54 👁 بازدید

Fanfiction heart part 1

عاقا گفتیم چه کنیم وانشات طولانی شد؟

تبدیلش کردیم به چند شاتی.

شما بیا مشتری این وانشات میشی..

واسه انتخاب عنوان خیلی این دست اون دست کردم.آخرش همین تصویب شد”قلب”.هم گویا هم کوتاه.موضوع متفاوتیه.این قسمت رو بخونید و نظرتون رو راجع به اینکه ادامه ش بذارم یا نه بگید.نثرش رو مورد نقد قرار بدید و بگید چه حسی بهتون میده.(واو چقدر مودب شده هیتسو :||| )

پ.ن:جدا اگه علاقه ای به ادامه ش ندارین نمیذارمش.نظر نذارین هم تعبیرشو بر این میگیرم که دوست ندارین.

سپاس


خب…حالا چیکار باید کرد؟”
پدرش می گفت باید زندگی کند.ولی خب آدم های اطرافش از زندگی تعبیر متفاوتی داشتند.شاید باید مثل همه هر روز صبح زود از خواب بلند می شد.دندان هایش را مسواک می زد و صبحانه مختصری می خورد.مدرسه می رفت و درس میخواند و با دوست هایش می گفت و می خندید و در انتهای روز ، در هوای دم کرده ی غروب از گرما به باد کولر پناه می برد و تکالیفش را انجام می داد.شاید هم کمی کتاب میخواند و اگر وقتش را داشت پرتره ای هم می کشید.شاید از پسر قد کوتاه واحد ۱۳ که همیشه ی خدا دوتا توت فرنگی درشت روی گونه هایش داشت.شاید هم از پدرش که بر خلاف مادرش لبخند می زد.شاید هم از بکهیون که خنده های عجیب و غریبی داشت ولی این اواخر کمتر می خندید.ولی اگر این اسمش زندگی کردن بود…پس قبل از این چکار می کرد؟

با اینکه یک هفته پیش عاجزانه از خدا می خواست تا از این همه درد خلاصش کند ولی حالا میل عجیبی برای زندگی کردن درونش شعله می کشید و وادارش می کرد نگران ثانیه هایی باشد که هر لحظه هدر می روند.دلش میخواست به عقربه های ساعت چنگ بیاندازد و التماسشان کند که جلوتر نروند.اصلا بهتر نبود به کلیسا می رفت و اگر در این هجده سال برای خودش جهنم ساخته بود آن را به بهشت تبدیل کند؟چه کار باید می کرد؟

با اینکه پدر و مادرش اصرار می کردند که از اتاقک زیر شیروانی دل بکند و بیشتر وقتش را با آنها بگذراند ولی انگار تینکر بلی…فرشته ای یا حتی یکی از هفت کوتوله درون اتاقک زیر شیروانی مخفی شده بود و با نیرویی جادویی وادارش می کرد بیشتر بماند و برای خودش فکر و خیال کند. کار جذابی نبود.فقط روی صندلی چوبی گهواره ای قدیمی زهوار در رفته وسط اتاق می نشست و عقب و جلو می رفت و گاهی هم اگر وسیله ای قدیمی پیدا می کرد ساعتها آن را چپ و راست می کرد و در آخر بغض غریبی گلویش را فشار می داد تا گریه کند.صدای گریه هایی دلخراشش از بین غبار های پراکنده در فضای اتاقک زیر شیروانی می گذشتند و در نهایت هم انگار جایی بین چوب های پوسیده و مرطوب ناپدید می شدند.خوبی اینجا همین بود.صدایی پایین نمی رفت.

اگر چن می توانست،بغض هایش را توی یک ظرف شیشه ای گیر می انداخت و جایی بین وسایل قدیمی پنهان می کرد تا روزی یک نفر آن هارا پیدا کند و پرده از راز های غم انگیزش بردارد.پرده از رویاهایی که برای تحقق آنها وقت کافی نداشت.رویاهایی که بین غبار های تابستانه و هوای دم کرده ی بعد از ظهر حل شدند و از بین رفتند.رویاهایی که اگر میخواست هم توی شیشه ی مربا جا نمی گرفتند.چن نمیخواست فراموشش کنند…واقعا نمیخواست…

ولی حقیقت ها مثل قهوه های صبحگاه تلخ بودند.شاید هم مانند انتهای خیارهایی که مادرش هیچوقت توی سالاد نمی ریختشان.حقیقت هایی که می گفتند روزی خواهد رسید که پدرش از خواب بیدار می شود.به کارش می رسد.مادرش ورزش می کند و حتی نهار مورد علاقه ی اورا می پزد ولی فقط برای دو نفر.بغض نمی کند.اتفاقا خوشحال است.لبخند می زند و درون قلبش می درخشد.پدرش برمی گردد و با مادرش ناهار خواهند خورد.بعد از آن هم در نور های نارنجی رنگ غروب برای هم وقت می گذارند و از بچه ای که قرار است در آینده داشته باشند حرف می زنند.آنوقت مادرش بغض می کند و یاد بچه ی پیر قدیمی اش می افتد.و چن…باید فقط تماشا می کرد و بدون اینکه بتواند راهی برای خالی کردن خودش از غم داشته باشد عذاب می کشید.چقدر غم انگیز که یک اسکلت خالی از چشم و پوست و پلک دیگر نمی تواند گریه کند!

وقتی پسر واحد شماره ی سیزده به خانه شان آمد ،چهارده روز و شانزده ساعت از روزی که میدانست وقتی ندارد گذشته بود.

گونه های پسر دوباره دو توت فرنگی درشت داشتند و موقع بالا آمدن از پله های زیرشیروانی پایش سر خورده بود و دستش را خراش داده بود.اما بدون زحمت دادن به خانواده ی کیم با دستمال کاغذی پوسیده ی داخل جیب سیوشرتش روی زخم را گرفته بود.هر چند چن تصور می کرد اگر لیتر ها خون هم از بدن پسر می رفت باز هم سرپا می ایستاد.

با طمانینه و وقار قدم بر میداشت و از چهره اش زندگی می تابید.موهایش روی پیشانیش با نظمی غیر قابل وصف ریخته شده بود و انگار طیفی از انرژی مانند نور های اکلیل مانند ،از صورتش توی اتاق پخش می شد و همراه غبار ها،رقص کنان روی اشیای قدیمی می نشست.کسی چه می دانست؟حتی شاید واقعا از خودش نور می داد.

“میشه بشینم؟”

چن زورکی لبخندی به مهمان ناخوانده اش لبخند زد و غرق شدن در صورت فرشته گون او را کنار گذاشت.الان که فکرش را میکرد میدید که کشیدن پرتره ای از این صورت با مداد سیاه،عین بی انصافی است.

پسر بی توجه به غباری که مثل پرده ای کدر همه جارا پوشانده بود روی کف پوش چوبی اتاق که بوی رطوبت و گریس میداد نشست و با لبخند محجوبش بدون نگاه کردن به صورت چن گفت:”مادرتون گفت همیشه میاید اینجا.من شیومینم. همسایه تون.واحد سیزده.”

و چن با خودش تکرار کرد:”شیومین…شیومین…شیومین”این اسم چه معنایی می توانست داشته باشد؟آوا ها به هم می چسبیدند..کلمه ها تشکیل می شدند.و بشر با کلمه درد هایش را تسکین می داد…تسکین؟

با اینکه بستگی نطقشان از نا آشنایی نشات می گرفت ولی کلمات برای جاری شدن زیاد بودند.غبار ها هنوز بازیگوشانه روی هوا می غلطیدند و به بازی سکوت بین آنها نگاه می کردند.انگار به جای غبار،شرم ریزه در اتاق می گشت.

“من چنم.”

پسر لبخند مهربانی نشان داد و چن توانست توی چشم های قهوه ای رنگش بخواند که چیز تازه ای به او نگفته.

“و تا شیش ماه دیگه میمیرم.”

هر چند عضلات شیومین با شنیدن این حرف منقبض شدند ولی تغییری در لبخند عمیقش ایجاد نشد.انگار صورتش را همانطور خشک کرده بودند تا تکان نخورد.چقدر خسته کننده اگر قرار بود تا همیشه لبخند بزند!

“حرف زدن در مورد مرگ جذاب نیست ولی این خوبه اگه آدم بدونه چقدر دیگه زنده ست.”

“خوب نیست.آدم میدونه فقط شیش ماه فرصت داره و نه بیشتر.میدونه که هیچ وقتی برای رسیدن به آرزوهاش نداره.”

“تو یه قلب توی یه کوله پشتی داری.این خودش باید چیز جالبی برای زندگی باشه.یه معجزه س”

چن به خاطر اینکه شیومین از خودش بیشتر درباره ی او میداند خجالت زده شد ولی کنجکاوی اینکه دانسته های شیومین از او چقدر است احساس خجالت را کنار زد.به نظر می رسید شیومین خیلی قبل تر از اینکه روبروی چن بنشیند او را کشف کرده بود و چن تنها چیزی که تا الان درباره ی موجود اسرار آمیز روبرویش میدانست این بود که گونه هایش دوتا توت فرنگی درشت دارند!

پسر همزمان که دست هایش را زیر چانه اش می زد پرسید:”خب…چطوره؟اینکه قلبت توی یه کوله پشتی باشه چطوره؟”

چن اخمی کرد و توی جعبه های احساساتش دنبال یک حس خاص نسبت به قلب جدیدش پیدا کند ولی انگار تنها حسی که برایش پیدا می شد یاس بود.

“هیچی”

جوابش باز هم پسر مو قهوه ای را شگفت زده نکرد.شاید چن باید از روی صندلی گهواره ای بلند می شد و روی زمین می نشست تا با مهمانش همتراز شود.آنوقت شاید حتی میتوانست کمی شبیه خودش حرف بزند.ولی صندلی قراضه انگار دو دستی بدنش را چسبیده بود.

شیومین دوباره لبخند عمیقی زد .و تن صدایش انگار درون مغز چن اکو شد:”فکر کنم به خاطر همینه که خدا عمر آدما رو ازشون مخفی نگه میداره.”

طولی نکشید که از جایش بلند شد و دستش را به سمت چن گرفت.وقت خداحافظی بود؟به همین زودی؟

“از آشناییت خوشحال شدم چن!”

نگاه گنگی به دست ظریف شیومین انداخت و بی اراده گفت:”بازم بیا اینجا”

لحنش هیچ شباهتی به تعارف های توخالی و مسخره نداشت.همان تعارف هایی که فقط محظ پرچانگی در انتهای خداحافظی به زبان می آوردند.لحنش بیشتر آدم را متوجه یک خواهش،یک التماس،یک دعوت دوستانه و شاید هم یک امر می کرد.عجیب بود که بعد از چند دقیقه ی ناقابل اینطور صحبت می کرد.شیومین راز های زیادی برای کشف شدن داشت و بدون دادن کلید راز ها فقط جلوه ی کوتاهی از آن هارا نشان داده بود.اگر قرار بود دیگر نیاید در حق چن ظلم می شد.چطور می توانست او را با سوال های مغزش تنها بگذارد تا زمان مرگش برسد؟این عین بی عدالتی بود.

“حتما چن…حتما میام!”

بعد از ۲۴ ساعت دیگر،دوباره زنگ خانه زده شد.چن امیدوار بود که باز هم شیومین پشت در باشد و اینبار علاوه بر خودش کلید راز هایش را هم آورده باشد و پله ی لق شده را بشناسد تا دوباره زمین نخورد.ولی با اینحال از روی صندلی تکان نخورد و باز هم به عقب و جلو رفتن ادامه داد.عجیب بود که یک صندلی آنطور آدم را روی خودش میخکوب می کرد!

صدای گیژ گیژ نردبان چوبی زیر قدم های محتاتانه شیومین که شنیده شد چن حتی از اینجا هم میتوانست لرزش زانو های او را حس کند که سعی می کند به یاد بیاورد کدام پله لق میزد؟



8
دیدگاه بگذارید

avatar
3 گفتگوها
5 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین دیدگاه
دیدگاه با بیشترین پاسخ
3 تعداد نویسندگان دیدگاه
hitsugaya toshiroسهونkiaraROSHA آخرین ارسال کنندگان دیدگاه
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
سهون
مهمان
سهون

میتوانی قشنگ تر بنویسی

ROSHA
مهمان
ROSHA

ععععععععععععععععععععععععععععععععععععععععععععععععععععععععععععععععععععععععععععععععععععععععععععععععععععععععععععععععععععععععععععععععععععععععععععععععععععععععععععععععععععععععععررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررر
عاغا اصن من واقعن نمیدونم چی بگم باورم نمیشه بالاخره کسی به شیوچن توجه کرد
ممنون که به دایناسورِ مهربونه من توجه کردی
چندرلا و مینی خیلی گناه دارن

kiara
مهمان
kiara

سلوم عزیزم
یسسسسسسسسس
عالی بود
من که خیلی خوشم اومد
واقعا متفاوته 😀
قلمت حرف نداره گلم
خسته نباشی
من که منتظرم لطفا هر چه زودتر ادامش رو اپ کن
میسی عشقم
بوی بوی
بوچ بوچ