11 👁 بازدید

Fanfiction heart part 2

قسمت دوم و پایانی”قلب”

امیدوارم لذت ببرید و نظر هم بذارین :|||

قبل از اینکه شروع کنم بگم که راضی نیستم از تعداد نظرات.میخوام بذارم برمT.T

چه فایده ای داره وقتی خودتو سر نوشتن جر میدی بعدش دوتا نظر میاد پای نوشته ت که “عالیه.خوبه.ادامه بده”

نمیگم اینا حرفای بی مصرفین.اتفاقا لطف میکنن اون دو نفری که قسمت قبل نظر گذاشتن.در حالی که من میگم از همه ی لحاظ نگاش کنین و بهم بگین.باور کنین از همه چیز برام ارزشمند تره.از ذوق نمیدونم چیکار کنمT.T

ممنونم

پ.ن:من اهل پیشنهاد آهنگ برای متن نیستم ولی آهنگ my answer از اکسو حال قشنگی میده.


 

 

آن روز موهای قهوه ای رنگش زیر نورهای گرم غروب رنگ عجیبی داشتند.شاید آجری… شاید قرمز…شاید قهوه ای…شاید هم نارنجی!حتی وقتی حرکت می کرد طیفی از انواع رنگ های گرم میان تک تک تار های موهایش دیده می شد.

اما چن خوب به خاطر داشت که دیروز هم همین ساعت بود که شیومین را در اتاقک زیرشیروانی دیده بود ولی موهای او این همه گیرا و عجیب جلوه نمی کردند.چن با خودش فکر می کرد که مگر خورشید و زمان دست به یکی کرده اند تا بازیش دهند؟

شیومین رو به چهره ی بهت زده ی چن خندید وسایلی که بغل گرفته بود را جابه جا کرد و با خجالت گفت:”سلام.میبخشی که سر و صدا کردم.یادم رفته بود کدوم پله لقه.وسایل از دستم افتاد.”

چن نگاهش را چرخاند و به زخم تازه ای که روی ساق دست شیومین دهان باز کرده بود زل زد.اگر قرار بود پله های چوبی هر بار به یک نفر صدمه بزنند پس باید عوض می شدند.هر چیزی که می خواست به افراد اطرفش صدمه بزند می بایست جایگزین می شد.و این قلب جدید و بی احساس هم چقدر خوب می شد اگر قابل تعویض بود.

“مادر و پدرت گفتن میخوان برن بیرون.”

چن دوباره با نگاهی که از بی رنگی لبریز بود،به چشم های سرزنده ی شیومین نگاهی کرد و بعد هم چشمش روی وسایلی که بغل گرفته بود لغزید.یک پلاستیک بزرگ بود که کاغذ های بزرگ لوله شده ای از درونش بیرون زده بودند.هیچ ایده ای نداشت که شیومین قرار است با کاغذ هایی که همراه آورده قرار است چه کند.بدون چسباندن سلام و یا حتی مقدمه ای کوچک سر حرفش گفت:”مشکلی نیست.بیا بشین.”

بی ادبی به نظر می آمد ولی چن فقط کوله پشتی اش را کمی روی پاهایش جابه جا کرد و پایش را به زمین زد تا تکان خوردن صندلی را متوقف کند.شیومین باز هم روی زمین مرطوبی که بوی گریس می داد نشست و بدون هیچ نارضایتی شروع به بیرون کشیدن وسایلش از داخل پلاستیک کرد.چن گمان کرد که آنها باید یک سرگرمی یا یک بازی فکری باشند.یا حتی چند نقشه ی دروغین گنج که برای مدتی بهانه ی خوبی برای وراجی درباره ی دزدان دریایی و افسانه ها به نظر می رسیند.یا اصلا چند پوستر از چند فرد مشهور که بدون شک چن آن هارا نمی شناخت و مجبور می شد به ذهنش فشار بیاورد که آن ستاره هارا کجا دیده ؟

ولی شیومین جدی تر از این به نظر می رسید که بخواهد با موضوعات سطحی و بچه گانه ای نظیر این ها سر چن را گرم کند و در نهایت یک شادی زودگذر و کذایی برای جمع دو نفره شان درست کند که بعد از آن یادآوریشان فقط دلتنگی به بار می آورد.چن نمی توانست جدیت شیومین را موقع بیرون آوردن کاغذ های لوله شده نادیده بگیرد.کنجکاوی اش می خارید و تحملش با حرکات آرام شیومین سر میرفت.بی اختیار به دسته های صندلی فشار آورد و همزمان که بند کوله پشتی اش را در دست داشت تا لوله ای که از بدنش بیرون آمده کشیده نشود ،طلسم صندلی اش را شکست و بلند شد.انتظار می رفت شیومین با بهت نگاهش کند و یا حتی مسخره اش هم بکند ولی شیومین همچنان با دقت کاغذ هارا بیرون می کشید تا پاره نشوند و راز های توی دلشان خدشه دار نشوند.حتی حالا لبخند ملایمی هم روی لب هایش داشت.

چن کنار او روی زمین نشست و بی صبرانه پرسید:”چیکار می کنی؟اینا چین؟”

شیومین سرش را به سمتش چرخاند و جواب داد:”راز های قلب تو چن!”

چن چشمانش را گشاد کرد و شیومین به خاطر تعجب کردن چن کوتاه خندید.هر چند تا قبل از این فکر می کرد چن یک ماسک روی صورتش دارد که با ظاهر شدن هر حسی توی قلب چن از ظاهر شدن آن در چهره اش جلوگیری می کند

شیومین یکی از کاغذ ها را برداشت و روی زمین باز کرد.تصویر،نقاشی ساده ای از یک قلب معمولی و سالم بود.با اینکه به نظر نقاشی می رسید ،ماهرانه و با دقت کشیده شده بود و سرخرگ و سیاهرگ ها سر جای خودشان بودند.چن با فکر اینکه شیومین می خواهد با توضیحات مسخره درباره قلب معلوماتش را به رخ او بکشد بی حوصله شد.نباید پیش داوری می کرد ولی به اندازه ی کافی از اطرافیانش شنیده بود که قلب مصنوعیش چقدر پیشرفته و گران است.

نفسش را که تا آن لحظه حبس کرده بود با بی حوصلگی بیرون داد و بدون هیچ حرفی اجازه داد شیومین کاغذ های بعدیش را هم باز کند.اگر کسی که او فکر می کرد مانند خدایان یونانی می درخشد تا این اندازه کسل کننده بود باید تجدید نظری در مورد تشخیصش می کرد.

کاغذ بعدی نمادی بود که همه جا برای نشان دادن عشق و احساسات به کار می رفت.هر چند اسمش را قلب گذاشته بودند ولی چن جدا هیچ وجه شباهتی برای آن نماد و قلب واقعی انسان نمی دید.قلب انسان با آن همه پستی و بلندی و رگ و ماهیچه چه شباهتی می توانست به دو منحنی داشته باشد که انتهایشان به هم وصل می شود؟

شیومین کاغذ بعدی را هم روی زمین باز کرد و تصویر نقاشی شده ی دقیق تری جلب توجه کرد.این بار قلب مصنوعی چن بود که نه در حالت معمولی،بلکه در حالت پیوند زده شده کشیده شده بود.جالب به نظر می رسید ولی نه آنقدر که پیش داوری های چن کنار بروند و نظر جدیدی راجع به تصاویر بدهد.

شیومین به کاغذی که تویش تصویر قلب سالم کشیده شده بود اشاره کرد . چند بار روی بطن ها ضربه زد و گفت:”اینا…چیزاییه که قلب تو نداره.”

چن بی اختیار کوله اش را در دست فشرد و انگار که بخواهد از قلب مصنوعی پیشرفته و گرانش دفاع کند گفت:”داره…مصنوعیه.اونا کار بطن هارو می کنن.”

شیومین لبخند خجالتی دیگری زد و از داخل پلاستیک وسایلش تیغ موکت بری کوچکی را بیرون کشید.بی مقدمه بطن های قلب سالم نقاشی شده را برید و چن با صدای بلند اعتراض کرد:”چیکار کردی؟خراب شد!”

شیومین دستش را روی شانه های چن انداخت و گفت:”هی…لطفا صبر داشته باش رفیق!”

رفیق؟چن نمی دانست باید چه عکس العملی نشان بدهد تا خرابکاری لحظه یپیشش را جبران کند و شیومین را هم نرنجاند.با بهت و خجالت به صورت فرشته گون روبرویش زل زد و عاجزانه با چشم هایش التماس کرد تا بار سنگین انتخاب کلمات از روی دوشش برداشته شود.حروف به هم می چسبیدند…کلمات تشکیل می شدند و بشر کلمه را برای تسکین درد هایش می خواست.اگر کلمات نبودند و فقط چشم بود و چشم…پس کور ها باید از درد می مردند.

شیومین دستش را برادرانه روی کمر چن کشید و دوباره حواسش را به نقاشی تکه شده داد و انگار که همین الان توانسته باشد جاذبه ی زمین را کشف کند با انگشت اشاره روی دهلیز ها کوباند و گفت:”چن…قلب…منظورم اینه که یه نگاه بهش بنداز…شبیه چیزی نیست؟”

چن چشمانش را با حواس پرتی روی نقاشی سر داد و سعی کرد تا تمرکز کند.حین کشف راز دهلیز ها چشمانش درخشید و با لبخند و شگفتی فقط یک کلمه گفت:”چه جالب!”

شیومین کاغذ دیگری که تصویر قلب نمادین را داشت باز کرد و با لب پر خنده واژه هایش را کنار هم چید تا توصیفی از ماجرا بکند:”این شگفت انگیز نیست چن؟قلب تو فقط دهلیز داره و دهلیز ها همون چیزایی هستن که نماد قلب رو میسازن…این یه نقصه مگه نه؟اگه نقصه چرا این همه بی نظیر به نظر میرسه؟”

چن سر انگشتانش را روی کاغذ های نقاشی شده سر داد .حس کرد که در بین گرمای خفقان آور غروب خنکای عجیبی از قلبش به باقی بدنش منتشر می شود و مثل دانه های نور اجزای بدنش را روشن می کند و بعد از ان هم از گوشها و چشم هایش بیرون میریزد.هر چند هنوز نمی دانست چه نتیجه ای می تواند از کشف عجیب و غریبش بگیرد اما مهم نبود.تجربه ی یک فکر تر و تازه و نورس که مثل اولین برگ های درختان گیلاس بوی زندگی می دادند سر حالش آورده بود و همین کافی به نظر می رسید.چه می شد اگر شیومین تا ابد همینجا می ماند و برایش از چیز های کوچکی می گفت که تک تک سلول های بدنش را از شادی می لرزاند؟

“چن؟نظرت چیه؟”

چن این بار بدون گرفتن قیافه ی جدی همیشگی خندید و گفت:”نمیدونم.قراره به چی برسیم؟”

شیومین لجوجانه اصرار کرد و حتی به نظر نمی رسید که سر سوزنی ناامید شده باشد:”چن…به نقصی که داری فکر کردی؟این قشنگه…تو یه قلب داری که آرمانیه و با وجود اینکه همیشه باید به یه مخزن تغذیه وصل باشه ولی برات زندگی میاره…تو حتی قلب یکی دیگه رو هم توی سینه ت نداری”

چن به صورت مصمم پسرک موقهوه ای روبرویش نگاه کرد و سعی کرد از جملات او چکیده ای هر چند بی معنی بیرون بکشد.شکاک و آرام گفت:”نقص آرمانی؟!”

شیومین که انگار جواب یکی از مهم ترین سوال های عمرش را گرفته باشد لبخند پهنی زد وبعد از مدتی کلماتش را آرام و سریع توی صورت چن پاشید:”میخوای کیک درست کنیم؟”

دوستی بخار آلود و شگفت انگیز چن و شیومین که بین غبار های اتاقک زیر شیروانی و زمزمه های موجودات افسانه ای که آنها را کنار هم نگه می داشت شکل می گرفت، حقیقت ها هم آرام آرام رو نشان می دادند و طعم زندگی را با طعم کیک های فنجانی به کامشان شیرین می کرد.گذر زمان بی اهمیت ترین چیز ممکن تلقی می شد و انگار فلاسفه هم به دانایی و شادیشان قبطه می خوردند.شیومین حرف می زد و چن کلماتی را که تصور می کرد اگر کنار هم قرار بگیرند تمام منظور شیومین را می رسانند توی ذهنش مرتب می کرد و بعد از حس خنکای بی نظیرشان آن ها را به زبان می آورد.گاهی اوقات که چشم هایشان برای همه ی حرف ها کفایت می کردند سکوتشان زیباترین قهقهه ی ممکن را می ساخت و توی گوش های جفتشان طنین می انداخت.

چن می دید که هر روز ضعیف تر و خسته تر از روز های قبل چشمانش را باز می کند و هر روز بیشتر درون آرزو های طول و درازش فرو می رود.ترس مرگ و فراموش شدن درون ذهنش رخنه می کرد و او به دست آویز هایی که در همین مدت کوتاه برای خودش ساخته بود چنگ می انداخت.قلب مصنوعی نقص های خودش را داشت اما شیومین می گفت که انسان احساساتش را از مغزش می گیرد و قلب فقط تند و کند می شود.اینکه او از کجا آمده بود و میخواست بعد از او کجا برود هنوز هم چن را سردرگم گذاشته بود ولی همین کافی بود که قطعا شیومین و بچه های بی سرپرستی که هر دوشنبه برای بردن لباس و اسباب بازی به دیدنشان می رفتند او را فراموش نخواهند کرد.حتی شیومین می گفت که او دنیا را بهتر از آنچه تحویل گرفته پس خواهد داد پس هیچ جای دلشوره و ترس نبود.چرا که مشاهیر خبیث هم فراموش نمی شوند ولی همان بهتر که آدم فراموش شود تا اینکه مردم با شنیدن اسمش وحشت کنند.

جوانه های احساسات ناب و دوست داشتنی بین آنها هنوز تازه پا گرفته بود که بعد از هفت ماه ،قلب مصنوعی دچار نقص شد و چن را راهی بیمارستان کرد.بوی الکل و صابون ملافه های سفید هیچ سنخیتی با بوی رطوبت و خاک اتاقک زیر شیروانی که با بوی عطر شیومین مخلوط می شد نداشت و شاید همین بود که بیشتر از همه او را دلتنگ می کرد.با این حال هنوز با لبخند بی جانی زیر ماسک اکسیژن نفس می کشید و منتظر اوقاتی می شد که شیومین می آمد و باز هم او را شگفت زده می کرد.همه چیز خوب بود با این تفاوت که آنجا نمی توانستند کیک بپزند و یا دوشنبه ها به دیدن بچه های بی سرپرست بروند و مهم تر از همه اینکه چن بین کلمات ناگفته اش ذوب می شد و با چشم های گود رفته ای که دیگر هنگام شگفت زده شدن نمی درخشیدند به شیومین نگاه می کرد تا کلمات راهی پیدا کنند.دیگر واژه هارا کنار هم نمی چید و مهم ترین حرف هایش مربوط به درخواستهای حیاتی اش بودند.و بین همه ی این ها شیومین را می دید که دیگر از خودش نور نمی دهد و مثل یک ستاره ی غمگین که در حال خاموشیست آخرین تلاش هایش را برای زنده نگه داشتن سو سو هایش می کند.

آن روز هم خورشید در حال غروب بود که شیومین با لبخند محجوب همیشگی اش به دیدن برادر خواب آلودش آمد.چن مثل همیشه زیر ماسک اکسیژن چرت می زد و بدن کبود و لاغرش درون لباس آبی رنگ بیمارستان گم شده بود.شیومین مطمئن بود که قبل از آمدن به این بیمارستان بدن چن درست مثل هر بدن ایده آل یک پسر دبیرستانی قوی و سالم جلوه می کرد.انگار بوی الکل روی بافت بدنش می چسبید و عضلاتش را مثل اسید می خورد.شیومین چند بار بدن شکننده ی او را تکان داد و “رفیق”صدایش زد.پلک های چن که از هم فاصله گرفتند و سرش را با سستی به سمتش چرخاند شیومین لبخندش را عمق داد و آرام گفت:”اینجارو ببین…امروز یه ذره کیک قاچاقی آوردم.می تونیم جشن بگیریم!”

چن لب هایش را کشید و همه ی تلاشش را کرد که لبخند بزند.ماسک اکسیژن را به سختی از روی دهانش برداشت و با هس هس گفت:”نه…بیا بشین حرف بزنیم”

شیومین نزدیک تر آمد و با لبخندی که تلاش می کرد به خاطر بغض نشکند گفت:”باشه…حرف بزنیم!”

چن صدایش را به سختی صاف کرد و کلماتی که هزاران بار مرورشان کرده بود به زبان آورد:”من قرار بود سی روز زنده باشم.ولی بعد از عمل جراحی قلب مصنوعی شد شیش ماه.من خیلی خوش شانسم که یه ماه اضافه تر هم زندگی کردم هیونگ…”

به اینجا که رسید وقفه ی غم انگیزی بین حرف هایش انداخت و گفت:”تو گفتی این حکمت خداست که عمرشون رو ازشون مخفی نگه می داره ولی نگفتی که میتونم واسه همیشه زندگی کنم.همه می گفتن “هی چن بسه دیگه تو اگه بخوای میتونی!”ولی اینا فقط دل خوشکنی های دروغیه که بهت میدن و دلتو به آینده ای خوش میکنن که نمیاد.”

شیومین ساکت و غمگین ماند و با چشم هایی که هر لحظه آماده ی این بودند که حصار شیشه ایشان را بشکنند انتظار کشید.تحمل همه ی روزهایی که چن آرام آرام تحلیل میرفت به قدر کافی عذاب آور بود.

“ما با هم کیک پختیم…برای بچه های کوچیک که یه زمانی فکر می کردم نفرت انگیز ترین چیزای جهانن اسباب بازی و لباس خریدیم و باهاشون وقت گذروندیم…و از همه بهتر اون فرضیه ها راجع به قلب من…اونا بی نظیر ترین چیزایی بودن که تا به حال شنیدم هیونگ…هنوز باورم نمیشه همه ی اونا واسه این بود که بفهمم نقص ها میتونن معجزه باشن…”

دست های شیومین بی جهت لباس خودش را چنگ زدند و بوی عطری که توی اتاق پخش شد،بویایی چن را قلقلک داد و یک بار دیگر لب هایش را به دو طرف کشاند.

“ترس از فراموشی برای من دردناک تر از جهنمیه که بهش اعتقاد دارم..من…فقط…نمیخوام فراموش بشم..من نمی دونم تو از کجا اومدی و چرا اومدی و فقط من شش ماه وقت داشتم که ببینمت ولی مطمئنم که روح من هم دلش برات تنگ میشه.فقط…منو فراموش نکن هیونگ… “

شیومین بین اشک هایی که راه افتاده بودند آرام خندید و سر تکان داد.دو روز بعد در حالی که کوله پشتی سیاه رنگ چن را با یک دست گرفته بود با خودش تکرار کرد:”چن…چن…چن”…

این اسم چه معنایی میتوانست داشته باشد؟

 

 

Dislike


جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات محبوب ترین نظرات
آگاهی از :
ایندورا
مهمان

سلام
چند روزی هس که فیکات رو میخونم
واقعا با بقیه نویسنده ها فرق داری
متن هایی که مینویسی واقعا زیبان و معناگرا
کمتر کسی دیگه از این جور داستانا مینویسه و واقعا باعث نا امیدیه
امیدوارم موفق باشی
وقتی فیکات رو میخونم ی غم خاصی رو توشون حس میکنم
و همینطور فیکات نیاز ب درک بالایی داره واقعا زیبان حرفی واسه گفتن نمیزارن

R.s
مهمان

اره قبول دارم که خواننده ها قدر نمیدونن
بعضی ها انگار اگر نظر بدن جوهر گوشی یا لپتاپاشون تموم میشه…

R.s
مهمان

باید اعتراف کنم زیبا ترین و تاثیر گذار ترین فیکی بود که در تمام عمرم خونده بودم…