200 👁 بازدید

Fan Fiction Out Of Breath_EP 39

قسمت یکی مونده به آخر 🙁 🙁 🙁 🙁 🙁 🙁 🙁

از نفس افتاده_قسمت+سی و نهم+

 

سرشو انداخت پایین و رمز رو زد…در باز شد و با قدم های سست،جوری که انگار ده تا بطری مشروب داده باشه بالا،به سمت بالا حرکت کرد اما توی پذیرایی یه جفت کفش جلوش ظاهر شد…سرشو گرفت بالا و به اسکای لبخند به لب نگاه کرد:ووواااه پارک چانیول رو توی خونه میبینم!شگفت انگیز…

با دیدن حال چانیول ساکت شد:هیونگی؟!حالت خوبه؟!چرا رنگت پریده؟!

با گفتن این جمله سوهو از آشپزخونه ظاهر شد:چان؟!حالت خوبه داداش؟!چی شدی؟!

چانیول چند ثانیه به اسکای نگران نگاه کرد و آروم پلک زد…

اسکای:هیونگم؟!

اشک توی چشماش جمع شد و چونه ش لرزید.اسکای عملا شوکه زد:هیونگم مریضی؟الهی من قربونت برم چی شدی؟!

چانیول خم شد و محکم اسکای رو بغل کرد و زد زیر گریه…

اسکای از گریه های چانیول بغض کرده بود اما همچنان گیج میزد:هیونگی…

سوهو نگاهش کرد:چان چی شدی؟!

اما چانیول بی حرف هق هق میکرد و سرشو بیشتر توی شونه اسکای فرو میبرد…

اسکای بغضشو قورت داد و دست کشید بین موهای چانیول:پسرک من!

و چانیول اشک ریخت…سوهو گیج نگاهشون میکرد و اسکای هم با اینکه هنوز نمیدونست ماجراچیه سعی میکرد سنگ صبور برادرش باشه…

چند دقیقه ای گذشت که صدای قدم ها و بعد زیر لب آواز خوندن بکهیون سکوت رو شکست…

بک بی توجه از پله ها پایین اومد اما با دیدن صحنه روبروش خشکش زد:یول!

صدای گریه اش بلند تر شد…بک نگران به سمتشون اومد و بازوی چانیول رو گرفت:هی پسر!چته تو؟!زدی به سیم آخر؟!

اسکای اشکاشو پاک کرد:هیونگ این طرز حرف زدنه!نمیبینی حالش بده؟!

بک نگاهش کرد:نگاشون کن!دوتایی چسبیدن بهم اشک میریزن!

به چانیول که سرشو پایین انداخته بود و فین فین میکرد نگاه کرد و دستشو گرفت:چیکار کردی تو؟!چقدرفشارت پایینه!اسکای یه چیز شیرین از توی یخچال پیدا کن بیار بالا!

اسکای پرید توی آشپرخونه و بک هم بازوی چان رو گرفت و دنبال خودش کشوند طبقه بالا…

∞∞∞∞

نگاهشو از زمین گرفت و به چانیول که حالا دیگه گریه نمیکرد و آروم شده بود نگاه کرد…

به یه نقطه خیره مونده بود و صورتش بخاطر گریه گل انداخته بود و نوک بینیش هم سرخ شده بود…سکوتشون با صدای هق هق اسکای شکسته میشد اما کسی اعتراضی نمیکرد…

هر سه نفرشون توی فکر بودند و حتی سوهو هم که اسکای رو بغل کرده بود توی این دنیا نبود…

بک آروم گفت:بسه دیگه دختر!الآن تموم میشی اینقدر گریه کردی!

اسکای سرشو از بغل سوهو بیرون کشید و با سکسکه گفت:هیونگ…تو…مطمئنی…اون…آزمایشا…مال دایموند…بودن؟!

چانیول سرشو پایین انداخت و بک گفت:ته هی همه چیزو براش تعریف کرده…اون که دیگه اشتباه نمیکنه!

چانیول پوزخند زد:تمام مدت همینو ازم پنهان میکردن!ته هی باباش لیزا برایان خودش…همه میدونستن اما منی که باید میدونستم مثل احمقا…

بک:الآن سرزنش کردن خودت چیزیو عوض نمیکنه!باید قوی باشی و به این فکر کنی…

چانیول:سرزنشش کردم که چرا رفته موهاشو کوتاه کرده…ولی اون گفت پشیمون نیست…چون موهاشو کوتاه نکرده بوده اصلا…چون موهاش در اومده بودن خوشحال بوده…

بک آه کشید…چانیول اصلا به حرفاش توجهی نمیکرد!

بک:چانا!

چانیول پوزخند زد:تحقیرش کردم که گردنش کبود بود…بهش گفتم رفته با یه نفر دیگه خوابیده…اما حقیقت این بود که اینقدر توی دستاش سوزن زده بودن که رگ هاش جایی براش سوراخ شدن نداشتن…بخاطر همینم سوزنو توی گردنش زده بودن…منِ احمق…

بک سعی کرد محکم برخورد کنه اما حرف های چان خیلی درد داشتند…

اسکای:الهی بمیرم…

چانیول:ازینکه اینهمه آرایش میکرد بدم می اومد…چانیولِ نفهم!

بک:اینقدر به خودت فحش نده بچه!مگه تقصیر توعه که…

دوباره اشک توی چشمای چانیول جمع شد:ته هی میگفت بالا آوردن از عوارض شیمی درمانیه…لعنت به من…

بک با تحکم گفت:پارک چانیول!

ناخودآگاه اشکای چانیول دوباره ریختند:بخاطر همین همیشه آستین بلند و شلوار میپوشید؟!

اشکاشو با پشت دست پاک کرد:بخاطر همین همش میخواست بره؟!….میگفت خودشم نمیدونه کجا میخواد بره…

چشماشو بست:میگفت از خودشم بیشتر دوستم داره…بخاطر همین گذاشت و رفت؟!که من آسیب نبینم؟!

دستشو روی سینه ش گذاشت…حس میکرد قلبش داره از جا کنده میشه…

_لعنت به من احمق…لعنت به من…لعنت به من…

اسکای نگران سوهو رو نگاه کرد.سوهو هم نگاهش کرد و اسکای سری تکون داد و بلند شد…

به سمت چانیول رفت و آروم سرشو بغل کرد.دست کشید بین موهاش و با صدایی لرزون گفت:تو مقصر نیستی هیونگ…این سرنوشت آدماست….اگه یه روز لج نکنه باید تعجب کرد…همه چیز درست میشه…من قول میدم…

و چانیول هم سرشو به سینه اسکای چسبوند و آروم اشک ریخت:ازش متنفرم که باهام اینجوری کرده…

∞∞∞∞

ته مین:اوووو نیگاش کن چه مردی شده!

چانیول لبخند زد و خم و راست شد:وقت بخیر!پارک چانیول هستم رییس خیریه اس ام!

همه″هووو″ کشیدن و کای گفت:کثافط اینقدر شاخ شده به ما محل نمیده دیگه!

چن:تایید میکنم!

چانیول:یااا من کی به شما محل ندادم؟!

همه خندیدن و آیرین بهشون نزدیک شد.دستشو دور بازوی چان حلقه کرد.گوشه دامنشو گرفت و روی زانوهاش کمی خم شد:به آیرین هستم نایب رییس خیریه اس ام!

دوباره همه″هو″ کشیدند و خندیدند.

مینهو:چه زوج خوشبختی!

آیرین لبخند زد.چانیول:چرا ول میگردین؟!

چن:ول نمیگردیم!میخوایم برگردیم خونه!شما هم اگه افتخار میدین هر از چند گاهی بیاین خونه ببینیمتون!

چانیول لبخند زد:امشب حتما میام!دلم براتون تنگ شده!

ته مین:واقعا که!دل بکن ازین آیرین خانوم خوشگل!برو برادراتم ببین خب!

چانیول:والا من میرم خونه اینا یا خوابن یا نیستن چیکار کنم خب!!

آیرین لبشو داد بیرون:همچین میگین انگار بیست و چهار ساعته پیش منه!شماها بیشتر از من میبینینش حتی!

کای:کلا موجود کمیابیه هیونگ!

چانیول لبخند زد.چن کمی پشت سر چان رو نگاه کرد و گفت:میگم!مطمئنی رییس خیریه تویی چان؟!

چانیول:چطور؟!معلومه که منم!قبولم نداری؟!

چن گفت:آخه وقتی خود رییس هنوز هست واسه چی شما رو جانشینشون کردن؟!

چانیول اخم کرد:چی؟!

چن اشاره کرد:خود دکتر ایم هنوز هست بعد چرا ریاستو واگذار کرده خب؟!

چانیول شوک زده دوباره گفت:چی؟!

و جوری برگشت که مهره کمرش دقیقا صدا داد.با دیدن دایموند که داشت با یکی از کارمندا حرف میزد چشماش تا آخرین حد ممکن درشت شدن و ضربان قلبش رفت روی هزار…

آیرین با تعجب گفت:وواااه برگشت؟!اینقدر مدت نبودنش طولانی شد که از اومدنش ناامید شده بودیم!

مینهو گفت:شنیدم برای مسافرت رفته بود!اما واقعا دیگه نمیخواد رییس باشه!شاید برگرده امریکا اما اگه نره هم میخواد به طبابتش ادامه بده!

چانیول دندوناشو روی هم کشید و گفت:اون هیچ جا نمیره!

و با قدم هایی محکم به سمت دایموند رفت.

دایموند که متوجه چانیول شد برگشت و نگاهش کرد:سلام!

کارمند گفت:پس من مرخص میشم!بعدا صحبت میکنیم!

دایموند:بله!میبینمتون!

و کارمند رفت و دایموند کامل به سمت چان برگشت:میدونم خیلی ار دستم شکاری که یهو گذاشتم و رفتم اما میدونستم اگه بهت بگم باز اعصاب خودتو خورد میکنی!

چانیول فقط بااخم نگاهش کرد..دایموند که داشت چیزی توی چشمای چان میدید که تا حالا ندیده بود ابروهاشو داد بالا و با تردید گفت:حالت…خوبه؟!

چانیول مچشو محکم گرفت و دنبال خودش کشید.دایموند شوک زده گفت:وای چیکار میکنی؟!

و بدون اونکه بتونه مقاومت کنه دنبالش راه افتاد…

وارد آسانسور شدن و چانیول دگمه آخرین طبقه رو زد.دایموند گیج گفت:باید ازت معذرت خواهی کنم حتما…خب اگه میدونستی..

چانیول محکم چسبوندش به دیوار آسانسور و جمله اش با کوبیده شدن لب های چانیول رو لب هاش توی گلوش خفه شد…

دایموند مات و مبهوت به چانیولی که دیوونه وار میبوسیدش نگاه کرد و سعی کرد مقاومت کنه اما زورش به چانیول نرسید و در عوض چانیول رو حریص تر کرد…حس میکرد لب هاش از شدت بوسیدن بی حس شده و احتمالا بعد هم کبود میشدن…حتی یک درصد هم به همراهی باهاش فکر نمیکرد و البته اگه قصدشو هم داشت عمرا اگه میتونست جواب این بوسه های وحشیانه ش رو بده…دستاشو مشت کرد و توی دهن چانیول ناله کرد:آی…

چانیول که نفس نفس میزد ازش جدا شد و با چشمایی که سرخ شده بودن توی چشماش نگاه کرد…دایموند چند لحظه گیج نگاهش کرد و بعد سریع اخم کرد.دستشو آورد بالا و زد توی گوشش…تمام تلاششو کرد که خیلی محکم نزنه که موفق هم بود چون سر چانیول حتی ذره ای جا به جا هم نشد و همونطور نگاهش کرد….

دایموند با صدای لرزونی که سعی میکرد محکم بنظر برسه غرید:گفتی تا خودم نخوام دیگه بهم دستم نمیزنی!

چانیول هم آروم گفت:تو دلت نمیخواد؟!

دایموند دندوناشو روی هم کشید:دهنتو ببند پارک چانیول!

و برگشت که دگمه همکف رو بزنه اما چانیول باز مچشو گرفت و چسبوندش به دیوار…دایموند عصبی توی چشماش نگاه کرد و گفت:احساسات یه دختر مسخره دست تو نیست که اینجوری باهاش بازی میکنی پارک چانیول!میدونی آیرین ممکنه با این کارت چقدر غصه بخوره!

چانیول تقریبا نعره زد:محض رضای خدا اینقدر به دیگران توجه نکن احمق عالم!

دایموند از صدای چانیول توی خودش جمع شد و شروع کرد به لرزیدن.

در آسانسور همونموقع باز شد و چانیول باز مچشو گرفت و دنبال خودش روی پشت بوم کشید اما ایندفعه اینقدر محکم گرفته بودش که دایموند حتی فکر فرار به سرش نمیزد…

روی پشت بوم ایستادند و خنکای باد ملایمی که میوزید تونست کمی از التهاب چانیول رو کم کنه…

آروم گفت:اینقدر به فکر دیگران بودی چی عایدت شد؟!چرا مثل احمقا خودتو بخاطر یه مشت آدم بی ارزش نادیده میگیر؟!

دایموند سرشو پایین انداخت:آدما اگه قرار باشه برای هر کاریشون به فکر نتیجه و سود و زیانش باشن کم کم خوبی توی این دنیا میمیره!من خودمو نادیده نمیگیرم…و اون آدمای دور و برم هم بی ارزش نیستن…..

چانیول:بی ارزشن…اگه نبودن از دستت نمیدادن…

دایموند نگاهش کرد:بی ارزش نیستن…اونا آدمایین که خودشون به همه چیز ارزش میدن…

چانیول کشیدش به سمت خودش.مچشو ول کرد و دستشو دور کمرش حلقه کرد و اونقدر محکم چسبوندش به خودش که نفس دایموند توی سینه حبس شد…

چانیول:مرهم دردات نبودم…چهارسال جنگیدی و کنارت نبودم…چهار سال به عشق من زنده موندی تا کنارم باشی و من رفتم با یکی دیگه…چطور میتونی هنوزم منِ بی لیاقت رو بخوای؟!

صورت دایموند باز شد و مات نگاهش کرد…با لکنت گفت:چـ…چان…

اشک توی چشمای چانیول دوباره جمع شد و صداش لرزید:بهت تبریک میگم…تونستی همه چیزو ازم مخفی کنی…منم اونقدر احمق بودم که حتی شک نکردم چطور یه آدم سالم میتونه اینقدر خون دماغ بشه و در عرض چند ماه اینهمه مریض احوال و لاغر بشه…منِ احمق فقط به فکر خودم بودم…منِ لعنتی…

دایموند تقریبا نفس نمیکشید…آروم زمزمه کرد:از…کجا فهمیدی…؟!

چانیول به صورت رنگ پریده ش نگاه کرد و گفت:بین اون اسناد و مدارکی گفته بودی پیدا کنم نتیجه آزمایشا و …

دایموند که تا آخر حرفشو خوند و متوجه اشتباهش شد آروم دستشو روی سینه چانیول گذاشت و ازش فاصله گرفت…

چانیول نگران نگاهش کرد و وقتی حال دایموند رو دید واقعا نگران شد…

دایموند که مدت زیادی بود نفس نکشیده بود زانو زد روی زمین و دستشو روی سینه ش گذاشت…برای ذره ای هوا تقلا کرد و مشتشو محکم کوبوند روی سینه ش…

چانیول کنارش زانو زد و شونه هاشو گرفت.به صورتش که از سفیدی توی تاریکی شب مثل روح شده بود نگاه کرد و نگران چند تا مشت به پشتش زد.دایموند به سرفه افتاد و به سختی نفس کشید…

بین نفس های سنگینش مدام زمزمه میکرد:فهمید…فهمید…

چانیول کشیدش توی بغلش و گفت:بالآخره فهمیدم…دیگه از چیزی نترس…

دایموند آروم نفس میکشید و زیر لب گفت:چهار سال تقلا کردم که نفهمه آخرشم فهمید…

چانیول روی موهاشو بوسید و محکم به خودش فشارش داد…

دایموند یه لحظه مثل برق گرفته ها از جا پرید و بلند شد..

_بازم…بازم چیزی عوض نمیشه!

چانیول بلند شد و جلوش ایستاد:عوض نمیشه چون من هنوزم میخوامت!

دایموند سرشو به اطراف تکون داد:این حسا تموم میشن….تو نباید نزدیک من بشی..باید با آیرین ازدواج کنی…

چانیول عصبی گفت:تمومش کن دایموند…حالا که من همه چیو میدونم دیگه تمومش کن…

دایموند به عقب قدم برداشت:نـ…نه…من برای …برای خودم یه قوانینی دارم…تو نباید نزدیک من شی….من میرم…هـ…همین فردا میرم اصلا…

چانیول به سمتش رفت و محکم بازوهاشو گرفت:حق نداری هیچ جایی بری….هر جا بری پیدات میکنم…

دایموند سرشو به اطراف تکون داد:اگه با آیرین بهم بزنی میرم و دیگه هم پیدام نمیشه…قول میدم که دیگه حتی اسمم نشنوی…

چانیول با درموندگی گفت:چرا اینکاری میکنی دایموند؟!دوستم نداری؟!چرا اینقدر از من فاصله میگیری…

دایموند با بغض گفت:ما برای هم نیستیم چان…همونموقع که رفتم امریکا فهمیدم که قرار نیست با هم بمونیم…من نمیرم باشه…ولی اگه با آیرین کات کنی میدونی اگه قلبش بشکنه چه بلایی ممکنه سر هر کدوممون بیاد؟!فرض کن اون دختر منم…اگه یه نفر منو دور بندازه چه حالی میشی؟!تو هم اگه بخاطرِ…من اونو دور بندازی میدونی چه بلایی سر احساساتش میاد؟!اگه خدا بخاطر قلب اون منو و تو رو مجازات کنه چی؟!اصلا فکر میکنی…اس ام میذاره ما یه بار دیگه با هم باشیم؟!فکر میکنم باز میتونه به من اعتماد کنه ؟!منو تو مثل دو تا خط موازییم یول…پس بیا اینقدر اصرار نکنیم تا هیچکدوممون آسیب نبینیم…فراموش کن که میدونی…فکر کن بهت خیانت کردم خب؟!فکر کن هموم آدم عوضیی ام که فکر میکردی…تو خوشبخت شو منم قول میدم خوشبخت شم…اصلا میرم با یه نفر ازدواج میکنم که تو ازش بدت نیاد…که بتونه خوشبختم کنه…خب؟!

چانیول با چشمای پر از اشک گفت:چطور یه آدم میتونه اینقدر بی رحم باشه؟!

چونه ش لرزید و سرشو چسبوند به سینه چان:من هیچوقت ازینکه ولت کردم تا پا به پای من درد نکشی پشیمون نشدم…وقتی خبر نامزدیتو شنیدم پشیمون نشدم…وقتی آیرینو برای اولین بار دیدم و فهمیدم که یه فرشته است بازم پشیمون نشدم….مطمئنم وقتی ازدواج کنی هم پشیمون نمیشم…قول میدم که هیچوقت ازینکه مثل دیوونه ها میخوامت پشیمون نشم…

چانیول دستاشو محکم دور بدن دایموند حلقه کرد و وقتی صدای هق هق دایموند بلند شد اشکاش رو گونه هاش غلتید…

سرشو بین موهاش فرو برد و نفس عمیقی کشید و زیر لب گفت:تو یه احمقی…که پارک چانیول احمقتر رو دوست داری…قطعا تو یه احمقی…

∞∞∞∞

هوفی کشید و با نی بستنیش رو هم زد…لبشو داد بیرون و گفت:چان؟!

چانیول پیشونیشو خاروند و در جوابش فقط گفت:هوم؟!

آیرین نگاهش کرد:چیکار میکنی؟حوصله م سر رفت!

چانیول دستشو روی بینیش گذاشت و گفت:هیس!

و آیرین اخمی کرد و با ناخن هاش ور رفت!

چند دقیقه ای طول کشید تا چانیول سرشو بالا آورد و گفت:جانم؟!چیزی گفتی؟!

آیرین گفت:میفهمی چی به چیه؟!

چانیول:آره…اخیرا داره دستم میاد همه چیز!تو چی؟گفتم اینا رو مرتب کن کردی؟!

آیرین کلافه گفت:نیم ساعته کارم تموم شده!

چانیول لبخند زد:کارت درسته ها!

آیرین گفت:چقدر این کارای اداری حوصله سربرن!ترجیح میدم کامبک داشته باشیم و با رقصیدن خودمو سرویس کنم!

چانیول همونطور که به ورقه های روبروش نگاه میکرد لبخند زد:منم همینطور البته!

آیرین لبخند زد و نزدیکتر شد:میگم…امشب بریم بیرون؟!

چانیول:کجا؟!

آیرین:چمیدونم!دور دور!سینما…شهربازی…پارک…شام!یه جایی بریم با همدیگه!

چانیول نگاهش کرد:بریم!زنگ بزن برامون ماشین بفرستن!تا نیم ساعت دیگه کارم تموم میشه میریم!

آیرین با ذوق دستاشو کوبوند بهم:عاشقتم پارک چانیول!

و چانیول در جوابش لبخند کوتاهی زد…

∞∞∞∞∞

دوربین جلوی گوشیش رو زد و خودشو نگاه کرد…اخم با نمکی کرد و عکس گرفت و عکسشو نگاه کرد.زیر لب گفت:اگه مریضام بفهمن دکترشون اینقدر خله میذارن میرن!

و لبخند کوتاهی زد…

تقه ای به در خورد و ته هی وارد شد:سونبه!

گوشیشو توی کشو انداخت و گفت:زهرمار!

ته هی خندید و وارد شد:خب سونبه می دیگه چیکار کنم!

دایموند ایشی گفت :برو بمیر!

ته هی نشست روی صندلی:ممنونم منم دوستت دارم عشقم!

دایموند لبخند کجی زد:داری میری؟!

ته هی:آره….با یونگی هماهنگ کردم گفت زودتر میاد!

دایموند:خوبه!میری سر قرار؟!

ته هی پوزخند زد:آره!با دوست پسرم اون سر دنیا!

دایموند:معلوم نیست چند بار تاحالا بهت خیانت کرده بدبخت!

ته هی:یاااا!

دایموند خندید:شوخی میکنم!برایان هر چی باشه عوضی نیست!وقتی قول داده سر قولش میمونه!

ته هی پشت چشم نازک کرد:میدونم!

دایموند:بچه پررو!

ته هی لبخند زد:راستی تو تا کی هستی؟!نمیری سر قرار؟!

دایموند اخم کرد:من تا ده هستم!به کوری چشم تو نه خیر نمیرم!

ته هی لبخند زد:هنوزم سر اون موضوع عصبانی هستی؟!بابا به کی قسم بخورم خودش همه چیو میدونست اومد فقط از من پرسید که تایید کنم که باورت بشه؟!یونگی همه چیو لو داده بود اونوقت به اون هیچی نگفتی!

دایموند:اون بدبخت خودش خبر نداشت!

ته هی:منم نمیگفتم میرفت از یه دکتر دیگه میپرسید!حالا تو چرا ناراحتی؟!مگه نمیخواستی کاری به کارت نداشته باشه؟!خب الآن یک ماهه نگفته دایموند خر کیه!!!

دایموند پوکر نگاهش کرد:ممنونم ته هی!

ته هی عصبی گفت:دارم جدی میگم!من فکر میکردم الآن وقتی فهمید دیگه شب و روز نمیشناسه و آویزونت میشه…حداقل بخاطر عذاب وجدان و دلتنگی هم که شده مثل پروانه دورت میچرخه!اما چی شد؟!حتی یه زنگم بهت نزده؟!نکنه واقعا فکر میکنه کارت اشتباه بوده؟!

دایموند نفسشو داد بیرون:خودم گفتم دیگه بهم فکر نکنه!

ته هی پوزخند زد:واو چه قدر حرف گوش کن!

دایموند گفت:بیخیال ته هی!منم همینو میخواستم!اعصاب خودتو خورد نکن!

ته هی:حرصم میگیره بخدا!

دایموند:نگیره!برو مگه نمیخواستی بری پیش مامانت؟!برو تا دیر نشده!سلام منم بهشون برسون!

ته هی بلند شد و گفت:پس فردا میبینمت!

دایموند سری تکون داد:باشه عزیزم!

و ته هی لبخند کمرنگی زد و رفت…

هوفی کشید و روی ساعت نگاه کرد…هنوز نیم ساعت دیگه میبایست برگرده خونه..

سرشو تکیه داد به میز و چشماشو بست…حالا که چانیول همه چیز رو فهمیده بود و باز ماجرای چهار سال زنده شده بود زیاد یادش می افتاد و خاطراتش به طور بی رحمانه ای همش جلوی چشماش رژه میرفتند…

با حس نوری که توی چشماش میخورد آروم چشماشو باز کرد و به سقف ساده وسفید بالای سرش نگاه کرد…سرش وحشتناک درد و میکرد و باند سفید رنگی که از گوشه چشمش میدید به اندازه یه وزنه ده کیلویی روی سرش سنگینی میکرد…ناله ای کرد و سعی کرد تکون بخوره که همون موقع در باز شد و ته هی وارد شد…به سمتش اومد: بهوش اومدی؟!

ناله ای کرد:ته هی من مردم؟!

ته هی زد زیر گریه:خدانکنه عوضی!منو کشتی که!میدونی چقدر حرص خوردم؟!

دایموند سعی کرد بشینه و ته هی کمکش کرد:ببخشید تورو هم دردسر دادم!نمیدونم چی شد یهو پام گیر کرد به تخت!اگه نمیومدی میمردم!

ته هی کنارش روی تخت نشست و با غم نگاهش کرد:داشتم سکته میکردم!اومدم دیدم وسط اتاق ولویی دورسرت پر خونه!مثل این فیلمای جنایی شده بود

دایموند لبخند زد:مدیونت شدم!

اما جوری که ته هی نگاهش میکرد حس میکرد واقعا مرده که اینطوری غم داره

_میگم…حالا که حالم خوبه…اینقدر غصه نخور عشقم

اشک توی چشمای ته هی جمع شد:من چیکار کنم؟؟

دایموند نگران گفت:بخدا حالم خوبه ته ته!

سرشو پایین انداخت و اشک ریخت:خدا مرگم بده

دایموند:ته؟؟

در اتاق باز شد و دکتر وارد شد.ته هی بلند شد ایستاد ودایموند صاف نشست.

دکتر لبخند زد:دکتر ایم همه دوستاتو یه شوک دادی!

دایموند لبخند زد:شرمنده ام!

دکتر خندید:شرمنده؟!مگه از عمد اینکارو کردی؟!

_نه خب…راستش

دکتر خندید و گفت:خداروشکر که حالت خوبه!وقتی سرمت تموم شد مرخصی

دایموند خوشحال ازینکه اینقدر زود مرخص میشه لبخند زد:ممنونم

و دکتر رو به ته هی گفت:مرخص که شد بیاین پیش من!

ته هی سرشو پایین انداخت و گفت :چشم!

دایموند گیج به رفتار ته هی نگاه کرد و بعد از رفتن دکتر گفت:میگم…نکنه واقعا من مردم؟!

ته هی عصبی گفت:دهنتو ببیند ایم دایموند!تو غلط میکنی بمیری!

دایموند گیج لبشو کشید بین دندوناش:خب باشه آروم باش!

بعد از مرخص شدن ته هی گفت:تو برو پیش دکتر…من اینجا میشینم!

دایموند:بیا تو هم خب!

ته هی:نه تو برو…من نمیام!

دایموند گیج سری تکون دادو رفت داخل.با وارد شدنش دکتر با خوشرویی بهش گفت که بشینه

دایموند لبخند زد و نشست:واقعا ممنونم که اینقدر زود مرخصم کردین استاد!از هر چی بستری شدنه بدم میاد!

دکتر لبخند زد:هیچکس خوشش نمیاد دختر جون!

دایموند لبخند احمقانه ای زد:خب آره!

دکتر جدی نگاهش کرد:دکتر کیم گفت به مدته سر درد میشی و از بینیت خون میاد!گفت اخیرا خیلی علائم آزار دهنده داری و هر چی هم بهت میگه بری دکتر گوش نمیدی!از جونت سیر شدی؟!

دایموند نفسشو داد بیرون:نه در واقع…اصلا وقت نمیکنم…چند بار میخواستم برم آزمایش بدم اما همش نشده!

_یعنی اصلا واست مهم نیست اگه بلایی سرت اومده باشه؟!خودتم دکتری!

دایموند:خب…فک نکنم چیز مهمی باشه…یک کم خواب و بیداری کشیدم…عصبی شدم!

دکتر اخم کرد:مدرکتو کدوم دکتر امضا کرده؟!

دایموند خجالت کشید:استاد!

_باید خوشحال باشی که این بلا سرت اومد که حالا زوری هم شده بیای خودتو نشون بدی!

دایموند:چیزیم که…نیست…هست؟!

_میتونم درک کنم که خودت تا الآن فهمیدی چته اما چون میترسی بهش اعتراف نکردی!

نفس دایموند توی سینه حبس شد:نه خواهش میکنم!

دکتر عکس رو صفحه گذاشت و دایموند با دیدن سر خودش دست و پاهاش به لرزه افتادند.

_میبینی؟!یه غده بدخیم…درست زیر لوب گیجگاهی بوجود اومده…اما چون دیر به فکر افتادی پیشرفت کرده…تمام مغزت پر شده…و تمام بدنت هم همین وضع رو داره!

دایموند آروم پلک زد و چیزی نگفت!

دکتر عصبی گفت:درسته بدخیمه اما اگه زود تر به فکر افتاده بودی میشد با عمل جراحی برش داشت و ادامه درمان رو با شیمی درمانی پیش برد اما حالا چی؟!یه خانوم دکتر بی فکر که به همه چیز اهمیت میده به جز جون خودش!

دایموند ترسیده گفت:مـ…میمیرم؟!

دکتر پوزخندی زد:دایموند مطمئنی دکتری؟!مدام رفتارای یه آدم بیسوادو دارم ازت میبینم!نه معلومه که نمیمیری!فقط روند درمانت خیلی طولانی و سخته!از دستت عصبانیم اما اینو میدونم که اونقدر قوی هستی که از پسش بربیای…هر چه زودتر کارای بیمارستانتو انجام بده و بستری شو…تا ازینی که هست دیرتر نشده

دایموند با زانوهایی که وحشتناک میلرزیدند از جا بلند شد و گفت:یـ…یک…کم….یک کم بهم مهلت بدین…تا…تا برای درمان اقدام کنم

دکتر سری تکون داد:بسیار خب…فقط سریعتر!

ازمطب بیرون اومد و با دیدنش ته هی از جا بلند شد و نگران به سمتش اومد:دایموند!

دایموند نگاهش کرد و از شدت شوکی که بهش وارد شده بود زانوهاش شل شدند.ته هی به سمتش رفت و گرفتش:خوب میشی عزیز دلم…من قول میدم که خوب میشی…″

بینیشو کشید بالا و دست کشید روی صورتش.از جا بلند شد و گوشیش رو برداشت و دور گردنش انداخت.برای چک آخر بیمارا وارد بخش شد و وقتی کارش تموم شد برگشت خونه…

اعصابش بهم ریخته بود…هیچ چیز توی مغزش درست نبود…هیچ چیز قلبشو آروم نمیکرد…

∞∞∞

به آسمون اشاره کرد:چقدر آسمون امشب خوشگله!پر از ستاره شده!

چانیول لبخندی زد و نگاه کرد:هوا خیلی صافه!

آیرین لبخند زد:اوهوم!من عاشق این هوام…نه سرده نه گرم…یه نسیم ملایمی هم می وزه و …خلاصه خیلی خوبه!

چانیول هم سر تکون داد.آیرین نگاهش کرد:یه مرد خوبم کنارمه!ازین بهتر نمیشه!

چانیول نگاهش کرد و لبخند زد.آیرین گفت:نمیتونم واسه اون روزی صبر کنم که شوهرم میشی!که همه وجودت مال من میشه!

چانیول در جوابش فقط لبخند زد و آه کشید:خیلی دور نیست اون روز…

آیرین نگاهش کرد:اوهوم…یک هفته دیگه مونده…همه کارامونو کردیم اما خیلی استرس دارم!

چانیول:نداشته باش!همه چیز روی برنامه اش پیش میره…جمعه دیگه مثل این موقع تو دیگه همسر منی…

آیرین نگاهش کرد:خوشحالی؟!

چانیول نفسشو داد بیرون:آره!

آیرین پوزخندی زد و باز آسمون رو نگاه کرد:منم خوشحالم!

چانیول نفس کلافه شو داد بیرون…خوشحال نبود…حسش خیلی متفاوت تر از خوشحالی بود…دلتنگی…عصبانیت…غم…اضطراب….دلشوره…داشت میمرد…هرچقدرم که تلاش کرده بود از دایموند فاصله بگیره تاثیری نداشت….داشت از دوریش میمرد…

بازم آه کشید و آسمون رو نگاه کرد.آیرین گفت:چرا اینقدر آه میکشی؟!

چانیول:چیزی نیست!

و مکث کرد:اگه…بخوام مراسم رو یک کم جا به جا کنم ناراحت میشی؟!

آیرین:یعنی چی جابه جا کنی؟!

چانیول نگاهش کرد:یعنی دیر تر بیافته!

آیرین:چرا؟!

چان:یک کم…ذهنم درگیره…یک کم نه…خیلی زیاد…فکر میکنم…هنوز آمادگیشو ندارم…چند هفته که چیزی نمیشه…میشه؟!

آیرین پوزخند زد:همه قبل از ازدواجشون همینطورین!فکر میکنی آمادگیشو نداری اما داری!اشتباه میکنی!

چانیول آهی کشید و چیزی نگفت…

دیگه هیچکدوم حرفی برای گفتن نداشتند و سکوت طولانیی بینشون حاکم شد…آیرین نگاهش کرد و گفت:اگه بخوای…میشه جا به جاش کنیم!

چانیول نگاهش کرد:واقعا؟!

آیرین پوزخند زد:آره چرا که نه!

چانیول لبخند زد:ممنونم…یک ماه…فقط یک ماه دیرتر میندازیمش!

آیرین پوزخند زد:فقط یک ماه؟!

چانیول:کمه؟!

آیرین:معلومه!خیلی کمه!

چانیول:پس…چقدر دیرتر بندازیمش؟!

آیرین:یه عالمه سال…شاید تا بینهایت…چطوره؟!

چانیول گیج گفت:منظورت چیه؟!

آیرین:منظورم واضحه!کلا بیا عروسیو کنسلش کنیم!

چانیول جا خورد:چـ..چرا؟!

آیرین:تو خیلی مرد خوبی هستی چان…ولی من تازگیا فهمیدم یه خورده…زیادی با هم فرق داریم…منکر اینکه دوستت دارم نمیشم اما…همه چیز دوست داشتن نیست…خب منم استایل زندگی خودمو دارم…خیلی با تو فرق داره…

چانیول شوک زده گفت:چرا…الآن داری میگی؟!

آیرین:میخواستم کنار بیام…بهر حال دوستت دارم و میخواستم بخاطر دوست داشتن با تفاوت هامون کنار بیام…اما دیدم خیلی شجاعانه نیست…بعد اگه نتونم و مجبور شم طلاق بگیرم خیلی ضربه میخورم….پس بیا تا ازدواج نکردیم تمومش کنیم…اینجوری میتونیم با هم دوست بمونیم…قول میدم که دوستیمونو خراب نکنم…

چانیول گیج پلک زد:شوخی نمیکنی…که؟!

آیرین لبخند زد:امیدوارم عشق واقعیتو پیدا کنی!خیلی مرد خوبی هستی!مطمئنم میتونی عشق حقیقیتو خوشبخت کنی….

چانیول هنوز توی شوک بود:آیرین…

آیرین لبخند زد:حالا که دیگه نامزد نیستیم میتونی نونا صدام کنی…ناراحت نمیشم!

چانیول نگاهش کرد و آروم پلک زد…

آیرین گفت:خب بذار برای آخرین بغلت کنم!

و دستاشو دور گردن چانیول حلقه کرد و محکم بغلش کرد:موفق باشی پارک چانیول!

و ازش جدا شد و به سمت ماشین رفت…سوار شد و چند لحظه بعد ماشین از جلوی چانیول گیج و مات ناپدید شد…

آیرین برگشت و از پنجره نگاهش کرد…چونه ش لرزید و زمزمه کرد:تو هیچوقت نمیفهمی…

∞∞∞∞

لیوان آب رو پر کرد و بی حوصله راه طبقه بالا رو در پیش گرفت…صدای زنگ در بلند شد.

شونه ای بالا انداخت و به سمت در رفت.بازش کرد و با دیدن چانیول نفسش حبس شد:چان!

چانیول سرشو بالا گرفت و نگاهش کرد:بیام تو؟!

دایموند به صورت خسته ش نگاه کرد و سرشو بالا و پایین کرد…

چانیول از کنارش رد شد و وارد خونه شد اما دایموند با حس بوی الکل وحشتناکی که میداد چشماش درشت شدند و گیج در رو بست…

_چان!

چانیول به سمت مبل رفت و نشست.دایموند نگران کنارش نشست و گفت:خوبی؟!

چانیول سری تکون داد:خوبم!خیلی خوب!

دایموند نگاهش کرد.خیلی عادی بنظر میرسید…

_الکل…خوردی؟!

چانیول پوزخند زد:آره!مزه زهر مار میداد!تا حالا این مارکشو نخورده بودم!

دایموند گفت:آخه این آشغالا چین میخوری؟!میدونی چقدر ضرر دارن؟!به چه دردی میخورن وقتی اینقدر بدمزه هم هستن؟!

چانیول پوزخند زد:همینکه اینقدر میتونم بیخیال باشم کافیه!

دایموند دستشو گرفت توی دستاش:اینطوری نباش…بیخیال باشی که چی؟!خودتو نابود میکنی…

چانیول نگاهش کرد:هنوز قراره ازین نابود ترم بشم؟!

دایموند نگاهش کرد.چانیول خنده ای کرد و سرشو تکیه داد به مبل:آیرین باهام بهم زد.

چشمای دایموند چهار تا شد:چـ..چی؟!

چانیول پوزخند زد:اون دختره هی بهم میگفت قلبشو نشکنم…آخرم نشکستم ولی آیرین خودش گذاشت و رفت…

دایموند نگران گفت:چـ…چرا…؟!بخاطر اون مست کردی؟!

چانیول پوزخند زد:دختر خوبی بود…ولی من دیگه کسی به جز اون دختر به چشمم نمیومد…!

دایموند نگاهش کرد:بهش اصرار میکردی…حتما ازت ناراحت شده…

چانیول پوزخند زد:گفت از من خوشش نمیاد…نمیخواد باهام زندگی کنه!

خنده بلندی کرد:همه رو فراری میدم!

دایموند دستشو گرفت توی دستاش و فشار داد:تقصیر تو نیست…!

چانیول:یه دافعه ای نسبت به همه دخترا دارم…همه ولم میکنن…انگار خیلی مناسب نیستم…اون دختره هم ولم کرد…خیلی دوستش داشتم…اما اونم یه روزی گذاشت و رفت…

دایموند آروم پلک زد…فاز آیرین رو درک نمیکرد…چرا اینکاری کرده؟!

چانیول خندید:میبینی؟!چانیول جذاب اکسو…با اینهمه فن گرل…توی کار زندگی خودش مونده…(بیا خودم زنت شم )

دایموند نزدیک تر شد و سرشو بغل کرد:تو هیچی کم نداری….اشکال از بقیه است…

چانیول محکم چسبیدش و نفس عمیق کشید:این بوی همون دختره است…

دایموند چشماشو بست و موهاشو ناز کرد…چند دقیقه ای که توی سکوت گذشت دایموند که نمیخواست چانیول یه وقت اینجا خوابش ببره و روی مبل کمرش خشک شد ازش جدا شد و نگاهش کرد:شام خوردی؟!

چانیول پوزخند زد:آره…با نامزدم شام خوردم!

دایموند نفسشو داد بیرون و بازوشو گرفت:پس بیا بریم بخواب!

چانیول مطیعانه به دنبالش،راه افتاد اما یک دفعه دستشو کشید:من باید برم خونه پیش داداشام…

دایموند نگاهش کرد:استراحت کن…حالت که بهتر شد میری پیششون…

و چانیول رو همراه خودش برد…

روی تخت نشست و گفت:من حالم خوبه…چرا بد باشم؟!اون دختر…بهم گفت که دل اونو نشکنم…منم نشکستم…خودش رفت…حالا که رفته میتونم برم باهاش…میتونم باز کنارش باشم…

دایموند بغض کرد:نمیتونی…

چانیول نگاهش کرد:دوستم داره…خودش گفت…

دایموند بغض کرد:دوستت داره..میپرستت…ولی نمیتونه باهات باشه…

چانیول:میتونه…حالا دیگه من نامزد ندارم…دیگه مجردم و اونم میتونه بدون ترس کنارم باشه…

اشک توی چشماش جمع شد:نمیتونه…اگه بمیره چی؟!تو باز تنها میشی…

چانیول خندید:بمیره؟!مگه دست خودشه…وقتی من نمیتونم بدون اون نفس بکشم چجوری میتونه بمیره؟!

دایموند نگاهش کرد.به سمتش رفت و آروم سوییشرتش رو از تنش در آورد…به پیراهن جذبی که پوشیده بود و عضلاتش رو به نمایش گذاشته بود نگاه کرد و ناخودآگاه لبخند زد…

سوییشرتش رو آویزون کرد و گفت:بخواب…وقتی بیدار بشی خوب میشی…

چانیول:حال من دیگه خوب نمیشه…به اون دختره میگی بیاد پیشم؟!دلم براش تنگ شده…خیلی سخت بود اما یک ماهه ندیدمش…

دایموند نزدیکتر رفت و جلوش ایستاد….خم شد و توی صورتش نگاه کرد:بهش میگم بیاد…

چانیول آروم پلک زد:تو چرا اینقدر آشنایی برام؟!کجا دیدمت؟!

دایموند لبخند تلخی زد و دستاشو دو طرف صورت چانیول گذاشت:شاید توی زندگی قبلیمون عاشق هم بودیم…

چانیول خندید:این دخترو نگاه کن!من به جز اون هیچکسو دوست ندارم…چطور نمیفهمی؟!

دایموند نگاهش کرد:اونم همینطور…جز تو هیچکسو توی این دنیا نمیخواد…

چانیول:پس بهش بگو بیاد!بهش بگو دیگه مانعی بینمون نیست…میتونم باز کنارش باشم…

دایموند دستشو روی شونه ی چان گذاشت و آروم هلش داد تا بخوابه:بهش میگم…تو استراحت کن!

اما چانیول مچ دستشو گرفت و کشید به سمت خودش:تو کجا میری؟!

دایموند:میرم بهش بگم…

چانیول:الآن نرو…اگه بری باز تنها میشم…

دایموند کنارش روی تخت نشست و دستشو گذاشت روی پاش:باشه…هر وقت خوابیدی میرم…حالا دراز بکش!

چانیول اما نگاهش کرد:کجا دیدمت…؟!

دایموند نگاهش کرد:خیلی خوشتپی پارک چانیول!

چانیول خنده ای کرد:خوشتیپ بودن چه فایده ای داره وقتی همه ازت گریزونن؟!

دایموند آروم پلک زد و به صورت خوابالود چانیول نگاه کرد:همه اشتباه میکنن…

چانیول صورتشو نردیک تر آورد و توی چشمای دایموند نگاه کرد:چرا اینقدر چشمات گنده ن؟!از کاسه در نمیان؟!

دایموند لبخند زد.چانیول توی صورتش دقیق شد:اصلا چرا اینقدر سفیدی؟!سفید برفی که میگن تویی؟!سییت کو؟!

دایموند خندید….

چانیول سرشو خم کرد و نگاهش کرد:انگار بجای صورتت نورافکن گذاشتن!کی صورتش اینقدر سفیده آخه؟!

دایموند نگاهش کرد:خودتم خیلی سفیدی!من همچین عجیبم نیستم!

چانیول با دستاش محکم صورت دایموند رو گرفت و نگاهش کرد:کجا دیدمت آخه؟!

و نگاهش روی لب های دایموند قفل شد.آب دهنشو قورت داد و گفت:خیلی خوشگلی!

دایموند لبخند زد و گفت:عاشقتم پارک چانیول!

و سرشو برد نزدیک و لبهای چانیول رو بوسید.کم کم چانیول از گیجی در اومد و دست انداخت توی کمرش و کشیدش بالا…

دایموند دستاشو دور گردن حلقه کرد و گذاشت تا چانیول ببوسش…چانیول هم اونقدر دایموند رو بالا کشید تا کاملا روش قرار گرفت و چانیول از پشت روی تخت خوابید…

دایموند ازش جدا شد و نگاهش کرد…پیراهنش رو زد بالا و به رد بخیه اش نگاه کرد:کی کشیدیشون؟!

چانیول آروم پلک زد:یادم نیست چند هفته است…خیلی وقته!

دایموند خودشو کشید بالا و موهای پریشونشو از توی پیشونیش کنار زد:درد نمیکنه؟!

چانیول سرشو تکون داد:دیگه نه…اون دختره زیادی توی کارش ماهر بود…خوب خوب شدم…

دایموند لبخند زد و دستشو روی صورت چانیول کشید…

چانیول که همچنان منتظر بود که باز بهش حمله کنه و ببوسش آروم پلک زد و آب دهنشو قورت داد…

دایموند نگاهش کرد:چیکار کنم؟!ریسک کنم؟!باز برگردم باهات و گارد دفاعی چهار ساله مو بندازم دور؟!باز کنارت زندگی کنم تا جفتمون بتونیم راحت نفس بکشیم؟!

چانیول نگاهش کرد و گیج پلک زد.دایموند آه کشید:دکتر میگه خیلی بهتر شدم…همینکه موهام در اومده یعنی نشونه خوبیه…اما تو که نمیدونی…سرطانیا خوب میشن…کم کم خوب میشن و همه خوشحالن که بالآخره دارن خوب میشن…اونقدر علائم بیماریشون کم میشه که همه میگن این که خوب شد…اما یهو تموم میشن…وقتی توی بهترین حالتشون هستن یهو میبینی یه روز صبح از خواب پا نشدن…اگه برگردم باهات و یهو تموم شم چی؟!اونموقع هر کار کردم که تو آسیب نبینی بازم دود میشه میره هوا…بازم تنها میشی…

همونطور که صورتشو ناز میکرد این حرفا رو میزد و چانیول گفت:مگه میشه یه آدم یه روز از خواب پا نشه؟!

دایموند لبخند زد:آره پسره…معلومه که میشه!

چانیول پیفی کرد:من این چیزا حالیم نیست!من مردم!خیلی قوی تر ازین حرفام!فکر میکنی یه دختر کوچولو میتونه شکستم بده؟!نمیتونه!فکر کرده وقتی رفت من خرد شدم؟!نه خیرم نشدم!فقط دلم براش تنگ میشد!فکر کرده چون من ضعیفم نمیتونم درد کشیدنشو ببینم!واقعا که چه فکرای مسخره ای میکنه!

هوفی کشید:اگه واقعا درد کشیده من میبایست کنارش باشم!اگه من کنارش بودم معلوم بود که تا الآن خوب شده بود!واقعا که واقعا که!خیلی بی فکره!

دایموند لبخند زد:منم موافقم…خیلی بی فکره!

چانیول نگاهش کرد:هی تو..حق نداری اینطوری بگی..اون از من ناراحت نمیشه ولی تو نباید راجع بهش اینطوری حرف بزنی…

دایموند سرشو خم کرد و توی چشماش نگاه کرد:خیلی دوستش داری؟!

چانیول آروم پلک زد:نفسمه!دوستش نداشته باشم؟!

دایموند نگاهش کرد و لبخند زد.چانیول دست انداخت دور کمرش و خوابوندش روی تخت.حالا جاهاشون با هم جا به جا شده بود…دایموند از حرکت یهوییش جا خورد و نفسش توی سینه حبس شد…

چانیول سرشو برد نزدیکتر و توی چشماش نگاه کرد:حتی اگه ولم کرده رفته…من نباید بیخیالش شم…آدم که از نفس کشیدن خسته نمیشه…میشه؟!

و سرشو توی گردنش فرو برد و بوسید…دایموند که از شنیدن جمله چانیول لبخند زده بود با حس خیسی لبهاش روی گردنش لبشو گاز گرفت و چشماشو بست…چانیول همونطور که بوسه های بی رحمشو سر گردن و ترقوه ش خالی میکرد دگمه های پیراهنشو باز کرد و توی یه حرکت پیراهنش رو پرت کرد روی زمین…

دایموند نگاهشو از بدن چانیول گرفت و توی چشماش نگاه کرد…نمیدونست شاید نور اتاق خیلی کم بود و شایدم داشت اشتباه میکرد اما بنظرش طرز نگاه چانیول عوض شده بود…برای چند لحظه حس کرد دیگه اثری از الکل توی رفتارش دیده نمیشه و دیگه اون حس بیخیالی توی وجودش نیست…

چانیول دوباره همونجوری…که انگار یه شیء کمیاب با ارزشه نگاهش کرد و آروم لباشو بوسید…دایموند چشماشو بست و وقتی ازش جدا شد هم بازشون نکرد…

با حس دست گرم چانیول که از زیر پیراهن کمرش رو نوازش میکرد نفسش توی سینه حبس شد…سرش رو فرو برد توی گردنش و توی گوشش زمزمه کرد:″دوستت دارم…ایم دایموند!″

همین جمله کوتاه باعث شد دایموند نفسش رو بیرون بده و لبخند بزنه…

چانیول برگشته بود…عشقش…مردش…تمام زندگیش…

بعد از چهار سال دوری و سختی کشیدن حالا بازم توی دستای این مرد بود…دیگه ترسی از آینده نداشت…

کنار پارک چانیول…ادامه دادن یا ندادن این زندگی هیچ هراسی براش نداشت…هیچی…

∞∞∞∞∞

از شدت درد چشماشو روی هم فشار داد و دست دراز کرد.پیراهنشو از روی زمین برداشت و چشم بسته پوشیدش.همونطور که دگمه هاشو میبست از پله ها پایین اومد و وارد آشپزخونه شد…پشت میز نشست و سرشو به میز تکیه داد و زیر لب بطور نامفهومی گفت:صبح بخیر!

و منتظر شد تا مثل همیشه غرغرهای بقیه رو بشنوه که به مشروب خوردنش گیر میدادند…

اما هیچ صدایی از هیچ جا نیومد و اونقدر گیج بود که سرشو برنداشت تا ببینه چه خبره اما با صدای ظریف کسی که کاسه رو روی میز گذاشت و گفت″صبح بخیر عزیزم!″تقریبا برق سه فاز از بدنش رد شد و از جا پرید….

ماهیچه چشماش از شدت کشیده شدن درد گرفته بودند و شوک زده به دختر روبروش که یه پیراهن آستین حلقه ای زرد که تا روی زانوش بود و یه عکس باب اسفنجی گنده روش بود پوشیده بود نگاه کرد…برای چند لحظه یه گوشه از مغزش به این اشاره کرد که باید این دختر رو بخوره اما تعجبش غلبه کرد و فکرش رو هل داد یه گوشه…

دایموند هم از شدت تعجب چانیول تعجب کرد و گفت:فقط گفتم صبح بخیر!

چانیول آروم پلک زد:تو اینجا چیکار میکنی؟!

دایموند گفت:این سوالو من باید بپرسم البته!که نمیپرسم چون برام سوال نیست!

چانیول به اطرافش نگاه کرد و چشماشو مالید:آی خدا سرم!من اینجا چیکار میکنم؟!

دایموند کاسه رو هل داد سمتش و قاشق رو گذاشت توش:وای خدا محشره!چطور یه نوشیدنی میتونه همچین کاری با آدم بکنه؟!حیف که پزشکم وگرنه حتما امتحانش میکردم!هیچی یادت نمیاد؟!

چانیول سرشو با انگشتاش فشار داد:سرم داره میترکه لعنتی!این چه زهرماری بود خوردم؟!

دایموند روی صندلی کنارش نشست و دستشو زد زیر چونه ش:این سوپه سردردو خوب میکنه؟!من فقط توی فیلما دیدم وقتی الکل میخورن ازین سوپا براشون درست میکنن!دستورشو از توی نت پیدا کردم!ببین سرت خوب نمیشه!

چانیول سر بلند کرد و دایموند رو نگاه کرد.نگاهش روی کبودی های گردن و سینه ش خشک شد…اخم کرد:من کی اومدم اینجا؟!

دایموند:دیشب!هیچیشو یادت نیست؟!

چانیول نگران نگاهش کرد:اذیتت کردم؟!

دایموند نفسشو داد بیرون:نه!تو قابلیت اذیت کردن منو نداری!بخور!

و بلند شد که بره که چانیول مچشو گرفت:اینجا بشین!

دایموند نگاهش کرد:میخوام برم غذاهارو بیارم!

چانیول دستشو ول کرد و دایموند بعد از آوردن بقیه غذاها میخواست بشینه که چانیول کشید عقب:اینجا بشین!

دایموند جدی نگاهش کرد و چانیول اضافه کرد:لطفا!

دایموند توجهی نکرد:غذاتو بخور!

چانیول دوباره دستشو گرفت:بشین دیگه!دلت میاد؟!اینقدر سرم درد میکنه!

دایموند چپ چپ نگاهش کرد و با تردید روی پای چانیول نشست…

چانیول یک دستشو دور کمر دایموند حلقه کرد و بینیشو چسبوند پشت گردنش و نفس عمیق کشید:بوی آلبالو میدی!

دایموند:شامپوم آلبالوییه!

چانیول موهاش رو بو کشید:ادکلنت هم همین بو رو میده!

دایموند سر تکون داد:آلبالو رو کلا دوست دارم!رژلبام هم همه آلبالویین!

چانیول لبخند زد:پس واجب شد یه دفعه ببینم رژ لبت چه مزه ایه!

دایموند سرش رو برگردوند و لبخند زد:منحرف!

چانیول هم با مهربونی نگاهش کرد:دایموند…اذیتت کردم؟!بهم بگو…دیشب چیکار کردم؟!خدا منو لعنت کنه اینقدر بی شعور بازی در نیارم!

دایموند:گفتم که…تو هیچوقت منو اذیت نمیکنی…هیچکدوم از کارات برای من اذیت محسوب نمیشن!بیشعورم نیستی!ولی ازین آشغالا نخور…واست خوب نیست!

چانیول سرشو فرو برد توی گردنش:واقعا چرا نباید شب به اون قشنگی رو یادم بیاد؟!دیگه عمرا اگه مست کنم!

دایموند باز به سمت برگشت و نگاهش کرد:به آیرین چی گفتی؟؟

لبخند چانیول خشک شد:هیچی!

دایموند:پس چرا بهم زد؟!

چانیول پوزخند زد:نمیدونم!دلشو زدم!

دایموند هوفی کشید:چطور دلش اومد آخه؟!

چانیول:تو خودت چجوری دلت اومد؟!

دایموند:چون دلم نیومد بی خبر رفتم!چون نتونستم توی چشمات نگاه کنم و دروغ بگم که نمیخوامت گذاشتم و رفتم!

چانیول:این حرفارو که میزنی مور مورم میشه!هنوز عادت نکردم اینطوری باهام حرف بزنی!

دایموند:میخوای فحش بدم؟!

چانیول خندید و گردنشو بوسید…وقتی غذاش تموم شد چانیول آروم دم گوشش زمزمه کرد:الان این یعنی…آشتی؟!

دایموند از جا بلند شد…چرخید و برعکس نشست روی پاهای چان جوری که پاهاش از دو طرف آویزون شدند.چانیول گیج به کارش نگاه کرد و دایموند توی چشماش نگاه کرد:هر اتفاقی بیافته تو مسئولشی ها!

چانیول سر تکون داد:هر اتفاقی بیافته پای من!مردونه پاش وایمیستم!

دایموند جدی گفت:مردونه مردونه!نه جا میزنی نه کم میاری….باشه؟!

چانیول جدی سر تکون داد:مردونه مردونه!

دایموند دستشو گذاشت پشت گردن چان و لباشو روی لبهای چان قفل کرد….

اون فکر نادیده گرفته شده چانیول که میگفت این دختر رو باید بخوره باز خودشو انداخت توی ذهنش و چانیول محکم چسبوندش به خودش و لب هاشو بین لبهاش کشید…از دیشب چیزی به خاطر نمیاورد اما حالا که میدید دایموند هم داره باهاش همکاری میکنه دلش نمیخواست حتی تا صبح هم تمومش کنه….دلش میخواست همون بلاییو که یادش نمیاد سرش بیاره اما میدونست داره خیلی ظریف تر ازین حرفاست و ممکنه نتونه تحمل کنه…پس فقط با تمام دلتنگی لباشو بوسید و اون دختر رو بین بازوهاش نگه داشت…فعلا همینقدر کافی بود…

ولی مطمئن بود دلش بدجور هوس آلبالو کرده…

کاش زودتر تابستون می اومد….

∞∞∞∞∞∞

از دستشویی بیرون اومد و ته هی رو نگاه کرد:تمام مدت وایمستی این پشت؟!خب من خجالت میکشم!

ته هی نگران گفت:از صبحی این دومین باریه که بالا آوردی دایموند…میخوای بریم…

دایموند پرید وسط حرفش:این″میخوای بریم…″مال قدیماست!چون من الآن خودم متخصص مغزم خواهر!نگران نباش میفهمم چمه!عادیه!رفع میشه!

ته هی نگران غر زد:زهر مارو رفع میشه!همش میگه هیچی نیسی هیچی نیست…همون یه دفعه هیچی نبود کافیه گذاشتی چهار سال رفتی!

دایموند خندید:بیا بریم عزیزم!اینقدر غر نزن و بیا بریم خونه!

ته هی با شیطنت گفت:با آقاتون قرار دارین؟!حواسم هست یه چند روزیه توی این گرما همش یقه اسکی میپوشیا!

دایموند اخم کرد:تو باز پررو شدی؟!

ته هی لبخند زد:دوقلو های خاله؟!

دایموند:شروع نکنا!

ته هی با لبخند نگاهش کرد:قربونشون برم من!

و دایموند خصمانه نگاهش کرد.

پرستار نزدیکشون شد و گفت:دکتر ایم یه نفر اومدن باهاتون کار داشتن منم گفتن توی مطب منتظرتون بمونن!گفت نگم کیه!میخوان سورپرایز شین گویا!

ته هی گیج گفت:اومده اینجا؟!وای دایموند توی مطب؟؟نمیشه که!

دایموند مشتی حواله شکمش کرد:ببند اون وامونده رو منحرف!

رو به پرستار گفت:بسیار خب میرم پیشش!

و رو به ته هی گفت:تو برو خونه!

ته هی گفت:پس چی توقع داشتی بمونم پشت در گوش بدم؟!

دایموند:خونت حلاله ته هی!تا خفت نکردم برو نبینمت!

ته هی لبخندی زد و گفت:مراقب دوقلوهای خاله باااااش!

و ازش دور شد…دایموند که در عین حرص خوردن خنده ش گرفته بود به سمت مطبش رفت و در رو باز کرد اما با دیدن آدمی که روی مبل نشسته بود و در و دیوار رو نگاه میکرد سر جا خشکش زد….

آروم ایستاد و پلک زد…

مگه قرار نبود چان باشه؟؟

پس این کیه؟!

∞∞∞∞

با شنیدن صدای در به سمتش برگشت و به دایموندِ شوکه لبخند زد:اومدی؟!سلام!

دایموند گیج وارد شد و روبروش ایستاد:سـ..سلام!با من…کار داشتی؟!

اسکای سر تکون داد:اوهوم!میخواستم ببینمت!

دایموند گیج نگاهش کرد.اسکای گفت:مگه روح دیدی؟!خیلی عجیبه یه دوست قدیمی بیاد دیدنت؟!

دایموند آروم پلک زد و گفت:خوش اومدی!

و به سمت یخچال کوچیک گوشه اتاق رفت و دو تا نوشیدنی بیرون آورد:ببخشید بخاطر بیمارا نمیتونم قهوه جوش بذارم!ممکنه حساسیت داشته باشن و این حرفا..

اسکای لبخند زد:این چه حرفیه!همینم عالیه!

دایموند معذب سری تکون داد و اسکای گفت:هیونگ من خوبه؟!

دایموند خجالت کشید:شما با هم زندگی میکنین!

اسکای:اما مدت زیادیه که ندیدمش!یا سر کاره یا پیش نفسش!

دایموند لبشو گاز گرفت و چیزی نگفت.اسکای لبخند زد و گفت:دوست خوبی نبودم!اینهمه مدت تنها بودی و نفهمیدم…کنارت که نبودم هیچ…حتی به یادتم نبودم…حق داری نخوای باهام در ارتباط باشی!

دایموند گیج نگاهش کرد…اسکای چی داشت میگفت دقیقا؟!

آروم گفت:مـ…مهلا!

اسکای لبخند زد:مثلا دوست قدیمیت بودم اما حتی ته هی بیشتر بدردت خورد…میبینم چطور چشم دیدنمو نداره!البته این ممکنه بخاطر فن گرل بودنش هم باشه اما منم همچین آدم خوبی نبودم!

دایمون گیج گفت:این…این حرفا چیه میزنی؟!من و ته هی علاوه بر دوست بودن همکار هم هستیم…هر روز داریم همو میبینیم…طبیعیه با اون بیشتر صمیمی تر باشم…اما تو…تو عزیز ترین آدم این دنیا هستی واسم…تو دوستم نیستی…عشقمی…دروغ نمیگم…واسم مهم نیست که خودتو سرزنش میکنی…چون من همچین حسی ندارم…در واقع چون ازت خجالت میکشم بهت نزدیک نمیشم…اونقدر بد بودم که نمیخوام باز با کنارت بودنم اذیتت کنم…

اسکای لبخند تلخی زد:اگه من عشقتم پس چانیول هیونگ کیته؟!

دایموند سرشو پایین انداخت و خود اسکای گفت:آهان!اون نفسته!حواسم نبود!

دایموند نفسشو داد بیرون و اسکای گفت:هر دوتامون از هم خجالت میکشیم…تو بخاطر اینکه تنهایی گذاشتی و رفتی و منم بخاطر اینکه گذاشتم تنهایی بذاری و بری!عجب داستانی شده!

و خنده ی کوتاهی کرد و دایموند هم با لبخند آه کشید…

اسکای:ولی در قلب من همیشه به روت بازه…هر وقت حس کردی دیگه ازم خجالت نمیکشی…بیا ببینمت…دلم خیلی برات تنگ میشه…کاش برمیگشتیم به ده دوازده سال پیش…همون روز که وسط بربیابون ماشینم خراب شده بود و تو با ۲۰۶ آلبالوییت منو رسوندی خونه!

دایموند لبخند زد:همش منو بخاطر لهجه م مسخره میکردی!

اسکای:این به اون در که تو هم همش بخاطر لهجه کره ایم مسخره میکردی!

دایموند لبخند زد…

اسکای:وقتی جلوی بقیه باهام کره ای حرف میزدی و همه هنگ نگاهمون میکردند…

دایموند:اینجا هم وقتی جلوی داداشات باهام فارسی حرف میزدی و غر میزدن…

اسکای خندید:حتی یه دفعه اینقدر محو حرف زدنم شدن که غذا رو سوزوندن!

دایموند لبخند زد:اونروزی که اولین بار اومدم خوابگاهتون…چانیول از دیدنم وحشت کرد!

اسکای زد زیر خنده:از وسط خواب بیدارش کردیم گفتیم مهمون داریم!میگفت ″این″مهمونتونه؟!

دایموند لبخند زد:پیله کرده بود هی نگاهم میکرد!میگفت چطور چشمات اینقدر گنده است؟!حتی از اسکای هم چشمات گنده تره!

اسکای نفسشو داد بیرون:میومدی دعواشون میکردی یادته؟!

دایموند لبخند تلخی زد:اونروز توی بیمارستان که پات شکسته بود!قاطی کردم روشون!

اسکای خندید:یه دفعه دیگه هم توی خونه دعوام کردن منم زنگ زدم بهت اومدی شلوارشونو کردی سرشون!

دایموند ریز خندید:چه روحیه جنگویانه ای داشتم!

اسکای آه کشید:روز تولدم با چان هیونگ سرکارم گذاشتین!نزدیک بود از ترس سکته کنم!

دایموند:سورپرایزت کردیم خب!

اسکای:یادته روز تولد خودت براتون آهنگ دایموند(Diamond) سونیوشیده رو خوندم؟!

دایموند خندید:مجبورم کردی روش برقصم!آب شدم جلوی همه!دست چانیولم گرفتی کشوندیش کنارم تا با هم شمعارو فوت کنم!

اسکای خندید:تا مدت ها غر میزد سرم که آخه احمق!تولد اون واسه چی من باید شمع فوت کنم دیگه؟!

دایموند زد زیر خنده…اسکای هم لبخند زد و نگاهش کرد:دلم تنگ شد واسه اون روزا!

دایموند آه کشید:چشم باز کردیم دیدیم پیر شدیم!چه زود گذشت…

اسکای:کجامون پیره؟!من هنوز۲۹سالمه!

دایموند:ولی من کم کم داره ۳۰سالم میشه!…حس میکنم اندازه یه آدم ۵۰ساله خسته م!کاش یکی می اومد این کوه گنده رو از روی دوشم برمیداشت!

اسکای نگاهش کرد و گفت:چانیول هیونگ این کارو برات میکنه…فقط صبر کن!اینقدر خودرای نباش و بذار اونم تصمیم بگیره…اونموقع کنار هم خوشبخت ترین زوج دنیا میشین…

دایموند لبخند زد:ممنونم…

اسکای هم با مهربونی نگاهش کرد.دست کرد داخل کیفش و چیزی از داخلش چیزی در آورد و به سمت دایموند دراز کرد:اومدم اینو شخصا بهت بدم…و مطمئن شم که میای!

دایموند کارت رو باز کرد و با دیدن نوشته هاش گیج گفت:بالآخره…

اسکای لبخند زد:آره بالآخره…توی هیچکدوم از دفعاتی که اقدام به ازدواج کرده بودیم به مرحله کارت چاپ کردن نرسیده بودیم…خیلی پیشرفت کردیم!

دایموند نگاهش کرد و آروم پلک زد:باورم نمیشه!

اسکای:خودمم باورم نمیشه!منتظرم یه اتفاق بد دوباره بیافته!

دایموند:این چه حرفیه!ایندفعه حتما دیگه مال هم میشین!من مطمئنم!

اسکای لبخند زد:خدا از دهنت بشنوه!

دایموند لبخند زد و کارت رو دوباره نگاه کرد..زیر لب گفت:حتما میام!

اسکای بلند شد و دایموند هم بدنبالش ایستاد.گفت:من دیگه میرم…میدونم شیفتت تموم شده و میخوای بری استراحت کنی!ممنونم که رام دادی!لطفا خوب بمون!

دایموند با تردید به سمتش رفت و دستشو دور بدن اسکای حلقه کرد.اسکای متعجب و گیج بغلش کرد و دایموند گفت:حلالم کن…

اسکای محکمتر بغلش کرد و چشماشو بست:رهایی….

و بعد از خداحافظی از هم اسکای رفت و دایموند باز به کارت عروسیشون نگاه کرد و لبخند زد…شاید بنظر نمیرسید اما داشت از خوشحالی بال در می آورد…حس میکرد دیگه هیچ آرزویی نداره…

بغض کرد و روی صندلی نشست:خواهر کوچولو…

∞∞∞∞∞

 

موبایلش رو برداشت و دم گوشش گرفت:سلام آقا!چطوری بی معرفت؟!

صدای برایان توی گوشی پیچید:من ییمعرفتم نامرد؟!

ته هی خندید:خوبی؟!دلم برات تنگ شده…

برایان آهی کشید:منم همینطور…اگه میتونستم ول میکردم میومدم پیشت و دیگه نمیومدم اینجا…

ته هی لبخند زد:نمیخواد!کاراتو بکن من هنوزم میتونم منتظر بمونم!

برایان :چه خبر از کره؟!

ته هی گفت:خبر خاصی نیست…حتما میدونی کراشت داره ازدواج میکنه!

برایان:آه آره…خیلی خوشحال شدم!

ته هی:آره منم!حیف شد که نیستی وگرنه دعوت بودی!

برایان آه کشید:نهههه!

ته هی خندید:دوست جونتم باز برگشته پیش عشقش!حالشم خیلی خوبه!موهاشم تا گردنش بلند شدن!روز به روز جیگر تر میشه کثافط!

برایان لبخند زد:دختره احمق…دلم واسش تنگ شده!واسه اون لحن سردش و وقتایی که مسخره م میکرد!کاش زود ببخشم!

ته هی:میبخشه…تو فقط برگرد…من مطمئنم خودش زودتر پیشقدم میشه…حالا اونقدر حالش خوبه که میتونه همه چیو فراموش کنه!

برایان آه کشید:خدا کنه!…خودت خوبی خانوم گل؟!

ته هی خندید:من خوبم خیلی خوب!فقط دلم واسه یه آقایی تنگ شده که حالا که صداشو شنیدم یک کم دلم کش اومد!

برایان از لحن با نمکش خندید و گفت:منم دلم برای دوست دختر خوشگلم تنگ شده!زود زود میام میبینمش!

ته هی:زود زود بیا!…برایان دارن پیجت میکنن؟!

برایان:اه گندش بزنن!…یه دفعه اومدم باهات حرف بزنما!

ته هی:بدو برو شاید ضروریه!دفعه بعد خودم بهت زنگ میزنم!

برایان:مراقب خودت باش…من رفتم!

و ته هی براش بوس فرستاد و قطع کرد.خندید…دلش براش تنگ شده بود اما میتونست منتظر بمونه…

برایان ارزشش رو داشت…ارزش انتظار کشیدن…

∞∞∞∞

دستی به پایین لباسش کشید و وارد محوطه شد…چند قدمی برداشت که متوجه یه نفر شد که داشت واسش دست تکون میداد.به سمتش رفت و لبخند زد:سلام!

چانیول لبخند زد و سرتاپاشو نگاه کرد:چه جیگریه!

دایموند خندید:بچه پررو!

چانیول گفت:ته هی بعد از مراسم رفت…گفت کشیکه…تنهایی بیا سر میز ما!

دایموند سری تکون داد و پشت سرش رفت…

با رسیدنش بقیه اعضای اکسو از جا بلند شدن و دایموند برای همه شون دونه دونه خم و راست و شد و سلام کرد…بکهیون به کنارش اشاره کرد:بیا اینجا بشین زن داداش!

دایموند لبخند زد و به سمتش رفت.

چانیول هم کنارش نشست و چن گفت:دکتر ایم ناامید شده بودیم از اومدنت!

بک تایید کرد:آره!میذاشتی اصلا نمیومدی!

دی او:اسکای خونتو میریزه!

دایموند:شرمنده ام!یه عمل پیش اومد!فکر نمیکردم اینقدر طول بکشه!خودمم خیلی عصبی ام!میخواستم واسه مراسم حتما باشم!

کای:حالا کارت خیلی مهم تر بوده…اشکالی نداره!

سری تکون داد و چانیول دم گوشش زمزمه کرد:نجاتش دادی؟!

دایموند گیج برگشت به سمتش:هان؟!

چانیول:مریضتو میگم!

دایموند:آهان!آره…حالش خوبه…وقتی مطمئن شدم اومدم!

چانیول لبخند زد:همین کافیه!

و دایموند در جوابش لبخند زد…

دایموند به اطرافش نگاه کرد و گفت:اینجا چقدر خوشگله!

چانیول گفت:اوهوم!خیلی خوشگله!تازه پشتش رو نرفتی!مثل جنگل میمونه!

و دم گوش دایموند زمزمه کرد:خوشت میاد ازش؟!

دایموند:آره!

چانیول لبخند زد:خوبه!چون مراسم ازدواج ما هم احتمالا همینجاست!اینجا مال اس امه!

لبخند دایموند محو شد و توی صورت چانیول نگاه کرد و آروم پلک زد…چانیول هم نگاهش کرد:خیلی خوشگلی لعنتی!

دایموند لبخند کمرنگی زد:تو که اینقدر جیگر شدی حرف از خوشگلی من نزن!

چانیول لبخند زد و با عشق نگاهش کرد.دایموند نگاهش گرفت و گفت:خب پس…عروس و داماد کجان؟!

بک:داخل سالنن!اسکای میخواست لباس عوض کنه…لباس عروسش خیلی بلند بود نمیتونست راه بره!

دایموند گفت:من میخواستم با لباس عروس ببینمش که!!!

دی او:حالا عکساش میاد بیرون میبینی!حرص نخور!

دایموند لبشو داد بیرون و هوفی کشید:نمیخوام اصن!

چانیول هم آروم گفت:به نفعته لباتو اونطوری نکنی!

دایموند سریع به حالت معمولیش برگشت و با حرص گفت:پاشو برو اونور بشین مردک منحرف!

چانیول هم با شیطنت خندید….

چند دقیقه بعد اسکای و سوهو در حالیکه بازوهای همو گرفته بودند وارد محوطه شدند و دست و جیغ همه بلند شد…دایموند از سرجاش بلند شد و به اسکای که مثل فرشته ها شده بود نگاه کرد و اشک توی چشماش جمع شد…

اسکای با دیدن دایموند اخم کرد و سوهو رو همراه خودش به سمت میزشون کشید:میکشمت!

دایموند لبخند زد و نگاهشون کرد:منو نخور!واقعا کار پیش اومد!

اسکای:ازت متنفرم دکتر ایم!متنفرم!

دایموند میز رو دور زد و به سمت اسکای رفت و بغلش کرد:دیدی گفتم ایندفعه حتما مال هم میشین؟!

اسکای هم دستاشو دور گردن دایموند حلقه کرد:باورم نمیشه هنوزم!

دایموند زیرگوشش زمزمه کرد:حالا شب برین خونه باورت میشه!

اسکای ریز خندید:منحرف!

و دایموند رو به سوهو کرد و تبریک گفت و سوهو هم که توی چشماش چراغونی بود به گرمی جوابشو داد…

اسکای و سوهو برای خوشامد گفتن به مهمونا رفتند و دایموند میخواست سرجاش بشینه که چانیول گفت:نشین!

دایموند گفت:هان؟!

چانیول گفت:بریم اونطرف رو ببینیم؟!خیلی خوشگله!

دایموند نگاهی به بقیه که مشغول حرف زدن بودند کرد و گفت:زشت نیست؟!

چانیول:نه نیست!هیچکس حواسش نیست…ما هم زود برمیگردیم!

دایموند سر تکون داد:پس بریم!

چانیول دستشو جلو آورد:پس بفرمایید مادمازل!

دایموند نگاهش کرد و لبخند زد:بچه پررو!

و دستشو دور بازوی چان حلقه کرد و کنار هم راه افتادند…

از بقیه مهمونا دور شدند و کنار هم قدم برداشتند که چانیول گفت:دوستش داری؟!

دایموند نگاهی به اطرافش انداخت و گفت:ووواااه خیلی خوشگله!

چانیول لبخندی زد ونگاهش کرد:ولی تو خوشگل تری!

دایموند لبخند زد و نگاهش کرد….

چانیول گفت:یه سوال بپرسم دایموند؟!

دایموند لبخند زد:البته!

چانیول:چرا…مغز و اعصاب خوندی؟!یادمه همش میگفتی عشق اول وآخرت قلبه!میخوای جراح قلب شی!

دایموند آه کشید و روبروشو نگاه کرد:میدونی چرا میخواستم قلب بخونم؟!

چانیول:چون دوست داشتی نبود؟!

دایموند گفت:دوست داشتم…اما دلیل محکمتری هم داشتم…

چانیول منتظر نگاهش کرد.دایموند ادامه داد:وقتی واسه عمومی میخوندم هدف خاصی نداشتم…میخواستم متخصص شم اما مهم نبود چه تخصصی…اگه یادت باشه از خون حالم بد میشد و نمیخواستم سمت جراحی برم…

چانیول:یادمه!گفتی هرچی بشی جراح نمیشی!

دایموند لبخند زد:این مال اونموقعی بود که هنوز سالای اول پزشکیم بود…اما بعد اینقدر با خون و مرده مواجه شدم که دیگه ترسم ریخت…وقتی مامانم رفت تصمیم گرفتم قلب بخونم…

چانیول آه کشید…

دایموند:مامانم مادرزادی ناراحتی قلبی داشت…وقتی مرد خیلی جوون بود…چهل سالش بیشتر نبود…اما قلبش نتونست ادامه بده و ایستاد…مامانم خیلی زود رفت…دیدم جلوی چشمام پر پر شد و نتونستم کاری بکنم…میخواستم دیگه کسی نباشه که اینطوری عزیزشو از دست بده…که ببینه و نتونه کاری بکنه…تصمیم گرفتم بجای مامانم یه عالمه مامان و بچه ی دیگه رو نجات بدم…

چانیول شونه شو گرفت و کشیدش سمت خودش…آروم گفت:پس چی…نظرتو عوض کرد؟!

دایموند سرشو بالا گرفت و نگاهش کرد:خودم!

چانیول با تعجب اخم کرد و منتظر موند تا ادامه بده…

دایموند:میخواستم به هر قیمتی که شده زنده بمونم…میدونی این توموری که من داشتم بدخیم بود و پیشرفته…و تاحالا توی کل دنیا هیچکسی که شرایط منو داشته زنده نمونده…شاید اگه خوش خیم بود با جراحی اوکی میشد یا اگه اینقدر دیر متوجهش نشده بودم کار راحت میشد ..اما وضعیت همه جوره به ضرر من بود…هیچ امیدی برای زنده موندن نداشتم…اما وقتی به تو فکر میکردم میگفتم هر جور که باید زنده بمونم..بخاطر خودمم نه…بخاطر تویی که یه دفعه طعم تلخ از دست دادن عزیزتو چشیده بودی باید زنده بمونم…حتی اگه کنارت هم نیستم باید زنده باشم…شروع کردم به جنگیدن…از هیچ سلاحی برای پیروزی توی جنگم دریغ نمیکردم…بخاطر همین هم تصمیم گرفتم مغز بخونم که بتونم به خودم کمک کنم…وبعدش هم به تمام دایموند هایی که دارن میجنگن کمک کنم…این دلیلی بود که بیخیال قلب شدم…

چانیول توی چشماش نگاه کرد:موفق بودی..

دایموند لبخند زد:تا الآن آره…کاملا از کارم و تصمیمی که داشتم راضیم…

چانیول لبخند زد…خم شد و پیشونیشو بوسید.دایموند لبخند زد و چشماشو بست…

چانیول بعد از یه بوسه عمیق ازش فاصله گرفت:ممنونم که زنده موندی..

دایموند هم لبخند زد:ممنونم که بازم قبولم کردی…

و چانیول لبخند زد…

مکث کوتاهی کردند و دایموند گفت:باید…یه چیزی بهت بگم چان…

چانیول:جانم؟!

دایموند با اضطراب آب دهنشو قورت داد و گفت:خـ…خب…

صداش با صدای جیغی قطع شد.هر دو به سمت استخر و بچه ای که داشت توش دست و پا میزد برگشتند…دایموند گفت:وای!

چانیول گفت:عمقش زیاده!

هر دو به سمت استخر رفتند و چانیول همونطور که ساعتش رو باز میکرد کفشاش رو آورد و گفت:دایموند اگه اتفاقی افتاد به مامانم بگو ماشینمو بفروشه و پولشو به خیریه ت کمک کنه!

دایموند ابروشو داد بالا و گفت:مگه آدم توی یه استخر معمولی میمیره که داری وصیت میکنی؟!

چانیول کتشو در آورد و گفت:نه نمیمیره ولی در صورتی که شنا بلد باشه!

دایموند شوک زده گفت:چی؟!شنا بلد نیستی؟؟

اما قبل ازینکه بتونه حرفی بزنه چانیول شیرجه زد توی استخر و دایموند جیغ کوتاهی زد…

 

پایان قسمت سی و نه

 

 



guest
4 Comments
جدیدترین نظرات
قدیمی ترین نظرات
Inline Feedbacks
View all comments
سارا
سارا
3 سال قبل

قلمت-
اونجا که اسکای و دایموند داشتن یاد خاطرات گذشته میکردن من همین طور شرشر اشک میریختم
چقد قشنگ با احساسات آدم بازی میکنی بیا بغلت کنم
بدون شک یکی از بهترین فیکشناییه که خوندم

Zahra
Zahra
Reply to  سارا
3 سال قبل

ای جانم
من کلا سر دیالوگای این داستان خودمم عر میزدم لعنت بر خودم
بیا بغلم عشقولی خودم
فدای تو بشم خوشالم که دوست داشتی عزیز دلم

Olivia
Olivia
3 سال قبل

وااااااااااااااااااااااااااااااااای آجی کجایی جون به لب شدم.یه روز انتظار شد یه ماه انتظار.این قسمت آخر رو آپلود میکردی بعد میرفتی

Zahra
Zahra
Reply to  Olivia
3 سال قبل

شرمنذه ام عزیزم 🙁