25 👁 بازدید

fanfiction I’m not a genius,tou’re not a wolfman! chapter14

نامردا قسمت سیزده فقط یه دونه نظر داشت 😐

معرسی 😐

اینه پاسخ یه فن بوی؟ 😐

من فن بوی تنهای شهرم…با همتونم قهر قهرم :||||

“اسمت…اوه سهونه مگه نه؟”

سهون هنوز توی شوک حرف های مین سئوک بود و خیره به چشم های لوهان از خودش می پرسید که چرا میبایست از کسی که جونشونو نجات داده و مثل فرشته های بهشتی درخشان به نظر می رسه فرار می کرد؟

“چجوری اومدی اینجا؟”

سهون باز هم به زل زدن توی چشم های لوهان ادامه داد و لوهان به فکرش رسید چقدر خوب می شد اگه می تونست سهون رو هم مثل اجناسی که از فروشگاه می گرفت عوض کنه.

“میرم قهوه درست کنم”

سهون بالاخره توانایی قورت دادن آب گلوشو به دست آورد و بعد از رفتن لوهان نگاهی به اطرافش انداخت.اصلا کی اومده بودن اینجا؟:|

خونه ی نسبتا متوسطی بود با یک دست مبل مشکی و تلویزیون توی هالش.درست مثل خونه های متوسط دیگه.خونه با کاغذ دیواری سفید پوشونده شده بود و هیچ چیز عجیبی و غیر معمولی توش وجود نداشت.همه چیز به نظر خیلی هم مطبوع و راحت می رسید و گرمای دلچسبی داشت.از همون گرماهایی که آدم دلش میخواد ساعت ها توش بخوابه.سهون هیچ فکر نمی کرد لوهان فرد خطرناکی باشه که بخواد از دستش فرار کنه.حتی به این فکر می کرد که بعدا یه نگاه اجمالی تر به خونه بندازه.

بعد از چند دقیقه منتظر موندن و نگاه کردن در و دیوار،بالاخره فرشته ی درخشان با دوتا لیوان بزرگ قهوه رسید و سهون توی دلش گفت که تمام عمر وقتشو با دخترا تلف می کرده!

“بیا یه ذره بیشتر بدونیم…”

سهون بعد از شنیدن این جمله لیوان قهوه رو توی دستاش گرفت و با لبخند ملیح و نرمی به لوهان نگاه کرد تا شاید قلب فرشته کوچولو یه ذره بلرزه.ولی خب فرشته ای که خیلی هم کوچولو نبود چند ثانیه زل زد توی چشماش و گفت:”خب…ببین..اگه حرفای منو نمیفهمی لازم نیست اونجوری لبخند بزنی…فقط کافیه بگی…حله؟”

سهون که احساس می کرد یه نفر با تبر توی فرق سرش کوبیده خودشو جمع و جور کرد و بدون نگاه کردن به صورت لوهان بالاخره زبون باز کرد:”من اوه سهونم.هفده ساله.توی دبیرستان هونگ سان درس می خونم.امروز داشتیم با سرویس مدرسه میرفتیم کمک مین سئوک توی کافه ش که از اینجا سر در آوردیم”

لوهان سرشو خم کرد تا نمای واضح تری از صورت سهون داشته باشه.و بعد بی توجه به توضیحاتش گفت:”قهوه تو بخور…پیشونیت زخمی شده…میرم گاز استریل بیارم”

سهون سعی می کرد از بی توجهی لوهان به حرفا و کاراش عصبی نشه ولی توجه بیش از حد همه ی افراد بهش،بدجوری مغرور و از خود راضیش کرده بود.مگه همه قرار بود عاشقش بشن که الان داشت داغ می کرد؟

لوهان با پنبه و چسب و الکل برگشت و روی دسته ی مبل یه نفره ای که سهون روش جا خوش کرده بود نشست.نفسشو بیرون داد و گفت:”گاز استریل نداشتم…ولی با همینا هم میشه یه کاریش کرد…زیاد زخم جدیی نیست…روتو بکن سمت من”

سهون دندون روی دندون سایید و به صورت درخشان روبروش چشم دوخت.لوهان در حالی که زخم رو ضد عفونی می کرد گفت:”منم لوهانم.ببین فامیلم هانه.اسمم لو.ساحره م و میرم دانشگاه.توی جنگل زندگی میکنم تا با دوتا پادشاه ارتباط بیشتری داشته باشم.”

سهون هیسی به خاطر سوزش زخم از بین دندوناش خارج کرد و در حالی که چشماشو فشار میداد گفت:”سااااحره؟؟قضیه ی این پادشاه و اینا چیه؟من میخوام برم خونه.مامان و بابام منو میکشن که تا این وقت شب بیرون بودم.”

لوهان پنبه ی دیگه ای از داخل بسته بیرون کشید و همزمان با گلوله کردنش جواب داد:”تو نمیتونی هیچ جا بری اوه سهون”

سهون چشماشو گشاد کرد و آماده شد تا توی یک سکته ی مغزی دیگه فرو بره و قابلیت های مغزشو بیشتر برای لوهان به نمایش بذاره:|


 

“تو میتونستی بری توی عمارتش و بکشیش.قبول کن خودت نخواستی.فقط ازش زهر چشم میگیری.”

کای برای فرار کردن از دست کریس هر جای خونه رو که میشناخت دویده بود ولی کریس لجوجانه دنبالش میومد و سعی داشت قانعش کنه که جنگیدنش بچه بازی محضه.کای که بچه نبود…فقط نمی خواست بزرگ باشه.

در انتها زمانی که کریس تونست بازوهای کای رو بین دستای بزرگش گیر بندازه سرش داد زد:”کای تو داری میری توی هجده سال!یه ذره مثل آدم بزرگا باش!”

کای نمی تونست تصور کنه کریس اینهمه موقع عصبانیتش مسخره میشه.چشماش مثل دوتا تیله ی درشت بیرون میزدن و سوراخ های دماغش طی هر بار تنفس گشاد و تنگ می شدن.کای با شباهت دادن نفس کشیدن کریس به یه گاو نر عصبانی که ماتادور پارچه ی قرمز رو جلوش تکون داده از زور خنده سرش پایین افتاد و قهقهه ی آزار دهنده ی دیگه ای سر داد.کریس این بار تکون محکمی به بدن کای داد و بدون اینکه ازش بپرسه به چی میخنده دوباره سعی در فرو کردن مهارت های زندگی توی کله ش کرد.هر چند اگه تا الان همه ی اینارو به یه هویج فرنگی گفته بود شاید هویج فرنگی زبون باز می کرد و ازش میخواست که همین الان یه تفاهم نامه ی صلح بنویسه و بفرسته برای خون اشاما.اونم فقط به خاطر اینکه هویج فرنگی سواد نداشت تا خودش این کارو بکنه.:|

کای خنده ش رو تموم کرد و با لحن نرمی گفت:”هیونگ…بسه دیگه…بذار امشب رو از مهمونی ماه لذت ببریم.”

کریس آروم آروم بازو های کای رو ول کرد و اینبار با صدای سنگینی گفت:”نه من یه قاتل باقی می مونم…نه تو”

کای اینو قبول داشت که کریس با وجود دو سال اختلاف سنی،خیلی بیشتر از اون میفهمه ولی شاید کای خودش رو به نفهمیدن می زد تا تلخی و گناه رو حس نکنه.کای میدونست که یه دندون خراب توی دهنش داره،ولی فقط یه آمپول بی حسی بهش تزریق می کرد و تمام.کشیدن دندون جرات می خواست…

کارل خسته س…خسته T.T

 

نامردا نظر T.T

نظر T.T

خب اگه اونقدر بده که ارزش گذاشتن نداره بگین منم دیگه ادامه نمیدم.فقط بگین T.T

Dislike


18
دیدگاه بگذارید

avatar
11 گفتگوها
7 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین دیدگاه
دیدگاه با بیشترین پاسخ
11 تعداد نویسندگان دیدگاه
hitsugaya toshiromeliikawآریاناMahlabbh آخرین ارسال کنندگان دیدگاه
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات محبوب ترین نظرات
آگاهی از :
meliikaw
مهمان
meliikaw

in akse jedi jedi dokhtare ya pesar
?????????

آریانا
مهمان
آریانا

سلام داستانتون خیلی جالب و باحالهههه
???
موفق باشید. ❤❤

Mahla
مهمان
Mahla

اخی بیچاره سهون میخوام بدونم چه بلایی قراره سرش بیاد ممنونم بازم

bbh
مهمان
bbh

مرسیییییییییییییییی جناب فن بوی 🙂

Farnaz
مهمان
Farnaz

کایسومیبینم؟ :88:
طلفی کریس :1:
شما هم ادامه بده لفطا :51: