192 👁 بازدید

Fan Fiction Out Of Breath_EP 36

EP 36

از نفس افتاده_قسمت+سی و ششم+

 

از پله پایین اومد و دستشو توی جیب کتش کرد اما وقتی چرخید از جا پرید:اوه ته هی!

ته هی با فاصله زیادی ازش ایستاده بود و با اخم نگاهش میکرد.لبخند زد و نزدیکش شد:اینجا چیکار میکنی دختر؟!

با عصبانیت نزدیکتر شد و چیزی نگفت.برایان گفت:چرا…اینجوری نگام میکنی؟!

و اونقدر نزدیکتر رفت که فقط چند سانتی متر باهم فاصله داشتند.

وقتی دید ته هی چیزی نمیگه گفت:اتفاقی افتاده؟!

ته هی مشت زد به سینه برایان:عوضی!

برایان گیج گفت:من… چیکار کردم؟!

ته هی مشت بعدیشو زد:ازت متنفرم!

برایان:کیم ته هی..!

ته هی:داری میری؟!

برایان که تازه متوجه موضوع شده بود لبخند کمرنگی زد:بالآخره فهمیدی؟!

اشک توی چشمای ته هی جمع شده بود.نگاهش کرد:آره بالآخره…آخرین نفری بودم که فهمیدم!

برایان گفت:هر اومدنی پشتش یه رفتنی هست دیگه…من که نمیتونم تاابد بمونم!

ته هی با چشمای پر از اشک نگاهش کرد:پس واقعا میری!

برایان:برای آخر هفته بلیط دارم!

ته هی پوزخندی زد و بینیشو بالا کشید:خوبه!کاراتو کردی…منم آخرین نفر خبر شدم که داری میری….بلیطتم که گرفتی…باشه پس برو…به سلامت!

و نگاهشو گرفت و ازش دور شد.برایان چند ثانیه رفتنشو نگاه کرد و بعد دوید به سمتش تا بهش رسید.دستشو دور شونه های ظریف ش حلقه کرد و سرشو فرو برد توی گردنش و زمزمه کرد:میخوام این روزهای آخرو کنار تو باشم…میشه؟!

و بغض ته هی شکست و هق هقش توی گوش برایان اکو شد…

∞∞∞∞

در رو باز کرد و وارد شد.نگاهی به دور و برش انداخت و آه کشید.کیفش رو یه گوشه انداخت و پشت میزش نشست.سرش رو با دستش گرفت و مشغول فکر کردن شد که تقه ای به در خورد و پرستار وارد شد:ببخشید دکتر ایم!

سرش رو بالا آورد:چیزی شده؟!

پرستار وارد شد و گفت:گفته بودین بیام پیشتون!

نوچی کرد و گفت:راست میگی!این مدت که نبودم چه خبر شد؟!از بیمارا و همکارها چه خبر؟!

پرستار گفت:خبر خاصی نبود…همکارا طبق ساعت خودشون می اومدن و میرفتن…اورژانس این مدت اتفاق خاص بدی نیافتاد و چند نفر بخاطر حمله قلبی و دعوای خیابونی اومدن که خیلی جزئی بود و برطرف شد…امممم دیگه اینکه…آهان!دکتر اسمیت اومدن و استعفا دادن و مثل اینکه بزودی برمیگردن کشورشون!

دایموند بی تفاوت گفت:خب؟!

پرستار با تردید نگاهش کرد اما وقتی نگاه دایموند رو دید حرفی نزد و گفت:چند تا نامه هم براتون اومد!بفرمایید!

دایموند پیفی کرد و نامه ها رو گرفت:انگار عصر حجره که نامه میدن!

پرستار لبخندی زد و گفت:اگه با من امری ندارین برم!

دایموند سری تکون داد:مرسی!خسته نباشی!

پرستار خم و راست شد:خواهش میکنم!

و رفت…

دایموند نامه اولی رو برداشت و بازش کرد و با دیدن متن نامه ابروهاش بالا رفتند:گودبای پارتی اس ام؟!

∞∞∞∞

دستشو دورتر گرفت و با لبخند گفت:این چه خوبه!…نظر تو چیه؟؟

جوابی نشنید.با آرنجش زد به شکمش که ناله ش بلند شد.از جا پرید:وای خدا مرگم بده…حواسم نبود!

چانیول که از درد خم شده بود صاف ایستاد و گفت:چرا زدی حالا؟!

آیرین گفت:حواست کجاست؟!گفتم این خوشگله؟!

چانیول به حلقه درشتی که توی انگشت ظریف آیرین خودنمایی میکرد نگاه کرد و گفت:خوشت اومده؟!خیلی درشت نیست؟!

آیرین:خب راستش من ازین حلقه های ظریف خوشم نمیاد…دلم میخواد گنده باشه همچین بدرخشه!

چانیول:ظریف باشه هم میدرخشه ها!

آیرین اخم کرد:نمیخوام!

چانیول:خب باشه…هر چی تو دوست داری…الآن این خوبه؟!

آیرین پوفی کشید:نمیدونم!میخوای بریم اون مغازه های بعدی رو هم بگردیم؟!

چانیول:منم نمیدونم هر چی که خوشت میاد بگیر بریم!

آیرین اخمی به این بی حوصلگی واضح چانیول کرد و گفت:بریم بعدیا رو هم ببینیم!

و دست چانیول رو گرفت و کشید دنبال خودش.

وارد مغازه شدند و چانیول آه کشید…

″_بیا اینجا ببینم!

+میگم یول…این از قیافه ش معلومه ازین مغازه گروناس ها! بیا بریم یه جای دیگه ….حالا حلقه حلقه است دیگه مهم اینه که خوشگل باشه..بیا بربم یه جای دیگه!

_صداتو نشنوم خانوم دکتر! بیا ببینم!

+عه خب

حلقه رو برداشت و نشونش داد:این چطوره؟!

+خوشگله!

نگاهش کرد و حلقه رو گذاشت کنار:دایموند تو به زور میخوای زن من شی؟!

+نه وا! دیوونه شدی؟!

_خب پس چرا شوق و ذوق نداری یه ذره؟!من دارم بال در میارم که اومدیم خرید اما تو هی این پا و اون پا میکنی

+آخه…این مغازهه

_دایموند چند بار بگم به پولش اصلا توجه نکن هان؟!مگه ندارم؟!تو خودت دکتری ها!فقیر نیستی که اینقدر چونه میزنی!

+بحث پولش نیست یول…بحث ولخرجیه! معلومه که هر دوتامون از عهده خریدنش برمیایم ولی وقتی میشه خیلی ارزونتر کارمون رو پیش ببریم چرا اسراف کنیم؟!

چانیول قدم قدم به دایموند نزدیک شد و گفت:باشه!فقط اگه نمیخوای جلوی اینا همه جوری بخورمت که اثری ازت باقی نمونه سریع بزن به چاک تا بریم یه جای ارزونتر!

دایموند سرخ شد و زیر لب گفت:مردک منحرف!

چانیول خندید و دایموند هم دستشو گرفت و بدنبال خودش کشید…″

آیرین با ذوق گفت:وای اونو میشه بیارین!

حلقه رو از دست فروشنده گرفت و گفت:این چطوره چان؟؟

چانیول لبخند کمرنگی زد:خوشگله!

آیرین:متوجهی که از اولی که اومدیم به همشون داری میگی ″خوشگله″؟!

چانیول:خب همه شون خوشگل بودن بنظرم چیکار کنم؟؟

آیرین روی دستش نگاهش کرد و گفت:این از همه شون بهتره…

چانیول:خب پس مبارکه!

آیرین چشم غره ای بهش رفت:الآن یعنی بخرم؟؟

چانیول:مگه دوستش نداری؟!

آیرین:تو هم باید یه نظری بدی دیگه!قیمتشم نگاه کن…اگه میبنی گرونه یا خوشت نمیاد بگو خب!

چانیول به چسب پشت انگشتر نگاه کرد و گفت:قیمتش مشکلی نداره…اگه دوستش داری که بگم برات بذاره داخل جعبه!

آیرین لبشو داد بیرون:خب مرسی!

چانیول لبخند کمرنگی زد و بعد پرداخت پول آیرین با ذوق دستشو دور بازوی چانیول حلقه کرد و بیرون اومدن…

_″اون چطوره؟!

+وای اون که خیلی گنده س واسه دست من!

_تو ظریف دوست داری؟!

+آره دیگه…مثل حلقه نامزدیم! اگه میتونستم دلم میخواست واسه عروسی هم همینو بندازی دستم…این بنظرم از همه شون خوشگل تره!

_معلومه مگه میشه من چیزی بخرم و بد باشه نفس خانوم؟!

پیفی کرد:پز نده یودا!من که میدونم این سلیقه نوناته!

چانیول لبخند زد:خب حالا هر چی!مهم اینه که من بهت دادمش!

لبخند زد:معلومه که فقط همین مهمه

به حلقه ریز و ساده توی ویترین اشاره کرد و گفت:وای اون…خیلی خوبه دایموند!

چشماشو ریز کرد و گفت:بگو بیارنش!

از نزدیک نگاهش کرد و لبخند زد.برش داشت و انداخت دستش راستش:چه خوشگله!

چانیول:تو هم دوستش داری؟!

+وقتی تو دوستش داری معلومه منم عاشقش شدم

_اما اگه تو خوشت نمیاد

برش گردوند و قیمتش رو نگاه کرد.لبخند زد:همینو واسم میخری یولی؟!؟؟

و چشماشو مثل گربه شرک کرد و پلک زد.چانیول خنده کوتاهی کرد و گفت:وای هوس کرده امروز جدی بخورمش!

و حلقه رو به فروشنده داد تا بذاره داخل جعبه

دایموند با ذوق دستشو گرفت و گفت:خم میشی!

چانیول خم شد و دایموند محکم لپشو بوسید:مرسی نفس من!

چانیول نگاهش کرد و گفت:اینقدر از تیکه کلام من استفاده نکن جوجه!

خودشو لوس کرد:دلم میخواد خب!

و چانیول دایموند رو بین بازوهای مردونه ش گم کرد و موهاشو بوسید″….

ناخن بلندی فرو رفت توی بازوش و از جا پرید:هان؟!

آیرین با حرص گفت:معلوم هست امروز کجا سیر میکنی چانیول خان؟!معتاد شدی؟!

چانیول رو بهش لبخند زد:جانم؟!چیزی گفتی؟!

آیرین با اخم بستنی رو به سمتش دراز کرد:اینقدر حواست نیست که حتی نفهمیدی رفتم برات بستنی خریدم و برگشتم!

چانیول لبخند زد و دستشو دور گردن آیرین انداخت:مرسی خانومی!حلقه تو دوست داری؟!

آیرین لبخند زد:آره خیلی نازه!مرسی یولییی!

لبخند چانیول خشک شد و آهی کشید:خواهش میکنم عزیزم!

آیرین همونطور که با نی شیر موزش رو هم میزد گفت:میگم…امروز برم لباس هم ببینم یا یه خسته شدی؟؟آخه لباس میدونی که معطلی داره و تازه تو هم که نمیتونی ببینیش!

ایندفعه دیگه چانیول دندوناشو روی هم کشید و آروم گفت:اگه میشه یه روز دیگه بریم…خسته شدم…

آیرین لبخندی زد و گفت:باشه عشق من…هر چی تو بگی!

و سرش رو به بازوی چانیول تکیه داد و چانیول آه کشید…

″_من چه جوری…۶ماه برای داشتنت صبر کنم دختر؟!″

∞∞∞∞∞

_لیدیز اند جنتلمن…خوش اومدین به مراسم گودبای پارتی اس ام…بیاین امشب کنار هم لحظات خوبی رو داشته باشیم…میدونین که رییس های خیریه مون دارن از بینمون میرن و برای همین هم ما اینجا جمع شدیم تا از زحمتایی که توی این مدت کشیدن تشکر کنیم و در ضمن براشون جانشین هم انتخاب کنیم…لطفا به افتخار دکتر ایم دایموند و دکتر اسمیت برایان دست بزنید…

صدای سوت و جیغ جمعیت برای اون دو نفر بلند شد و برسم احترام هر دو بلند شدند و تعظیم کردند….

دایموند نشست و به قیافه ماتمزده و غمگین ته هی و یونگی نگاه کرد و بدون اینکه برایان رو آدم حساب کنه لبخند کمرنگی بهشون زد….

مجری مشغول صحبت شد و بعد از حرف های معمولیی که همیشه میزدن و سخنرانی تعدادی از رییس های اس ام و تشکر از دایموند مجری برگشت و گفت که از خودشون پذیرایی کنند و چند دقیقه ای بهشون استراحت داد…

همه مشغول صحبت شدند و دایموند گفت:من برمیگردم…

یونگی:بله سونبه!

بلند شد و از سالن مراسم خارج شد و به سمت دستشویی رفت.توی آینه خودشو نگاه کرد و موهاشو درست کرد.وقتی از دستشویی بیرون اومد چانیول درست جلوش ظاهر شد:حرف حساب کلا حالیت نمیشه نه؟!

دایموند که جا خورده بود گیج گفت:ببخشید؟!

چانیول عصبی گفت:دایموند چجوری و به چه زبونی باید بگم نرو هان؟!التماست کنم میمونی؟؟

دایموند آروم گفت:من کارم اینجا تموم شده و دلیلی نداره بمونم چان…یه دفعه دیگه هم بهت گفتم…منم هنوز تمام زندگیم امریکاست…بچه هام اونجان…میدونی چقدر منتظر منن؟!خونم زندگیم وسایلم کارم…همه اونجاست…باید برم کارامو جمع و جور کنم…

چانیول:بچه هات؟!پس من چی؟!بعد از چهار سال حالا باز باید حرف رفتن بشنوم؟!اونقدری که وسایلت و بچه هات اهمیت دارن من ندارم؟!

دایموند اخم کرد:تو داری ازدواج میکنی….فکر میکنی خیانت نیست که همسر یکی دیگه باشی و هنوز منو بخوای؟؟

چانیول:ازدواج نمیکنم لعنتی…اگه تو میخوای ازدواج نمیکنم…فقط تو نرو…

دایموند غرید:دقیقا چون میخوام ازدواج کنی دارم میرم!

چانیول:دایموند داری منو دیوونه میکنی…

دایموند:من تلاشی نمیکنم تا تو دیوونه بشی!

چانیول:پاتو بذاری از کره بیرون پاتو خرد میکنم فهمیدی؟!

دایموند پوزخند زد:اینکارو بکن!

و میخواست بره که صدای آیرین رو شنید:چان اینجایی؟!

برگشت و آیرین که حسابی خوشگل شده بود رو نگاه کرد.آیرین با دیدنش لبخند زد:دایموند جان!

دایموند گفت:متاسفانه نمیتونم عروسیتون بیام!

دایموند ناراحت گفت:حالا نمیشد بذاری ما عروسیمونو بگیریم بعد بری؟!

دایموند سرفه ای کرد و گفت:متاسفم که نتونستم!

آیرین لبشو داد بیرون و چان اخمو رو نگاه کرد:هر جا که رفتی لطفا سلامت و خوشحال زندگی کن!

دایموند لبخند تلخی زد:قول نمیدم اما سعی خودمو میکنم!

و رو به چانیول کرد:یادم رفت بهتون بگم…شما یکی از گزینه های ریاست جدید خیریه اید…من شما رو معرفی کردم امیدوارم باهاتون موافقت شده باشه…لطفا اگه انتخاب شدید به خوبی مراقب این بنیاد نوپا باشید!

چانیول اخم کرد:من نمیخوام باشم!لطفا خودت بمون و از کاری که شروع کردی مراقبت کن!

دست آیرین رو کشید و گفت:بریم!

و مثل بچه های ده ساله با حرص قدم برداشت و دور شد…

دایموند لبخند تلخی زد و زیر لب گفت:من فقط میتونم دعا کنم که تلاشام نتیجه بخش باشن…دیگه جون جنگیدن ندارم…

و آهی کشید و برگشت داخل سالن.قبل از نشستن چند ثانیه ای با برایان که نگاهش میکرد چشم توی چشم شد و به سردی نگاهشو دزدید و نشست…

مجری برگشت و دوباره مشغول حرف زدن شد و ایندفعه نوبت اعلام جانشین های دایموند و برایان بود که طبق خواسته دایموند به جای اون چانیول انتخاب شد و به جای برایان هم آیرین که به اعتقاد برایان یه لیدر نمونه برای ردولوت بود و میتونست جانشینش باشه انتخاب شد…

جمعیت با دیدن زوج محبوب اس ام که با همدیگه انتخاب شده بودند شروع به دست زدن و تشویقشون کردند…

چانیول و آیرین بلند شد و دایموند و برایان هم بهشون پیوستند.کنار هم ایستادند و عکس گرفتند و دایموند با چانیول اخموی عصبی و آیرین ناراحت دست داد.اما موقع دست دادن برایان و چانیول جمع به طرز عجیبی سکوت کرد…

انگار همه از ماجرای اتفاق افتاده بینشون خبر داشتند و میخواستند واکنششون رو ببینند…موقع دست دادنشون آیرین با استرس نگاهشون کرد و دایموند چند لحظه ای اصلا نفس نکشید و چانیول هم با پوزخندی دست برایان رو فشار داد…

برایان اخمی کرد و بعد با آیرین دست داد و بعد از چند کلمه کوتاه هر چهار نفر برگشتند سرجاهاشون و دایموند و آیرین هر دو نفس راحتی کشیدند…

مجری برگشت روی استیج و گفت:البته دکتر ایم شما نمیبایست بشینین!

همه به سمت دایموند برگشتند و دایموند گیج نگاهش کرد…

خودش ادامه داد:خب این یه جمع خودمونیه و همه افراد هم اینجا با هم دوستن…ما هم راستش شنیدیم صدای خوبی دارید و میخوایم که ببینیم درست شنیدیم یا نه!مارو یه آهنگ مهمون نمیکنین؟!

دایموند با تعجب دستاشو تکون داد و گفت:من صدای خوبی ندارم!

صدای یک نفر بلند شد که گفت:دروغ میگه…

همه به سمت اسکای که این حرف رو زده بود برگشتند و اسکای لبخند زد:صداش خیلی خوبه!

مجری گفت:اوه به خوبی صدای تو اسکای؟!

اسکای خنده ای کرد و گفت:نه به پای من که نمیرسه!

و همه از لحن حرف اسکای خندیدند و مجری گفت:چاره ای نیست دکتر ایم…این آخرین جشن کنار هم رو یه آهنگ برامون بخونید!

دایموند نگاه بلاتکلیفی به ته هی انداخت و ته هی لبخند زد:برو بخون!

پوفی کشید و از جا بلند شد و به سمت استیج رفت…

میکروفون رو مثل بستنی جلوی دهنش گرفت و صدای پیانو توی گوشش پیچید…

“وقتــــــی چشمام رو میبندم

اون چشم هارو میبینـــــــم

قلبــــم مدام به درد میاد

برای همین میخواسـتم فراموشش کنم

اگـــــــــه این یک رویاست , لطــــــــفا اجازه بده بیدارشم…

تو واقعا سرنوشت منــــــــــــــی؟؟

محو تو میشم…”

چشماشو باز کرد و آروم میکروفون رو از دهنش فاصله داد اما صدایی درست توی نزدیکیش باعث شد برای چند ثانیه قلبش از حرکت بایسته…

 

پایان قسمت سی و شش

نظر نذارین بچه ها!

اصلا نظر نذارین که ناراحت میشم اصلا!!!



guest
5 Comments
جدیدترین نظرات
قدیمی ترین نظرات
Inline Feedbacks
View all comments
Olivia
Olivia
2 سال قبل

فیک امشب آپ نمیشه؟

hliw
hliw
2 سال قبل

چرا ادامه my 12th brother luhan رو نمیزارید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/

Zahra
Zahra
Reply to  hliw
2 سال قبل

من نویسنده اش نیستم عشقم نمیدونم والا

Olivia
Olivia
2 سال قبل

گریهههههههه چه زود تموم شد
راستی اون آهنگه چی بودخوانندش کیه؟
یه سوال دیگه هم اینکه معمولا چه ساعت هایی آپ میکنی؟شب؟ظهر؟کی؟

Zahra
Zahra
Reply to  Olivia
2 سال قبل

اون آهنگه مال خود چانیول توی قسمت بعدی گذاشتمش اصلا 🙂
تصمیم گرفتم ازین ببعد ظهرا آپ کنم دیگه،حدودای ۱،۲ اینورا :kiss:) :kiss:) :kiss:) :kiss:) :kiss:) :kiss:)