101 👁 بازدید

fanfiction i’m not a genius,you’re not a wolfmam! p.3

درود!

قسمت سوم حی و حاضر اینجاس!

ببینید چقدر بچه گلیم تند تند آپ میکنم 😐

شمام مرحمت فرموده نظر بذارین^^نظرا به هفت تا برسه قسمت بعدو همین امروز میذارم 🙂

امیدوارم لذت ببرید!

قسمت سوم:”با من ازدواج میکنی؟:|”

 

ممنونم دوست عزیزم…مدیونی اگه فکر کنی دارم احساس میکنم تختت که عشقته رو از من بیشتر دوست داری!
اون روز علاوه بر یی شینگ، سهون هم به دلایل نامعلومی تصمیم گرفته بود با سرویس به مدرسه بیاد.ولی شرط میبندم دوباره تمایلاتش اود کرده و هوس کرده بود به یه دختری که توی سرویس مدرسه س شماره بده.یه چیزی رو میدونین…کار ما همیشه نمایانگر قابلیت های ماست و باید قابلیت سهون رو توی خام کردن دخترا تحسین میکردی! هر چند مغز خوبی نداشت ولی قیافه لعنتیش همه چیزو جبران کرده بود.
همونطور که حدس زده بودم، سهون کاغذ کوچیکی رو روی پاهای دختر زیبایی که روی صندلی های جلویی نشسته بود انداخت و با پوزخند مسخره گوشه لبش اومد و یه جایی نزدیک من و یی شینگ نشست.یه چیز جالب و خوب دیگه در مورد سهون اینه که اگه مریم مقدس بیاد و با نون مقدس ازش پذیرایی کنه و بهش بگه که دست از کارای مسخره ش برداره یه لبخند دختر کش میزنه و میگه:با من ازدواج میکنی؟:|
بی توجه به کار بی شرمانه ش خندیدم و گفتم:”چطوری سهون؟ واسه امتحان امروز آماده ای؟”
پوزخند سهون روی صورتش خشکید و دهانش مثل یه کروکودیل گرسنه باز موند.با احتیاط سرشو به سمت من و یی شینگ برگردوند و پرسید:”امتحان؟؟”
فکرشو می کردم.اینم یکی دیگه از قابلیت های سهون…اینکه میتونه همه ی امتحانای هفته رو یادش بره و از همه شون نمره ی زیر ۱۰ بگیره.-___-
یی شینگ تکیه سرشو از صندلی برداشت و با بی حوصلگی گفت:”سهون خواهشا نگو که نخوندی…این امتحانو نمیتونی جبران کنی.”بعله…جناب پروفسور یی شینگ در حال عرضه اطلاعات فاخرشون که از یکی از دختر درسخونای کلاس کسبشون کردن!
سهون صورتشو توی هم جمع کرد و گفت:”از این استاده خوشم نمیاد.”یی شینگ خندید و قیافه خواب آلودش از هم باز شد.بین خنده هاش سعی کرد حرف بزنه:”آقای اوه سهون…خخخ…تو فقط از استاد زیست خوشت میاد…خخخ…اونم موقعی که…خخخ…درس تولید مثل جانداران رو با پاور پوینت و فیلم تدریس کنه..خخخ”
سهون بینیشو جمع کرد و با بی میلی تمام کتاب تاریخ کره رو از کیفش بیرون آورد و با قیافه پوکر نگاش کرد.مطمئنم داشت با خودش فکر میکرد این خطوط در هم اصلا چی هستن!:|
یی شینگ دوباره بلند تر خندید و همونطور که منو میزد گفت:”سهونی امروز امتحان زبان انگلیسی داریم!”
یی شینگ خواهش میکنم نخند…من میخوام هنوز زندگی کنم.صورت سهون همرنگ موهای روشن مایل به سفیدش شد.آب دهانش رو با صدا قورت داد و با ناله گفت:”بچه ها خب من الان چیکار کنم؟”
هیچی سهون…میتونی افتادنت توی زبان رو با یه بسته پاپ کرن به نگاره بشینی!
بالاخره بعد از کلی جر و بحث سر اینکه چجوری میشه از دبیر زبانمون که یه خانوم جوون و منطقیه نمره گرفت، مینی بوس جلوی درب مدرسه ترمز زد و راننده ی چاق و اخمالو بدنش رو حدود ۵۰ درجه چرخوند و داد زد :”زود باشین پیاده شین تنبلا…من نمیتونم همه ی روزو برای شماها صبر کنم”
باور کنین اینقدر که از طرف این راننده ی مهربون بهمون بها داده میشه، از طرف هیچ کس دیگه ای نمیشه.گول ظاهرش که انگار با صندلیش یکی شده و اخمای همیشه توی همش رو نخورین! این مرد اسطوره ی عشقه!:|
اون روز توی مدرسه مجبور شدیم مدام دنبال سهون که میخواست خانم پارک-معلم زبانمون- رو قانع کنه که دیشب به خاطر پرستاری از مادرش نتونسته بخونه ، بدویم.البته من و یی شینگ خوب میدونستیم پرستاری از مادرش استعاره از پیامک بازی با یکی از دخترای کلاس بود ولی از اونجا که دوستای خوب باید موقعی که حق باهات نیست کنارت بمونن ما هم به طرفداری ازش کنارش موندیم.
وقت ناهار که شد ، خسته از جر و بحث سهون با خانم پارک،راهمو کج کردم و رفتم کافه تریا.خب چیکار کنم گشنه م بود!و جالب بود که یی شینگ و سهون حتی متوجه رفتنم هم نشدن.من معمولا آدم پر حرفی نبودم و توی اینجور مواقع ترجیح میدادم نقش یه درخت متحرک رو بازی کنم.ولی یی شینگ آنچنان خوب حرف میزد که میتونست به طرف مقابلش بقبولونه که روز، شبه!:|البته فقط مواقعی که حالش رو داشت و تازه از خواب بیدار نشده بود.اگه موقعی که توی خواب و بیداری بود ازش چیزی میپرسیدی ، نظریه ی ارسطو در مورد جانوران رو برات در حد تخم مرغ و سیب زمینی سرخ کرده دم دار توضیح میداد!:|
غذای مدرسه هر چقدر هم داغون باشه بهرحال غذاست و میتونه سیرت کنه.بنابراین میشه تحملش کرد.ولی این که آشپز مدرسه هم لنگه ی راننده سرویس باشه میتونه غذا رو برات به زهری تبدیل کنه که ملکه چویی واسه خود کشی خورد!یه ضرب المثل چینی هست که میگه چای سرد رو میشه نوشید، سوپ سرد رو میشه خورد، ولی آدم سرد رو باید دور انداخت!:|عاشق روحیه ی زیبای چینی هام! البته چیری ازشون نمیدونم ولی اینکه یی شینگ چینیه باعث میشه دید خوبی نسبت بهشون داشته باشم!
غذام رو یه گوشه از کافه تریا به ضرب چخماق دادم پایین و به کلاسی که توی زنگ آخر داشتیم فکر کردم.با خودم کلنجار میرفتم که چجوری میشه درس تاریخو تحمل کرد.تاریخ درسیه که همیشه اعصابمو خط خطی میکنه.نه به خاطر اینکه حوصله سر بره.بلکه به خاطر اینکه از گذشته ای میگن که تو نمیتونی تغییرش بدی و یکی بهترشو بسازی.
تجمع بعضی از دختر و پسرای کافه تریا که بیشترشون همکلاسی هام بودن باعث شد گوشام تیز بشن و از جام بلند شم تا ببینم اون حلقه ی گوشتی به خاطر چی درست شده.ته هیونگ، مبسر کلاس صداشو بلند کرد و با اون لبخند گشاد روی صورتش داد زد:دخترای و پسرای سال آخری کلاس A…امروز استاد تصادف کرده.پس باید امروز همتون امروز تو کلاس بشینین و شلوغ نکنین.”
با اتمام حرفاش دخترا جیغ زدن و پسرا هورا کشیدن.تهیونگ پسر ریز نقش و شادی بود که بهش وی(v ) هم میگفتن.درسته مبسر بود ولی اگه جنگ فجاعت بار ژاپن و آمریکا رو مینداختی گردنش حقش بود!:|دخترا دوستش داشتن ولی پسرا بیشتر.کارش شلوغ کاری و دوبه هم زنی بود و همیشه یه آبنبات چوبی رو گوشه لپش میمکید.تیپ خلاف بعلاوه ی یه صورت زیبا باعث شده بود یه شایعاتی در موردش باشه.ولی چه اهمیتی داشت…تنها کسی که هیچ چیز باعث جلب توجهش نمیشد من بودم.حتی اگه اون شایعات در مورد خودم بود.مردم در طول زندگیشون حرف زیاد میزنن.ولی حتی ده درصدشون هم مفید نیست.چون به قول ادیسون ما آدما یک میلیونیوم درصد درباره هیچ چیز نمیدونیم.اینکه این زنگ بیکاری داشتیم خیلی عالی بود ولی جدا هیچ برنامه ای واسش نداشتم.دستامو توی جیب یونیفرمم فرو بردم و رومو از جمعیت برگردوندم و خواستم برم که تهیونگ داد زد:”هی مین سئوک!”
فکر کنم توهم زدم! هی مین سئوک به خودت بیا! عجیب تر از ازدواج ته مین و مینهو که نیست!
رومو برگردوندم و سعی کردم مودب تر از خودش حرف بزنم:”بله؟”
تهیونگ آبنبات چوبیشو از دهنش بیرون آورد و خیلی بدجور دور لباشو لیسید.طوری که شیرینی آبنبات باعث شد لباش برق بیفته.هدفت از اینکارا چیه جناب؟من پسرم!:|
از بین جمعیتی که احاطه ش کرده بودن بیرون اومد و با قدم هایی که حس میکردم با هر کدومش کل یونیفرمش بالا و پایین میره نزدیک من اومد.اعتراف میکنم کم کم داشت بدنم میلرزید که گفت:”این زنگ قراره بیرون مدرسه فوتبال بزنیم.با دبیرستان سان کونگ.فوتبال تو خوبه پسر…”
ببینید ممکنه یه نفر خلاف به نظر بیاد ولی قرار نیست بی دلیل بیاد جلو و بخورتون! یا درخواست ازدواج بده که!
بعد از یه مکث طولانی زبونمو چرخوندم و گفتم:”نه.فکر کنم نتونم باهاتون بیام.”
نه اینکه دوست نداشته باشم فوتبال بازی کنم.فقط اون لحظه ترسیدم بعد از یه خرابکاری تو بازی، هم تیمی های خودم بکشنم.و یا شاید بعد از یه گل،پسرای دبیرستان سان کونگ بکشنم.میدونین..اگه یه بچه معروف نباشین غیر از این دو گزینه براتون اتفاق نمیفته.تهیونگ پوزخند زد و سعی کرد با نگاه به دور و وریاش توجه اونارو به قضیه جلب کنه.بعدش که مطمئن شد همه دارن نگاه میکنن گفت:”بس کن پسر…نگو که از بازی میترسی!”
نمیدونم چرا تهیونگ تا این لحظه پی نبرده که حربه ی شجاعت روی کیم مین سئوک اثری نداره؟به قول سهون من از اونجور آدمایی بودم که پیش آمد های بعد از انجام یه کار رو به شدت مورد بررسی قرار میدادم و دیگه اگه یه کار قرار بود بد شناسایی بشه، به هیچ قیمتی بهش تن نمیدادم.
جواب تهیونگ رو با انداختن نگاهم به یه طرف دیگه دادم.خب فکر کن ترسو ام تهیونگ…میتونی فریادش هم بزنی…الان همه منتظرن…وی آبنباتشو دوباره توی دهنش چپوند و با لحن خبیثی گفت:”بزدل”

 

عایا دهان مین سئوک سرویس خواهد شد؟:| عایا وی مین سئوک را به جزای اعمالش خواهد رساند؟یا یی شینگ از ناکجا آباد ظاهر شده و وی را به شونصد روش آمازونی جر می دهد؟:| یا اینکه نویسنده سر نظرات جر خواهد خورد؟:|

با ما همراه باشد در قسمت آینده… 😐

نظرم بدین 😐 سپاس



18
دیدگاه بگذارید

avatar
9 گفتگوها
9 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین دیدگاه
دیدگاه با بیشترین پاسخ
9 تعداد نویسندگان دیدگاه
hitsugaya toshiroVMINlove meآریاناطناز آخرین ارسال کنندگان دیدگاه
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
VMIN
مهمان
VMIN

??????خیلی خوبه خیییلی کلیییییییییییییییی مرسییییییییی
همش عالیه اصلا اصلا کسل کننده نیس. دوست ندارم تموم بشههههههه ??
ممنووووووووووووووووووووووووووون. میشه لطفاً خاهشا وی با جیمین باشه ینی ویمین
لطفاًاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا ♥♥♥♥♥♥♥

love me
مهمان
love me

عالیییییییییییییییییییییییه

آریانا
مهمان
آریانا

واییییییییی عاشقتم!!!!!!!!!
باحال تر از خوده داستان اون قسمت بعده آیا بود که تهه فیک بود!!!
فایل پی دی اف بعد از اتمام داستان یادت نره 😐

طناز
مهمان

خیلی باحال و خنده دار بود!کلی خندیدم!
مرسی

mahla
مهمان
mahla

مرسی کلی خندیدم حیف مامانم هست مجبورم یواشکی بخندم وگرنه تا الان خونمونو مواد مذاب پرکرده بود خخخخ