198 👁 بازدید

Fan Fiction Out Of Breath_EP 37 & 38

ببخشید که دیشب نذاشتم 🙁

اینم جبرانش دو قسمت

از نفس افتاده_قسمت+سی و هفتم+

تو این سرنوشت، غـــــــرق میشم
تو صدام میزنی، صدا میزنی…
نمیتونم فرار کنم…
لطــــــــفا بغلـــم کن…

تو ، تو خطــ سرنوشت منـــــــــــی؟؟؟
تو کسی هستـــی که منتظــرش بودم؟؟؟
چرا قلبــــم فرومیریزه؟

(با من بمون )
تو توی قلبــــمی؟
(با من بمون )
″ حقیقت پنهان شده درون من

 

برگشت و به چانیول که کنارش ایستاده بود و داشت میخوند نگاه کرد.چشماش تا آخرین حد ممکن درشت شده بودن و نفس کشیدنش تقریبا قطع شده بود…

وقتی پارت چانیول تموم شد چشماشو باز کرد و به دایموند نگاه کرد.با شنیدن ادامه آهنگ که پیانیست مینواخت مجبور شد ادامه ی آهنگ رو بخونه…

وقتــــــی چشمام رو میبندم
اون چشم هارو میبینـــــــم
قلبــــم مدام به درد میاد
بنابراین میخواسـتم فراموشش کنم

اگـــــــــه این یک رویاست, لطــــــــفا اجازه بده بیدارشم
تو واقعا سرنوشت منــــــــــــــی؟؟؟
محو تو میشم

و باز چانیول پارتش رو خوند و دایموند که تازه به خودش اومده بود نفس عمیقی کشید و به زمین خیره شد…حالا که متوجه موقعیتش شده بود تازه تونسته بود استرس بگیره و نگران بشه….زانوهاش به لرزه افتاده بودن و بدنش یخ کرده بود….حالت تهوع حالشو بدتر میکرد و کم کم سر درد داشت مزید همه ی این درد ها میشد…

گرمای دست چانیول تقریبا از جا پروندش و اونقدر محکم میکروفون رو فشار داد که منتظر بود هر لحظه بین انگشتاش خرد بشه…

چشماشو بست و سعی کرد به انگشتای گرم چانیول که دستشو فشار میداد توجهی نکنه اما نتونست منکر این حجم از آرامشی که به بدنش تزریق شده بود و تمام استرسشو از بین برده بود بشه….

قلبـــــم میتپـــه
من هنوزم بهت نگاه میکـــــنم
چون نفس کم میارم
من هنوزم تماشات میکنم
از دور
چرا اینجوری شـــدم؟

از لحظــه ای که برای اولین بار دیدمت فرق داره
این بار سرنوشتــــم آرومتـــر میگذره
قلبم به طــــــــرف تو میره
قلبم دوباره میزنــه

نور ضعیف خاموش شده
اما چشم های من دوباره روشنـــه (میدرخشته) بخاطــــــــر تو
احساس میکنم ترو از مدت ها قبل دوست داشتم
احساس میکنم توسطــــــــ چیزی جذبت شدم

(با من بمون )
تو توی قلبــــمی؟
(با من بمون )

″ حقیقت پنهان شده درون من

(Chanyeol & Punch_Stay with Me)

ادامه ی آهنگ هم با همکاری هر دوشون خونده شد و بعد از تمام شدن آهنگ صدای کر کننده ی سوت و جیغ جمعیت باعث شد چانیول لبخند بزنه اما دایموند ته دلش خالی شده بود و سرشو پایین انداخت…دندوناشو محکم روی هم فشار داد و آروم تعظیم کرد…

دست کوچیکش هنوز توی دست مردونه چانیول گم شده بود و گرماش تا عمق جونش نفوذ میکرد…وقتی دست و تشویقای جمعیت تموم شد هر دوشون باز با هم تعظیم کردند و دایموند که از اول اجرا چانیول رو نگاه نکرده بود سرشو بلند کرد و نگاهش کرد…چانیول با لبخند مهربونی نگاهش کرد اما دایموند آروم دستشو کشید…سرشو پایین انداخت و ازش دور شد!

به سمت دستشویی رفت و بی توجه به آرایشش چند مشت آب به صورتش زد.

توی آینه به صورت بی رنگش نگاه کرد و دستشو روی قلبش که داشت از سینه بیرون میزد گذاشت…

_تموم میشه…چند وقت دیگه میری و همه این حس ها تموم میشه…

اشک توی چشماش جمع شد و زیر لب گفت:چند وقت بعدشم ایم دایموند کلا تموم میشه…

چونه اش لرزید و سرشو پایین انداخت…

∞∞∞

به سالن برگشت و با وارد شدنش باز جمعیت براش دست زدند و دایموند گیج نگاهشون کرد و سر تکون داد…

مجری با خنده گفت:دکتر ایم تا حالا صدای خودتون رو نشنیده بودین که میگفتین صداتون خوب نیست؟!

دایموند که دلش میخواست این اتفاق از صحنه هستی محو شه فقط سری تکون داد و گفت:همچین خوبم نیست…اینجا همه خواننده ان!

مجری هم لبخند زد:شکست نفسی میفرمایید…همه که لذت بردن…

و باز همه دست زدند…

ته هی لبخند زد و دست دایموند رو گرفت:رو نکرده بودی تا حالا بلا!

دایموند لبخند کمرنگی زد:بیخیالش شو ته هی!

ته هی لبخند زد:وقتی دوباره کنار هم دیدمتون زدم زیر گریه!ازینا بپرس!!!

یونگی آروم گفت:من شاهدم سونبه!

دایموند نفسشو داد بیرون:گریه الکی چه فایده ای داره؟!من که ناراحت نیستم!

ته هی غمگین نگاهش کرد:کاملا مشخصه!

ادامه جشن هم گذشت و بعد از خداحافظی مجری همه پخش و مشغول حرف زدن و احوال پرسی شدند…

دایموند زودتر ازشون خداحافظی کرد و به سمت خروجی رفت که به خونه برگرده که آیرین صداش زد:دایموند!

برگشت و نگاهش کرد…برخلاف دفعه قبلی نگاهش غمگین بود و آروم نزدیکش شد:داری میری؟!

دایموند سری تکون داد:بله!

آیرین آروم گفت:هیچ راهی نداره که بمونی؟!

دایموند گیج گفت:مراسم که تموم..

آیرین:کره بمونی!

دایموند که تازه متوجه حرفش شده بود گفت:دیگه کاری ندارم که بخوام بمونم اونی!

آیرین گفت:مگه آدم حتما باید کاری داشته باشه که توی کشورش بمونه؟!تو اینجا بزرگ شدی!کشورت محسوب میشه!واسه چی میخوای بری یه کشوری که هیچکس نه میشناستت نه کسیو اونجا داری؟!

دایموند:منم…دلایل خودمو دارم!نمیتونم دیگه اینجا باشم…

آیرین:میخوای بری تا ازدواج ما رو نبینی؟!

دایموند پوزخندی زد:چرا باید بخاطر چیزی که خودم برای اتفاق افتادنش اینهمه اصرار کردم برم؟!

آیرین:پس چی؟!تو رو خدا نرو…چانیول رو دوباره تنها نذار…تنها دلخوشی این روزاش تویی…میدونم خیلی حقیرانه ست اما حالا که تو هستی باز داره میخنده و خوشحاله…باز آهنگای شیرین و شاد میسازه و باز داره عین آدمای معمولی زندگیشو میکنه…من ازت معذرت خواهی کردم که نمیتونم ولش کنم اما مشکلی ندارم اگه با بودنت خوشحالش کنی…تو ویتامین زندگی چانی…زندگیشو قشنگ میکنی حتی اگه دوست دخترش نباشی…میدونم خیلی خودخواهم ولی تو رو خدا اگه بمونی چیزی نمیشه میشه؟!

دایموند آروم پلک زد:چطور میگی عاشقشی وقتی داری دو دستی بهم تعارفش میکنی؟!

آیرین:من تعارفش نمیکنم…چون عاشقشم میخوام خوشحال باشه…اون وقتی تو هستی خوشحاله!

دایموند لبخند تلخی زد:هر عشقی…حتی اگه آتشین ترین عشق دنیا هم باشه اگه به جدایی برسه نهایتا دو سه سال طول میکشه تا فراموش بشه..اینو خود چانیول بهم گفته…اونموقعی که من نبودم تونسته فراموشم کنه که اومده با تو…اگه من برم بازم میتونه اینکارو بکنه…متاسفم که تو جورشو باید بکشی اما…مطمئن باش من چشمداشتی به همسرت ندارم!فقط…قول بده که خوشبخت شی…و خوشبختش کنی…

چند قدم نزدیکتر شد و دستاشو دور بدن آیرین حلقه کرد…

صدای آیرین لرزید:اینطوری نباش…

دایموند دندوناشو محکم روی هم فشار داد و آروم گفت:در حقم خواهری کن…مواظب پسر دلشکسته من باش…

و آروم ازش جدا شد و به سمت در خروجی پرواز کرد…

آیرین با چشمای خیس رفتنشو نگاه کرد و گفت:مگه داری میمیری که اینطوری خداحافظی میکنی نامرد؟!

دایموند هم خودشو پرت کرد توی ماشین و سرشو روی فرمون گذاشت…نفس عمیق کشید و زیر لب گفت:اگه میخواد تموم شه هر چی سریعتر لطفا…

∞∞∞∞∞

از اتاق بیرون اومد و به محض برگشتنش رفت توی بغل یه نفر…

سریع خودشو عقب کشید که معذرت خواهی کنه اما با دیدن برایان اخم کرد…چشم غره ای رفت و خواست از کنارش رد شه که برایان مچشو گرفت:دارم میرم…چند لحظه وایستا فقط!

دایموند به سردی گفت:به سلامت!دیگه هم برنگرد اینجا!

برایان کشیدش به سمت خودش و روبروش ایستاد:ممنونم…منم دلم برات تنگ میشه!

دایموند پوزخندی زد:واقعا؟!من دلم برات تنگ نمیشه!بهت که گفته بودم…یه جوری برو که دیگه نگاهمم خیلی اتفاقی بهت نیافته!

برایان:واقعا اینقدر ازم متنفری؟!

دایموند:خودت باعثش شدی!

پوزخند زد:بخاطر اون مرتیکه بدردنخور؟!

یه طرف صورتش سوخت…

دستشو روی صورت گذاشت و پوزخند زد:حتی بخاطرش روم دست هم بلند میکنی!

دایموند که چشماش قرمز شد بودن با حرص گفت:اینو میبایست همون موقع که دستت روی چانیول من بلند شده بود بزنم که نزدم!خیلی خوشبحالت شده که بخاطر اینهمه وحشی بازیی که در آوردی ازت شکایت نکرده و ننداختت زندان و همینطور داری واسه خودت صاف صاف میچرخی!

برایان پوزخند زد:چانیولِ تو؟!نه خیر…اون چانیول تو نیست!اون چانیول آیرینه!تو تنهایی!میبینی؟!چهار سال تنهایی درد کشیدی به امید اینکه سالم برگردی پیش اون بی لیاقت…به خاطر اینکه درد کشیدن و بی مو شدنتو نبینه…بخاطر اینکه تو که غصه میخوری اون حداقل غصه نخوره…بخاطر اینکه…

دوباره صورتش سوخت…چشماشو بست و گفت:اما چشم باز کردی دیدی نامزد کرده!دیدی همه تلاشات بی ثمر بوده چون حتی اگه از جنگ با سرطان زنده هم برگردی دیگه کسی منتظرت نیست…دیگه کسی انتظار اومدنتو نمیکشه…دیگه کسی دیوونه وار نمیخوادت…اون رفت جفتشو پیدا کرد دایموند بیچاره هم تنها موند…حالا که چی؟!ازش دفاع میکنی که چی بشه؟!که باز عاشقت بشه؟!که پا بذاره روی آیرین بیاد پیشت؟!اینقدر حقیر شدی؟!

دایموند زیر لب گفت:خفه شو!

چشماشو باز کرد و به چشمایی که پراز اشک شده بودند نگاه کرد و دلش براش سوخت…حرفاش خیلی درد داشتند و برایان با رحمی تمام همه شونو به روش آورده بود…

_ازت متنفرم…

برایان دست کشید روی موهاش و گفت:چشماتو باز عزیز دل من!من که نمیخوام تو زجر بکشی!فقط میخوام بدونی ته این راهی که داری میری بن بسته!

دایموند نفسشو به سختی داد بیرون و با صدای لرزونی گفت:تا حالا شده کسیو به حد پرستش دوست داشته باشی؟!

برایان پلک زد:دایموند…

_شده یا نه؟!نشده؟!این چی…تا حالا شده کسیو از خودتم بیشتر دوست داشته باشی؟؟شده؟!

برایان حرفی نزد…دایموند ادامه داد:تا حالا شده حاضر باشی هر لحظه درد رو تحمل کنی اما یه خار توی پای عزیزت نره؟!شده؟!

برایان نگاهش کرد…

دایموند پوزخند زد:پس اگه نشده نگو که منو درک میکنی…چون چانیول فقط عشقم نیست…چانیول تمام ابعاد زندگی منه…خوشحالی و ناراحتیمه…غصه و خندیدنمه…لبخند و اشکامه…اون قلب و گوش و سر و چشم و دستمه….چانیول دلیل من برای نفس کشیدنه…اصلا خود نفس هامه….چانیول تمام زندگی منو هر چقدرم کوچیک و دردناک دربرمیگیره…واسم مهم نیست اگه قرار نیست بهش برسم…خوشحالم که اینقدر مشهور هست که هر لحظه که بخوام اسمشو سرچ میکنم و نگاهش میکنم…واسم مهم نیست اگه قراره مال کس دیگه ای باشه…آدم که از نفس کشیدن دست نمیکشه میکشه؟!همین که حالش خوب باشه…همین که دوباره بخنده و بتونه زندگی کنه…همین که خوشبختیشو ببینم کافیه…تو این آدمو…با این جایگاهی که واسم داره اونروز جلوی چشمای من زدی…فکر میکنی میتونم بگم عب نداره داداشی…فدای سرت!نمیتونم برایان!هر دفعه هم که میخوام ببخشمت یاد زخمای صورت و زخم پهلوش میافتم و توی قلبم اینقدر میزنمت تا بمیری!دم شیر شنیدی؟!چانیول واسه من حکم دم شیر رو داره که نباید پا بذاری روش…چون من اون آدمو از خودمم بیشتر دوست دارم…پس باید بترسی از آدمی که خودش برای خودش بی اهمیته اما اون آدمو تا سر حد مرگ دوست داره…برایان برو!من میبخشمت اما بدون کارت خیلی اشتباه بوده…دوستیمونو خراب کردی…

برایان مات حرف های جدیدی که تا بحال از دایموند نشنیده بود آروم گفت:برم…ازش معذرت خواهی کنم حل میشه؟!

دایموند پوزخندی زد و سرشو تکون داد:نه…خاطره اونروز فعلا از ذهن من پاک نمیشه!

برایان:دستشو گذاشت روی شونه دایموند و کشیدش جلو…دایموند روی بغلش فرو رفت:منو نمیبخشی اما…من برای درست کردن رابطمون تلاش میکنم…عمرا اگه بذارم از دستم بری…

دایموند بینیشو کشید بالا و سرشو تکیه داد به شونه برایان…

″دارم از دست میرم…هیچکدومتون نمیدونین…″

∞∞∞

توی آینه خودشو نگاه کرد و آهی کشید…

بی حوصله کیفش رو روی دوشش انداخت و از خونه بیرون اومد…سوار ماشین شد و راه افتاد…

فکر نمیکرد اینقدر برای اون مهمونی بی حوصله باشه!

رسید و ماشین رو پارک کرد و وارد رستوران شد…همه با ورودش شروع کردن به دست زدن و مسخره بازی در آوردن…لبخند کمرنگی زد و کنارشون نشست…

یونگی با خوشحالی گفت:نونا چه حسی داری بالآخره داری فارغ التحصیل میشی؟!

ته هی پوزخندی زد:حس پیری!من از همه تون بزرگترم اما دیرتر از همه دارم درسمو تموم میکنم!

یونگی:این حرفو نزن نونا!

ته هی لبخند زد و برای خودش سوجو ریخت:فعلا بیاین بخوریم!

و شات هاشون رو بهم زدند و رفتن بالا….

همه مشغول حرف زدن و خوردن شدند و یونگی آروم گفت:نونا اینقدر پکر نباش دیگه!یاد دکتر ایم افتادم!

ته هی لبخند زد:این حرفتو به گوشش میرسونم!

یونگی گفت:غلط کردم!

و ته هی هم خندید.صدای موبایلش در اومد. پیامی که براش اومده بود رو باز کرد و خوند:

_امشب مثل همیشه کشیک بودم و یه عالمه مریض بدحال دور و برم…اما همینجا هم تمام ثانیه ها شو به فکر کردن بهت میگذرونم و از خدا میخوام تا آخر این راه موفق باشی…متاسفم که نتونستم کنارت باشم خواهر عزیزم…دایموند ایم.

اشک توی چشماش حلقه زد و لبخند زد:جذاب دوست داشتنی!

لبشو گاز گرفت تا اشکش در نیاد و بینیشو کشید بالا:وقتی میخوای مثل احمقا بری واسه چی دیگه اینجوری رفتار میکنی؟!

و سرشو پایین انداخت.اما چند دقیقه صدای جیغ دخترا و بعد سایه کسی بالای سرش باعث شد سرشو بالا بیاره و خشکش زد:بـ..برایان!

برایان لبخند زد و جعبه کیک دستش رو گرفت جلوش:فارغ التحصیلیت مبارک خوشگل خانوم!

ته هی گیج نگاهش و کرد و ایندفعه واقعا اشکش در اومد:بخاطر من اومدی؟!

∞∞∞

نگاهشو به زمین دوخت و آروم پلک زد…

با حس گرمای دستی که دور شونه ش حلقه شد از جا پرید.آب دهنشو قورت داد و آروم پرسید:کی…میری؟!

برایان لبخند زد:امشب پروازمه!میخواستم قبل از پرواز ببینمت!

چونه ش لرزید:نمیبایست بیای!

برایان لبخند زد:من اونقدرا هم بی معرفت نیستم!

ته هی دندوناشو روی هم فشار داد:ممنونم که اومدی!سورپرایز شدم!

و دوباره به زمین خیره شد.برایان گفت:اگه…بهت بگم با من بیا بریم جوابت چیه؟؟

ته هی گیج گفت:امریکا؟!من تمام زندگیم اینجاست!پدرم مادرم کارم دوستام…همه چیزم اینجاست…کجا بیام؟!

برایان لبخند زد:دقیقا این همون دلیلیه که من بخاطرش دارم برمیگردم و تو اینجوری ازم دلخوری!

ته هی نفسشو داد بیرون و گفت:من جلوتو نگرفتم…فقط گفتم اگه میتونی بمون…حالا که نمیتونی که اجباری نیست!تازه اون دلیلی که بخاطرش اومدی هم داره برمیگرده…پس واسه چی باید بمونی اصلا!

برایان دستاشو گرفت و گفت:نگام کن!

ته هی سرشو بالا گرفت و نگاهش کرد:نیازی نیست عذاب وجدان داشته باشی…برو!میتونیم با هم در تماس باشیم اصلا!شاید من یک کم وضعم بهتر شد بیام ببینمت اونجا هوم؟!

برایان:دلتنگیی که از طریق تماس و اینترنت رفع شه الکیه!فقط دل آدمو خوش میکنه!اما دل آدم که کش نمیاد!میاد؟!

ته هی نگاهش کرد:پس چیکار کنیم؟؟

برایان نگاهش کرد:دوستت دارم!

ته هی تقریبا وا رفت…آروم پلک زد و نگاهش کرد.برایان لبخند زد:اگه بگم صبر کن تا کارامو درست کنم و برگردم صبر میکنی؟!

ته هی شوک زده گفت:بـ…برگردی؟!

برایان:آره…ممکنه یک کم طول بکشه…اما اگه تو برام صبر کنی حتما برمیگردم!

ته هی آروم پلک زد:صبر میکنم …تا برگردی!

برایان لبخند زد:پس منم حتما برمیگردم!

ته هی هم میون اشک هاش لبخند زد:منم دوستت دارم!

برایان خنده کرد:میذاشتی صبح میگفتی دیگه!

ته هی فقط لبخند زد.

برایان گفت:من دیگه باید برم فرودگاه!مراقب خودت باش…خوب غذابخور و خوب استراحت کن!دکتر خوبی باش و با مردی دیگه ای بیرون نرو!

ته هی لبخند زد:دلم واست تنگ میشه!تو هم مراقب خودت باش!

برایان لبخند زد:نمیگی با دختر دیگه ای بیرون نرم؟!

ته هی لبخند زد:اگه دوستم داشته باشی نمیری!

برایان لبخند زد و موهاشو زد پشت گوشش:کاش زودتر پیدات میکردم!

ته هی آروم پلک زد و صداش لرزید:منم کاش زودتر عاشقت میشدم!

برایان دستشو دور کمر ته هی انداخت و سرشو برد نزدیک تر و زمزمه کرد:هنوزم دیر نشده…

و لباشو چسبوند روی لب های نیمه باز ته هی!آروم چشماشو بست و دستاشو دور گردن برایان حلقه کرد…نمیدونست خوشحال باشه یا ناراحت…همین لحظه اعتراف کرده بودند و درست همین لحظه داشتند جدا میشدند…چونه اش لرزید و خودشو بالا تر کشید…برایان آروم لباشو بوسید و ازش فاصله گرفت:مزه شکلات میدی!

ته هی لبخند زد و دستاشو دو طرف صورت برایان گذاشت:من آدم صبوری نیستم!پس زودبرگرد!

برایان لبخند زد :چشم!تمام سعیمو میکنم!

موهاشو زد پشت گوشش و گونه شو ناز کرد:راستی…مراقب این دوست دیوونه تم باش…خیلی بهش بدهکارم…وقتی برگشتم باید حسابمو باهاش صاف کنم!

ته هی گفت:اون دوست دیوونه م خودش داره میاد پیشت…با اون بهم خیانت نکنیا!

برایان لبخند زد:دایموند پیش من نمیاد…

ته هی :پس کجا داره میره؟!

لحن برایان پر از غم خالص شد:دایموند…داره میره پیش مامانش…

و برای آخرین بار بوسیدش و ازش فاصله گرفت…

ته هی موند و رفتن برایان…و جمله برایان که توی گوشش زنگ میزد..

پیش مامانش…″

 

پایان قسمت سی و هفت

قسمت+سی و هشتم+

 

از پشت میز بلند شد و گفت:خسته نباشید!

همه بلند شدند و تعظیم کردند:خسته نباشید سونبه نیم!

سری تکون داد و از کلاس بیرون اومد…

بی حوصله به سمت آسانسور رفت که کسی صداش زد:اوپااااا!

برگشت و با دیدن اسکای خندید:اوپا؟!

اسکای هم لبخندی زد:الآن حس فن گرل بودن بهم دست داد!

چانیول لبخند زد:حالت خوبه؟!کم پیدایی!

اسکای:ای بابا چیکاااارکنیم دیگه در گیر مراسم عروسی و این حرفا!تو هم که خونه نمیای هیونگ!خودت کم پیدایی راستی!

چانیول گفت:من میام ولی تو نیستی!

اسکای لبشو داد بیرون:منم میام ولی تو نیستی!تایم تیبلمون با هم هماهنگ نیست هیونگ!

چانیول لبخند زد و دست کشید روی سرش:حتی اگه نمیبینمتم خوب و سلامت بمون!

اسکای لبخند زد:تو هم همینطور چانیول اوپا!

چانیول لبخند زد و گفت:اینجا چیکار داشتی؟!

اسکای هوفی کشید:اومدم برنامه ی اجراهای اس ام تاون رو بگیرم که وظیفه ی یه تنبلی به اسم کیم سوهو عه!

چانیول خندید:زندگی متاهلیه دیگه!

اسکای آهی کشید:مرتیکه تنبل!بدم میاد ازش!

چانیول قهقهه زد:کاملاااا مشخصه!

اسکای هم ریز خندید:میری خونه؟!

چانیول گفت:یه سر میرم پیش دایموند!من اصلا از کارای خیریه سردر نمیارم!باید برم ازش بپرسم چی به چیه دقیقا!

اسکای لبخند موذیانه ای زد:پس موفق باشی هیونگ؟!

چانیول خندید و دستشو زد پشت اسکای:برو جوووجه!

و از هم جداشدند و چانیول به سمت خونه دایموند حرکت کرد.

وارد ساختمان شد و زنگ در رو زد.چند دقیقه ای طول کشید تا در باز شد و آدم جدیدی پشت در ظاهر شد:اومو پارک چانیول!

چانیول نگاهی به در و دیوار کرد:من اشتباه اومدم؟!

لیزا گفت:با دایموند کار دارین؟!من نامادریشم!

چانیول لبخند زد:آهااااان پس شما همون خانوم مهربونی هستید که ازتون تعریف میکنه!

لیزا لبخند زد:دایموند لطف داره!بفرمایید داخل!

چانیول لبخند زد و از کنار لیزا رد شد و وارد خونه شد…

معذب وسط خونه ایستاد و گفت:خونه نیست؟؟

لیزا به نشستن دعوتش کرد و گفت:کی؟

چانیول پوکر گفت:دایموند دیگه!

لیزا گیج گفت:اون که رفت!

چانیول خشکش زد.برگشت و نگاهش کرد:رفت؟!

لیزا:نمیدونستین؟!دیروز صبح پروازش بود…فکر کنم تا الآن دیگه رسیده حتما!قرار بود بهم زنگ بزنه اما نزد!حتما هنوز مستقر نشده!

چانیول اما آروم پلک میزد و زیر لب گفت:باز بدون اینکه چیزی بگه گذاشت و رفت؟؟

لیزا نگاهش کرد:نمیدونستید؟!مگه توی اون جشن اس ام نبودین؟!اون که اصلا بخاطر همین رفتن دایموند برگزار شده بود!

چانیول چشماشو بست و سرشو پایین انداخت…

لیزا نگران گفت:حالا اینقدر بهم نریزین تورو خدا برمیگرده دیگه!

چانیول سریع سرشو گرفت بالا و گیج گفت:برمیگرده؟!

لیزا گفت:آره دیگه!نکنه اینم نمیدونستین؟!

چانیول گیج گفت:مگه نرفت که…بمونه؟!

لیزا:ببینین رفتن که چرا قصد داره از کره بره و یه جای دیگه زندگی کنه اما هنوز نه!گفت که خاله ها و عمه هاش اینا هی بهش پیام دادن که بیا ببینیمت و این حرفا!اونم دید الآن موقعیت مناسبه پا شد رفت ایران پیششون!(چانیولم میبردی خب-__-)مثل اینکه الآن عیدشونه!قرار بود با هم بریم البته چون باباشم میخواست بره ایران اما فعلا که سرش شلوغه!ما هفته بعد میریم پیشش!

چانیول آروم پلک زد:ایران؟!

لیزا:نمیخواین بگین که نمیدونستین دایموند…

چانیول:نه نه میدونم کجاییه!ولی نمیدونستم قراره بره اونجا!

لیزا:آره دیگه رفته اونجا و یه مدت میمونه!بعد برمیگرده و دیگه نمیدونم برنامه ش چیه!

چانیول آهی کشید و گفت:پس شما اینجا چیکار میکنین؟!

لیزا:گفت بیام وسایل یخچالشو خالی کنم که خراب نشن!گویا یادش رفته وسایل برقی رو هم از برق بکشه!خدایی شد که شما الآن اومدین و گرنه به در بسته میخوردین!

چانیول بلند شد و گفت:ممنونم که بهم گفتین!

لیزا هم بلند شد و لبخند زد:خواهش میکنم!خوش اومدین!البته خونه من نیست!

و خندید.چانیول هم لبخندی زد و گفت:پس بااجازه!

و میخواست بره که لیزا گفت:خیلی دوستتون داره!

چانیول سرجاش ایستاد.برگشت و گیج نگاهش کرد.لیزا تند تند گفت:بروی خودش نمیاره اما شما ارزش ترین چیزی هستید که توی زندگیش داره!حتی اگه انکارش کنه دروغ میگه!

چانیول آروم پلک زد:فکر کنم دیگه دیر شده!

لیزا:میدونم دیر شده منم نمیخوام ازدواج شما رو خراب کنم اما فکر کنم لازم بود بعد از چهار سال که سعی کردین ازش متنفر باشین بدونین…اگه هم اتفاقی افتاده بخاطر خودتون بوده!

چانیول:شما میدونین چی باعث شده که…

لیزا:میدونم اما خواهش میکنم نپرسین…بزودی خودش همه چیزو بهتون میگه!

چانیول دستشو مشت کرد و گفت:باشه…شب بخیر!

و سرشو پایین انداخت و از خونه بیرون اومد…داشت دیوونه میشد…

این دختر با اینکاراش رسما داشت چانیول رو خل میکرد….

∞∞∞∞∞

به لباس داخل جعبه نگاه کرد و آه کشید.در حمام باز شد و سوهو همونطور که حوله رو روی موهاش میکشید بیرون اومد:از اونموقع که رفتم همینطوری زل زدی به این داری آه میکشی؟!

اسکای باز هم آه کشید:میترسم!

سوهو:باز تو ترسیدی؟!

اسکای:ببخشید تا حالا ده بار موقع ازدواجمون یه اتفاق بدی افتاده ها!تو نمیترسی؟!

سوهو کنارش روی تخت نشست و دستاشو دور کمرش حلقه کرد:نه نمیترسم!توکه اینجایی فعلا نمیترسم….مگه اینکه باز هوس کنی بری!اونموقع باز نبودنت میشه کابوس شبام!

اسکای سرشو تکیه داد به سینه سوهو:خودتو چی میگی!من باهات بهم زدم!اما تو رسما مردی!

سوهو موهاشو بوسید:چقدر بدبختی سرراهمون سبز شدا!خیلی قوی بودیما!

اسکای:خیلی سرسختیم که هنوزم پررو پررو میخوایم ازدواج کنیم!

سوهو اخم کرد:پس چی؟!میخوای بری زن یکی دیگه بشی؟!

اسکای موذیانه گفت:نمیدونم!یول خیلی کیس خوبیه!چند بارم بهش گفتم بره با آیرین بهم بزنه منم با تو بهم میزنم زنش میشم!بچه مثبت بازی در میاره!

سوهو که نمیدونست ازین حرفای اسکای حرص بخوره یا از لحن بانمکش بخنده محکم فشارش داد:اون اگه با آیرینم بهم میزنه میره با دایموند!نمیاد تورو بگیره!

اسکای آهی کشید:حق با توعه!پس همون زن خودت میشم!

سوهو خندید و مثل یه بچه به خودش فشارش داد:عوضش منم این زندگی رو برات تبدیل به بهشت میکنم!

اسکای نفسشو داد بیرون:بهشت نمیخوام…یه زندگی عادی میخوام!میشه اینکارو بکنی؟!

سوهو گردنشو بوسید:همینکارو میکنیم!یه زندگی عادی!

اسکای:تابستونا بریم مسافرت!با بچه هامون!

سوهو خندید:من بچه زیاد دوست دارم!دلم میخوام پنج شیش تا بچه قد و نیم قد داشته باشم!صدای جیغ و بازیاشون کَرِمون کنه!

اسکای خندید:پنج شیش تا؟!منو چی فرض کردی؟

سوهو:یه مادر نمونه!

اسکای خندید:خرم نکن!من همون یه دونه بچه بدنیا بیارم سر زا میرم!

سوهو اخم کرد:ازین حرفا نزن!

اسکای:والا تو که درد زایمان نمیدونی چجوریه توقع پنج شیش تا داری!

سوهو:مگه تو میدونی!

اسکای:تا حالا تجربه نکردم ولی میدونم درد داره!

سوهو نفسشو داد بیرون:همون یکی هم کافیه پس!

اسکای برگشت و نگاهش کرد:ولی اشکال کار اینجاست که منم پنج شیش تا بچه دوست دارم!قد و نیم قد!

سوهو خندید و گفت:حالا چیکار کنیم؟!

اسکای با شیطونی گفت:باید قبل از عروسی دو تا بیاریم و تا چند سال بعد از عروسی ادامه ش بدیم؟!

سوهو هم با شیطنت بیشتر توی چشماش زل زد:شایدم باید از همین الآن شروع کنیم نه؟!

اسکای سرخ شد:منحرف!

سوهو دست انداخت دور کمرش و هولش داد روی تخت،جعبه لباس عروس رو روی زمین گذاشت و لب های اسکای رو بوسید.اسکای گفت:اصلا فکرشم نکن که واسه عروسی هیکل منو با اون نی نیت خراب کنی که عمرا اگه بذارم!

سوهو لاله گوششو بوسید و دم گوشش زمزمه کرد:گور بابای بچه…من فقط خودتو میخوام!

و بدون اینکه به اسکای اجازه حرف زدن بده مشغول وجب کردن بدن اسکای با لب هاش شد…

∞∞∞∞

کلافه دستی بین موهاش کشید و گفت:دارم خل میشم!

آیرین سرشو گرفت بالا و نگاهش کرد:وا چی شدی؟!

چانیول سرشو به میز تکیه داد و گفت:تو میفهمی اینجا چه خبره؟!استایل نخبه واسه من برداشتی؟!

آیرین عینک گنده شو از روی چشماش برداشت و سرشو خاروند:راستش یک کلمه هم نمیفهمم!

و ریز خندید.چانیول لبخندی زد و گفت:یه سری مدارک باید اینجا باشه که نیست!نیگا توی همه ی اینا نوشته رجوع شود به فلان جا!

آیرین:و این فلان جا هم نیست خب!

چانیول:دقیقا!باید ببینیم این اسنادی که نیست کجاست! والبته چی هست اصلا!شاید گره ای از کارمون باز بشه!

آیرین سری تکون داد و با حرص گفت:نمیشد اول بیان این کارارو برامون توضیح بدن بعد برن؟!انگار دنبالشون کرده بودن!

چانیول آه کشید….آیرین روی ساعتش نگاه کرد و گفت:خب عشقم من باید برم استدیوی کی بی اس مجریم!تورو با این مدارک نصفه نیمه تنها میذارم!

و بلند شد.چانیول سری تکون داد و با اخم جذابی گفت:اینقدر به این پارک بوگوم هم نچسب!

آیرین نیشش باز شد و گفت:بیشتر از ده ساله که همکاریما!

چانیول با اخم ادامه داد:بله در جریان هستم!کاپل تو و اونو بیشتر من و تو شیپ میکنن!

آیرین خندید.خم شد و گونه چانیول رو بوسید:مهم اینه که من فقط تورو دوست دارم!

چانیول لبخند کمرنگی زد و گفت:مواقب خودت باش!

آیرین لبخند زد:چشم عشق من!بای بای!

و رفت و در رو پشت سر خودش بست.چانیول هوفی کشید و به ورقه مبهم روبروش نگاه کرد و همونموقع موبایلش زنگ خورد:بله؟؟

_سلام آقای پارک! من کیم ته هی هستم!یادتون میاد؟!

چانیول :سلام خانوم دکتر!مگه میشه یادم بره؟؟خوبی؟!

ته هی:ممنونم!راستش یه چیزی رو دایموند قبل رفتنش گفت بهتون بگم من کلا فراموش کردم!شرمنده ام!گفت بهتون بگم یه سری اسناد و مدارک خیریه توی مطبشه و چون مطمئنا نیازتون میشه برید حتما برشون دارید!من الآن بیمارستان نیستم اما یونگی اونجاست!اگه خواستید برید و بگید در مطبشو براتون باز کنه احتمالا توی همون کشوعه میزشه رمز کشو هم همون رمز در خونشه!امیدوارم که پیداشون کنین!شرمنده که فراموش کردم!

چانیول با حالتی که ″کاش ار خدا چیز دیگه ای خواسته بودم!″خیره مونده بود به روبرو تند تند گفت:ممنون که گفتی ته هی!کمک بزرگی بهم کردی!

ته هی:خواهش میکنم!کاری نکردم!

چانیول:تقریبا الآن میخواستم سرمو بکوبونم توی ستون اما نجاتم دادی!من شماره یونگی رو ندارم لطفا بهش خبر بده که دارم میرم بیمارستان!

ته هی خندید:بله چشم!الآن بهش زنگ میزنم!

چانیول تشکر کرد و بعد از خداحافظی قطع کرد…کتشو برداشت و همراه کیفش گرفت و تقریبا تا بیمارستان پرواز کرد…

وارد شد و از پرستار راجع به یونگی پرسید و پرستار راهنماییش کرد…بالآخره یونگی رو پیدا کرد و متعجب ازینکه چطور توی این چند ماه اینقدر خوشتیپ و بزرگ شده باهاش دست داد و احوال پرسی کرد.

یونگی:هیونگ همراه من بیاید!از وقتی که ته هی نونا زنگ زده منتظرتونم!

و همراه یونگی به سمت مطب دایموند رفتند.پشت سرش وارد شد و با حس بوی عطر دایموند که هنوزم بخاطر یونیفرمش توی اتاق می اومد لبخند زد ….برای چند لحظه حس کرد برگشته…

یونگی گفت:میدونین کجان؟!

چانیول سری تکون داد و به سمت کشوی میزش رفت و رمز رو زد″۱۹۹۲″

کشو رو باز کرد و یک عالمه پوشه و پرونده رو کشید بیرون:وووااااه!اینهمه؟!

یونگی کنارش ایستاد:اوه!هیونگ با این وضع هیچی توی اس ام هم هست اصلا؟!

چانیول دونه دونه نگاهشون کرد و گیج گفت:تقریبا میشه گفت هیچی نیست!

نشست روی صندلیش و گفت:بذار یه نگاهی بهشون بندازم!

و بقیه پوشه ها رو بیرون آورد اما ته کشو زیر همه کاغذایی که بیرون آورده بود بیرون متوجه قاب عکسی شد که برعکس گذاشته شده بود.با تعجب اخمی کرد و قاب عکس رو بیرون کشید و با دیدن عکسش خشکش زد….کم کم لبخند تلخی زد و اشک توی چشماش جمع شد…

″_بگو کیمچیییی!

+کیمچی دوست ندارم!

_چی دوست داری!

+تورو!

خندید:منو میخوای بخوری؟!

+گنده ای! نمیتونم تنهایی بخورمت!

_میخوای نگهم دار توی یخچال توی چند وعده بخورم!

+ایش حس آفریقایی های آدمخوار بهم دست داد!

_خب خودت میگی منو دوست داری!

+مگه آدم هرچیزیو دوست داره باید بخوره؟!

_آره! مثلا من خیلی دارم تحمل میکنم که هر لحظه تو رو نبلعم!

+این حجم از منحرف بودنو از کی به ارث بردی پارک چانیول؟!

_نمیدونم والا!

لبخند زد و گفت:این عکسو بگیر!بعد بهت میگم منحرف بودن یعنی چی!

_خب پس چی میگی حالا؟!میگی پارک چانیول؟؟یا همون کیمچی؟!

+میگم پیتزا! پیتزا خیلی دوست دارم!

_فکر کردم گفتی منو دوست داری!

+یااااا عکستو بگیر دیگه! خشک شدم!

سرشو خم کرد و گفت:یک دو سه!

و سریع گونه شو بوسید و عکس گرفت:اینم از این!

سرخ شد:حالا همینجوری میگرفتیم دیگه نیازی به ماچ و بوسه نبود!

_اینو قاب میگیرم میذارم توی اتاقم!

+یااااا نه خیرم جلوی بکهیون اوپا زشته!

_هیچم زشت نیست! تو همسر منی!روز عروسی قرار لایوشو ببینن!

+عمرا اگه بذارم!

_حالا میبینیم!

با لبخند محوی عکسشون رو نگاه کرد و گفت:من ظاهرش میکنم!میذارمش کنار تختم

و با ذوق خیره موند بهش…″

زیر لب زمزمه کرد:دیوونه….

یونگی نگاه کرد:اوه هیونگ…اینکه…

چانیول قاب عکس رو برگردوند:بیخیال!بیا این آشفته بازار رو جمع کنیم!

و مشغول مرتب کردن پوشه ها شد و یونگی گیج نگاهشو بین چانیول و قاب عکس رد و بدل میکرد اما متوجه چیزی بین پوشه ها شد و گفت:اوه هیونگ صبر کن!این عکس رادیولوژی اشتباهی بین این سندا چیکار میکنه؟!

و از بین دستای چانیول کشیدش و نگاهش کرد:مال خود دکتر ایمه!

چانیول:چیه؟!…

یونگی بازش کرد و داخلش رو نگاه کرد:عکس ام آر آیه…با نوار مغز!

و با اخم گرفتش توی نور و گیج نگاهش کرد…

کم کم حالت صورتش تغییر کرد و اخماش از هم باز شدند….چشماش لحظه به لحظه گردتر شد میشدند و عکس از دستش سر خورد…

چانیول گیج نگاهش کرد:چیزی شده؟!

یونگی آب دهنشو قورت داد:اشتباه میکنم…دارم اشتباه میکنم!

چانیول اخم کرد:چیه مگه؟!

یونگی:هـ…هیچی…بازم گیج زدم….مگه میشه….مگه میشه دکتر ایم ما تومور داشته باشه؟!…امکان نداره…من دارم اشتباه میکنم!

چانیول با شنیدن جمله یونگی خشکش زد و بی حرکت ایستاد…یونگی همونطور گیج گفت:بذارین من کمکتون کنم اینا رو جمع کنید…

اما چانیول مچش رو گرفت و گفت:یه بار دیگه بگو…چی گفتی؟!

 

پایان قسمت سی و هشت

کامنت یادتون نره 🙁

 

 

 



guest
8 Comments
جدیدترین نظرات
قدیمی ترین نظرات
Inline Feedbacks
View all comments
Olivia
Olivia
2 سال قبل

کل فیک چند قسمته؟چقدر مونده تا تموم شه؟

Zahra
Zahra
Reply to  Olivia
2 سال قبل

۴۰قسمته عجیجم????

Olivia
Olivia
Reply to  Zahra
2 سال قبل

واهاییییییییییییییییییییییییییی ۲ قسمت مونده فقط 🙁
گریهههههههههههههههههههههههه

Zahra
Zahra
Reply to  Olivia
2 سال قبل

هق هق?????

Olivia
Olivia
2 سال قبل

اون قسمت مکاملمه دایموند با برایان درمورد چانیول عاالی بود.
خیلی خوب نوشته بودیش

Zahra
Zahra
Reply to  Olivia
2 سال قبل

عاح تچکر تچکر?????

Olivia
Olivia
2 سال قبل

یعنی به خداااااااااااااا این دفعه اگه چانیوا خنگ نفهمه میرم میکشمش

Zahra
Zahra
Reply to  Olivia
2 سال قبل

منم کمکت میدم خواهر???مرتیکه خنگ?????