470 👁 بازدید

Fan Fiction Out Of Breath_EP 40_END

سلام 🙁

من نت نداشتم 🙁

هنوزم ندارم 🙁

نمیدونین با چه مشقتی دارم پست میذارم 🙁

شرمنده ام 🙁

از نفس افتاده_قسمت+چهلم-پایان+

 

با استرس زیر لب گفت:پسره احمق!

و نگران پوست لبشو جوید و منتظر بود تا بیان بالا.یک کم که گذشت پسر بچه چنگ زد به لبه استخر و دایموند دستشو گرفت و کمک کرد تا بیاد بالا.نگران نگاهشو به استخری که اثری از چانیول توش نبود انداخت و کمک کرد تا پسر بچه بایسته:حالت خوبه؟!

پسر بچه سرفه ای کرد و گفت:بـ…بله…

دایموند نگاهش کرد:میتونی راه بری؟!برو پیش مامانت!

پسر بچه چند بار خم و راست شد و گفت:ممنونم…ممنونم…

و دوید و ناپدید شد…دایموند از روی زانوهاش بلند شد و بعد از نگاهی که به استخر انداخت هوفی کشید و فحشی نثار چانیول بیفکر کرد…کفشاشو در آورد و کنار کیف خودشو کت چانیول گذاشت و لب استخر ایستاد…برای پریدن و کمک به چان ذره ای تردید نکرد و خودشو پرت کرد توی آب…

سرشو با احتیاط روی زمین گذاشت و دستاشو توی هم قلاب کرد و روی سینه ش فشار داد…یک بار…دوبار…سه بار…

نفس عصبیشو بیرون داد و خم شد سمتش.لباشو روی لبهای چان گذاشت و تمام نفسشو بهش منتقل کرد…باز هم یک بار…دوبار…سه بار…

بلند شد و با اعصابی داغون نگاهش کرد…موهای خیسشو از توی صورتش کنار زد و دست مشت شده شو محکم کوبوند روی سینه چان:یاااا بلند شو ببینم!

چانیول به سرفه افتاد…چند تا سرفه پشت سرهم کرد و هرچی آب قورت داده بود رو برگردوند…دایموند با دیدن حالتش نفسشو آروم داد بیرون…

چانیول نشست و به سختی چند تا نفس عمیق کشید و وقتی حالش جا اومد دایموند رو نگاه کرد و نگران گفت:اون بچهه چی شد؟!

اما با دیدن حالت چهره دایموند آب دهنشو قورت داد و تند تند پلک زد…

چانیول:تو هم پریدی توی آب؟!

دایموند جوری با غضب نگاهش میکرد که چانیول احتمال میداد الآنه که دوباره پرتش کنه توی استخر…آب دهنشو قورت داد و گفت:خـ…خب…مثل اینکه تو هم دلت هوس آب تنی…آخ!

و با مشت محکمی که دایموند توی سینه اش زد ناله کرد!

نگاهش کرد:حالم خوبه ها…آخ!

و دوباره زد…چانیول نگاهش کرد…

اخم با نمکی کرد و گفت:هی من…الآن نزدیک بود بخاطر نجات جون یه آدم بیگناه خودمم قربانی شم…اونوقت تو یه آدم فداکار رو اینطوری میزنی؟!

دایموند با حرص غرید:آدمی که بخاطر جنتلمن بازی جلوی یه دختر بخواد قربانی شه همون بهتر که قربانی شه!!!

چانیول لبخند احمقانه ای زد و پیشونیشو خاروند:معلوم بود؟!

دایموند داد زد:بله واضحا!

چانیول لبخند زد:خب حالا که چیزی نشده…دیدی چقدر شجاعم؟برو افتخار کن مردت اینقدر فداکار…

و باز با دیدن صورت نه چندان مهربون دایموند حرفشو خورد…

آب دهنشو قورت داد و به زمین خیره موند…دایموند نفس عصبیشو داد بیرون:خیلی احمقی!اگه خفه میشدی چی؟!

چانیول لبخند زد:بهت اعتماد داشتم دیگه!

دایموند اخم کرد:به من؟!مرد گنده!!جونم بالا اومد تا آوردمت بیرون!میدونی چند برابر من وزنته؟!

چانیول مثل بچه های لوس گفت:خب من که نخواستم تو خودتو پرت کنی!فوقش یه نفرو صدا میزدی بیاد کمک!

دایموند باز داد زد:تا من میرفتم و برمیگشتم تو مرده بودی!

چانیول که ازین حجم نگرانی دایموند توی آسمونا سیر میکرد لبخند زد و چیزی نگفت…

نگاهش کرد و دلش برای کوچیکی ش ضعف رفت…صورتش سفید تر از همیشه بود و موهاش چسبیده بودن به پیشونیش…دستاشو_نمیدونست از عصبانیت یا سرما_محکم مشت کرده بود و نامحسوس میلرزید…دست دراز کرد و کتشو برداشت.انداخت دورش و بااینکارش دایموند توی خودش جمع شد:نمیخواد!

چانیول نگاهش کرد:میخواد!

و موهاشو از توی صورتش کنار زد…و با شستش گونه شو ناز کرد.دایموند نگاه دلخورشو به صورت چانیول دوخت و آروم پلک زد.چانیول زبونش رو روی لبش کشید و باحس طعم رژلب دایموند که روی لبش مونده بود لبخند زد:عه این آلبالوییه!

دایموند سرخ شد و چانیول با شیطنت نگاهش کرد:ولی جنسش چه خوبه!هنوز پاک نشده!

دایموند لبشو گاز گرفت و به نقطه دیگه خیره شد.چانیول خودشو جلو تر کشید و گفت:بنظرت من میتونم پاکشون کنم؟!

دایموند لبشو محکم تر گاز گرفت و آروم گفت:بریم دیگه!

و میخواست بلند شه که چانیول مچشو گرفت و پرتش کرد توی بغلش و نگاهش کرد:دو بار شد!

دایموند گیج نگاهش کرد.چانیول گفت:که جونمو نجات دادی!

دایموند که حالت نشستنش روی پای چان خیلی بد بود مدام لبشو گاز میگرفت و بدون اینکه نگاهش کنه زل زده بود دگمه بالایی پیراهنش…چانیول چونه شو گرفت و سرشو گرفت بالا و توی چشماش نگاه کرد:اینطوری نکن!

چشمای دایموند گشاد شدند و آروم پلک زد.چانیول آروم گفت:مال منن!

و لباشو محکم روی لبهای دایموند قفل کرد…دستشو پشتش کشید تا بیارش جلوتر و دایموند هم دستاشو فروبرد توی موهای نرم و خیسش و هماهنگ با حرکت لبهاشون با موهای چان بازی میکرد…

دوباره خاطره اولین بوسه شون توی تاریکی اون اتاق کوچیک که توی رستوران مامانش توی ذهنش پلی شد و حس کرد باز میتونه برای این مرد بمیره…

لباشو کمی از هم فاصله داد و چان مشتاقانه بوسشونو عمیق تر کرد و بدون اینکه ذره ای نیاز به نفس کشیدن داشته باشه

لب های اون دختر رو بین لب هاش گرفت و طعم آلبالوی لبهاش باعث شد لبخند بزنه…

تعداد سال و ماه هاش فرقی نمیکرد…

همه بوسه های چانیول براش حکم همون اولین بوسه کوتاه و بی اجازه ش رو داشتند…

همه نگاه هاش براش حکم همون نگاه هایی رو که برای اولین بارهایی که رصدش میکردند داشتند و هر دفعه این قابلیت رو داشت که زیر نگاه هاش ذوب بشه…

همه بغل کردناش حکم همون آغوش گرمش وقتی مادرش مرده بود و کنارش بود و دلداریش داده بود داشتند…

همونقدر تازه…گرم…صمیمی…بدون اینکه لحظه ای برای هیچکدومشون تکراری باشه…بدون اینکه ذره ای احساس خستگی بکنن…

چانیول اعتراف کرد که میتونه تا آخرش همینطوری بمونه…سنگینی لذتبخش این دختر روی پاهاش…گرمی دستای کوچیکش دور گردنش….حرکت انگشتای ظریفش بین موهاش و طعم لبهاش…

اگه بهش میگفتن بهشت رو توصیف کن بی تردید میگفت همین لحظه…و همین و همین…

وقتی دید دایموند برای نفس کشیدن تقلا میکنه بی میل ازش جدا شد و توی چشماش نگاه کرد…دستش رو روی لب های گرمش کشید و گفت:پاکشون کردم!

دایموند آب دهنشو قورت داد و آروم گفت:الآن انگار خودت رژلب زده باشی شده!

چانیول لبخند زد و آروم پلک زد…

دایموند ناخودآگاه دستشو کشید روی لب های چانیول تا رد رژلب سرخ خودشو پاک کنه و چانیول بااینکارش چشماشو بست و نفس عمیق کشید…

اما با متوقف شدن دایموند چشماشو باز کرد و با دیدن صورتش که توی هم جمع شده بود نگران گفت:دایموند!حالت خوبه؟!

دایموند دستشو روی معده اش فشار داد و بلند شد:مـ…من….کتتو میبرم…بعد بهت میدمش…تو هم تا…تا…سرما نخوردی بیا…

و بااینکه هنوز زانو هاش از سرما میلرزیدند از روی پای چانیول بلند شد و تند تند کفشاش رو پوشید و بدون اینکه کیفش رو برداره سریع از جلوی چشمای چانیول ناپدید شد…چانیول چند لحظه گیج نگاهش کرد و بعد نگران بلند شد تا دنبالش بره و ببینه چی شده…

کفشاشو پوشید و کیف دستی کوچیک دایموند رو برداشت و به مراسم برگشت…وقتی سر میزشون رسید اسکای که بالآخره تونسته بود از مهمونا راحت بشه و بشینه نگران بلند شد و گفت:خدا مرگم بده!هیونگ چه بلایی سرخودتون آوردین شما دوتا؟!نمیشه یه لحظه تنهاتون گذاشت؟!

چانیول سری تکون داد:شرمنده شرمنده!واقعا نمیخواستم اینطوری بشه!

بک:چیکار کردین؟!

چانیول بینیشو بالا کشید:هیچی بابا این دختر رو اینطوری نگاه نکنین اینقدر خانوم و موقر بنظر میرسه!اندازه بچه ده ساله نمیفهمه که!دید یه بچه داره توی آب دست و پا میزنه عین چی پرید توی آب!حالا که یک کلمه نمیگه من برما!!!اصلا ملاحظه نمیکنه!نزدیک بود خفه شه بااین قدش!دیگه پریدم نجاتش دادم!

دی او:وای!حالا بچهه چی شد؟!نجاتش دادین؟!

چانیول لبخند پیروزمندانه ای زد:آره بابا!

و رو به اسکای که پوکر فیس نگاهش میکرد گفت:نیازی به نگرانی نیست عروس خانوم!

اسکای آروم پلک زد و گفت:مطمئنی هیونگ؟!

چانیول ابروهاشو داد بالا:چیو…مطمئنم؟!

اسکای:که ماجرا برعکس نیست؟!

چانیول اخم کرد:این چه حرفیه که میزنی؟!من دروغگوعم؟!

اسکای سری تکون داد:نه نه ابدا!ولی واسم جای سواله آخه!دایموند کاپیتان تیم شنای دبیرستانشون بوده!چطور ممکنه توی استخر زپرتی اینجا غرق شه!و هیونگ گوگولی من که شنا هم بلد نیست بره نجاتش بده!یک کم عجیب بود فقط!

چانیول شوک زده گفت:کاپیتان تیم شنا؟!!!!!

بک:واااووو کارش درسته ها!

اسکای لبخند زد:آه آره!من از آب وحشتم میشه اما اون اینقدر خفنه!همش بهش حسودیم میشد!

چانیول اخم کرد:کجا رفت حالا خانوم شناگر؟!

اسکای لبخند پیروزمندانه ای زد و گفت:رفت توی سالن خشک شه!تو هم برو خشک شی هیونگ!سرما میخوری!

چانیول با حرص گفت:بله بله!!تشریفمو میبرم!!

و با قدم هایی محکم و با حرص قدم برداشت و ازشون دور شد…

اسکای لبخندی زد و زیر لب گفت:دیوونه!

∞∞∞∞∞

وارد سالن شد و با دیدنش خدمتکار به سمتش اومد:کاری داشتین آقای پارک؟!

چانیول سری تکون داد:دکتر ایم دایموند رو میشناسی؟!

خدمتکار سر تکون داد:بله!چند دقیقه پیش اومدن و حالشون خیلی بد بود…توی دستشویی خیلی بالا اوردند و من کمکشون کردم و توی اتاق بالا نشستند…الآن براشون یه چیزی بردم بخورن اما هنوزم میلرزن..فک کنم سرما خوردن!

چانیول نگران گفت:بسیار خب!ممنونم!

و سریع به سمت طبقه بالا رفت و اتاقی که آدرس داده بود رو پیدا کرد.تقه ای به در زد و وارد شد.با دیدن دایموند که جلوی اسپلیت به تخت تکیه داده توی خودش حمع شده بود حس کرد یکی داره قلبشو از بدنش بیرون میکشه…نگران کنارش زانو زد و کشیدش توی بغلش..

_چی شدی نفسم؟!تو که حالت خوب بود!

دایموند سرشو بالا گرفت و چانیول واضحا از رنگ و روی پریده ش نفسش بند اومد.لبخند بی رمقی بهش زد و گفت:یول!

چانیول بغض کرد:چت شد یهو آخه؟!الآن دلم میخواد یکی بیاد بگیرتم زیر مشت و لگد که اینطوریت کردم!

دایموند سرشو به سینه چانیول تکیه داد و نفسشو داد:اگه میتونستم خودم میگرفتمت زیر مشت و لگد!

چانیول دستاشو از پشت دور شکمش حلقه کرد و موهاشو بوسید:حالت که خوب شد بیا اینکارو بکن!

دایموند پوزخندی زد:هر جورم بزنمت باز برای تو نوازش محسوب میشه!برای همینم اینکارو نمیکنم تا کیف نکنی!

چانیول بغضشو قورت داد و محکم به خودش فشارش داد…

دایموند آروم گفت:اگه اتفاقی بیافته میکشمت پارک چان!

چانیول زیر لب گفت:اینقدر شرمنده م نکن!

دایموند هم آروم گفت:شرمنده نباش!بخاطر تو این کاررو نکردم…جونم به جونت وابسته است!بخاطر خودم اینکاری کردم!

چانیول حس میکرد اینهمه هیجان برای قلبی که چهار سال محبت ندیده خیلیه…حس میکرد الآنه قلبش منفجر بشه…

دایموند زیر لب گفت:ولی در هر صورت اگه بلایی سر بچه م بیاد میکشمت!

چانیول آه کشید اما یهو اخم کرد:الآن چی گفتی؟!

دایموند لبخند زد.خودشو از بغلش بیرون کشید و به صورت گیج چانیول نگاه کرد:یادته بهت گفتم بچه دوست داری؟!تو هم گفتی منو بیشتر دوست داری؟!

چانیول آروم پلک زد..دایموند با لبخند گفت:حالا اگه اون بچهه مال منی باشه که اینقدر دوستم داری چی؟!

چانیول بازم گیج بود:دایموند…

دایموند خنده کوتاهی کرد:کار خودتو کردی آخرش!حالا دیگه مجبورم زنت شم!

چشمای چانیول تا آخرین حد ممکنه گرد شده بودن:کـ…کی…؟!

دایموند:الآن باید واقعا توضیح بدم کی؟!…همون شبی که مست بودی و روز بعد یادت نمیومد فک کنم!البته فکر نمیکنم مطمئنم!چون از اونروز به بعد ندیدمت!

چانیول بازم باور نکرد…شونه های دایموند رو گرفت و توی چشماش نگاه کرد:دا…دایموند…شوخی نمیکنی؟!…واقعا…حا…حامله ای؟!

کلمه ی آخر رو جوری گفت انگار که همچین کلمه ای رو تازه همین الآن خودش اختراع کرده باشه و تا حالا نشنیده باشه…

دایموند لبخند زد:ناراحتی؟!

چانیول نفس حبس شده شو داد بیرون و نگاهشو به یه جای دیگه دوخت:وای خدای من!

دایموند خودشو کشید جلو و دستاشو دو طرف صورت چانیول گذاشت:من این چیزا رو نمیفهمم!حتی اگه تو نخوای من این بچه رو میخوام!چون عاشق بچه ام!و دیوونه تو!پس میخوای غر بزنی میخوای دعوا کنی میخوای بهم بزنی باهام یا میخوای ذوق کنی…من حالیم نیست!حالا دیگه من یه مادر فداکارم!میفهمی پارک چانیول؟!یه…مادر …فداکار!

و جمله آخرشو تقریبا هجی کرد!

چانیول آب دهنشو قورت داد و گفت:پسره یا دختر؟!

دایموند به این گیجی و شوک چانیول لبخند زد و گفت:هنوز یک ماهمه!از کجا بفهمم؟!

چانیول سرشو با دستاش گرفت:وای خدا!بیدار شو چان!پاشو پاشو پاشو پاشو!به خودت بیاپاشو پاشو پاشو…

دایموند لبخند زد و صورتشو با دستاش گرفت:بیداری یولی!

چانیول نگاهش کرد:یه بچه که…مامانش تویی؟!

دایموند پلک زد:باباشم تو!

باز چند ثانیه طول کشید تا چانیول لود شه و دایموند وقتی به خودش اومد که بین بازوهای مردونه چانیول داشت پرس میشد…لبخند زد و دستاشو دور بدنش حلقه کرد:بابا یولی!

چانیول محکمتر فشارش داد:عاشقتم دایموند…عاشقتم نفس من…عاشقتم زندگی من…

دایموند چشماشو بست و نفس عمیقی کشید:من خیلی بیشتر…خیلی خیلی بیشتر…

احمقانه بود یا نبود…چانیولِ اکسو…با ۳۷سال سن…بخاطر یه دختر کوچیک…با یه موجود کوچیکتر درونش…بغض کرده بود…

احمقانه بود یا نبود…برای این دوتا موجود میمرد…

واقعا میمرد…

∞∞∞∞∞

به خودش تکیه ش داد و دستاشو دور شونه هاش حلقه کرد…کیفشو از دستش گرفت و آروم گفت:من میارمش!

اعتراضی نکرد و در سکوت کنار هم قدم برداشتند و قبل از اینکه توجه مهمونا بهشون جلب بشه زیر لب زمزمه کرد:فعلا چیزی به بقیه نگو!

و چان هم آروم گفت:چشم!

و دایموند در جوابش لبخند مهربونی زد…

با دیدنشون بک به سمتشون رفت و دایموند رو برخلاف خواسته چان از بغلش کشید بیرون و کمکش کرد روی صندلی بشینه…

چانیول هم کنارش نشست و بک گفت:حالتون خوبه شما دو تا؟!

دایموند لبخند بی رمقی زد و سرتکون داد:خوبم اوپا!

بک رو به چان کرد:تو خوبی؟!

چانیول دایموند رو نگاه کرد:خیلی خیلی خوب!

و لبخند زد.دایموند هم بهش لبخند تحویل داد و بک آه کشید…

با دیدن اسکای که باز به میزشون برگشت بلند شد و به سمتش رفت:مهلا!من میبایست به مامان و بابات سلام کنم!واقعا زشت شد!میشه بهم نشونشون بدی برم پیششون؟!

اسکای لبخند زد و گفت:آخ قربون ادبت برم!بیا باهم بریم ببرمت پیششون!

و قبل ازینکه اونجا رو ترک کنن رو به چان گفت:من برمیگردم!

چانیول سری تکون داد و گفت:مراقب خودت باش!

اسکای دست دایموند رو گرفت و برد سر میزی که پدر و مادرش نشسته بودند و با دیدنشون هر سه بلند شدندو احوال پرسی کردند…

مادرش لبخند زد و به گرمی در آغوشش کشید:رها جان!

دایموند لبخندی زد و محکم مادرش رو بغل کرد:خانوم مشفق!واقعا شرمنده ام که تا الآن نیومدم پیشتون!

مادرش لبخند زد و توی چشماش نگاه کرد:این چه حرفیه دختر نازم!چه عوض شدی!اگه میدیدمت نمیشناختمت!

اسکای گفت:اوووو مامان تازه الآن خوب شده قبلا میدیدیش چی میگفتی!

دایموند لبخند خجالت زده ای زد و مادر اسکای گفت:از مهلا شنیدم چه اتفاقی برات افتاده…خیلی ناراحت شدم عزیز دلم!امیدوارم هر چه سریعتر خوب شی و برگردی سر زندگی عادیت!

دایموند لبخند زد:ممنونم…شما..به من…لطف دارید…

پارسا که تمام مدت با لبخند خیره شده بود بهشون گفت:من یکی از فن هاتونم دکتر ایم!

دایموند رو بهش لبخند زد:وااااو پارسا چه بزرگ شدی پسر!

پارسا اخم کرد:نونا من ۲۵سالمه ها!چرا همه امشب با من مثل ۱۵ساله ها برخورد میکنن؟!

اسکای گفت:چون آخرین باری که دیدنت ۱۵سالت بود!

پارسا:نه خیرم!۱۷سالم بود!

اسکای:حالا هر چی!جوجه!

رو به دایموند گفت:این داداش من تا حالا اینهمه آیدل از نزدیک ندیده بود امشب هنگ کرده!

پارسا:یااااا مهلا!

دایموند و اسکای و مادرش خندیدند و دایموند گفت:مدت زمان زیادی بود که ندیده بودیشون!حتما خیلی خوشحالی مهلا!

اسکای سر تکون داد:اوهوم!باز مامانو بیشتر دیدم اما بابا و پارسا رو که رسما شوکه شدم وقتی،دیدمشون!کاش هر سال یه دور جشن عروسی میگرفتم تا به این بهونه میومدن!

مامانش گفت:حالا غصه نخور ازین به بعد هر تعطیلات میایم اینجا!

مهلا(!)لبخند زد و گفت:همش بیاین اصن!

و بعد از گپ و گفت کوتاهی دایموند اجازه گرفت تا مرخص شه و بعد از عکسی که با پارسا گرفت همراه اسکای به سمت میزشون برگشتند.توی مسیر دایموند گفت:راستی…من به جز مامان بابات ایرانی دیگه ای ندیدم!اقوام و فامیلاتون چی؟!

اسکای گفت:اینجا که همه آیدلن یا از کارمندای اس امن اگه دقت کنی!مامانم اینا هم میخواستن دیگه اینجا رو نیان چون فک میکردن الآن جوش داغونه و چمیدونم خیلی مجلس خوبی نیست…میدونی که منظورم چیه؟!مامانم از اول مراسم نتونسته شالشو در بیاره!

دایموند:میفهمم!اما پس فامیلتون چی؟!

اسکای:والا یه قراری با اس ام گذاشتیم اما نمیدونم دقیقا کی بشه ممکنه یکی دو ماهی بعد تر بشه!گفتن ایرانم یه جشن بگیریم مخصوص همون فامیلای ایرانمون!باید یک کم دوندگی کنن چون راحت نیست دیگه!باید ببینیم اصلا من و سوهو رو راه میدن اونجا یا نه!

دایموند متعجب گفت:وااااو!میخوای سوهوی اکسو رو برداری ببری ایران؟!

اسکای ریز خندید:خودمم از فکرش طپش قلب میگیرم!وای به حال اکسو الا!

دایموند لبخند زد:ولی اگه بشه که خیلی خوب میشه!

اسکای هم لبخند زد:اوهوم!

و رسیدن سر میز و سوهو با اعتراض گفت:چوی اسکای میشه دو دقیقه از وقت گرانبهاتو به منم اختصاص بدی؟!از اول مراسم پنج دقیقه هم ندیدمت!

اسکای لبخند زد و گفت:خب باید پیش مهمونا هم رفت دیگه!

سوهو:پیش شوهرت چی؟!

اسکای با شنیدن این واژه تقریبا پرواز کرد…:جونم شوهرم؟!من در خدمت شمام!

و لحن اغوا کننده ش باعث شد همه بخندند…

سوهو لبخند زد و گفت:بریم برقصیم؟!

اسکای بازوی سوهو رو گرفت:بریم عزیزم!

و پشت سرشون پسرا براشون دست زدند و چشم دوختند تا این زوج خوشبخت بالآخره رقص ازدواجشون رو برن..

دایموند دم گوش چانیول گفت:واسشون آهنگ نمیخونین؟!

چانیول با مهربونی گفت:همون موقع مراسم خوندیم!تو نبودی عزیزم!

دایموند هوفی کشید:ای بابا حیف شد!

چانیول لبخند زد:خودم تنهایی برات میخونم یه دفعه!

دایموند نگاهش کرد:الآن قول دادی!

چانیول:آره نفسم…قول دادم!

دایموند لبخند زد و سرتکون داد:باشه!

و هر دو به رقص اسکای و سوهو نگاه کردند…

بعد از اینکه تموم شد و همه با دست و جیغ تشویقشون کردند کای گفت:بیاین با عروس و داماد سلفی بگیریم!

و همه تایید کردند و اسکای گفت:آره همین الآن بگیریم چون الآن شام میشه و دیگه من به افق میپیوندم!

دی او:اینقدر گرسنه ای؟!

اسکای سرشو تکون داد:از اینقدرم بیشتر…

و همه به این حالت خسته اش خندیدند…

چانیول گوشیشو بیرون آورد و گفت:من میگیرم..

و همه خودشونو توی کادر عکس چان جا دادند و چانیول دستشو دور گردن دایموند انداخت و چسبوندش به خودش.

چانیول لبخند زد:یک دو سه…

گوشیش رو آورد پایین و گفت:این رفت توی اینستاگرام!

بک:تایید میکنم!

لی:منم همینطور!

و همه منتظر موندن که سهونم این حرفو بزنه اما سهون نگاهشون کرد و چیزی نگفت…

وقتی نگاه گیج همه رو روی خودش دید گفت:چیزی شده؟!

اسکای و سوهو بهم نگاه کردند و اسکای گفت:من اینو نمیذارم!اونی که موقع عقد گرفتیم رو میذارم!

چانیول با کف دست زد به پیشونیش:اوه اونم هست!

دایموند:من اونی که دوتایی گرفتیمو میذارم مهلا!

اسکای نیشش باز شد و چان پوکر گفت:دقیقا مشکلت با ما چیه دکتر ایم؟!

دایموند ابروشو داد بالا:توی اون خوشگل تر شدم آقای پارک!

همه خندیدند و چانیول قیافه شو برای دایموند کج کرد.

همه رو برای شام دعوت کردند و کم کم محوطه جشن خالی شد و اسکای به سوهو گفت زودتر بره و اون خودش میاد.

سوهو به همراه مهمونا رفت و هدایتشون کرد و اسکای چشماشو توی محوطه خالی چرخوند و متوجه سهون که داشت از دستشویی می اومد شد و به سمتش رفت:سهونی!

سهونی نگاهش کرد و گفت:رفتن؟!من فقط رفتم دستامو بشورم!چطور یهویی غیب شدن؟!

اسکای نگاهش کرد و پلک زد:من موندم تا با هم بریم!

سهون نگاهش کرد وگفت:نیازی نبود…خودم راهو بلد بودم…

اسکای نگاهش کرد:سهونی…من…راستش من…نمیدونم چی بگم…

هوفی کشید:نمیدونم واقعا چی،باید بگم…باید معذرت خواهی کنم یا…بگم متاسفم…یا…

سهون:میشه بجاش عملی اجرا کنی؟!

اسکای گیج گفت:چی؟!

سهون:نمیدونم واسه چی میخوای متاسف باشی اما حتی اگه میخوای متاسف باشی هم به زبون نیاز و تاسفتو نشون بده…هر چقدر متاسفی بجاش خوشبخت شو و کنار سوهو هیونگم لبخند بزن…انکار نمیکنم که آرزوم بود این لبخند و کنار من میزدی اما میخوام هر چی که بوده همین جا چالش کنیم و همون سهون هیونگ صدام بزنی…یا به قول خودت سهونی!بین من و چانیول هیونگ و دی او و کای فرقی نذار و کنار همسرت خوشبخت شو…سوهو هیونگ بعد ازین همه سختی لیاقت آرامش کنار تورو داره…تو هم همینطور…قول بده خوشبخت شی و اینطوری جبران کن…

اسکای اشک توی چشماش جمع شده بود:هیونگ…

سهون شونه شو فشار داد:تو مسئول عاشق شدنت نبودی…چون قلب آدم ازش اجازه نمیگیره که کیو راه بده…میدونم چقدر همه ماهارو دوست داری و این ثابت شده ست…اما نیازی نیست بخاطر من خودتو اذیت کنی…دوستت دارم خواهر کوچولو…لطفا همیشه خوب بمون!

اسکای در حالیکه چونه ش میلرزید سرشو بالا و پایین کرد:ممنونم هیونگی…متاسفم که همیشه شرمنده ت هستم…متاسفم که همیشه اذیتت میکنم و باز تو اینجوری جوابمو میدی!

سهون لبخند زد و آروم دست کشید روی موهاش:تو فرشته منی دختر…حتی اگه مال من نباشی بازم فرشته می…

و دست انداخت دور گردنش و گفت:بریم…مگه گرسنه ت نبود؟!

اسکای از خجالت سرشو پایین انداخت و همراه سهون رفتند پیش بقیه…

بالآخره تموم شده بود…بالآخره جمله″اکنون شما دو نفر را زن و شوهر اعلام میکنم″و جمله″عروس خانوم وکیلم؟!″رو شنیده بودند…

بعد از قریب به هفت سال حالا رسمی و قانونی مال هم شده بودند…

بعد از تمام زجر های توی مسیر زندگیشون حالا اسم اسکای و سوهو قرار بود که تا ابد کنار هم بدرخشه…قرار بود زندگی کنن…قرار بود اسکای خانوم آقاش باشه و همسر وفادار مردش….قرار بود کنار هم زندگیشونو بسازن و قرار بود…

قرار بود همه ماجرای عشقشونو برای هم تعریف کنن…

∞∞∞∞∞

بیشتر توی لحاف فرو رفت و غلت زد…به اینکه الآن از خواب پریده توجهی نکرد و سرشو روی بازوی نه چندان نرمی که بالشش شده بود جابه جا کرد.با حس نگاه خیره ش آروم چشماشو باز کرد و توی چشمایی که تقریبا داشتند میخوردنش نگاه کرد:کی بیدار شدی؟!

به سمتش چرخید و دستشو دور کمرش انداخت و بیشتر چسبوندش به خودش:یه چند دقیقه ای میشه!

با دستش چشماشو مالید و با صدای خوابالودش گفت:خوابم میاد!

با لبخند نگاهش کرد و گفت:خب بخواب!

خمیازه ای کشید و گفت:باید برم بیمارستان!

چانیول اخم کرد:شما دیگه حق ندارین برین بیمارستان!

دایموند چشماش کاملا باز شد:چرا؟!

چانیول:واسه جوجه بابا خوب نیست!میری اونجا مثل چی کار میکنی!

دایموند اخم کرد:اصلا هم مثل چی کار نمیکنم!نمیخوام برم بیل بزنم که!میشینم پشت میز و هر از چند گاهی پا میشم به بیمارا سر میزنم!

چانیول:در هر صورت این مدت رو بشین توی خونه و نگران پولشم نباش!

دایموند خودشو کشید بالا و توی چشمای چانیول براق شد:فکرشم نکن که منو خونه نشین کنی!تا وقتی که تپل نشم سرکار میرم و وقتی هم که از ریخت افتادم مرخصی میگیرم!

چانیول اخم کرد:حرفای من دقیقا به کجاتن دکتر ایم؟!

دایموند نگاهش کرد و بوسه ی یهویی و کوتاهی به لباش زد:نگران من نباش!

چانیول که توقع نداشت تند پلک زد و دایموند گفت:بریم یه چیزی بخوریم؟!

و بلند شد و به سمت دستشویی رفت.وقتی حوله به دست بیرون اومد و صورتشو خشک میکرد چانیول توی تخت نشسته بود و داشت گوشیشو چک میکرد…با اومدن دایموند سرشو بالا آورد و نگاهش کرد.دایموند گفت:میگم…

چانیول:جان؟!

دایموند:اسکای و سوهو دیشب کجا رفتن؟!توی خوابگاه که زندگی مشترکشون رو آغاز نکردن ؟!

چانیول گفت:نه عزیزم!بابای سوهو هیونگ بهشون یه خونه هدیه داده…قراره ازین به بعد اونجا زندگی کنن!

دایموند:یعنی دیگه با شما توی یه خوابگاه نیستن؟!

چانیول:نه که نباشن ولی دیگه مثل قبلم نیستن…هممون کم کم باید جدا بشیم و بریم سراغ خونه و زندگی خودمون…یه سری از پسرا خونه خریدن ولی بخاطر همین که کنار هم باشیم کم پیش میاد برن خونه خودشون…منم که برم خونه خودم کم کم دیگه همه پراکنده میشن…

دایموند:خونه خودت؟!تو هم خونه داری؟!

چانیول لبخند زد:الآن نه ولی برای ازدواجم قرار بخرم!

دایموند لبخند زد:خیلی غمگینه که دارین از هم جدا میشین نه؟!

چانیول آه کشید:۲۰سال شد…خیلی سخته…حس میکنم وقتی بک نباشه که جیغ جیغ کنه و کیونگسو چشم غره نره یا سوهو هیونگ سرمون غر نزنه خیلی زندگی عجیب میشه!

دایموند:میخوای من بیام توی خوابگاه شما؟!اونجا زندگی کنیم؟!

چانیول لبخند زد:نه خیرم!من باید برای شما بهشت بسازم نفس خانوم!

دایموند لبخند زد…بعد از سکوت دوباره گفت:میگم…

چانیول لبخند زد:باز جونم!

دایموند گفت:من وقتی تپل بشم و از ریخت بیافتم…میکشمت اگه ولم کنی پارک چانیول!

چانیول گیج نگاهش کرد:این چه حرفی بود الآن زدی دقیقا؟!

دایموند گفت:خب گفتم یه وقت بی ریخت شدم بدت نیاد…

چانیول اخم کرد:ناراحت شدم ازین حرفت!

دایموند:خب ببخشید!

چانیول با دلخوری از روی تخت بلند شد و به سمت دستشویی رفت اما با قفل شدن پنج تا انگشت ظریف دور مچش ایستاد.دایموند آروم گفت:قهر نکن دیگه…گفتم ببخشید!

ایندفعه نوبت چانیول بود که دستشو بکشه و برای چند ثانیه کوتاه اما محکم لباشو ببوسه…

توی چشماش نگاه کرد و گفت:فکر میکنی من میتونم برای یک ثانیه ازت خوشم نیاد؟!

دایموند آروم پلک زد:الآن دیگه مطمئن شدم که نه!

چانیول آروم گفت:دیگه این حرفو نزن!

دایموند لبخند زد:چشم!

و چانیول لبخند مهربونی بهش زد و به سمت دستشویی رفت.دایموند پرید پایین و مشغول درست کردن صبحانه شد…

به قول چانیول حتما قرار نبود چیزی جایی ثبت شده باشه…اونا همین الآنشم زن و شوهر بودند….

∞∞∞∞∞

پرونده رو زد زیر بغلش و موبایلش رو از توی جیبش در آورد.ته هی از کنارش رد شد و گفت:امشب میخوای بری سر قرار جیگر خانوم؟!

دایموند اخم کرد:باز تو سر وکله ت پیدا شد فضول؟!

ته هی لبخند زد:من که دیگه نمیتونم حرفی بزنم خودت راهشو بستی!اون بدبختو بگو که نه ماه باید صبر کنه !

دایموند:ته هی برو!برو وسط بیمارستان نمیتونم بکشمت!

ته هی نیشش باز شد و گفت:باشه پس من رفتم!خوش بگذره عشقم!

و بای بای کرد و دور شد…

میخواست زنگ بزنه اما نگاهش روی تلویزیون وسط سالن خشک شد.با دیدن یورا(پارک یورا،خواهر چانیول_مجری خبر هستند!!!!)لبخند زد و نگاهش کرد.همونطور که به خبری رو که داشت با متانت و صدای جذابش میگفت نگاه میکرد دنبال چانیول گشت اما قبل ازینکه بتونه تماس رو بزنه با شنیدن خبر تلویزیون خشک شد.

_تور های جهانی اکسو از فردا از ونکوور کانادا شروع خواهند شد…

لبخندش محو شد و به تلویزیون نگاه کرد…تور هاشون شروع میشد و یعنی دوباره چند ماه نمیتونست چانیول رو ببینه؟!چرا الآن؟!چرا حس میکرد از همین الآن دلش براش تنگ شده؟!چرا حس میکرد با تمام وجود نمیخواد بذاره چانیول بره؟!

لبشو داد بیرون و ادامه اخبار رو با ناامیدی گوش داد تا اینکه خود موبایلش زنگ خورد و همونی بود که انتظارش رو میکشید:سلام!

_سلام نفس خودم! بیمارستانی؟!

دایموند لبخند زد:اوهوم…میخواستم برم خونه دیگه!

چانیول گفت:اوکی…میشه بری پارکینگ بیمارستان؟!

دایموند:چی؟!

چانیول:پشت بیمارستان یه محوطه ای برای پارک ماشینا هست!برو اونجا…سوالم نپرس فقط برو!

دایموند گیج گفت:خب باشه!رفتم!

و قطع کرد و به سمت در خروجی رفت…

وارد پارکینگ شد و با دیدن چانیول که به ماشین مشکیی تکیه داده بود شوکه شد:پارک چانیول!

چانیول به سمتش برگشت و لبخند زد:وااااو چه سرعتی!

دایموند به سمتش رفت و جلوش ایستاد:اینجا چه میکنی پسر؟!

چانیول لبخند زد:دلم تنگ شده بود برات!هی من میگم کار نکن تو هم چسبیدی شبانه روز اینجایی!

دایموند لبخند زد:اینطوری سرم گرم باشه بهتره!حوصلم سر نمیره!

چانیول صورتش ناز کرد:خانوم دکتر من…

دایموند چند لحظه نگاهش کرد اما کم کم لبخندش خشک شد:داری میری…

دست چانیول روی صورتش متوقف شد:فهمیدی؟!

دایموند سرشو بالا و پایین کرد.چانیول گفت:نمیخوام تنهات بذارم…اما…

دایموند:اما نداره…برو!میدونی فن هات چقدر منتظرتن؟!یه دلیل بیشتر برای نفرت از من بهشون نده!من هنوز پنچ ماه دیگه دارم…تو مگه بیشتر از سه ماه میخوای بمونی؟!

چانیول گفت:باید کنارت باشم دایموند…میترسم ولت کنم و برم و بعد…

دایموند دست گذاشت روی لبش:هیششش من هیچیم نمیشه…قول میدم مواظب خودمو و جوجه ت باشم…

چانیول دست دایموند رو که روی لبش بود گرفت و بوسید:بازم تو داری شرمنده م میکنی ایم دایموند!

دایموند لبخند زد و سرشو به اطراف به نشونه″اینطوری نیست″تکون داد.گفت:وقتی برگردی دیگه بی ریخت بی ریخت شدم…شیکمم اینجا…

دستشو خیلی جلوتر از شکمش گذاشت و بهش اشاره کرد…

_صورتمم همش ورم کرده…یک چیزی بشم چان! عمرا دیگه بشناسیم!

چانیول دستاشو دو طرف صورت دایموند گذاشت:هر جور بشی بازم نفس منی…فکرشم نکن که بذارم دوباره بری!

دایموند لبخند زد:وای بحالت اگه نی نیتو بیشتر از من دوست داشته باشی!میکشمت!

چانیول لبخند زد:تو چرا همش میخوای منو بکشی خانوم گل؟!بچه ت بی بابا بزرگ شه خوبه؟!

دایموند لبخند زد و نفسشو داد بیرون:بی مامان بزرگ شه بهتر ازینه که بی بابا بزرگ شه!

چانیول اخم کرد:منظورت ازین حرف چی بود؟!

دایموند:هیچی بابا!میگم…تو داری میری؟!گفتم امشب بریم بیرون باهم!

چانیول خجالت زده گفت:امشب پروازه!وقتی برگشتم با هم بریم هوم؟!

دایموند لبشو داد بیرون:وقتی برگردی که من گنده شدم نمیتونم…دفعه بعد با نینیمون میریم بیرون…

چانیول لبخند ذوق زده ای زد و گفت:چشماتو ببند مامان کوچولو!

دایموند با تعجب گفت:چشمام؟!چرا؟!

چانیول:ببند میفهمی!

دایموند ابروشو داد بالا:میترسونی آدمو!

و آروم چشماشو بست.

گرمای دستای چان که دستشو گرفت باعث شد لبخند بزنه اما وقتی انگشتر رو وارد انگشتش لبخندش خشک شد و چشماشو باز کرد.به دستش نگاه کرد و گیج گفت:یول!

چانیول با اخم خندید:این دفعه ی سومیه که دارم این لعنتی رو میندازم دستت!امیدوارم خجالت بکشی دکتر ایم!

دایموند لبخند زد و نگاهش کرد:دیگه پسش نمیدم پارک چانیول!

چانیول اخم کرد:به نفعته همینطور بشه خانوم دکتر!

و دایموند با لبخند نگاهشو بین دستش و صورت چانیول رد و بدل میکرد!

چانیول لبخند زد و خم شد و محکم لباشو بوسید…

دایموند دستاشو دور گردنش حلقه کرد و سرشو خم کرد تا چانیول راحتتر باشه اما چون کفشاش اسپرت بودن و کوتاه تر از همیشه شده بود گردن چانیول بعد از چند دقیقه درد گرفت…

دایموند آروم ازش جدا شد و زیر لب گفت:برو…دیرت میشه!

چانیول دست انداخت دور کمرش.بلندش کرد و روی صندوق عقب ماشین نشوندش.

دایموند ازین حرکت نفسش توی سینه حبس،شد و محکم گردن چانیول رو چسبید.چانیول از خودش جداش کرد و نگاهش کرد:باید جبران این سه ماه رو الآن بکنی دیگه!

و دوباره حمله ور شد به لب هاش…دایموند هم که دید از پس عطش چانیول بر نمیاد کاری نکرد و فقط به رسم عادت دستاشو بین موهاش کشید.

چانیول زود تر از تصورش عقب کشید و توی چشماش نگاه کرد:نمیشه تو هم بیای؟!

دایموند خندید:نه دیوونه!من کجا بیام؟!

چانیول:نمیخوام برم خب!

دایمون به لحن بچگونه ش خندید و لپشو بوسید:زود برو و برگرد…جوجه ت دلش برات تنگ میشه!

چانیول اینبار خم شد و روی شکمشو بوسید و با اینکارش باعث شد عضلات شکم دایموند منقبض بشن…

سرشو آورد بالا و دایموندی که اینبار قرمز شده بود رو نگاه کرد و لبخند زد:مامان جوجه چی؟!دلش برام تنگ نمیشه؟!

دایموند آروم پلک زد:خودت چی فکر میکنی؟!

چانیول:من فکر میکنم یه عالمه دلش برام تنگ میشه!

دایموند پوزخندی زد:چطور میتونه دلش تنگ بشه وقتی یه جوجه توی شیکمشه!روز به روز دلش گنده تر میشه!واقعا که هیچی از بارداری نمیدونی!

چانیول از حرفش زد زیر خنده و تا اشکش در اومد خندید…

دایموند هم لبخند زد و دستشو گذاشت روی شونه چانیول:یول….هر اتفاقی افتاد خودتو سرزنش نکن!تو مقصر هیچی نیستی…و اینکه…دوست دارم همیشه همینطوری خندون ببینمت!اگه واقعاحرفای من واست مهمن پس همیشه بخند…اونطوری منم همیشه میتونم خوشحال بمونم…

لبخند چانیول خشک شد و نگاهش کرد…چرا دایموند اخیرا اینقدر عجیب میزد؟!

_چه اتفاقی قراره بیافته که خودمو سرزنش نکنم؟!…مقصر…چی قراره باشم؟!

دایموند لبخند زد و سرشو به اطراف تکون داد:کلی میگم!خودتو نگرانش نکن!

اما فکر چانیول مشغول شده بود و با دقت نگاهش میکرد…دلش میخواد این نگاه های عجیب دایموند رو بفهمه…این حرفای عجیبشو بفهمه…دلش میخواست میتونست ذهنشو بخونه و بفهمه این دختر لعنتی به چی فکر میکنه که همیشه نگرانه…

دایموند لبخند زد:دیرت نشه!

چانیول آروم پلک زد:مراقب…خودت باش رها!به مامانم میسپرم بیاد و ببینت!

دایموند:قربون اون رها گفتنت برم…نیازی نیست توی زحمت بندازیشون…خودم میرم هر از چند گاهی پیششون یه وقت نگن عروسشون بی معرفته!

چانیول سر تکون داد:خیلی به خودت فشار نیار…اگه دیدی سختته نیا سرکار…فقط چند ماهه…به فکر خودت باش…

دایموند لبخند زد و گفت:چشم آقا…قول قول قول میدم مراقب خودم باشم!حالا میذاریم پایین؟!

چانیول لبخند کمرنگی زد و کمر دایموند رو گرفت.دایموند دستاشو دور گردن چان حلقه کرد و چانیول با حس وزن سبکش لبخند زد و انگار که یه نوزاد رو بغل کرده باشه…با ملایمت آوردش پایین و نگاهش کرد:پس…من دیگه میرم…برای بار هزارم..مراقب خودت باش…

دایموند لبخند تلخی زد:هستم آقایی!

و چانیول نگاهشو گرفت و میخواست به سمت ماشین بره که دایموند مچشو گرفت.

با تعجب به سمتش برگشت اما وقتی حالت صورت دایموند رو که از لبخند صد و هشتاد درجه چرخیده بود و حالا با غم خالص نگاهش میکرد رو دید تعجبش بیشتر شد:ایم دایموند!

دایموند چند ثانیه آروم پلک زد و یقه چانیول رو گرفت و کشید سمت خودش.چانیول گیج نگاهش کرد:چیزی شده؟!

دایموند بغضشو قورت داد و زمزمه کرد:میشه دوباره ببوسیم؟!

چانیول به اشک هایی که توی چشماش جمع شده بود نگاه کرد و گفت:چیزی شده؟!

دایموند لبخند تلخی زد:چون قراره دلم برات تنگ بشه میگم…

اما چانیول میبایست احمق باشه که نفهمه همه ی ماجرا دلتنگی نیست…اما از بخت بد نابغه هم نبود که بفهمه همه ماجرا چیه…که چرا دایموند حرفای عجیب و غریب میزنه…که چرا اینقدر غصه توی نگاهشه…که چرا پا گذاشته روی خجالت کشیدنشو ازش میخواد ببوسش…

حرفی نزد و لب هاشو درگیر یه بوسه ی دیگه با لبهای دایموند کرد..دایموند ایندفعه محکمتر از همیشه گردنشو بغل کرد و تمام تلاششو کرد تا اشکی نریزه تا بوسه شون خراب نشه…چانیول محکم تر به خودش فشارش داد و بعد از بوسه ای که تموم کردنش برای هیچکدومشون ساده نبود آروم از هم فاصله گرفتند و دستای دایموند از دور گردنش باز شد…

دایموند لبخند زد:دیگه برو!

چانیول با تردید گفت:پس…من میرم…

دایموند با لبخند نگاهش کرد:خدانگهدار!

و دستشو به حالت بای بای تکون داد…چانیول به سختی نگاهشو گرفت و سوار ماشین شد…وقتی ماشین رو روشن کرد و ازش دور شد هم تمام مدت دایموند داشت براش دست تکون میداد و چانیول هم از آینه نگاهش میکرد…نمیدونست چرا یهو دلش اینقدر ناآروم شده…نمیدونست چرا ترسیده و نمیدونست چرا دل کندن از دایموند براش سخت شده…

قبلا هم زیاد اینجوری خداحافظی کرده بودند و چانیول برای مدت طولانی رفته بود اما نمیدونست چرا اینبار قلبش اینقدر بیقراره و از همه بدتر…

نمیفهمید چرا حس میکنه که انگار..این آخرین باریه که داره…

هوفی کشید و افکارش رو دور ریخت…این افکار مسخره چیه…وقتی موقع برگشتنش قرار بود با هم ازدواج کنن؟!

آخرین بار چه صیغه ایه وقتی بعد از چهار سال قرار بود بهم برسن…

پوزخندی زد…

این نمیتونست درست باشه…

برمیگشت…برمیگشت و زندگیشونو کنار هم میساختند…

چانیول که چیزی از سوهو هیونگش کم نداشت…داشت؟!

∞∞∞∞∞

_مسافرین عزیز امیدواریم…

هدفون رو از روی گوشش برداشت و به سهون که چشماشو بسته بود نگاه کرد:خوابی؟!

_نه!

چشماشو باز کرد و نگاهش.لبخند زد:بهت گفتم اگه میترسی دستمو بگیر!

سهون پوکر نگاهش کرد:من به مال مردم دست نمیزنم هیونگ!

چانیول خندید:یعنی میترسی یه وقت دایموند ناراحت شه دست منو گرفتی؟!

سهون جدی گفت:ازین زنا هیچی بعید نیست هیونگ!

چانیول خندید:انگار سی ساله با دخترا قرار میذاری!

و سهونم خندید.دستی که شونه چانیول رو فشرد باعث شد لبخندش محو بشه و سرشو بالا بگیره…

اسکای با لبخند احمقانه ای گفت:اگه دل و قلوه دادنتون تموم شد هیونگ ها!بلند شین بریم!

چانیول هم لبخند کجی زد:چه عجب شما از شوهرتون دل کندین بانوی من!

اسکای هم قیافه شو کج کرد:حالا ما ازین هواپیما پیاده میشیم شما رو هم میبینیم هیونگ!!

سهون گفت:یااااا چطور میتونین جلوی،یه آدم مجرد شوهرم…زنم…کنید؟!

چانیول و اسکای لبخند زدند و چانیول گفت:نوبت تو هم میشه سهونی!

سهون پشت چشمی نازک کرد و همونموقع سوهو رسید:چرا اینجا وایستادی عزیزم؟!عه شما دو تا چرا پا نمیشین برین بیرون؟!باید حتما با لگد بیرونتون کنن؟!

اسکای نگاهش کرد:با هیونگای من مهربون باش!

سوهو پوکر نگاهش کرد:ممنون که همیشه طرف منی عزیزم!

اسکای لبخند زد و دستشو دور بازوی سوهو حلقه کرد:بریم عزیزم!شما دو تا هم تا با لگد نیومدن سروقتتون پا شین دیگه!اییششش!

و همینطور که از کنارشون رد میشدند براشون زبون در آورد.سهون و چانیول آهی کشیدند و چان گفت:زبونم قاصره واقعا!

سهون هم حرفشو تایید کرد و بعد از برداشتن وسایلشون بالاخره وارد فرودگاه شدند.

عینکش رو زد و نگاهشو بین جمعیت گردوند.فکر احمقانه ای بود اما نمیدونست چرا دلش میخواست که مثل سری قبل دایموند توی فرودگاه باشه.اصلا حواسش نبود که دایموند الآن اصلا شرایط مناسبی برای حضور توی جامعه نداره اونم توی این جمعیت وحشتناک مردم.ته دلش میخواست دایموند اونجا باشه با اینکه همیشه منعش میکرد…

نگاهشو بادقت بین جمعیت چرخوند و فن ها هم که میدیدند چانیول داره نگاهشون میکنه صدای جیغشون از همیشه بلند تر شده بود…بالآخره به آخر راه رسیدند و چانیول با ناامیدی نگاهشو گرفت و سوار ماشین شد.به محض حرکت ماشین گوشیشو درآورد و دایموند رو گرفت..

چند تا بوق و بعد بوق اشغال…اخم کرد و گوشی رو از گوشش فاصله داد.

_یاااا روی من قطع میکنی دکتر ایم؟!

اسکای نوچی کرد و گفت:حتما سرش شلوغه هیونگ!

چانیول با اخم نگاهش کرد و بعد یک دفعه ته دلش خالی شد…

چانیول از این جواب ندادنای دایموند خاطره خوشی نداشت…مخصوصا که یک هفته ای بود که نتونسته بود باهاش تلفنی تماس بگیره…

با استرس دوباره شماره رو گرفت و اینبار وقتی که داشت ناامید میشد و میخواست تلفن رو قطع کنه تماس برقرار شد:سلام اوپا!

چانیول اخم کرد و گوشی رو نگاه کرد.دایموند رو گرفته بود اما این کی بود؟!

_سلام…ببخشید…من…

_ته هی هستم اوپا! صدامو نشناختین؟!

چانیول نفسشو داد بیرون:آه آره تویی ته هی؟!حالت خوبه؟!این مامان کوچولوی من کجاست که گوشیشو تو جواب میدی؟!نکنه بااین وزنش هنوز میاد بیمارستان؟!

ته هی ساکت شد…چانیول گفت:الو؟!هستی؟!

ته هی آروم گفت:شما الآن کجایین؟!

چانیول گیج اطرافو نگاه کرد:از فرودگاه حرکت کردیم!خیلی تا سئول راه نداریم!چطور؟!

ته هی گفت:هر وقت رسیدین بیاین بیمارستان…

چانیول گیج گفت:چیزی شده؟!

صدای ته هی آروم تر و بی جون تر از همیشه بود:اگه سئولین باید بیاین و ببینینش؟متاسفم اما بهم گفت تا کره نیومدین بهتون چیزی نگم!

چانیول:چه اتفاقی افتاده ته هی؟!چرا عین آدم حرف نمیزنی؟!

ته هی:دایموند بچه شو بدنیا اورده!

چانیول به معنای واقعی خشک شد…اونقدر حرف نزد تا اینکه خود ته هی گفت:میدونم نباید همچین خبریو پشت تلفن بدم اما حالش خوب نیست…ملاقات ممنوعه اما لطفا بیاین و ببینیش!

چانیول تقریبا نفس نمیکشید.اسکای نگران نگاهش کرد:هیونگ خوبی؟!

گوشی از دستش افتاد و چشماشو بست.اسکای نگران گفت:دایموند چیزیش شده هیونگ؟!

چانیول مشتی روی پاش زد و با حرص گفت:تنهاش گذاشتم…لعنت به من!

∞∞∞∞∞

تا خود ایستگاه پرستاری دوید و ته هی از پشت سرش ظاهر شد:اومدین؟!

چانیول به سمتش برگشت و نفس نفس زنان گفت:کـ…کجاست؟!

رنگ نگاه ته هی فقط ماتم بود…جوری که انگار اصلا بلد نیست بخنده…

ته هی گفت:دکتر داره معاینه ش میکنه!نمیتونین برین پیشش فقط از پشت پنجره میتونین…

چانیول وسط حرفش پرید:چرا…الآن؟!مگه نباید نه ماه طول بکشه که بچه…که بچه بدنیا بیاد؟!

ته هی آه کشید:دایموند برای تحمل دردهای بارداری خیلی خیلی ضعیف بود اوپا!فکر میکردم خودش متوجه میشه که آدمی که اینهمه مدت تحت شیمی درمانی و درمان اون بیماری به اون دردناکی بوده به این زودی نمیتونه بره سراغ تحمل یه چیز وحشتناکتر!من هر چقدرم باهاش دعوا کردم که این چه کاری بود کرده زیر بار نرفت و گفت اون بچه رو میخواد!حماقت این دختر تمومی نداره!حالا خوبه؟!سه روزه اونطوری افتاده روی تخت بیمارستان و داره درد میکشه و اون بچه طفلکم زیر اونهمه دستگاه داره زجر میکشه!این درسته؟!من میدونم شما چقدر عاشق همین اما واقعا چیکار کنم از دستتون؟!

چانیول آروم پلک زد:یعنی…از همون…روز اول میدونست که…قراره چه بلایی سرش…بیاد؟!

ته هی گفت:معلومه!دایموند دیگه هیچ جونی برای جنگیدن نداره اوپا!از همون روزی که فهمید حامله است میدونست وقتی بچه شو بدنیا بیاره خودش ممکنه زنده نمونه…

چانیول فقط آروم پلک زد:….اشتباه میکنی…

ته هی با بغض گفت:اگه خواهر کوچولوی من طوریش بشه چی اوپا؟!…

چانیول سرشو به اطراف تکون داد:چرند نگو….اون هیچیش نمیشه!

و راه افتاد به سمت بخش و ته هی هم دنبالش دوید.پشت اتاق دایموند خشکش زد…نگاهش از روی پزشک میانسالی که یک دفعه دیگه هم دیده بودش و مشغول معاینه اش بود سر خورد و به دختر کوچیک سفید پوشی که یه عالمه سیم و سوزن و دستگاه بهش وصل بود نگاه کرد…حس کرد بند بند وجودش داره از هم جدا میشه…

هوا برای نفس کشیدن نداشت و حس میکرد هر لحظه ممکنه پس بیافته…

ته هی که رنگ و روی چانیول رو دید آروم گفت:من اشتباه کردم اوپا…حتما حالش خوب میشه…

چانیول اما چیزی نگفت و فقط آروم پلک زد…

چند دقیقه بعد دکتر بیرون اومد و ته هی و چانیول به سمتش رفتند.ته هی نگران گفت:استاد…حا..حالش…حالش چطوره؟!

استاد آهی کشید و سر تکون داد.رو به چانیول گفت:میتونین برین پیشش!

ته هی گیج گفت:اما اونکه ممنوع الـ…

دکتر با نگاه غمباری گفت:اشکالی نداره…بذارین بره…

چانیول سری تکون داد و رفت داخل.ته هی اما با استرس گفت:استاد…

دکتر کیم چشماشو بست و آه کشید.ته هی که متوجه موضوع شده بود دستشو جلوی دهنش گرفت و وحشت زده و با گریه ناله کرد:نه خدای من…نه…

چانیول با قدم های لرزون وارد اتاق شد و سعی کرد قبل از رسیدن بهش فرونریزه…

با شنیدن صدای قدم هاش آروم سرشو برگردوند و با دیدن چانیول صورت بی رنگش از هم باز شد و لبخند زد:یولی…

چانیول هم تمام تلاشش رو برای گریه نکردن داشت کنارش نشست و آروم پلک زد:چیکار…کردی با خودت؟!

دایموند هیچ روحی توی تنش نبود و از صورتش بی جونی و خستگی میبارید.لباس های سفیدش صورتش رو رنگپریده تر نشون میدادند و موهای کوتاهش که روی تخت نامنظم پخش شده بودند در تضاد با رنگ لباسش باعث میشد حتی بی روح تر هم باشه.

لبخند بی جونی زد و گفت:من کاری نکردم…همه ش تقصیر جوجه ته نتونست این تو بمونه و میخواست بیاد تا بابای خوشتیپشو ببینه!…میبینی؟!اینقدر دلم برات تنگ شد که جا واسش نبود که بمونه…تقصیر منم شد البته!

چانیول دیگه نتونست و اشکاش صورتشو پوشوندند..دایموند با دیدن اشک های چانیول بغض کرد و با اعتراض گفت:یاااا کیو دیدی وقتی نینیش بدنیا اومده گریه کنه ؟!اصلا خوبیت نداره!

چانیول دندوناشو محکم روی هم فشار میداد تا بتونه گریه شو بند بیاره اما هر دفعه که نگاهش به دایموند میافتاد اشک های جدید جای قبلی هارو میگرفتند.

دایموند به سختی خم شد و دگمه زیر تخت رو فشار داد تا بالا بیاد و وقتی نشست دست چانیول رو گرفت:بیا اینجا بشین!بیا کنارم!

چانیول بلند شد و کنارش روی تخت نشست و نگاهش کرد:بازم چیزی نگفتی تا از من مراقبت کنی؟!…..وقتی اینطوری میکنی احساس لجن بودن بهم دست میده دایموند…من مردتم…چرا آخرین نفر باید بفهمم؟!

دایموند دستشو گرفت:من خودخواهم چان…نمیخوام ناراحتیتو ببینم…چهار سال پیش…وقتی فهمیدم سرطان دارم هم همینطور شد….میخواستم بهت بگم و بعد برای درمان برم…بهت اعتمادداشتم…میدونستم پام میمونی…میدونستم که مهم نیست زشت بشم تو ولم نمیکنی…اونقدر اعتماد داشتم که آخرش ترسیدم…″چانیولِ من یه دفعه عشقشو از دست داده…اگه منم بمیرم چی؟!چه بلایی سرش میاد؟!″میدونستم کنارم میمونی ولی اینم میدونستم که با هر سرنگی که توی دست من میره تو زجر میکشی…میدونستم کنارم غصه میخوری و پا به پام درد رو تحمل میکنی…میدونستم زندگی برات جهنم میشه و خودخواه بودم…اول میخواستم کنارم باشی…میخواستم کنارت ار پسش برییام…کنارت تحملش کنم و کنارت خوب شم اما نتونستم ببینم…نه که فکر کنم ضعیفی نه…تو قویترین مرد دنیایی…من فقط میخواستم تو نبینی…که دایموندت حالش بده…که غصه میخوره…که درد میکشه…میدونم اشتباه کردم اما یه دفعه دیگه هم گفتم که از تصمیمم پشیمون نیستم….اگه بازم بدونم قراره درد بکشم و تو کنارم حالت بد باشه اگه بتونم بازم فرار میکنم…میدونم خودخواهیه اما من همینم…تو هم عاشق همین آدم خودخواهی دیگه نه؟!هستی؟!هنوزم عاشقم هستی؟!

چانیول چشماشو بست و حرفی نزد…قلبش تیر میکشید…اینهمه درد همزمان بهش هجوم آورده بودن و نمیتونست کاری کنه…حتی نمیتونست برای خوب شدن این دختر کاری بکنه و این باعث میشد از خودش بیزار باشه…

دایموند با چشمهای بی جونش نگاهش کرد و گفت:یه کاری بگم میکنی بابایی؟!

چانیول سرشو بالا و پایین کرد:تو فقط جون بخواه نفس من…

دایموند لبخند زد:جونتو نمیخوام…میشه…حلقه عروسیمونو دفعه بعد بیاری همراهت؟!

چانیول گیج گفت:چی؟!

دایموند:همونی که اونروز واسه عروسیمون گرفتی واسم…قرار بود روز عروسی بندازی دستم…هنوز داریش؟!

چانیول بغضشو قورت داد:آره…دارمش!

دایموند:میاریش؟!

چانیول سرشو بالا و پایین کرد:میارمش!

دایموند لبخند زد و گونه چانیول،همونجایی که همیشه چال میافتاد رو بوسید.

با دستای سردش آروم دستای مشت شده شو گرفت و گفت:نمیخوای بری جوجه تو ببینی بابایی؟!یه خورده کوچولو عه ولی من مطمئنم به بابای خوشتیپ و جذابش میره و قد میکشه…

چانیول نگاهش کرد و آه کشید…دایموند اخم کرد:برو دیگه!میدونی چقدر منتظرته؟!از دو روز پیش اومده همش داره بابایی بابایی میکنه…برو دیگه!

و چانیول رو هل داد تا بلند شه و موفق هم بود…چانیول نگران نگاهش کرد و دایموند گقت:زود برگردی پیش مامان باشه؟!دلش واست تنگ میشه..

نگاهشو به سختی گرفت و از اتاق بیرون رفت…

ته هی به سمتش رفت و گفت:میخوای بچه رو ببینین؟!

چانیول:نمیشه بیارینش داخل اتاق؟!مگه نباید شیر بخوره؟!

ته هی آه کشید:نه چون هفت ماهه بدنیا نیومده هنوز رشدش کامل نیست و باید توی دستگاه بمونه!میتونین از پشت شیشه ببینینش!

چانیول آه کشید و سر تکون داد…

همیشه منتظر این لحظه بود اما حالا…

وقتی که هیچ انتظاری نداشت…

وقتی که اون کوچولو مریض بود….

وقتی هیچی براش آماده نکرده بود…

و وقتی…

نفسش روی تخت داشت میحنگید…

چه دلخوشیی؟!قلبش داشت میترکید…

∞∞∞∞∞

موبایلش رو برداشت:کجایی برایان؟!

برایان:من تازه چمدونمو پیدا کردم!الآن حرکت میکنم!

ته هی با بغض گفت:خب زود بیا دیگه!اه!

برایان:تا کمتر از یک ساعت دیگه میرسونم خودمو…منتظرم باش!

ته هی گوشیو قطع کرد و دوباره چانیول جلوش ظاهر شد:اوپا!باز برگشتین؟

چانیول:میرم پیشش!

ته هی:اوپا شما باید استراحتم بکنین!توی هفتاد و دو ساعت فک کنم ده ساعتم نخوابیدین!

چانیول:اهمیتی نداره…میرم پیشش!

و از جلوی چشمای ته هی ناپدید شد…وارد اتاق شد و به سمتش رفت.روی تخت کنارش نشست و گفت:نفسی…خوابی؟!

به سختی چشماشو باز کرد و ناله ای کرد:یولی!

چانیول لبخند زد و موهاشو از توی صورتش کنار زد:خوشگل خانوم من!

دایموند لبخند بی جونی زد:کجام خوشگله!مثل روح ها شدم!

چانیول صورتشو ناز کرد:مثل فرشته هایی دایموند!مثل فرشته ها…

دایموند لبخندی تلخ زد:فرقی هم با هم ندارن!

چانیول به چشماش نگاه کرد:کی،بریم خونمون هان؟!چقدر منتظر بمونم؟؟؟زود مرخص شو بریم دیگه…

دایمونت لبخند تلخی زد:خیلی طول نمیکشه…بزودی میری…

چانیول گفت:با هم میریم…

دایموند لبخند بی جونی زد:باشه…باهم!

چانیول نگاهش کرد و موهاشو از توی صورتش کنار زد.دایموند آروم گفت:میخوام بشینم!

چانیول دگمه تخت رو زد و بالا اومد.خودشم نزدیک تر شد و آروم صورتشو ناز کرد…

دایموند لبخند تلخی زد و گفت:اونموقعا برایان بهم میگفت من خیلی قویم…میگفت از همه دخترایی که تا حالا دیده که هیچ…از همه مردایی هم که تا حالا دیده قوی ترم…

چانیول:منم همین نظرو دارم!

دایموند خنده بی جونی کرد:فکر میکردم نمیخوای هیچ اشتراکی باهاش داشته باشی!

چانیول:ازش بدم میاد اما وقتی دوست توعه نمیخوام بهش بد و بیراه بگم که ناراحت بشی!

دایموند خندید و آه کشید:آره…بهم میگفت خیلی قویم که دارم اینطوری میجنگم…منم هدف داشتم دیگه…اگه نمیخواستم کنار تو باشم مرگ و زندگی هم خیلی اهمیتی نداشت اما تو بودی…میخواستم برای تو زنده بمونم…اونم میدونست من یه هدف خیلی بزرگ دارم…نمیدونست تویی اما میدونست من الکی برای زندگی دست و پا نمیزنم!میگفت اونقدر قوی ام که میتونم از ده برابر اینم بربیام…منم از پسش بر اومدم!تومور بدخیمی که هیچکس حتی از زیر درمانشم زنده بیرون نیومده اما من زنده موندم…

چانیول لبخند زد:بخاطر همینم میگم تو قویترین دختر دنیایی!

دایموند لبخند زد:اما میدونی چیه؟!من یه فرمانده ام….من مثل یه فرمانده جنگم که روی شرافتش قسم خورده که دشمن رو نابود کنه و به هدفش که پیروزیه برسه…اون با تمام نیرو با دشمنش میجنگه و میجنگه و پیروز میشه و دشمن رو نابود میکنه اما آخرش بخاطر جراحت هایی که از جنگ برداشته کشته میشه…اون به هدفش رسیده و پیروز و سربلند ازون جنگ بیرون اومده و بعد بعنوان یه فرمانده فداکار همه جا اسمش میدرخشه…منم همون فرمانده ام…یه مدت طولانی برای این زندگی و برای تو جنگیدم…کارای زیادی کردم که حالا ازشون راضیم…یه عالمه بچه دارم که میدونم دوستم دارن…توی امریکا یه عالمه شون منتظرمن و توی کره هم وقتی عکسامو میبینن میگن مامانمون!!!یه نی نی کوچولو هم دارم که توی این یه هفته همه دنیام شده…خوشحالم از زندگیی که داشتم…کوتاه بود اما پر از خوشبختی و خوشحالی….پدر و مادر مهربونی داشتم و یه نامادری که مثل خواهر برام بود…دوستایی داشتم که ارزششون خیلی بیشتر از دوستی با من بود اما کنارم بودن و منِ بی معرفت رو دوست داشتن…اسکای..ته هی…برایان…یونگی…یری…مینهو اوپا…بکهیون اوپا….حتی آیرین….و تو!تو که فقط یه کلمه نبودی…فقط یه دوست پسر یا نامزد…یا حتی فقط یه همسر نبودی…تویی که همه زندگیم بودی…دلیلم برای نفس کشیدن..برای خوشحال بودن…برای جنگیدن…پارک چانیولی که تونست زندگی بی روح منو قشنگ کنه…به آدم بی ارزشی مثل من بها بده و مثل یه شیء قیمتی باهام رفتار کنه….من خیلی خوشبخت بودم که شماها رو داشتم…مخصوصا تو…اما بعد از یه مدت طولانی جنگیدن…حالا دیگه جونی برای زندگی کردن واسم نمونده…دیگه میخوام برای یه مدت طولانی استراحت کنم…دلم نمیخواد ازت جدا شم اما….هیچ آدمی برای ادامه زندگیش نمیتونه تصمیم بگیره…

چانیول که تمام مدت دندوناشو روی هم فشار میداد آروم گفت:فقط خدا میتونه این کارو بکنه!

دایموند آروم پلک زد:منم موافقم…فقط خدا تصمیم میگیره…پس نیازی نیست بخاطر چیزی خودتو سرزنش کنی نفس من…

چانیول چشماشو بست:دایموند…

دایموند جلو تر اومد و دستاشو گرفت:ممنونم پارک چانیول!

چانیول چشماشو باز کرد و نگاهش کرد…دایموند ادامه داد:ممنونم که زندگیمو قشنگ کردی…ممنونم که به زندگیم رنگ دادی…ممنونم که ترس و تنهایی هامو فراری دادی و خودت تک تک ثانیه هامو پر کردی…ممنونم که منِ بی لیاقت رو تا سرحد مرگ دوست داشتی…ممنونم که عاشقم بودی….

چونه ش لرزید و با دیدن اشک های چانیول اونم اشک دوید توی چشماش.دستشو دراز کرد و روی صورت نرمش کشید:ممنونم که بخاطرم سختی کشیدی و خم به ابرو نیاوردی…

و با بغضی که داشت لبخند تلخی زد…

چونه چانیول لرزید و صورتشو ناز کرد:بسه دایموند…

دایموند پلک زد و لبخند کمرنگی بهش زد.

چانیول دست کرد توی جیبش و گفت:اون چیزی رو که خواسته بودی برات آوردم!

دایموند لبخند زد:آوردیش؟!

چانیول جعبه رو باز کرد و حلقه رو در آورد:همینو میگفتی دیگه نه؟!

دایموند لبخند زد:مگه غیر این حلقه دیگه ای هم خریدیم؟!

چانیول لبخند زد و دست دایموند رو گرفت و حلقه قبلیشو آروم از دستش در آورد و گذاشت روی میز کنار تخت.

به صورت رنگپریده دایموند که یه لبخند مهربون روی لباش جا خوش کرده بود نگاه کرد و آروم حلقه جدید رو دستش انداخت.

لبخند دایموند کش اومد و گفت:چه مرد خوش سلیقه ای دارم من!

چانیول لبخند تلخی زد.

دایموند آروم گفت:نوبت منه!

چانیول ابروهاشو داد بالا:چی؟

دایموند بالشتش رو داد بالا و جعبه ای بیرون کشید.بازش کرد و حلقه رو بیرون آورد:نوبت منه دیگه!

چشمای چانیول درشت شدن:دایموند!

دایموند لبخند زد و دست مردونه چانیول رو گرفت و آروم حلقه رو دستش انداخت.

چانیول که از حالت گیجی در اومده بود دستشو نگاه کرد و آروم پلک زد.

دایموند آروم گفت:اکنون شما دو نفر را زن و شوهر اعلام میکنم!

چانیول چونه اش لرزید و بی اختیار اشکاش ریختند.دایموند هم همونطور که لبخند میزد اشک هاش روی صورتش غلتیدند صورت چانیول رو با دستاشو گرفت و اشکاشو پاک کرد:گریه نکن!آدم که روز عروسیش گریه نمیکنه پسر بد!

چانیول مثل پسر بچه ها با پشت دست صورتش رو پاک کرد:این همون عروسیی بود که قرار بود برات بگیرم؟!

دایموند لبخند زد:همین کافیه یولی….تو هستی…حلقه انداختی دستم…تازه لباسمم که سفیده…همین کافیه عزیز دلم…

چانیول ناله کرد:ایم دایموند!

دایموند لبخند زد:بعد ازینکه کشیش اون جمله رو میگه فک کنم باید یه کاری بکنی آقا!حواست هست؟!

و یقه شو گرفت و آروم کشیدش پایین و چانیول بی تردید لبهاشو قفل کرد روی لبهای سفید و خشکیده دایموند….دایموند که نیروی همکاری نداشت نتونست دستاشو مثل همیشه دور گردنش حلقه کنه و موهاشو ناز کنه و فقط جلوی پیراهنش رو گرفت و چشماشو بست…

چند دقیقه بعد هر دو مزه شوری اشک رو بین لب هاشون احساس میکردند اما این چیزی نبود که بتونه از هم جداشون کنه…

چانیول جوری دایموند رو به خودش فشار میداد که انگار میخواست توی خودش حلش کنه تا دایموند نتونه هیچ جا فرار کنه…دلش میخواست ذره ذره همه بدنش رو نوازش کنه تا هیچوقت این جثه کوچیک خواستنی رو فراموش نکنه….

دلش میخواست تا ابد به بوسیدنش ادامه بده تا هیچوقت طعم لب هاشو فراموش نکنه…

دلش حرف های دردناکشو نمیخواست…فقط میخواست تا ابد با هم بمونن…حتی اگه همه داراییشو از دست میداد و مجبور میشد بره توی،یه روستای دور افتاده زندگی میکرد…دلش میخواست این دختر و اون بچه کوچولو همراهش بودن و بعد همه سختی ها براش آسون میشد…

دلش نمیخواست جدا شه اما دایموند آروم عقب کشید و نگاهش کرد:بچه مو خوب بزرگ کن…که مثل خودت خوشتیپ بشه و خوب غذا بخوره….که یه دختر خوشگل و کامل بشه…که خوب درساشو بخونه و یه دانشگاه خوب بره…وقتی هم که بزرگ شد مواظب باش مثل مامانش عاشق مردی نشه که فنا بشه…

چانیول از بین فک منقبض شده ش آروم گفت:مامانش خودش بالای سرشه و مراقبه تا دخترش عاشق مرد بی لیاقتی مثل باباش نشه!

دایموند لبخند زد وباز گونه چان رو ناز کرد:وقتی هم یه یه عالمه بزرگ شد و خانومی شد واسه خودش به بابام بگو یه بار ببرش ایران تا ببینه مامانش چه اصالتی داره و بدونه یک ریشه ش به کجا برمیگرده!نمیدونم خودتم میتونی همراهش بری یا نه!

چانیول داشت از شنیدن این حرف های دایموند جون میداد…

_مامانش خودش میتونه دخترشو برداره ببره کشورش تا با اصالتش آشنا بشه…نیازی نیست به بابابزرگش بگم…

دایموند بازم لبخند زد و گفت:اگه تونستی خودتم بیا و ببینم…راستش…به بابام گفتم منو ببره پیش مامانم…اینجا کسی رو ندارم…یه مدت که بگذره همه میرن و من تنها میمونم اما اگه پیش مامانم باشم اون تنهام نمیذاره…

چانیول بی اختیار اشکاش ریختند:تمومش کن ایم دایموند…

دایموند لبخند بی جونی زد و پلک زد:چشم..دیگه ازین حرفا نمیزنم…

چانیول نفسشو داد بیرون و آروم پیشونیشوبوسید…

دایموند گفت:حالا نوبت آهنگ عروسیه!

چانیول:چــ..چی؟!

دایموند:باید واسم بخونی دیگه…تازشم شب عروسی مهلا بهم قول دادی یه دفعه واسم بخونی هنوز به قولت عمل نکردی حواست هست؟!حالا جبرانش کن!

چانیول پلک زد:باشه نفسم…

دایموند لبخند زد:الآن بهش عمل کن…یه آهنگ میخوندی قبلنا…من خیلی دوستش داشتم…. اسمش بودAll of Me….اونو برام میخونی؟!

چانیول نگاهش کرد و آروم سر تکون داد:میخونم…

دایموند لبخند زد و سرشو چسبوند به سینه چانیول.دستای چانیول دور بدنش حلقه شدن و لب هاش موهاش بوسیدند…دایموند چشماشو بست و به صدای بم دوست داشتنی مردش گوش داد…


What would I do without your smart mouth
من بدون شيرين زبونيت چي کار کنم
Drawing me in, and you kicking me out
منو به داخل خودت ميکشي و به بيرون پرت ميکني
Got my head spinning, no kidding, I can’t pin you down
باعث ميشي سر من گيج بره،


What’s going on in that beautiful mind?
چه چيزي توي اون ذهن زيبايت ميگذره؟
I’m on your magical mystery ride
من در سواری افسانه ای و رازآلود تو همراهتم
And I’m so dizzy, don’t know what hit me, but I’ll be alright
و خیلی گیجم و نمیدونم چه چیزی به من برخورد کرده ولی رو به راه میشم

My head’s under water
سرم زير آب رفته
But I’m breathing fine
ولي به راحتي نفس ميکشم
you’re crazy and I’m out of my mind
تو ديوونه اي و منم بي کله ام

‘Cause all of me
چون تمام وجودم
Loves all of you
عاشق تمام توست
Love your curves and all your edges
عاشق چین و قوس ها و تمام گوشه کنار هایت


All your perfect imperfections
عاشق تمام عیب های بی نقص تو
Give your all to me
تمام وجودت رو به من بده
I’ll give my all to you
من هم تمام وجودمو تقدیمت میکنم


You’re my end and my beginning
تو شروع و پایان منی
Even when I lose I’m winning
من (زمانیکه با توام) حتی وقتی میبازم هم برنده ام
‘Cause I give you all of me
چون من تمام وجودمو تقدیمت میکنم
And you give me all of you
و تو هم تمام وجودتو به من میدی

Cards on the table, we’re both showing hearts
کارت هایمان بر روی میز است،هر دوی ما دل (قلب) در دستمونه و نشون میدیم
Risking it all, though it’s hard
بر همه چیز ریسک میکنیم، با اینکه سخته

‘Cause all of me
چون تمام وجودم
Loves all of you
عاشق تمام توست
Love your curves and all your edges
عاشق چین و قوس ها و تمام گوشه کنار هایت


All your perfect imperfections
عاشق تمام عیب های بی نقص تو
Give your all to me
تمام وجودت رو به من بده
I’ll give my all to you
من هم تمام وجودمو تقدیمت میکنم


You’re my end and my beginning
تو شروع و پایان منی
Even when I lose I’m winning
من (زمانیکه با توام) حتی وقتی میبازم هم برنده ام
‘Cause I give you all of me
چون من تمام وجودمو تقدیمت میکنم
And you give me all of you
و تو هم تمام وجودتو به من میدی


I give you all of me
من تمام وجودمو بهت تقدیم میکنم
And you give me all, all
و تو تمام وجودتو بهم میدی …تمامشو”

صدای آروم دایموند رو بعد از خوندن بی رمقش شنید که گفت:پارک چانیول…

چانیول دوباره موهاشو بوسید:جانم…

دایموند دیگه هیچ رمقی نداشت…آروم و به سختی کلمات رو ادا کرد و با گفتن هر کلمه ای صداش آروم تر میشد…

_ممنونم که…تا لحظه آخرم…کنارم…موندی…یـ…یـ…یولیِ…مـ…من

و چشماشو آروم بست و چند لحظه بعد صدای بوق دستگاه ها و حلقه دست های دایموند که از دور کمر چان باز شد تقریبا قلبش رو از کار انداخت…

شوک زده دایموند رو از خودش جدا کرد و با دیدن صورت بی رنگ و چشمای بسته و سرش که بی جون افتاده بود نفسش بند اومد و ناخودآگاه اشکاش ریختند.

اروم خوابوندش روی تخت و دستاشو قلاب کرد توی هم و روی سینه ش فشارش داد:نه…تورو خدا نه…دایموند…چشماتو باز کن…ببینمت…دایموند…

صدای بوق دستگاه روی مغزش خط میانداخت چون دیگه قلبی نبود که بتونه از کار بندازش…

شونه هاشو گرفت و تکونش داد:تو نمیتونی…دایموند من..نفس من…پاشو…چشماتو باز کن لعنتی…پاشو…اینطوری نباش…

در با صدای وحشتناکی باز شد و ته هی خودشو پرت کرد داخل و با دیدن خط صاف روی دستگاه و جسم بی جون دایموند خشکش زد…

پرستار ها از کنارش رد شدند و تند تند مشغول آماده کردن وسایل برای احیا شدند اما چانیول بی توجه فقط صداش میزد و ته هی حتی پلک هم نمیزد…

پرستار به سمت چانیول رفت و گفت:خواهش میکنم بیرون باشید!

چانیول سرشو به اطراف تکون داد:نمیرم…

پرستار گفت:خواهش میکنم آقای پارک…بذارین ما کارمون رو بکنیم!

اما چانیول جوابشو نداد.ته هی بعد از مدت طولانی به خودش اومد و با قدم های لرزون به سمت چان رفت.بازوشو گرفت و در حالیکه بغض داشت خفه ش میکرد کشید:بریم اوپا!

چانیول دستشو گرفت:نکن ته هی!

ته هی محکم تر کشیدش:با من بیا اوپا!بذار کارشونو بکنن!

چانیول که هیچ توانی نداشت پشت سر ته هی کشیده شد و دکتر کیم همونموقع وارد اتاق شد و دستگاه شوک رو که پرستار آماده کرده بود رو گرفت…

چانیول بی روح از پنجره بهش خیره شده بود و ته قلبش به روزنه کمرنگ میتابید″برمیگرده..″

پرستار به سمت پنجره اومد و پرده شو کشید و چانیول نگاهشو چرخوند تا بتونه ببینه اما ته هی باز بازوشو گرفت:اوپا صبر کن…

چانیول برگشت و به ته هی که رنگ به صورتش نمونده بود نگاه کرد:برمیگرده دیگه…نه؟!

ته هی نگاهشو گرفت و به زمین خیره شد…

چانیول اون چند دقیقه ای که حکم صد ساعت رو داشت نگران قدم برداشت اما صدایی هردوشون رو برگردوند:تـ…ته هی…

ته هی سرشو بالا گرفت و به برایان شوک زده نگاه کرد.همونموقع دکتر از اتاق بیرون اومد.چانیول به سمتش چرخید:برگشت؟!

اشک توی چشمای دکتر جمع شده بود.دستشو روی شونه چانیول گذاشت و گفت:اون دختر….بهترین دانشجوی من بود…و…واقعا…متاسفم…

و سرشو پایین انداخت و رفت…

سکوت مرگبار جمعشون با زانو زدن برایان روی زمین و بعد شکستن بغض ته هی شکست…

چانیول نگاهش شوک زده شو بین برایان که از هم فروپاشیده بود و ته هی که داشت زار میزد چرخوند.دستشو روی سینه ش گذاشت و آروم گفت:بازم…بازم….ولم کردی…

 

∞∞∞∞∞

صدای جیغ توی خونه پیچید:بابایی باباییییی!

هدفون رو از روی گوشش برداشت و خندید:جغجغه!

از پشت میز کارش بلند شد اما در اتاقش زودتر باز شد:بابایییی!

به سمتش برگشت و دستاشو از هم باز کرد:جوجه چطوره؟!

پرید بغلش و توی یه حرکت از جا بلند شد کرد و سر وصورتشو بوسید.

_بابایی تف تفیم کردی!

خندید:تو نمیخوای بابایی رو تفی کنی؟!

اونم خندید:من کوچولو عم بابا!هر چقدر بوست کنم تفی نمیشی!

چانیول لبخند زد و به سمت تختش قدم برداشت.گذاشتش روی تخت و جلوش زانو زد:خب حالا جوجه بابا چطوره؟!چی شده باز جیغ میزدی؟!

با ذوق دستاشو بهم کوبید:جایزه گرفتم!یه بسته مداد رنگی!

چانیول خندید:جوجه تو که ده تا بسته داری!بازم ذوق میکنی؟!

لبشو داد بیرون:بابا این فرق میکنه!ازین گنده هایی که همش میخری نیست!کوچیکه!۱۲تا رنگ بیشتر نداره!

چانیول اخم کمرنگی کرد:من فکر میکردم هر چی تعداد رنگاش بیشتر باشه بهتره!

خندید:اونطوری که خیلی بهتره!ولی این خیلی کیوته!هی نباید فکر کنم از کدوم قرمزش یا کدوم سبزش استفاده کنم!یکی بیشتر نداره!

چانیول زد زیر خنده و اینقدر خندید تا چشماش اشک زد.محکم بوسیدش و گفت:پس یه مداد رنگی کیوت جایزه گرفتی!حالا واسه چی بهت جایزه دادن؟!

با ذوق گفت:توی جشن تولد مین جی آهنگ خوندیم!همراه کوانگ هی!یکی از آهنگای تورو خوندم!خاله میگفت چون بابام تویی صدامو از تو ارث بردم!بابا ارث یعنی چی؟!

چانیول خندید:یعنی اینکه چون من باباتم صدای تو هم مثل من خوب شده!

لبشو داد بیرون:پس یعنی بچه عمو بکهیون باید خیلی خوش صدا بشه؟!

چانیول خندید:آره!احتمالا اگه بچه دار شن بچه ش مثل خود خنگش خوش صدا میشه!

اخم کرد:یعنی ماهور و نوا هم خوش صدا ان؟!

چانیول لبخند زد:آره اونا هم مامان و باباشون جفتشون خیلی صداشون خوبه!

لبشو داد بیرون:عمرا اگه بذارم از من بهتر بشن!من دختر پارک چانیول بزرگم!

چانیول خندید:تو دختر بااستعداد خودمی!…کدوم آهنگو خوندی حالا!

نیشش باز شد:یه آهنگ قدیمی داشتی…اسمش بودStay with Meخیلی مشهور بود!اونو با کوانگ هی خوندم!البته تیکه هایی تو میخوندی رو که من نخوندم!ولی بالآخره آهنگش مال تو بود!

لبخندش خشک شد…چند ثانیه نگاهش کرد و بعد لبخند مصلحتیی زد:اون که…برای جشن تولد خوب نیست خوشگلم!

لبخند زد:میدونم!ولی خب من همینو حفظ بودم بقیه آهنگات سختن!

چانیول لبخند زد و دست کشید روی موهاش:بزرگتر که شدی خودم بهت یاد میدم!الآن برو پیش مامانی واست لباس بپوشه میخوایم بریم مهمونی!

_مهمونی؟!کجا؟!

_پیش ماهور جونت دیگه!

از جا پرید:آخ جوووون!رفتم بابایی!

و محکم لپشو بوسید و دوید از اتاق کارش بیرون.لبخند زد و از جا بلند شد:شیطون کوچولو…

وارد اتاق شد و از پشت بغلش کرد:مامانیییی!

اخم کمرنگی کرد:حالا دیگه اول میری پیش بابا جونت بعد میای پیش من؟!قهر کنم؟!

لپشو بوسید:قهر نکن دیگه مامان خوشگلم!میدونی که من به حقوق بشر و تساوی بین حقوق زن و مرد معتقدم و تو و بابا رو به یه اندازه دوست دارم!

زد زیر خنده:میخورمتا!

خودشو لوس کرد:مامانیییی میشه یه لباس خوشگل انتخاب کنی بپوشم؟!میخوام حساااابی جلوی ماهور تیپ بزنم!

خندید:میخوای دل پسر مردمو بدزدی؟!

پشت چشمی نازک کرد:اون یه دلیلشه…یه دلیلشم اینه که میخوام حال این نوا ی بچه پررو رو بگیرم!

خندید:چیکار اون بچه داری؟!فقط ۳سالشه ها!

_باشه! اینکه بچه تر از منه دلیل نمیشه بهش حسودی نکنم!

_یااااا من خوشم نمیاد دختر خوشگلم به دیگران حسودی کنه! تو هیچی ازون کم نداری!

_میدونم کم ندارم ولی بالآخره این خصوصیت دخترا ست که حسودی کنن!

اما با دیدن صورت عصبی مامانش لبخند احمقانه ای زد:شوخی میکنم بابا.خودت میدونی چقدر نوا کوچولو رو دوست دارم دیگه…

لبخند زد:برو همون سارافون صورتیتو بپوش….لباس گرمم یادت نره!

لبخند زد:چشم سرورم…

خندید و وقتی که داشت از اتاق بیرون میرفت صداش زد:رها مامان!

برگشت:جونم مامانی!

لبخند زد:وقتی پوشیدی بیا موهاتو برات ببافم…

با ذوق گفت:چشمممم بانوی من!

و دوید و به سمت اتاقش رفت…

خنده کوتاهی کرد و توی آینه خودشو نگاه کرد…

در خونه باز شد و با دیدن آدم روبروشون هر سه جیغ زدند

رها:عموووو!

چانیول خندید:آیگو پارسا تو کی اومدی؟!

پارسا خندید:بیاین داخل هیونگ!میدونین چقدر منتظرتون بودم؟!

رها آژیرکشان بعد از دادن یه ماچ محکم به پارسا رفت داخل و چند ثانیه بیشتر طول نکشید تا صدای جیغ ماهور و نوا هم بلند شد…

چانیول با پارسا دست داد و سه نفری وارد شدند…

با وارد شدنشون همه مهمونا بلند شدند و سوهو هم به سمتشون اومد:دیر کردی چانیولا!

چانیول زد پشتش:هیونگ تا این خانوم و این جوجه آماده میشن عمر آدم تموم میشه!خودت که بیشتر در جریانی!

سوهو خندید و سر تکون داد:میفهمم،میفهمم!

همه رو به نشستن دعوت کرد و چانیول گفت:پارسا نگفتی اینجا چه میکنی؟!

سوهو گفت:اومده از خواهرش مراقبت کنه!

خندیدند و پارسا گفت:هیونگ شما خودت صدبرابر بهتر از من مراقبت میکنی ازش!من چیکاره م؟!

سوهو لبخند زد و پارسا گفت:اومدم کره زندگی کنم!با خانومم!

چانیول بهت زده گفت:ازدواج کردی توله؟!

پارسا خندید:یک ماهی میشه!

چانیول:آیگو!چرا خبر ندادی عوضی؟!

پارسا:هنوز خیلی نشده!اگه دعوتتون میکردم هم نمی اومدین هیونگ!

چانیول:چطور؟!می اومدیم!

پارسا:ایران بود هیونگ!مهلا هم نیومد!

چانیول سر تکون داد:آهان!حیف شد…حالا خانومت کو؟!اصلا اسکایمون کو هیونگ؟

سوهو:توی آشپزخونه مشغولن…الآن میان!اینقدر بهش گفتم خدمتکار میگیرم پاشو کرد توی یه کفش که همه کارارو خودش میکنه!

چانیول سر تکون داد:توی خوابگاهم همه کارارو میکرد خدمتکار می اومد میدید خونه تمیزه!یادته هیونگ؟؟

سوهو لبخند زد:خوب یادمه!البته از ما هم کلی کار میکشید!

چانیول هم لبخند زد و چند دقیقه بعد اسکای و یه دختر محجبه پشت سرش از آشپزخونه بیرون اومدند:پارک فمیلی اوووومدن قربونشون برم من!

و خودشو انداخت توی بغل چانیول.چانیول هم لبخند زد و محکم بغلش کرد:خدا نکنه خواهر کوچولو!

اسکای از توی بغلش بیرون اومد و دوباره خودشو پرت کرد توی بغل بغل دستی چانیول:اووونی!خوش اومدین!

آیرین″ موهاشو ناز کرد: ممنونم خوشگل من…

بعد از احوال پرسی اسکای به سمت اون دختر رفت و شونه هاشو گرفت:هیونگ…اینم زن داداش خوشگلمه!اسمش ترنمه!

چانیول لبخند زد و دم گوش اسکای گفت:دست بدم؟؟

اسکای سرشو به اطراف تکون داد:نه هیونگ!

چانیول لبخند زد و گفت :به به پارسا خان چه خوش سلیقه هم هستی!از آشناییتون خوشبختم!

و خم شد.ترنم لبخند زد و گفت:باورم نمیشه دارم از نزدیک میبینمتون!خیلی خوش وقتم اوپا!

و بعد از احوال پرسی با آیرین کنار پارسا نشست و اسکای هم کنار سوهو جا گرفت.

اسکای:راستی جوجه خاله کوش؟!

چانیول:بالا دارن با جوجه های خودت آتیش میسوزونن!

اسکای لبخند زد و آیرین گفت:بچه های خودت کوچولو ترن مینهوا!

اسکای لبخند زد:اوهوم…ولی از همون موقع بدنیا اومدنش از بس هیونگ جوجه جوجه میکرد دیگه عادت کردم!

آیرین لبخند زد و چانیول گفت:پارسا موندنی شدی اینجا؟!کار پیدا کردی؟!

پارسا:آره اومدیم که بمونیم!منم مثل بابام توی ال جی توی بخش برنامه نویسی کار میکنم!

چانیول:هوم خوبه…چیشد که اومدی اینجا؟!میتونستی امریکا پیش مامان و بابات بمونی!

پارسا لبخند زد:اینجا راحت ترم آخه!نزدیک مهلا اینا هم هستیم دیگه…ترنم با مهلا خیلی راحته!

آیرین به آرومی گفت:شما که امریکا بودین…چطور با ترنم جون آشنا شدین؟!

اسکای گفت:ترنم دختر عمومه اونی!

چانیول گفت:واو تو هم از مشفق ها هستی؟!

ترنم لبخند زد:بله!

چانیول:پس باید بیشتر حواسمون بهت باشه!تو هم یه نسخه از اسکایی!

همه خندیدند و پارسا دست انداخت دور گردن همسرش…

اسکای گفت:حیف شد بقیه نیومدن هیونگ!

چانیول سر تکون داد:معلوم نیست هر کدومشون یه گوشه دنیا چه غلطی میکنن که نزدیک کریسمس هنوز برنگشتن!این بک لعنتی!خفه شدم بس زنگ زدم بهش!سرش با یکی گرم شده دیگه محل نمیده به ما!

اسکای:خودتم همینطور بودی هیونگ!با اونی ازدواج کرده بودی به ما محل نمیدادی!

آیرین لبخند کمرنگی زد و گفت:تو خودتم وقتی ازدواج کردی همینطور بودی دختر خانوم!

اسکای گفت:آه پس خاک تو سرمون که اینقدر بی جنبه ایم!

چانیول:تایید میکنم!

اسکای:یییاااا پارک چانیول!

همه خندیدند و اسکای بلند شد:من برم یه سری به غذا بزنم!فک کنم آماده شده شما تشریف بیارین پشت میز…بفرمایید!

و بدنبالش ترنم هم بلند شد و به سمت آشپزخونه رفتند.آیرین دم گوش چانیول گفت:منم برم کمک؟!

چانیول با لبخند گفت:اجازه میگیری؟!

آیرین:خب میگم شاید خوشش نیاد!

چانیول:خوشش که نمیاد مهمونش بره کار کنه ولی چون تنهایی و حوصلت سر میره برو!

ایرین لبخند زد و پاشد…

چند دقیقه بعد همه دور میز نشسته بودند و مشغول غذا خوردن بودند و صدای وروجک ها نمیذاشت صداشون بهم برسه و فقط از شیطنتشون میخندیدند.

∞∞∞∞

ترنم گفت:مهلا من میبرم!

اسکای گفت:زحمتت میشه عزیزم!

ترنم:نه این چه حرفیه!…راستی…چانیول اوپا توی پذیرایی نیست!تو براشون میبری؟!

اسکای آه کشید:میدونم کجاست!آره من میبرم!

ترنم لبخند زد:باشه پس…زود بیاین!

و رفت…اسکای توی سینی دو تا فنجون قهوه گذاشت و وارد حیاط شد…به سمت چانیول که نشسته بود لبه ی سکو و آسمون رو نگاه میکرد رفت و کنارش نشست:هیونگی…

چانیول نگاهش کرد و لبخند زد:اینجایی؟!باید بیام داخل…

اسکای گفت:بشین هیونگ…اشکالی نداره!

چانیول نگاهش کرد و آه کشید…

اسکای گفت:توی ایران رسم نیست ولی اینجا مردای۶۰ساله هم موهاشونو رنگ میکنن هیونگ!نبینم موهای سفیدتو…چرا نمیری رنگ کنی؟!

چانیول لبخند و زد و آه کشید:وقت نمیکنم!هر دفعه میخوام برم یه کاری پیش میاد!

اسکای گفت:هیونگ دفعه دیگه برو بلوند کن!خیلی بهت میاد!

چانیول خندید:جدی؟!

اسکای:معلومه!طرفداراتو سکته میدی!

چانیول:طرفدارای من دیگه دخترای۱۵ساله نیستن که با عوض کردم رنگ مو عر بزنن!الآن کم کم ۳۵،۶سالشونه!

اسکای گفت:طرفدار طرفداره…مهم نیست چند سالش باشه یا تو چند سالت باشه!وقتی دوستت داشته باشه با حرف زدنتم ذوق میکنه چه اونموقع چه حالا!

چانیول لبخند زد:شایدم…

اسکای به آسمون نگاه کرد و گفت:سرد نشه!

چانیول به فنجون قهوه ش نگاه کرد و لبخند تلخی زد…

به کافئین قهوه حساسیت دارم….اگه بخورم راه تنفسیم بسته میشه…″

فنجونش رو برداشت و به لبش نزدیک کرد.اسکای گفت:هیونگ ستاره مو دیدی؟!

چانیول:مگه توی آسمونه؟!وقتی سوهو هیونگ پیشته که نباید اونجا باشه!

اسکای خندید:آره اون آبی آسمونیه که خیلی وقته ناپدید شده…یه دونه دیگه انتخاب کردم…یدونه بزرگشو…همیشه ی خدا توی آسمون چشمک میزنه…

دستشو دراز کرد:اونو میبینی؟!کنار ماهه!دقیقا کنار ماه میدرخشه…سفیده…خوشگلیش به ساده بودنشه…رنگ خاصی نداره و عجیب و غریب نیست!کنار ماه واسه خودش سوسو میزنه…مردم اونقدر به ماه توجه میکنن که حواسشون به اون ستاره کوچیک کنارش پرت نمیشه!میدونی چی شد جذبش شدم؟!اینکه اصلا مثل یه ستاره نیست…وقتی نیگاش میکنی فکر میکنی یه تیکه جواهر داره توی آسمون میدرخشه!مثل نگین یه انگشتر که برق میزنه!

چانیول آروم گفت:مثل یه الماس….

لبخند اسکای محو شد و نگاهش کرد…چانیول رو بهش گفت:میشه مال منم باشه؟!

اسکای آروم سر تکون داد.چانیول گفت:ستاره من همیشه توی آسمون میمونه…هیچوقت ناپدید نمیشه…

اشک توی چشمای اسکای جمع شد…چانیول آروم گفت:هیچوقت برنمیگرده پیشم…

چونه اسکای لرزید:هـ…هیونگ…

چانیول لبخند زد و به آسمون نگاه کرد:۷سال شد…

اسکای دندوناشو روی هم فشار داد و به آسمون خیره شد…

چانیول لبخند زد:هیچوقت نتونستم اینطوری کنارش آسمونو نگاه کنم…میترسید دیگه!نمیتونست به آسمون شب خیره شه…شبا همش سربه زیر میشد!

خندید!

اسکای گفت:داری بچه شو خوب بزرگ میکنی…حتما ازت خوشحاله!

چانیول لبخند زد:همش میخوام بهش بگم مادرش کیه اما فکر میکنم هنوز زوده!باید بزرگتر بشه…

اسکای:هنوز زوده هیونگ!کار درستی میکنی…ذهن بچه رو از الآن درگیر نکن!

چانیول خندید:همش میپرسه قیافه من چرا شبیه آیرین نیست!چشمام به کی رفته!

اسکای لبخند تلخی زد…

چانیول باز به آسمون نگاه کرد:کاش حداقل اینجا بود…وقتی دلم براش تنگ میشه دستم به هیچ جا بند نیست…حتی یه یادبودم نداره…فقط یه عکس خاک خورده گوشه اس ام چه دردی دوا میکنه؟!…همیشه بی رحم بود…مادرشو به من ترجیح داد…

اسکای حرفی نزد…حرف های چانیول درد خالص بود…انگار که یه تیکه شیشه فرو رفته باشه توی قلبت و نتونی بکشیش بیرون…بدتر ازون حتی نمیری…انگار که ذره ذره جونت داره کشیده میشه بیرون اما هر چی منتظر میمونی خلاص نمیشی…نه از دردش خلاص میشی و نه میمیری…

چانیول به دستاش نگاه کرد:اینطوری نگاهم نکن!بهم ترحم هم نکن!من یه مرد خوشبختم!

و خندید…

اسکای لبخند تلخی زد:معلومه!کی کنار آیرین خوشبخت نمیشه؟!منم اگه مرد بودم کنار آیرین خوشبخت میشدم!

چانیول خنده عصبیی کرد:بله…حق با توعه!آیرین یه…

آیرین یه فرشته است چانیول…فکر نمیکنی اگه دلشو بشکنی خدا بخاطر شکستن دلش مجازاتمون کنه؟!″

_آیرین یه فرشته است که از سر منم زیادیه!

اسکای دستشو گرفت:نگو این حرفو هیونگ…

چانیول نفسشو داد بیرون:من آدم عوضی و خائنی نیستم مینهوا…اینکه میگم آیرین رو دوست دارم دروغ نمیگم!زنمه بالآخره!اگه دوستش نداشتم باهاش ازدواج نمیکردم!اسلحه نذاشته بودن پشت سرم که!….آدم شریک زندگیشو توی لحظات سخت زندگیش میشناسه!…اونموقع که من یه مرده متحرک شده بودم آیرینی که هیچ وظیفه ای در قبال من و بچه م نداشت اومد و کنارم بود….تو خودت حالت داغون بود…ته هی هم اون پسره رو داشت…من همه چیزمو باخته بودم….صحنه تموم کردنش توی بغلم رفته بود روی ریپیت و هزار بار توی مغز لعنتیم تکرار میشد….یادم رفته بود یه بچه هم دارم….که مریضه و بی مادر شده…که…

بغضشو قورت داد و نفس عمیقی کشید و ادامه داد:میدونی…فکر نکن نگاه های پر از سرزنشتون رو ندیدم….مردم نمیدونستن منو اون دوباره با همیم که اگه میدونستن بدبخت بودم….اما شماها…میدیدم چه نگاهی بهم دارین…که میگفتین خاک بر سر بی وفاش کنن!که اینهمه ادعا میکردم عاشقشم اما یک سال بیشتر صبر نکردم و ازدواج کردم….خودمم میخواستم…میخواستم تا آخر عمرم دیگه به کسی فکر نکنم….میخواستم بشم نمونه یه مرد وفادار که عشق مرده شو فراموش نمیکنه اما نشد اسکایا…این بچه مادر میخواست…خودم نمیتونستم تنهایی از پسش بربیام….و اینکه…

اسکای خودش آروم گفت:خودتم به یه همدم نیاز داشتی…

چانیول برگشت و اسکای که به زمین خیره مونده بود رو نگاه کرد…

آروم گفت:سرزنشی در کار نبود هیونگ….اینکه بگم بهت حق میدادم شاید یک کم اغراق باشه…اما اینکه بگم درکت میکردم دروغ نیست…منم جای تو بودم…آره سوهو زنده است،اما اونموقع که خبر مرگشو بهم دادن که هیچ امیدی نداشتم…میدونم شرایطت با من فرق داشت و تو خیلی با چیز بدتری مواجه شدی اما حداقل یک کم میتونم درکت کنم…من هیچوقت سرزنشت نکردم چانیولی….تو کار درستو کردی….اون طفلک خودشم نمیخواست تو تنها بمونی…خودت میشناختیش دیگه….حتی وقتی مریض بود هم میخواست تو با اونی آیرین بمونی تا غصه شو نخوری….من مطمئنم اونم الآن خوشحاله که تو سر و سامون گرفتی….یه خونواده داری و دخترشو داری مثل خودت مرد بار میاری….

چانیول لبخند تلخی زد:وقتی قرار شد برگردیم با هم گفت هر اتفاقی بیافته مسئولیتش پای منه!منم قبول کردم….کاش قبول نمیکردم….اون مسئولیت پذیرتر بود…حداقل بخاطر مسئولیتی که به گردنش بود نمیرفت….

اسکای آه کشید:بعضی وقتا فک میکنم شاید دایموند اصلا یه آدم عادی نبود…میدونی وقتی هست متوجه نمیشی…اما وقتی میره…وقتی به گذشته ها فکر میکنی میبینی انگار اصلا مال دنیای ما نبود….از همون اولش فرق داشت…مثل همه دخترا تو قید و بند لباس و کیف و کفش آرایش نبود…مثل همه ننشسته بود تا شاهزاده سوار براسب سفیدش پیدا شه…حقیقتش وقتی میرفتیم بیرون و حتی محض مسخره بازی هم شده پسرا رو دید میزدیم اون هیچ همکاریی نمیکرد جز چند تا لبخند!یه بچه خرخون مثبت بود اما با همه شون فرق داشت….همه ش دلش میخواست مفید باشه!مفید بودنشم متفاوت بود…قرار گذاشتناتونم متفاوت بود….عاشق شدنش…استایلش…درس خوندنش…حتی جوری که با بیماریش مبارزه کرد…شاید حرفام غیر منطقی باشن اما بنظر من دایموند رفت به جایی که میبایست بره…انگار خودشم میدونست اینجا براش کافی نیست….که قدرشو نمیدونن…که اون حس مفید بودنش کامل نمیشه…از همون اول باماها متفاوت بود…نتونست کنارمون دووم بیاره…

چانیول پوزخند زد:بخاطر بچه ش میبایست بمونه!

اسکای به چشمای پر از اشک چانیول نگاه کرد و آه کشید:دلم براش تنگ شده هیونگ!بعضی وقتا میخوام برم مطبش ببینمش اما وقتی یادم میافته دیگه نیست حس میکنم قلبم هزار تیکه میشه…

چانیول لبخند تلخی زد:بهش گفته بودم…عشق آتشینی که توی فیلما نشون میدن همش قصه است…میگفتم اگه عشقی به جدایی منجر شه نهایت دلتنگی و شیون و زاری براش دو سه ساله…بعد کم کم خاکستر میشه…فراموش میشه و در حد یه خاطره دور باقی میمونه….

اشک دوید توی چشماش:ولی خاکستر نشد مینهوا…هنوز زخمش تازه تازه ست…هنوز جاش درد میکنه….چهره اش از جلوی چشمام کنار نمیره….بی رحمیه اما میخوام فراموشش کنم…میخوام در حد همون یه خاطره دور اما شیرین نگهش دارم و زندگیمو بکنم…اما از جلوی هر بیمارستانی که رد میشم…وقتی یه پزشک میبینم…وقتی از جلوی یه رودخونه رد میشم…وقتی برقا میره…وقتی حلقه ازدواج دست کسی میبینم….وقتی یه ایرانی میبینم…وقتایی که میرم رستوران مامانم…از همه بدتر…وقتایی که رها رو میبینم و صداش میزنم…نفسم بند میاد…تصویرش از جلوی چشمم محو نمیشه…یه گوشه قلبم همش تیر میکشه….

چونه ش لرزید:دلم هر روز براش تنگ میشه…

اسکای اشکاشو پاک کرد و دست سرد چانیول رو توی دستاش گرفت:هیونگی…

چشماشو بست و اشکاش ریختند:حقیقتش اینه که…دیگه عاشقش نیستم…وقتی به یادش میافتم به این فکر نمیکنم که عشقمه…که چقدر میخواستمش و هیچوقت بهش نرسیدم…من عاشق خونوادمم..عاشق رها وآیرینم….اون دختر…همون افسانه ایه که هیچوقت به حقیقت تبدیل نمیشه…همین ستاره ایه که اینقدر دوره اما اینقدر نزدیک داره سوسو میزنه…نمیدونم…مثل یه اسطوره…یه قهرمان یا هر چی….یه خاطره شیرین که دیگه برنمیگرده…من خیانت نمیکنم…به همسرم خیانت نمیکنم اما اون دختر پاک نمیشه…بهش گفته بودم نفسمه…چقدر مسخره است که ۷ساله دارم اینقدر سخت نفس میکشم….

اسکای دستشو روی شونه چان گذاشت و با دیدن دونه های کوچیک برف که کم کم روی لباس ها و موهاشون مینشست هر دو سرشون رو به آسمون گرفتند…

اسکای:هفته دیگه کریسمسه…خوب میشه اگه این یه هفته همش برف بباره!

چانیول دستشو گرفت و چند تا دونه برف روی دستش نشست:همه خاطراتش با سرما همراه شده….حتی وقتی راجبش حرف میزنم هم برف شروع به باریدن میکنه…

اسکای لبخند تلخی زد و به آسمون نگاه کرد:وقتی که رفت دسامبر بود…آخرین زهر خودش رو هم ریخت…

 

پایان

 

ممنون بابت همه حمایت هاتون دوستان عزیزم

دوستون دارم❤

زهرا.پـــارک

Tele ID:@Shiny_Krm

Instagram ID:

@Shiny_Krm

@Real_Zahrapark

Channel:@koreanfact2

Site: Allfanfiction.in

صحبتای منو بخونین این پایین:

 

 

 

نویسنده صحبت میکنه!

خب سلام…بچه دوم منم بدنیا اومد بهم تبریک بگین!

میدونم و میدونم داستان اونطوری که باید و شاید و انتظار داشتین تموم نشد و میدونم الآن همتون به خون من تشنه اید!

ولی خدایی من از همون اول هر کی ازم پرسید بهش گفتم داستان هپی اند نیست!و هپی اند هم نشد!

شرمنده ام.واقعا یه دنیا شرمنده ام که احساساتتون رو به بازی گرفتم ولی بالآخره اینهمه داستان توی این دنیا یه داستانم باید غم انگیز تموم بشه دیگه نه؟!

خودمو توجیه نمیکنم ولی من الآن نزدیک یک ساله منتظرم این داستانو بنویسم و از همون اولشم تهش همینطوری بوده…

امیدوارم ازم متنفر نشین چون من تک تکتونو دوست دارمL

ممنونم که تا اینجا باهام موندین و ازم حمایت کردین.من توی دنیای فیک نوشتن واقعا خیلی تازه کارم و اینهمه محبتی که گرفتم واقعا فرا تر از حد لیاقتم بود و بخاطرش همیشه ازتون ممنون میمونم و امیدوارم در آینده هم بتونم براتون بنویسم و بهتر از قبل باشمJ

خیلی از پیدا کردن دوستای گلی مثل شما خوشحال شدم و امیدوارم فارغ از نوشتن و داستان و این حرفا با هم دوست بمونیم….

میتونین بعنوان دوست روی من حساب کنین قول میدم!

اگه نظری حرفی فحشی چیزی بود در خدمتم با آیدی های بالا.

راجع به داستان بعدیمم بهتون بگم چون الآن باز درگیر درس شدم شاید بلافاصله بعد ازین نتونم بذارم…بعد از یه مدت استراحت به امید خدا باز شروع میکنم و خبرشو از طریق چنل یا سایت بهتون میدم(البته عمرا اگه شما باز بخواین فیکای منو بخونین مطمئنم!)

لطفا خوشحال بمونین،دوستتون دارم…

امیدوارم بازم همو ببینیم!

زهـــرا.پارک

 



guest
8 Comments
جدیدترین نظرات
قدیمی ترین نظرات
Inline Feedbacks
View all comments
lovexo
lovexo
1 سال قبل

سلام میشه pdf یکی ها هم بزارید تو سایت ؟؟؟ 🙁

leebona
leebona
2 سال قبل

عالیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی❤❤❤
سلام اونی من فیک مینویسم اگ میخاید بزارین تو سایتتون

سارا
سارا
3 سال قبل

خییییلی قشنگ بود ولی خییییییلی غمگین بووووود
چانیول اوپای بیچارم دلم واسش کباب شد
دیگه طرف فیلم و داستان سد اند نمیرم
خودتم موقع نوشتنش گریه میکردی یا من زیادی حساسم؟؟؟

Zahra
Zahra
Reply to  سارا
2 سال قبل

ای جانمم عزیز دلممممم???????????قربونت برم بیا بغلت کنم??????
خودم سر هر قسمتش عر میزدم سر قشمت اخر دیگه مردم بس گریه کردم????

Olivia
Olivia
3 سال قبل

با اینکه دارم گریه میکنم ولی به نظرم عاااااالی بود.یکی از قشنگ ترین سد اندینگ هایی که دیدم.ممنو که وقت گذشتی و نشتیش. خیلی با این داستان خاطرات خوبی دارم.با شخصیت ها همدردی کردم پا به پاشونن اشک ریختم و هندیدم و قلبم لرزید . شخصیت دایموند رو بینهایت دوست دارم و انیدوارن تو هم همچنان به این کار های خولبت ادامه بدی فایتینگ

Zahra
Zahra
Reply to  Olivia
3 سال قبل

ای جانم
من از تو ممنونم عزیز دلم که وقت گذاشتی و خوندی امیدوارم وقتتو هدر نداده باشم
حیلییی حیلی خوشحالم که دوست داشتی و تا آخرش موندی عشقم
امیدوارم موفق باشی و در آینده هم باز همو ببینیم

Rozhi
Rozhi
3 سال قبل

اونی ??
حرف دیگه ای میمونه؟
??????????

Zahra
Zahra
Reply to  Rozhi
3 سال قبل

دخترم?????
بیا در آغوشت بگیرم?????