155 👁 بازدید

Fan Fiction Out Of Breath_EP 35

🙁 🙁 🙁 🙁 🙁 🙁 🙁

از نفس افتاده_قسمت+سی و پنجم+

 

چانیول گیج گفت:چه…بیماریی داره؟!

دکتر کیم گفت:شما نمیدونید؟!خب دایموند…

صدای ناله دایموند بلند شد و هر دو به سمتش برگشتند.چانیول نگران گفت:حالت خوبه؟!

دایموند سرشو با دست فشار داد و گفت:خوبم!

و میخواست از جاش بلند شه که دکتر کیم با جدیت گفت:بلند شو ببین چیکارت میکنم!

دایموند گیج گفت:استاد!

_تا سرمت تموم نشه حق نداری پاشی! وقتی هم مرخص شدی به مدت یک هفته اخراجی!

چانیول و دایموند هر دو شوک زده نگاهش کردند:ا..استاد!

_یک هفته پاتو توی بیمارستان بذاری واقعا اخراجت میکنم! برای همیشه!پس عین یه دختر خوب بشین توی خونه و استراحت کن!

دایموند گفت:حالم…خو..

چانیول:حالت خوب نیست!دروغ نگو!

دایموند نگاهش کرد و اخم کرد.

دکتر کیم گفت:این آقا مراقبت میمونه!من میرم…امیدوارم توی این یک هفته نبینمت!

و رفت.دایموند رفتنشو نگاه کرد و آه کشید:فک کنم بخاطر اینکه پسره مرد اخراجم کرد!

چانیول روی تخت کنارش نشست و گفت:واقعا نفهمیدی بخاطر اینکه استراحت کنی و یه بند توی بیمارستان نباشی گفت نیای؟!

دایموند نگاهش کرد:جدی؟!

چانیول لبخند زد و موهای کوتاهشو زد پشت گوشش:آره عزیزم!

دایموند نفسشو داد بیرون و چیزی نگفت.

چانیول:وقتی بیهوش بودی خواهر اون پسره اومد بهم گفت ازت معذرت خواهی کنم!مامانش مشکل عصبی داره…

دایموند به یه نقطه خیره مونده بود:اشکالی نداره!

نگاهش کرد:تو اینجا چیکار داشتی؟!

چانیول لبخند زد:با تشکر از حواس جمع شما خانوم دکتر…قرار بود امروز بیام معاینه م کنی!

دایموند آه کشید:آهان!…یک کم برو عقبتر!

و گوشه لباس چانیول رو داد بالا و باندش رو آروم کشید پایین و زخمشو نگاه کرد:باهاش رفتی حمام؟!

چانیول:آره ولی یه پلاستیک چسبوندم روش!آب نخورد!

دایموند سرتکون داد:خوبه…هفته دیگه که اومدی باندشو باز میکنم و به جاش فقط یه گاز استریل میذارم که زخمت هوا نخوره!

چانیول لبخند زد:شما فعلا تعلیقی هستید دکتر ایم!چجوری بیام پیشت؟!

دایموند با چشم های خسته و بی جونش نگاهش کرد:برو پیش دکتر خودت خب!

چانیول:میخوام پیش تو بیام!

دایموند چند تا پلک زد و گفت:بیا خونه م!

چانیول لبخند زد:مثل اینکه دلت میخواد بیام خونت!

دایموند که انرژی بحث کردن و حتی شوخی های چانیول رو هم نداشت از پشت خودشو روی تخت انداخت و گفت:تو اینجوری فک کن!

چانیول هم که متوجه حالش شد لبخند مهربونی زد و آروم با شستش صورتش صورت نرم و کوچیکش رو ناز کرد و دایموند چشماشو بست.

چانیول چند ثانیه نگاهش کرد و گفت:استادت گفت چهار ساله که مریضی…نمیپرسم بخاطر مریضیت رفتی یا نه چون نمیخوام دوباره قاطی کنی اما فقط…میشه بدونم بیماریت چیه؟!

دایموند آروم چشماشو باز کرد و پلک زد.آروم گفت:میگرن دارم!

چانیول نگاهش کرد:بخاطر میگرن رفتی؟!

دایموند لبخند بی جونی زد:گفتی نمیپرسی!

چانیول هوفی کشید و دایموند چیزی نگفت…

چانیول:میگرن باعث میشه خون دماغ شی و بالا بیاری؟!

دایموند:آره…بدنم زیادی ضعیفه!واکنش شدیدی نشون میده!

چانیول مکث کرد و آروم گفت:دروغ میگی!

دایموند نگاهش کرد.چانیول لبخند زد:من تورو از خودم بهتر میشناسم…لحنت جوری بود انگار میخوای خرم کنی!

دایموند آروم پلک زد:نمیخواستم خرت کنم!

چانیول:اما حقیقتو بهم نگفتی!

دایموند:سرطان گرفتم!این راضیت میکنه؟؟

چانیول پوزخندی زد:بی مزه!بگو نمیگم خب!!!

دایموند لبخند تلخی زد:اگه سرم غر نمیزنی باشه…نمیگم!

چانیول آهی کشید و گفت:خب باشه!

دایموند گفت:معاینه ت کردم!حالا دیگه برو استراحت کن…از چشمات خستگی میباره!

چانیول توی چشماش نگاه کرد:منظورت این بود که الآن برم؟؟

دایموند از طرز نگاه چانیول حساب کار دستش اومد و لبشو با زبون تر کرد:خب…هرکار صلاح میدونی بکن!

چانیول لبخندی زد و گفت:صبر کن سرمت تموم شه!بعد تصمیم میگیرم کجا بریم…

دایموند لبخند کمرنگی زد و باز چشمای خسته شو بست و دست چانیول باز موهاشو ناز کرد…

∞∞∞

برگشت و نگاهش کرد.به چشمهای بسته و نفس کشیدن های آروم و عمیقش…آروم موهاشو از توی پیشونیش کنار زد و سرشو نزدیک تر کرد و توی صورت بی رنگش خیره شد….

آروم زمزمه کرد:نفس من…

اما دایموند چشماشو باز نکرد…چانیول متعجب ازینکه دایموند با این خواب سبکش چطور بیدار نشده از ماشین پیاده شد و به سمت کمک راننده رفت.در رو باز کرد و یه دستش رو پشت گردنش و دست دیگه رو زیر پاهاش برد و جسم کوچیکش رو توی بغل گرفت و بلند کرد و از شدت سبکی این دختر قلبش درد گرفت.

دگمه آسانسور رو زد و وقتی به طبقه خونه ش رسید بیرون اومد و جلوی در خونه جدید دایموند که برخلاف خونه ساده قبلیش خیلی لوکس و شیک بنظر میرسید ایستاد.

دایموند رو به خودش تکیه داد و با کمی فکر رمز رو زد:۱۹۹۹!

صدای در بلند شد…اشتباه بود!

بیشتر فکر کرد.سالی که دانشگاه قبول شده؟؟۲۰۱۷!

باز هم صدای در بلند شد…

فکر کرد…سالی که با هم نامزد کردند؟!۲۰۲۰!

اما اینم درست نبود…اخم کرد و باز فکر کرد اما با تصور چیزی که به ذهنش خطور کرد چند ثانیه مکث کرد و با تردید رمز رو زد:۱۹۹۲!

و با باز شدن در چند ثانیه ماتش برد و دایموند غرق خواب رو نگاه کرد…

زیر لب گفت:من با تو چیکار کنم دختر؟!

وارد خونه شد و بدون اینکه به خونه نگاهی بندازه به طبقه بالا رفت و وارد اتاقش شد.آروم روی تختش گذاشتش و پتو رو روش کشید.بالآخره نگاهی به اتاقش انداخت و از حس اینکه دوباره توی اتاق دایموند ایستاده حس خوشایندی بهش دست داد و لبخند زد.

آخرین نگاهشو به دایموند انداخت و آروم از اتاق بیرون رفت و بعد باز بدون اینکه خونشو نگاه کنه از خونش بیرون رفت…

خونه ش بزرگتر شده بود اما…چه فایده که قلبش متروکه بود؟!

∞∞∞∞

_ببخشید!

بدون اینکه سرش رو بالا بیاره گفت:بفرمایید!

_میشه منو نگاه کنید خانوم پرستار؟!

پرستار با بی حوصلگی گفت:بله بفر…اوه دکتر اسمیت!

برایان:خسته نباشی!آقای رییس هستن؟!

پرستار گفت:کجا رفتی یهو؟!میدونی چقدر دلمون واست تنگ شده؟!

برایان لبخند زد:منم دلم براتون تنگ شده…بزودی میام میبینمتون و بعدم برمیگردم!

پرستار:برمیگردی؟؟کجا؟؟

برایان:کشورم!

پرستار با ناراحتی گفت:نههه!توروخدا نرووو!

برایان لبخند زد:دیگه باید برگردم همونجایی که ازش اومدم!نمیشه که تا ابد اینجا بمونم!آقای رییس هستن؟!باید باهاش صحبت کنم!

پرستار:آره…اول بذار بهشون خبر بدم که تو داری میری…

و تلفن رو برداشت تا زنگ بزنه…

برایان نگاهش کرد و پرستار بعد از حرف زدن گفت:میتونی بری پیشش!

برایان میخواست بره که پرستار گفت:میدونی دایموند تعلیق شده؟!

برایان سرجاش ایستاد و اخم کرد:چی؟!تعلیق؟!

پرستار:چند وقت پیش یه پسره ای رو آوردن اورژانس اونم نتونست نجاتش بده و مرد!دکتر کیم هم تعلیقش کرد!شایعه شده میخوان پرونده نظام پزشکیشو ابطال کنن!

برایان گفت:دیوونه شدن؟!فقط با یه عمل ناموفق؟!

پرستار:نمیدونم ماجرا چیه…ولی هر چی هست مربوط به ماجرای اونروزتونه…توی نت دایموند رو بستن به فحش…اکسو ال و غیر اکسو ال دارن بهش فحش میدن…نمیدونم چرا یهو همچین بلایی سرش اومد…عجیبه که تو جون سالم بدر بردی!

برایان کامل به سمتش برگشت و نگاهش کرد:بهش فحش میدن؟!چی میگن؟!

پرستار:خب چیزای مختلفی میگن…مثلا اینکه اومده رابطه چانیول و آیرین رو بهم بزنه…یا میگن بعد از چهار سال چطور سر و کله اش پیدا شده….میگن اون یه دکتر واقعی نیست چون بجای طبابت همش جلوی دوربینه و این حرفا…ما که داریم میبینیم بیچاره چه زحمتی میکشه هم اذیت میشیم که این حرفا رو میشنویم چه برسه به خودش!

برایان نگران گفت:الآن تو ی مطبش نیست؟!

_نه گفتم که…فعلا تعلیقه!

برایان آهی کشید و گفت:من میرم پیش رییس!

و با فکری مشغول به سمت اتاق دکتر کیم،رییس بیمارستان حرکت کرد…

∞∞∞∞∞

زنگ در به صدا در اومد.سرش رو از توی کتاب بالا آورد و به سمت آیفون رفت.با دیدن چانیول لبخند کمرنگی زد و در رو باز کرد.چند دقیقه بعد،چانیول وارد خونه شد:مهمون مریض نمیخوای؟!

دایموند از آشپزخونه بیرون اومد:اگه نخوام هم بزور میای که!

چانیول لبخند زد و هدیه ای رو که آورده بود به سمتش گرفت:من که میدونم تو از خداته من بیام اینجا!

دایموند قیافه شو کج کرد:عمرا!این چیه؟؟

چانیول:کادوی اولین باریه که دارم میام خونت!امیدوارم خوشت بیاد!

دایموند جعبه رو باز کرد و با دیدن هدست داخلش لبخند زد:نیازی به این کار نبود!ممنونم!

چانیول لبخند زد:آهنگای باارزش مارو باید با یه هدفون مارک و گرون گوش بدی تا در حق زحمت هایی که میکشیم ظلم نشه!اون هندزفری رو دیگه استفاده نکن!

دایموند لبخند زد:ممنونم!زحمت کشیدی!برو بشین!

چانیول لبخند زد و به سمت مبل رفت و نشست.چند ثانیه بعد هم دایموند با فنجون قهوه و کیک شکلاتی روی مبل کنارش نشست.

چانیول:خودت چی؟!

دایموند:فک کنم بهت گفتم آلرژی دارم!

چانیول:پس یعنی فقط بخاطر مهمون قهوه و کیک نگه میداری؟!چه مهمون نواز!

دایموند:اینا رو لیزا میخره و میاد یخچالمو پر میکنه!من تا حالا خرید نرفتم اصلا!

چانیول:مردم نامادری دارن والا!

دایموند لبخند زد:خیلی زن خوبیه!

چانیول هم لبخند زد.

دایموند گفت:آیرین خوبه؟!

لبخند چانیول خشک شد و گفت:خوبه!

دایموند:کی قرار ازدواج گذاشتین؟!

چانیول گفت:واقعا باید این سوالا رو تو ازم بپرسی؟!

دایموند با قیافه حق به جانبی گفت:خب اگه نمیخوای بگی نگو!

و سرشو پایین انداخت.چانیول گفت:میخوام تلافی کنم!اینهمه تو جوابمو دادی منم ایندفعه جوابتو نمیدم!هاهاها!

دایموند قیافه شو کج کرد و گفت:بالآخره همین امروز فردا خبرش منتشر میشه میفهمم!

چانیول:مهم اینه که الآن تو خماریشی!

دایموند جدی گفت:تو خماری ازدواج تو؟!خودتو دست بالا گرفتیا!

چانیول زبون براش در آورد و دایموند هم به این مسخره بازیای چان لبخند زد:زخمت اذیتت نمیکنه؟!

چانیول:اون اذیتی که کلافه شم نه ولی خب درد که میکنه!اینکه به این پهلوم باز نمیتونم بخوابمم روی روانمه!

دایموند:خوب میشی!بزودی خوب میشی!

و نزدیک تر رفت و پیراهن چانیول رو زد بالا.باندی که دور کمرش بسته شده بود رو باز کرد و بعد گاز استریل قدیمی رو با احتیاط در آورد و زخمش رو نگاه کرد و گفت:نگاه نکن اگه چندشت میشه!

چانیول گفت:منو سوسول فرض کردی؟!زخم خودمه ها!

دایموند لبخند کمرنگی زد:پس نگاه کن خب!

اما چانیول فقط به صورت دایموند مشغول خیره موند بود.

از بین وسایلش پنبه و بتادین رو برداشت و گفت:یک کم میسوزه!

چانیول:اشکالی نداره!

و دایموند آروم پنبه رو روی زخمش کشید و چانیول از درد اخم کرد.گاز استریل نو رو برداشت و روی زخمش گذاشت و بعد از چسبکاری کردن لباسش رو پایین داد:تموم شد!

چانیول لبخند زد:ممنونم خانوم دکتر!

دایموند لبخند زد:اگه اس ام بفهمه یه پزشک تعلیقی پانسمانت کرده هم کله منو میکنه هم تو!

چانیول خندید:از بیمارستان اخراج شدی،از پزشک بودن که نشدی!

دایموند لبخند کمرنگی زد:بخور!

و خودش وسایلش رو برداشت و برد.وقتی برگشت چانیول گفت:حالا میخوای چیکار کنی؟!

دایموند کنارش نشست:هیچی…بعد از یه هفته برمیگردم بیمارستان!

چانیول:یعنی حرفایی که پشت سرت میزنن واست مهم نیست؟!اذیت نمیشی؟

دایموند:قیافه ام شبیه آدماییه که اهمیت میدن؟؟

چانیول خندید:نه!

دایموند لبخند زد:فاز این ملت رو درک نمیکنم!باهات باشم بهم فحش میدن…باهات بهم بزنم بهم فحش میدن…بهت نزدیک بشم فحش میدن…باهات هم تیمی باشم فحش میدن…دکترت هم باشم بهم فحش میدن…فکر کنم اگه بمیرم هم فحش بدن که عه چرا مرد!غلط کرد مرد!

چانیول اخم کرد:خدانکنه!اونا همیشه حرف میزنن هیچوقت دیدی کسی از دستشون راحت باشه؟!

دایموند خنده عصبی کرد:بخاطر همین اهمیت نمیدم!

چانیول لبخند زد:در هر صورت متاسفم که بخاطر من اینهمه اذیتت میکنن!

دایموند لبخند زد:فدای سرت!

چانیول نگاهش کرد:خونه ت خیلی خوبه!

دایموند لبخند زد:ازش خوشت اومده؟؟

چانیول:خوشگله…اما مطمئنم سلیقه خودت نیست!

دایموند:نه بابا معلومه که نیست!من حوصله خرید و چیدن وسیله دارم؟!از همون اولش همینطوری خریده بابام!

چانیول لبخند زد:حالا خونه ت به خودت میاد!

دایموند گیج گفت:به من؟!چون خیلی سرد و یخه؟؟

چانیول:یکی از دلایلش اونه اما به شغلت…دکتر موفقی مثل تو خونه ی شیکی مثل اینجا باید داشته…خونه قبلیت زیادی ساده و دانشجو طور بود!

لبخند دایموند خشک شد و نفسشو داد بیرون:جدا؟!ولی من قبلیه رو بیشتر دوست داشتم!

چانیول گفت:قبلیه؟!اون چرا؟!اون که خیلی معمولی…

و وقتی متوجه منظور دایموند شد مکث کرد:خاطراتش رو دوست داشتی؟!

دایموند چیزی نگفت و به زمین خیره موند.

چانیول:میتونی توی این خونه هم خاطرات قشنگی بسازی!

دایموند پوزخند زد.

چانیول:اگه منم یه بخشی از خاطرات خوبتم میتونم توی ساختن این خاطرات جدید کمکت کنم…

نگاهش کرد.دستاشو باز مشت کرده بود…

آروم گفت:دایموند؟

و حتی متوجه دندوناشو که محکم روی هم فشار میداد هم شد:اگه میخوای گریه کنی…

دایموند سرشو بالا گرفت و میون حرفش جدی نگاهش کرد:باید یه حرفی رو بهت بگم!

چانیول آروم پلک زد:میشنوم!

دایموند:من دارم میرم…

چانیول گیج گفت:میری؟!

دایموند:اونروز که میخواستی بری ججو گفتی تا برمیگردی جایی نرم و منم نرفتم…اما حالا دیگه دارم میرم…خواستم اولین نفر بهت بگم که بعد از دستم دلخور نشی..

چانیول عصبی و ناراحت گفت:دایموند‌‌‌…

دایموند آروم گفت:نمیرم امریکا…میرم یه جایی که دیگه نتونی پیدام کنی…که دیگه همو نبینیم…که بتونیم کم کم همو فراموش کنیم…

و زیر لب زمزمه کرد″که وقتی مردم خبر نشی…″

 

پایان قسمت سی و پنج

 



guest
2 Comments
جدیدترین نظرات
قدیمی ترین نظرات
Inline Feedbacks
View all comments
Olivia
Olivia
3 سال قبل

نههههههههههههههه دایموندممممممممم
چنیولی جدا خیلی خنگه

Zahra
Zahra
Reply to  Olivia
3 سال قبل

دایموند طفلکم 🙁 🙁 🙁 🙁 🙁
چانیول احمق من:-( 🙁 🙁 🙁 🙁 🙁 🙁