174 👁 بازدید

fanfiction I’m not a genius,you’re not a wolfman chapter12

قسمت دوازده قسمتیه که حقایق آشکار میشه 😐

پوستر از یه دوست عزیز 🙂

بفرمایید ادامه

وقتی داشتم به خدا قول می دادم اگه زنده از اینجا برم بیرون دیگه ته مینو اذیت نکنم چن هولم داد توی خونه و اولین چیزی که توی چشم زد پسری بود که داشت وحشیانه به کیسه بوکس آویزون از سقف مشت می کوبید.راستش با دیدن بازوهای عضلانیش که عرق روشون جریان پیدا کرده بود به خودم لرزیدم.ولی وقتی نحوه ی حرف زدن چن رو باهاش دیدم نزدیک بود شاخ در بیارم:”دیگه فکر کنم بهتره از خونم گم شی بیرون و آها…دست از سر کیسه بوکسم هم برداری!”

موهای پسر خیس از عرق بود و جلوی صورتش با بی نظمی ریخته شده بود.تی شرت سفید رنگی به تن داشت و یه شلوار کتون سیاه جذب پاهاش رو به نمایش میذاشت.قد نسبتا متوسطی داشت و بدنش با رعشه ی کوچیکی میلرزید.دست از مشت زدن برداشته بود و با سری که پایین افتاده بود نفس نفس میزد.نمی دونم چرا احساس کردم سرگذشت زیاد خوبی نداشته.

چن از آشپزخونه براش یه لیوان آب آورد و دستشو پشتش کشید.رفتار هاشون مثل دوتا دوست صمیمی به نظر می رسید و خب…فکر کنم دوستی ممنوع نباشه.احمق بازی در آوردم.نه اصلا به من چه که چانیول و بکهیون مثل لورل و هاردی رفتار میکردن؟یکی گند میزد و اون یکی حرص می خورد.بیاید بس کنیم…دارم زیادی کشش میدم!

با دودلی پرسیدم:”ببخشید…کسی مارو به هم معرفی نمیکنه؟”

چن لبخند وحشتناکی زد و باعث شد من توی دلم بمیرم.:| نه از اون وحشتناک هایی که آدمو میترسونه …منظورم اون لبخنداییه که آدمو وادار میکنن مثل فن گرل ها بالا و پایین بپره و مثل اسب ذوق کنه.:|منظورمو میفهمید دیگه؟!

آروم زد پشت اون پسر و گفت:”این یونگ شینه.ولی به طرز ترسناکی میخواد کارل صداش کنن.و خب اگه باعث نمیشه چشمای سنجابیتو گشاد کنی باید بگم دختره.و خب…فکر نکنم واسه کارل مهم باشه تو کی هستی :|”

کی براش مهمه که این یکی دومیش باشه!واستا ببینم دختر؟خب هیچ چیز غیر ممکن نیست…مگه نه؟

تک خنده ای کردم و چیزی گفتم که از مسئله ی دختر یا پسر بودن اون موجود وسط هال بکشیم بیرون.چون داشت با چشم هاش میگفت:”جرات داری چیزی بپرس تا جرت بدم K”

“چرا باید برات مهم باشه که من چشامو چه شکلی میکنم؟”

چن خندید و گفت:”شبیه سنجابی!کارل یه نگا بهش بنداز…جون من شبیه سنجاب ها نیست؟فقط یه دم و یه جفت گوش کم داره!”

خیلی ممنونم …لطف داری…ولی فکر کنم یی شینگ به اندازه کافی اینو هر روز بهم یادآوری میکنه.اوه خدا…راستی الان حالش خوبه؟

کارل لیوان آبو سر کشید و با تاسف سر تکون داد.بعد راهشو کشید و خودشو روی کاناپه ولو کرد که باعث شد چن به سمتش بره و تی شرتشو بکشه:”تو الان اندازه یه گالن عرق داری و اونوقت نشستی روی کاناپه ی عزیز من؟بلند شو احمق خنگ!”

خب…فکر کنم وقتشه اون فرضیه که مربوط به خیانت به چن بود رو رد کنیم…نظرتون چیه؟آدمی که بهش خیانت شده باشه اینهمه شنگول میزنه؟یا اصلا براش مهمه چه بلایی سر کاناپه ش میاد؟K

کارل تی شرتشو از دست چن آزاد کرد و از روی کاناپه بلند شد.زیر لب داشت چیزایی می گفت که مشخص بود فحشای رکیکیهKچن هم با لبخند بدجنسی نگاهش می کرد.وقتی کارل روی زمین سرامیکی خونه نشست چن با صدای آهنگ داری گفت:”باید خونه رو با وایتکس بشوووورم!”

گرگینه س…و این طبیعیه که خبیث باشه.من در مورد شخصیت مهربونش اشتباه کردم.-__-

چن قهقهه بلندی زد و از کارل که کوسن کاناپه رو توی سر خودش می کوبید دور شد و رفت توی آشپزخونه.یه نفر زنگ بزنه تیمارستان!

با احتیاط بی سابقه ای خودمو نزدیک کارل کشوندم و روی سرامیک ها نشستم.سرشو بین زانو هاش مخفی کرده بود و بازوهای ورزیده ش رو حفاظ سرش کرده بود.جای زخم های عمیق و سطحی زیادی روی دستاش دیده می شد و محل برخورد مشتهاش با کیسه بوکس زخمی بود.زیادی افسرده و غمگین به نظر می رسید ولی من همچنان سعی داشتم به منطقم که میگفت از روی ظاهر قضاوت نکن پایبند بمونم.

چن با صدای وحشتناک بلندی داد زد:”چیزی خوردی جناب معده؟”

همون موقع تمام سلول های بدنم سیخ کردن و برای یه لحظه شک کردم که چرا کر نشدم و یا حتی شیشه های خونه پایین نریخته.اون صدا چرا اینهمه کشیده شد؟اونم اینقدر بلند؟

کارل که دستهاشو سپر گوشهاش کرده بود سعی کرد بلند تر فریاد بکشه و من کنجکاو بودم که صداش دخترونه س یا پسرونه؟

“یخچال تو مثل توی کله ت خالیه جناب پرده ی صوتی!اینهمه اون صدای لعنتیتو به رخم نکش!”

نفس عمیقی از روی ترس کشیدم و دستامو روی گوشای بدبختم فشار دادم.درسته که صدای کارل نسبتا معمولی بود و نمیتونست به اندازه گرگینه ی موقهوه ای جذاب جیغ بکشه ولی گوشهای من که تمام عمر فقط صدای نازک یی شینگ و صدای تو دماغی سهون رو شنیدن مطمئنا یک دفعه تحمل دوتا جیغ بلند رو نداشتن.

“برای اینه که من نمیتونم خوراکیامو جایی بذارم که توی همیشه گرسنه بهش دسترسی داری!”

کارل بیخیال فحش دادن به چن شد و به قیافه ی من نگاه گذرایی انداخت و خنده ی کوتاهی کرد.توی جاش چرخید و با صدای بلند گفت:”چن فکر کنم ترسوندیش!”

نمیشه خواهش کنم برید ور دل هم بشینید و از این فاصله داد و هوار نکنین؟دارم پرده ی صماخمو از دست میدم!

چن با یک سینی حاوی سه تا ساندویچ از آشپزخونه بیرون اومد و روی سرامیک ها ، جلوی ما دو نفر نشست.خندید و در جواب به حرف کارل گفت:”فکر کنم قبل از اینم این کارو زیاد باهاش کردم”

آره راست میگه…فقط یه بار مردم و زنده شدم!همین!

کارل ساندویچ نون تست که معلوم نبود محتویات داخلش چیه رو برداشت و گاز گنده ای ازش گرفت و با دهن پر پرسید:”چی توشه؟”

حالا فهمیدم چرا چن سعی داشته مواد غذایی رو از این بشر دور نگه داره!باهاش احساس همزاد پنداری میکنم!

“ژامبون انساااان!”این تنها حرفی بود که چن قبل از خوردن پس کلگی از کارل به زبون آورد و بعد پشت گردنشو مالوند و خندید.فکر کنم کتک خوردن از اون دستای سفت و محکم دردناک باشه!

گرسنه م بود و یه جورایی کلا میخواستم بیخیال رژیم بشم ولی با شنیدن کلمه ی ژامبون انسان هول برم داشت.هر چند می دونستم چن برای اذیت کردن کارل اینو به زبون آورده ولی بازم ته دلم ازاینکه نکنه واقعا اونا گوشت انسان باشه میلرزید.بناراین حواس خودمو از غذا پرت کردم و خیره شدم به سینه ی کارل تا بلکه دلیلی برای دختر بودنش پیدا کنم.چیه؟اونجوری زل نزنین!منحرفم خودتونید من فقط کنجکاو بودم.

کارل که ساندویچ خودشو بلعیده بود رو به من گفت:”هوی پسر…اونطوری زل نزن…اگر هم چیزی پیدا کنی اجازه نمیدم دختر خطابم کنی!…و…منم ساندویچتو به عنوان عذرخواهی قبول میکنم.”

با خجالت و حواس پرتی پشت گردنمو خاروندم و سعی کردم جبران کنجکاوری بی موردم رو بکنم:”معذرت میخوام”

چن زد روی دست کارل که داشت به سمت ساندویچ شیرجه می رفت و انگار که فهمیده باشه چرا نمیخورم گفت:” فقط یه شوخی بود.مرغ پخته ست.در ضمن کارل هم اونقدر عوضی نیست و مطمئنم بهت حق میده که در مورد جنسیتش شک کنی”

و پشت بندش دوباره یه لبخند وحشتناک دیگه زد و به خوردن ادامه داد.وای خدایا این همه لبخند یه نفر میتونه جذاب باشه؟

کارل دست به سینه نشست و با دستاش سعی کرد باقی غذا رو از لای دندوناش دربیاره.درسته که باعث نمی شد اشتهای سیری ناپذیر من کور بشه ولی چن اعتراض کرد:”اه…کارل نمیتونی چرک تر از این باشی مگه نه؟دستای عرقیتو تا آرنج فرو کردی تو دهنت و داری دندوناتو کاوش میکنی…محض رضای خدا…”

کارل که انگار کارش تموم شده بود ملچ و ملوچی کرد و جواب داد:”هشت سال تنها زندگی کردن بی تربیتم کرده دونسنگ!تو باید به فکر یه همدم واسم باشی!”

چن زیر لب غر غر کرد:”بعد انتظار داره جی ایون باهاش خوب باشه!”

صورت کارل از حالت خنده بیرون اومد و آروم سرشو پایین انداخت.چن که این سکوت رو از موجود روبروش دید دستشو جلوی دهنش گذاشت و بعد سعی کرد حرفش رو جمع و جور کنه:”اوه خدا…کارل…متاسفم پسر…دوباره گند زدم!ببخشید..”

کارل لبخند مصنوعی زد و از جاش بلند شد.باصدای دورگه ای گفت:”نه دونسنگ…تقصیر تو نیست…حقیقت تلخه.”

غذا توی گلوم گیر کرد.احساس کردم دیگه نمیتونم محتویات دهانمو قورت بدم.با حیرت به چهره های شاد چند لحظه پیش که تنها با یک اسم این شکلی وا رفته بودن نگاه می کردم و از خودم میپرسیدم:”الان چی شد؟”

“من دیگه میرم خونه…بابت غذا ممنون!”

عجیب بود.این غریبه حتی نخواست بدونه من کیم.از کجا اومدم.چرا این همه به هم ریخته و جرواجرم.و با دونسنگش چیکار دارم.اونوقت بعد شنیدن یه اسم اونقدر منقلب شده بود که کتشو از جالباسی برداشته بود و داشت می رفت.این جی ایون دیگه کی بود؟!

چن دنبال کارل دوید و بازوشو گرفت:”هیونگ…امشب بمون…من که گفتم متاسفم.اصلا کجا میخوای بری؟به اون دخمه میگی خونه؟”

کارل چند لحظه به صورت چن خیره شد و بعد لبخند بیروحی زد.دستشو برادرانه به بازوی چن زد و گفت:”پس من میرم بخوابم.”

و بعد با قدم هایی که انگار التماسش میکردن که سریعتر به مقصد برسه توی یکی از اتاق ها ناپدید شد.چن نفس عمیقی کشید و دوباره روبروی من روی زمین نشست.دستی توی موهاش کشید و بالاخره اون مفید ترین سوال عمرش رو پرسید:”سوالی نداری؟”

“خب من…گیج شدم…خیلی”

سعی کردم با این حرفم و خاروندن سرم بهش بفهمونم که شروع کنه و از اول همه چیزو واسم توضیح بده.اگه قضایایی هم وجود داشت که به من ربطی نداشت… ولی من مشتاق بودم که در موردشون بدونم.

چن دستاشو به صورتش کشید و فکر کرد که از کجا شروع به توجیه تمام این قضایای عجیب بکنه.بعد زل زد توی چشمام و با لحن آرومی اون کلمات طلایی رو به زبون آورد:”خب…من شاید دقیق ندونم که تو چطوری اومدی اینجا.اینو باید از بکهیون بپرسی.همونی که میخواست بکشت.ولی میتونم برات بگم که این جا دنیای موجودات افسانه ایه.ولی خب نه دقیقا همون چیزایی که ادما توی کتاب قصه ها میخونن.این دنیا با یه لایه از دنیای انسان ها و کلا هر چیزی که انسان ها قادر به دیدنش هستن جدا شده و خب بکهیون نگهبان اون لایه ست.تقویتش میکنه و اجازه نمیده چیزی واردش بشه.این جنگل هم فقط بخشی از این دنیاست.ولی خب…الان فقط یه عده ی معدود توی اینجا زندگی میکنن.توی شهر.

دلیلشم اینه که حدود صد و پنجاه سال قبل تصمیم گرفته شد که یه حذب باید سرپرستی موجودات ماورایی رو به عهده بگیره.و خب رای گیری شد و بین دوتا حذب گرگینه ها و خون آشام ها اختلاف افتاد.چون گرگینه ها ادعا داشتن حذب برترن و فکر می کردن خون آشاما رای هارو دستکاری کردن.خون آشام ها هم کوتاه نیومدن و جنگ شروع شد.دوتا حذب از شهر برای خودشون نیرو جذب می کردن و با هم می جنگیدن.ولی هیچ کدوم اجازه نداشتن وارد دنیای انسان ها بشن و با دستکاری اونا به جنگ بیان.در نهایت جنگ ادامه پیدا کرد و بیشتر ساکنین اینجا یا مردن.یا با رسیدن به سن قانونی که همون بیست ساله از اینجا می رفتن و توی دنیای انسان ها با رعایت اینکه از هیچ کدوم از قدرت هاشون استفاده نکنن یه زندگی جدید رو شروع می کردن.گذشت تا اینکه حدود هفده سال پیش سردسته ی احزاب گرگینه و خون آشام تصمیم به صلح گرفتن و قرار گذاشتن تا دختر خون آشاما و پسر گرگینه ها با هم ازدواج کنن و جنگ تموم بشه.ولی خب…نتیجه زیاد رضایت بخش نشد.دو پادشاه دو تا پسر به دنیا آوردن و آشوب به پا شد.پادشاه ها سعی کردن بقیه رو با اینکه بچه ی بعدی به احتمال زیاد دختر می شه آروم کنن ولی فکر کن چی شد؟دو روز بعد از تولد دوتا پسر ،پدر لوهان توطئه کرد و گفت اون بچه ها نفرین شده ن و باعث تیرگی دنیای ماورایی می شن.و سعی کرد اون بچه هارو بکشه ولی خب فقط موفق به کشتن پادشاه و ملکه شد.روز سوم تولد اون دوتا کوچولو، جنازه های سلاخی شده پدر و مادر جفتشون رو از عمارت هاشون بیرون کشیدن و گفتن کار همون جادوگر خرفتیه که توطئه کرد.بعد دوباره شورش و ناامنی به پا شد و یه عده که خواهان صلح بودن و می گفتن عیبی نداره که اون دوتا پسرن برای خوابوندن شورش ها و محافظت از اون دوتا بچه راهی جنگ شدن.حتی تصورشم نمی تونی بکنی که چند نفر توی اون جنگ هفده سال پیش کشته شدن.پدر من،پدر سوهو،پدر لوهان و خیلی از افراد بیگناهی که از بس وحشیانه کشته شده بودن نمی شد هویتشون رو شناسایی کرد.من…بچه بودم…ولی خوب یادمه که مادرم شب ها از ترس بالا سرم می ایستاد و هر لحظه آماده بود تا در خونه رو بشکنن و اون تبدیل بشه.من خیلی از سنم زود تر یاد گرفتم که تبدیل بشم و باید بگم دردناک بود.خیلی دردناک تر از گازی که اون گرگ از بازوی تو گرفت…

گذشت و گذشت تا اون دوتا پسر بزرگ شدن و از وقتی فهمیدن سرگذشتشون چی بوده دوباره جنگ رو شروع کردن.معلوم نیست که اونا چرا دارن میجنگن.افراد زیادی باقی نموندن و شهر داره خالی از سکنه میشه ولی خب اونا هم ادامه میدن.اونی که اون دوست خواب آلودتو بهش دادم،سوهو، فرمانده ی سپاه خون آشامای صلح طلبه.منم فرمانده ی گرگینه های صلح طلبم.ولی خب…میدونی…رابطه ی زیاد خوبی نداریم.اون سعی میکنه از جنگایی که پادشاه خون آشاما راه میندازه جلوگیری کنه و منم همین کارو با پادشاه گرگینه ها میکنم.و جنگ امشب هم به این دلیل بود که پادشاه کای حمله کرد به عمارت پادشاه دی او و خیلی از خون آشاما رو کشت چون اونا تو شبایی که ماه کامله ضعیف می شن و تقریبا بی دفاع.و خب…منم نتونستم برم از جنگ منصرفش کنم.چون مشغول تو و دوستات بودم”

بدون اینکه شگفت زده بشم پرسیدم:”لوهان کیه؟اصلا چرا سهونو با خودش برد؟”

چن لباشو آویزن کرد و با تعجب پرسید:”حرفایی که زدم عجیب نبود؟ با خودت فکر نکردی شاید دروغ بگم؟”

خندیدم و بعد از آنالیز قیافه ی جدید چن جواب دادم:” چرا باید دروغ بگی؟و چه دلیلی داره باور نکنم وقتی همه چیزایی که اتفاق افتاد گواه حرفای توئه؟؟”

چن دوباره از اون لبخند وحشتناک استفاده کرد و گفت:”لوهان ساحره ست.خلف پدرشه.یه ذره موذی و آب زیرکاه هست ولی ظالم نیست.و خب…میدونی….بعضی اوقات یه کارای عجیبی میکنه و …جدا نمیدونم چرا اون دوستتو…اسمش چی بود؟…سیهون؟..ورداشت با خودش برد.”

دوباره خندیدم و گفتم:”نه.اسمش سهونه.اوه سهون.و…میشه یه چیز دیگه بپرسم؟”

چن کله شو خاروند و گفت:”در مورد کارل؟اون دوستمه.کارای تجاری میکنه و تجهیزات و مواد خوراکی شهرو تامین میکنه.میتونه نامرئی بشه و خیلی وقته تنها زندگی میکنه واسه همین اکثرا اینجاست.”

لبامو جمع کردم و با اینور اونور شدن آروم گفتم:”نه…راستش میخواستم بدونم اون دوتا غریبه ی توی جنگل…کی بودن؟”

چن خشکش زد.آب گلوشو قورت داد و کله شو خاروند.فکر کنم هر موقع میخواد فکر کنه همین عادتو داره.ولی حالتش نشون می داد برای جواب دادن توی مضیقه قرار گرفته.صداشو صاف کرد و جواب داد:”خب..اون قد بلنده…کریس…فرمانده سپاه گرگینه هاست و اون لاغره هم که تائو صداش میکرد فرمانده ی سپاه خون آشاماست.”

اخم کردم و پرسیدم:”ولی اونا که به نظر دوست می رسی…”

چن حرفمو قطع کرد و با اضطراب گفت:”آره منم امشب فهمیدم که با هم دوستن و این درست نیست.اونا توی دوتا جبهه ی متفاوتن.ولی اینو کسی نباید بفهمه.خب؟؟هیچکس..وگرنه دوباره آشوب به پا میشه..”

سرمو به نشانه ی تایید حرفش تکون دادم و بعد سکوت بی سابقه ای حکم فرما شد که خب…بیشتر از دوثانیه طول نکشید.-___-

“حالت خوبه؟دیگه گرمت نیست؟”

چن بعد از گفتن این جمله پیشونی خودش و منو لمس کرد و دوباره نفس گرفت تا یه متن بلند بالای دیگه رو بگه:”ببین…با اون زخمی که داشتی مطمئنا کشته می شدی…ولی من زخمتو لیس زدم تا با گرگینه شدنت از این کار جلوگیری بشه.معذرت میخوام.ولی همش به خاطر زنده موندن خودت بود.اون گرما و اون رعشه هم از عوارضشه.”

چند لحظه نگاهش کردم و بعد با پر کردن ریه هام جواب دادم:”خب…من و دوستام میخوایم برگردیم خونه…فقط همین”

چن سرشو پایین انداخت و پشت کله شو خاروند.با من و من جواب داد:”من…نمیتونم…یعنی…نمیشه که بری..میدونی…حداقل تا بیست سالگیت…الان چند سالته؟”

“هفده”

چن بی اختیار لبخندی زد که سریعا روی صورتش محو شد و گفت:”این دست من نیست…شاید بکهیون بتونه کاری بکنه…من…هیچی در این مورد نمیدونم…چون خب…به رفتن فکر نکردم…بیا فعلا حرفی در این مورد نزنیم خب؟از خودت بگو…”

میدونم که تا الان مادرم نگران شده و کل سئولو خبر کرده ولی چیکار کنم؟ظاهرا این تنها راهیه که دارم.حرف زدن با یه گرگینه!

“خب…اسمم کیم مین سئوکه…مامانم همیشه مینی صدام میکنه و یه برادر پنج ساله به اسم ته مین دارم.و خداییش..حتی نمیتونی تصور کنی تا چه حد میتونه اعصاب خورد کن باشه!جزو سطح متوسط جامعه بودیم و پدرم توی نیروی دریایی کار می کرد و حدود یک سالی میشه که فوت کرده.مادرم هم منشی یه شرکته که اتوموبیل وارد میکنه.خودمم توی یه کافی شاپ نزدیک محله هونگ دائه یه کار نیمه وقت دارم.دوستام اوه سهون و جانگ یی شینگن و توی بچگیم یه همستر داشتم که بیشتر به خاطر آزمایشایی که انجام میدادم دوستش داشتم.آخرشم چون میخواستم بفهمم میشه رنگش رو مثل خرگوش قطبی با تراشیدن موی بدنش و گذاشتن یخ روی پوستش تغییر داد یا نه،کشتمش.از اون به بعدم مامانم واسم حیوون خونگی نخرید K”

چن چند بار پلک زد و بعد باز پشت کله شو مورد عنایت قرار داد.در عجبم چرا موهای پشت کله ش تا الان نریخته K

“منم کیم جونگدائه م.از اسمم خوشم نمیاد واسه همین ترجیح میدم بهم بگن چن.از پنج سالگیم یاد گرفتم تبدیل بشم و پدرمو توی دوسالگی از دست دادم.خیلی کم میشه به خودم برسم و خب…جدا چیز جالبی در مورد زندگی من وجود نداره.از وقتی یادم میاد کارلو میشناختم و مادرم هم توی شهر زندگی میکنه.اینجام به خاطر اینکه از جنگ ها جلوگیری کنم و …همین!”

لبخند بی حسی زدم و به این فکر کردم که ته مین ازم میخواست یه گرگینه بشم و حالا…من واقعا یه گرگینه م!



guest
45 Comments
جدیدترین نظرات
قدیمی ترین نظرات
Inline Feedbacks
View all comments
negin
negin
7 ماه قبل

خیلیییی بدی من دارم از فوضولی میمیرم

negin
negin
7 ماه قبل

چرا لینکش کار نمیکنه؟؟:(

elmira
9 ماه قبل

یه سوالی چرا این قسمت لینکش کار نمیکنه؟؟؟ یعنی بازم بخاطر زمان زیادیه که گذشته!😑

meliikaw
meliikaw
3 سال قبل

keiliiii aliiiii v mamnoooon

mahla
mahla
3 سال قبل

مرسی عزیزم ولی بهت نمیخوره اینقده داغ کنی ریلکس باش یهوقت سنکوب نکنی خدایی نکرده