن حدود یک ساعت طول کشید.سوهو باید همه چیز رو از اول برای یی شینگ توضیح می داد و این زمانی مشکل می شد که یی شینگ گاهی اوقات وحشت می کرد و حتی وقتی فهمید سوهو خون آشامه نزدیک بود سکته رو بزنه ولی سوهو هر بار براش با صبر و حوصله توضیح می داد که آسیبی به خودش و دوستاش نخواهد رسید و تنها مشکل اینه که نمی تونن برگردن سئول.سوهو حتی یه اسم مستعار (لی)هم برای یی شینگ انتخاب کرد و بهش گفت که این لازمه و برای امنیت بیشتر خودشه.ولی بعد از همه ی این ها…تنها چیزی که برای یی شینگ بیشتر جلب توجه کرد این بود که چه چیزی داشت سوهو رو اذیت می کرد یا حتی اون زخم های روی صورتش…به خاطر چی بودن؟


نامردا اگه نگم نظر بذارین یعنی نمیذارین؟ :||

خو هر دفعه باید بگم؟ T.T

گفتم شاید مشکل از فیکه که کسی نمیخونه ولی نخیر ظاهرا مشکل از نگفتن منه.T.T

وانشات هم باشه آخر هفته ی دیگه :\

پ.ن:بچه ها من یه مشکلی واسم پیش اومده که ممکنه جدی باشه.(البته امیدوارم نباشه و انشاا… که نیست)اگه نبود که هیچی.اگر بود فیکم ناتموم میمونه.کسی مایل هست ادامش بده؟

این اکانت اینستای بنده: toshirochn

خیدافظ :\



16
دیدگاه بگذارید

avatar
7 گفتگوها
9 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین دیدگاه
دیدگاه با بیشترین پاسخ
8 تعداد نویسندگان دیدگاه
hitsugaya toshiromeliikawآریاناMahlabbh آخرین ارسال کنندگان دیدگاه
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
meliikaw
مهمان
meliikaw

kheili aliiiiiiiiiiiiiiiii mrc

آریانا
مهمان
آریانا

عاااااااالی بود. ???
???

Mahla
مهمان
Mahla

عاقا اجازه ما تمایل زیادی برای ادامه فیکتون هستیم لطفا از ما دریغ نفرمایید به امید حل تمامی مشکلاتتان?

bbh
مهمان
bbh

مرسی که مینوسی. امیدوارم مشکلت جدی نباشه و فیکو ادامه بدی…

otaku
مهمان
otaku

من که هرموقع بخونم نظر میذارم….امیدوارم مشکلت حل بشه…این پارت هم باحال بود…سولی دوست