162 👁 بازدید

Fan Fiction Out Of Breath_EP 34

Hellow 🙂 🙂 🙂

از نفس افتاده_قسمت+سی و چهارم+

 

گوشی رو پرت کرد گوشه ی تخت و دستشو رو پیشونیش گذاشت.تقه ای به در خورد و لیزا وارد شد:دختر من!پاشو بسه هر چی خوابیدی!بیا یه چیزی بخور!

دایموند دستشو از روی پیشونیش برداشت و گفت:چرا نمیری خونه اونی؟؟

لیزا سینی رو روی میز گذاشت و با حرص گفت:این جای دستت درد نکنه ته؟؟پاشو ببینم!میخوای بابات طلاقم بده؟!

دایموند درحالیکه شقیقه هاشو فشار میداد بلند شد و نشست:اونی بیا برو خونه اینقدر این پدر منو تنها نذار!خیانت میکنه بهت ها!

لیزا اخم کرد و کنارش روی تخت نشست.توی صورت بی روح دایموند نگاه کرد:اون به من خیانت نمیکنه!تو هم تا این ظرف غذارو تموم نکنی من از جام تکون نمیخورم!

دایموند آروم پلک زد:همین الآن سه بار بالا آوردم اونی!باور کن دیگه جون تو تنم نمونده!بیخیال!

لیزا نگران نگاهش کرد:دقیقا بخاطر همین میگم یه چیزی بخوری جون بگیری دیگه!

دایموند دیگه بحث باهاش رو جایز ندونست و آهی کشید.قاشقش رو با بی میلی توی ظرف سوپ گذاشت و نگاهش کرد.

لیزا:پسره بی فکر!نمیگه یک کم مراقبت باشه؟!نمیبینه مریضی؟!

دایموند لبخند تلخی زد و همونطور که به دسته قاشق خیره مونده بود آروم گفت:بخاطرم کتک خورد…

لیزا گفت:خود تو هم حالت همچین عالی نیست!از وقتی اومدی یا خون دماغ میشی یا بالا میاری!

دایموند آروم پلک زد:قلبشو شکوندم…حالا هم زدم داغونش کردم!

پوزخند زد:چطوری عاشق منه؟!

لیزا:تقصیر تو نیست!

دایموند پوزخند زد:همه میگن تقصیر من نیست اما…تقصیر منه!

لیزا:دایموند!

اشک توی چشماش جمع شد:به خدا قسم که همه ی اینا تقصیر منه!

لیزا دستاشو گرفت:نیست دایموند!

چونه اش لرزید:هر بلایی که سر من و خودش میاد تقصیر منه…تقصیر بی فکری و خودخواهی منه!

لیزا با تحکم گفت:نیست!

دایموند چشماشو بست و ناله کرد:هست!

و آروم از پشت روی تخت افتاد و زیر لب زمزمه کرد:تقصیر منه…

تا اینکه کم کم صداش قطع شد.لیزا نگران و ناراحت دست کشید بین موهاش و ناخودآگاه اشکش برای تنهایی و دردهای دایموند در اومد:حتی اگه تقصیر تو هم باشه این چهار سال تاوانشو دادی…

و بلند شد ، چراغ رو خاموش کرد و از اتاق بیرون رفت…

∞∞∞∞

ته مین:یک هفته واسه ی چی استراحت دادن؟!

کای:واسه اون بدبختا!واسه ما راحته ولی اونا دیگه دارن میترکن بسکه هر روز تمرین کردن!

مینهو:حالا قرارم نیست که به این زودیا دبیو کنن!نمیدونم عجله شون واسه چیه!

چانیول:چند تا بازیگر قراره تا اخر سال واسه یه سریال که مال کی بی اسه دبیو کنن!بخاطر همین سر بعضی مربیا شلوغه!

همه تایید کردند و ته مین گفت:اما…تو حالت خوبه چان؟!وقتی اینطوری صورتتو داغون میبینم دلم میخواد دیگه نیای و استراحت کنی تا خوب شی!

چانیول لبخند زد:خوبم!فقط یه مدت نمیتونم بخندم چون کل صورتم درد میگیره!

کای:یه احمقه!

چانیول:جونگینا!

کای:مگه دروغ میگم؟!وایستادی تا کتکت بزنه؟!بااین قدت؟!

مینهو:چرا نزدی داغونش کنی؟!

چانیول لبخند تلخی زد:نمیدونم!خودمم نمیدونم چرا نزدمش!

ته مین:ولی مسبب این کتک خوردنات همچین نگرانم بنظر نمیرسه!

چانیول:چی؟!

ته مین با نگاهش اشاره کرد:دکتر ایم!خیلی عادی اومد جلسه و حالا هم داره میره!روز به روزم خوشگل تر میشه!

هر چهار تاشون به سمت دایموند اونطرف سالن برگشتند و دایموند که مشغول صحبت با یکی از مسئول های اس ام بود طول کشید تا متوجه نگاه سنگینشون بشه.برگشت و نگاهشون کرد.مینهو بخاطر صمیمیتشون براش دست تکون داد و دایموند بدون هیچ لبخندی به سمتشون اومد.

خم و راست و شد و گفت:وقت بخیر!

کای:وقت بخیر دکتر ایم!خیلی مشغول به نظر میرسید!

دایموند که متوجه طعنه کای نشده بود گفت:بله راستش یه سری از کارای خیریه همزمان با هم افتاده…سر همه خیلی شلوغه!

مینهو:اوهوم مشخصه!خیلی زحمت میکشین!

دایموند سری تکون داد و از گوشه چشم چانیول رو نگاه کرد.

ته مین گفت:ما هم اخیرا کارامون بیشتر شده!اونقدری که حتی چانیول هم بااین حالش میاد تا شاگرداش عقب نیافتن!

ایندفعه دایموند طعنه حرفشو گرفت و رو به چانیول کرد:حالتون خوبه؟!

چانیول لبخند زد:به لطف شما دکتر ایم!

دایموند نفسشو داد بیرون:بیشتر مراقب خودتون باشید!

و رو به همشون تعظیمی کرد و گفت:وقت بخیر!

و ازشون فاصله گرفت و به سمت آسانسور رفت.

کای گیج گفت:شوخی میکنه؟!رفت؟!

ته مین:چان مطمئنی واقعا با همین دختر نامزد بودی؟!بیشتر رفتارش به کسایی میخوره که دشمنی خونی باهات دارن!

چانیول رفتنشو نگاه کرد و زیر لب گفت:میگه از خودشم بیشتر دوستم داره…پشت همه کاراش یه هدفی داره که…هنوزم نتونستم بفهمم چیه!

از هم خداحافظی کردند و جدا شدند.کای گفت که جایی کار داره و با چان نمیاد و چانیول هم ازش خداحافظی کرد و از در ساختمان خارج شد و به سمت پارکینگ حرکت کرد تا سوار ماشین بشه که صدای متوقفش کرد:هی آقا پسر!

برگشت و به دایموند که دست به سینه به دیوار تکیه داده بود نگاه کرد.

چانیول:منو صدا زدی؟؟

دایموند بدون اینکه نگاهش کنه به سمتش رفت و کار تکراریش رو انجام داد.گوشه پیراهنشو داد بالا و از بالای باند نگاهی به زخمش انداخت:کی عملت کرد؟!

چانیول:مگه اهمیتی داره که کی عملم کرد؟!یه دکتری بود دیگه!

دایموند نگاهش کرد:آفرین دقیقا!مهم نیست که چه دکتری عملت میکنه!مهم اینه که اینقدر اعتماد داشته باشی که قفل نکنی روی یه دکتر و به دکترای دیگه هم اهمیت بدی چون اونا هم درس خوندن و حالیشونه!یه بخیه زدن هم نیاز به دکتر متخصص نداره و یه عمومی هم براحتی میتونست کارتو راه بندازه…

چانیول:این چیزا رو واسه چی میگی؟!مهم نبود متخصص قلب مغز اعصاب و روان یا عمومی و هر کس دیگه ای باشه…مهم اینه که اون آدم تو نبودی…اومدی موبایلتو برداشتی و رفتی!و حتی نیومدی ببینی چه بلایی سرم اومده!مهم اینه…

دایموند:چرا گذاشتی بزنت؟!

چانیول:اگه میزدمش تو ناراحت میشدی آره؟!اگه میدیدی داره عین یه حیوون مشت و لگد میخوره ناراحت میشدی که بهترین دوستتو دارم میزنم؟!بعدم احتمالا ازم متنفر میشدی آره؟!بخاطر همین نزدمش!چون همینجوریشم نمیبینیم!دیگه اگه ازم متنفرم میشدی عالی میشد!

اخم دایموند باز شد و نگاهش کرد.باورش نمیشد…چانیول کتک خورد تا دایموند دوستش داشته باشه؟!

اروم گفت:همین الآنم رابطه مون خراب شد!

چانیول:چرا؟!مگه من چیکار کردم که باز داری اینکاری میکنی؟!

دایموند نگاهش کرد:منظورم رابطه من و برایانه!

چانیول نفسشو راحت داد بیرون و گفت:معذرت میخوام!میدونم که دوستته اما چه بهتر!

دایموند دلخور نگاهش کرد:کی عملت کرد میگم؟!

چانیول لبخند زد:دکتر کیم سوبین!

دایموند نفسشو داد بیرون:سونبه سو!خوبه!پس لطفا این مدت بتمرگ سرجات و اینقدر وول نخور تا عین آدم جوش بخوره!داروهاتم بخور!

چانیول به این حس نگرانی و غرور بانمک دایموند لبخند زد و میخواست حرفی بزنه که دایموند گفت:دفعه بعدم اگه خواستی کتک بخوری مطمئن شو من برنمیگردم تا اونطوری خونی و داغون ببینمت!

و میخواست بره که چانیول مچشو گرفت:چرا وقتی نگرانمی عین آدم نمیای بگی تا اینطوری ازت دلخور نشم؟!

دایموند اخم کرد:عمرا!نگرانت نشدم!فقط چون بخاطر من کتک خوردی عذاب وجدان داشتم!

چانیول خندید:آره تو که راست میگی!ولی اگه عذاب وجدان داری باید جبرانش کنی تا برطرف بشه!

دایموند نگاهش کرد:چیه؟!الآن باز میخوای برای جبران کتک خوردنت منو ببوسی؟!

چانیول خندید:حرف دلتو زدیا!یکی اینجا دلش میخواد ببوسمش!

دایموند عصبی گفت:نزدیکم شو تا ناخونمو فرو کنم توی زخمت!

چانیول:اووو خشن نشو دیگه!اگه اینقدر نگرانمی که باید ببوسمت تا خیالت راحت شه بگو!

دایموند دندوناشو روی هم فشار داد:میتونی امتحان کنی!

چانیول خندید:دیگه نمیبوسمت!نترس!تا وقتی که خودت نخوای دیگه بهت دست نمیزنم اما…باید برای جبرانش معاینه م کنی!ناسلامتی من بخاطرت کتک خوردم و تو هم به یه ورتم نگرفتیا!

دایموند پیفی کرد و گفت:دکترت یکی دیگه ست داداش!من کاره ای نیستم!

چانیول :دکترم یکی دیگه است اما…همه کاره تویی!

دایموند نگاهش کرد و پلک زد:تازه عمل شدی!اول ماه بعد بیا معاینه ت کنم!

چانیول اخم کرد:تا اول ماه دیگه ممکنه من بخاطر این زخم بمیرم!واقعا که اسم خودتو میذاری دکتر؟!دکترای مردم هر روز برای دیدنشون میرن اونوقت دکتر ما میگه برو یه ماه دیگه بیا!اونم وقتی که اینهمه بخاطرش کتک خوردما!آی خدا این چه شانسی بود به من دادی؟!از دکترم شانس نیاوردم!

دایموند پوکر نگاهش کرد:آخر این هفته چطوره؟؟اینطوری دکتر خوبی میشم؟؟

چانیول لبخند زد:تو یه پا آلبرت شوایتزری خانومی!(آلبرت شوایتزر پزشک خیری که بخاطر طبابت های داوطلبانه در نقاط محروم جهان مشهور است!(نویسنده)^^ )

دایموند پوزخند زد:این پررویی رو از کی به ارث بردی؟!

چانیول مثل بچه ها تند تند پلک زد.

دایموند گفت:من دیگه رفتم!

و همونطور که میرفت صدای چانیول رو شنید که داد زد:پس شنبه میبینمت!

لبخند زد و ازش دور شد…

∞∞∞∞

به مایع زرد رنگ و تیکه های یخ شناور توش نگاه کرد و تکونی به لیوان داد.لیوان رو نزدیک لبش برد که صدای ظریفی حواسشو پرت کرد:با مست کردن کاری درست میشه آخه؟!

به سمت ته هی که نگران نگاهش میکرد برگشت و پوزخند زد:نگران نباش!اونقدری نمیخورم که مست شم!

ته هی لیوان رو از دستش گرفت و یه قلپ خورد.قیافه ش توی هم جمع شد:اه…این که…مزه زهر مار میده!

پوزخندی زد و گفت:حتما اینقدر دختر پاکی هستی که تا حالا جز سوجو چیزی نخوردی!

ته هی نگاهش کرد:آره!تو مثلا دکتری برایان!واقعا خجالت داره که اینهمه از ضررش میگی و این چیزا رو میخوری!

برایان پوفی کشید:بیخیال ته هی!گور بابای سلامتی!حوصله ندارم!

ته هی نگران گفت:برایان…اینطوری نکن!دایموند یه چند روز عصبانیه بعد خوب میشه!خب کار تو هم اشتباه بود قبول کن!برداشتی بیچاره رو زدی الکی!دایموندم که میشناسی در حالت عادی پاچه میگیره چه برسه که اونطوری عشقشو داشتی میزدی!ولی من قول میدم یه چند وقت بگذره خوب بشه…اینطوری نکن!

برایان پوزخند زد:جلوی اون مرتیکه بدردنخور هر چی از دهنش در اومد بهم گفت…حتی اگه ایندفعه اون بیاد و بگه اشتباه کرده فکر میکنی من میگم باشه عزیزم…؟!حق با تو بود!بیا اشتی کنیم؟!

ته هی:اینطوری نکن برایان!شما دو تا با هم اینقدر صمیمی هستین!حیفه دوستیتون اینطوری خراب شه!

برایان:خودش همه چیو خراب کرد…بخاطر یه آدم بی ارزش…

ته هی دستشو گرفت:یک کم آروم تر باش برایان!داری از عصبانیت و کینه چشماتو روی همه چیز میبندی!

برایان به دستای ته هی نگاه کرد:تو چرا اومدی اینجا اصلا؟!اومدی طرف من؟!دوست جونت چی پس؟!بفهمه پیش منی با تو هم کات میکنه!

ته هی:نمیکنه نگران نباش!من مسبب این دعواهام!نمیتونستم تنهات بذارم!

برایان اخم کرد:چی باعث شده فکر کنی مقصری؟!

ته هی:تو نمیدونستی چانیول کیه!اگه من بهت نمیگفتم هیچوقت هم نمیفهمیدی!نمیدونم آخه عقلمو از دست داده بودم که همچین حرفی بهت زدم؟!

برایان:لازم نکرده این وسط تو احساس عذاب وجدان کنی!تو تقصیری نداری!هممون اشتباه کردیم!

ته هی سرشو،پایین انداخت و موهاش جلوی صورت غمزده شو گرفت.برایان بی اختیار دستشو دراز کرد و موهاشو از جلوی صورتش کنار زد و گذاشتشون پشت گوشش.ته هی سر بلند کرد و نگاهش کرد.

برایان:حالا که…تو کنارم موندی…نگران هیچی نباش….من همه چیزو درست میکنم!…بهم اعتماد کن!

و ته هی لبخند زد و سر تکون داد:اگه اعتماد نداشتم نمیومدم!

و برایان هم برای اولین بار توی اون چند روز به ته هی لبخند زد…

∞∞∞∞

وارد بیمارستان شد و به سمت پرستاری رفت.سرپرستار با دیدنش پوفی کشید:آقای پارک شما باز اومدین اینجا؟!

چانیول لبخند زد:ممنون ممنون منم از دیدنتون خوشحال شدم!دکتر ایم هست؟!

پرستارگفت:آخه هنوزم همه دارن راجع به اون اتفاق حرف میزنن!واقعا واستون مهم نیست اینهمه شایعه ایی که پشت سرتونه؟!

چانیول:اون اتفاق تقصیر من نبود بود؟!اون روانیی هم که باعث دعوا شد دیگه نیست!پس،نگران نباشین!دیگه اتفاق بدی نمیفته!دکتر ایم؟؟

پرستار:تا همین الآنشم کلی به اس ام جواب پس دادیم!دفعه بعد هممونو میفرسته غاز بچرونیم!اصلا اس ام به درک!دکتر ایم یکی از بهترین دکترای ماست!اگه بلایی سرش بیاد همش تقصیر شماست!چطور میتونین خودتونو ببخشید؟!

چانیول بهت زده گفت:کتکا رو من خوردم!!بازم شما نگران اونین؟!وااو خدای من!این چه شانسیه به من دادی!

پرستار:شما کتک خوردین اما اونی که آسیب دید اون بود!شما که ندیدین بعد ازینکه شما رو بردن چه حالی داشت!اگه صورت رنگ پریده و زیر چشماش که سیاه شده بودن رو میدیدین اینطوری نمیگفتین!

چانیول اخم کرد:چی؟!

پرستار:بله فکر کردین چرا واسه عملتون خودش نیومد هان؟!اینقدر حالش بد بود که وقتی رسیده خونه از هوش رفته!اینقدر دست و پاهاش میلرزیدن که نمیتونست حتی راه بره چه برسه که عمل کنه!اونوقت شما همش به فکر خودتونید!کسی اون بیچاره رو نمیبینه و توی نت همش راجع بهش بد میگن!چون شما چانیول جذاب اکسویی و اون یه دکتر بیچاره بیشتر نیست!واقعا که!یک کم چشماشونو باز کنن میمیرن؟!

چانیول آروم پلک زد و نفسشو به سختی بیرون داد:الآن…کجاست؟!

پرستار:اتاق عمل!یه پسر احمق خودکشی کرده و حالا چند ساعته همه دارن تلاش میکنن زنده نگهش دارن!آه خدای من کار ما چقدر سخته!با یه مشت کله پوک باید سر وکله بزنیم!با اجازه تون من برم سرکارم!

و رفت.چانیول نفسشو داد بیرون و جلوی در اتاق عمل روی نیمکت نشست تا دایموند بیرون بیاد.

نمیدونست چقدر طول کشید اما اونقدری بود که برای دایموندی که اینهمه مدت طنش و اضطراب اتاق عمل رو تحمل میکنه و سرپا میایسته نگران شده بود…

بالآخره در اتاق عمل باز شد و چانیول با لبخند بلند شد تا به سمتش بره اما با دیدن حالت چهره ش و آدمایی که خوشونو پرت کردند به سمتش ایستاد.

به دایموند که نقریبا روحی توی بدنش نبود نگاه کرد.

دایموند نگاهی به آدمای جلوش انداخت و گفت:متاسفم…ما تمام تلاشمونو کردیم!

و صدای جیغ زن و دختری که کنارش ایستاده بود بلند شد و دایموند به سختی از کنارشون رد شد و به سمت بخش حرکت کرد که چانیول نگران راهشو سد کرد:دکتر ایم!

دایموند بی روح نگاهش کرد و سرشو پایین انداخت…

لیوان کاپوچینو رو به سمتش دراز کرد:بخور قندت افتاده!

دایموند نگاهش کرد و گفت:به کافئین حساسیت دارم!

چانیول نگاهش کرد:قبلنا که لیوان لیوان امریکانو میخوردی!

دایموند نفسشو بیرون داد:از بس خوردم آلرژی گرفتم!بخورم راه مجاری تنفسیم بسته میشه!

چانیول لیوان رو روی زمین گذاشت و گفت:حالا…اینقدر خودخوری نکن!تو تمام تلاشتو کردی دایموند!

دایموند پوزخند زد:۲۰سالش بود!…دوست دخترش باهاش کات کرده بود و قرض بالا آورده بود!پدرش مریض شده بود و با مادرش هم رابطه خوبی نداشت…تصمیم میگیره ازین زندگی نکبت بارش خلاص شه!خودشو از بالا ساختمان پرت میکنه پایین!

چانیول:وقتی یه نفر میخواد بمیره هر چقدرم تلاش کنی نمیتونی نگهش داری!

دایموند پوزخند زد:ما خدا نیستیم!حق نداریم توی مرگ و زندگی بقیه و خودمون دخالت کنیم!

چانیول دست گذاشت روی شونه ش:چون خدا نیستی نمیتونی آدمی که مرده رو زنده کنی!من میدونم تو چقدر کارت درسته…خدا نمیخواسته اون زنده بمونه پس…

دایموند ماتمزده گفت:تا حالا خودم کسی رو نکشته بودم!

چانیول گفت:دایموند!

اشک توی چشماس جمع شد:مرگ زیاد دیده بودم…اما تا حالا کسی از زیر دستم مرده بیرون نیومده بود!

چانیول شونه شو فشار داد:تو تمام تلاشتو کردی دایموند…

چونه ش لرزید:اگه تمام تلاشم نبود چی؟!اگه اشتباهی کرده باشم چی پس؟!

چانیول نزدیکتر رفت و دستاشو دور بدنش حلقه کرد:گریه کن!نمیخواد قوی باشی!

دایموند بین بازوهای مردونه چانیول میلرزید اما کم کم صدای هق هقش بلند شد:همش ادعا میکنم پرفکتم اما همیشه یه جای کارم میلنگه!

چانیول حلقه دستاشو محکمتر کرد و روی موهاشو بوسید:از نظر من تو پرفکت ترین آدم دنیایی…

دایموند چنگ زد به پیراهن چانیول و اشک ریخت..

چانیول عوض میکرد…معنی قوی بودن و گریه نکردن رو به تنهایی عوض میکرد…

چانیول میتونست براحتی نقاب دایموند رو از روی صورتش در بیاره…

∞∞∞

دستشو محکم گرفت و همراهش وارد بخش شد.با دیدن دایموند خانواده اون پسر که مرده بود باز به سمت دایموند هجوم آوردند.مادرش که از شدن جیغ زدن صداش خش دار شده بود گفت:پسرمو پس بده…من پسرمو از تو میخوام…

دایموند آروم گفت:پسرتون میخواسته که بمیره…من تمام تلاشمو برای نگه داشتنش…

سیلی محکمی توی گوش دایموند خوابوند:دهنتو ببند عوضی…تو یه پزشک نیستی…یه دلالی…دلال جون آدما…جای تو توی اتاق عمل نیست جلوی میز آرایشه…فقط بلدی جلوی دوربین بخندی و عشوه خرکی بیای اما هیچی نمیفمی…پسر بیچاره مو با دستای خودت کشتی…من پسرمو ازت میخوام…اگه نمیتونی پسرمو پس بدی جون خودتو بجاش بده…مگه دکترا سوگند نمیخورن؟!…تو سوگند چی خوردی؟!که خوشگل کنی و بری توی تلویزیون؟!…که به اسم کمک به مردم پولاشون رو بدزدی و برای خودت خونه و ماشین و لباس بخری؟!…فک کردی مردم حیوونن که بتونی راحت بکشیشون؟!..ازت شکایت میکنم…میکشونمت دادگاه و بدبختت میکنم…پسرمو پس بده…

دایموند که از حرفای اون زن خشکش زده بود با صدای لرزونی گفت:مـ…من…من…فقط…

از کوره در رفت و چنگ زد به موهای دایموند.جیغ زد:بچه مو پس بده هرزه…پسرمو بهم برگردون..

چانیول نگران پرید تا از هم جداشون کنه و دختری که کنار اون زن ایستاده بود هم گرفتش:مامان ولش کن مگه اون چیکار کرده؟!

چانیول دایموند رو گرفت و به صورت رنگ پریده ش نگاه کرد….زیر چشماش سیاه شده بودن و یاد حرف های پرستار افتاد.

صدای جیغ اون زن هنوزم می اومد و دخترش گفت:واقعا متاسفم…مادر من تعادل روحی نداره..

چانیول نگران نگاهش کرد:دایموند!

دایموند دستشو روی سرش گذاشت و محکم فشار داد:من تمام تلاشمو…کردم…

چشماشو بست و زانو هاش شل شدن.چانیول گرفتش و صداش زد:دایموند…

اما دایموند جوابی نمیداد.به صورت سفیدش که مثل یه روح شده بود نگاه کرد و وقتی دید جوابی نمیده نگران و محکمتر تکونش داد:چشماتو…باز کن دایموند…

∞∞∞∞

به سرمش نگاه کرد و بعد نگاه متاثری به خودش انداخت و گفت:با وجود سن کم و بی تجربگیش تا حالا خیلی خوب خودشو نشون داده…حقش نبود که اینطور رفتاری باهاش بشه!

چانیول نگران نگاهش کرد:حالش خوبه دکتر؟!

مرد مسن روبروش گفت:خوب که…تعریف جالبی برای حالش نیست اما…فعلا بهوش میاد…

چانیول گفت:اگه…ازش مراقبت کنم چی؟!…خیلی ضعیف شده…این رنگ و روش با استراحت کردن بهتر میشه؟؟

آهی کشید و گفت:خودش کوتاه نمیاد و گرنه بخاطر بیماریش میتونست راحت همه چیز رو رها کنه و استراحت کنه…بیمه پولش رو میداد پس نگران پولشم نمیبایست باشه…

چانیول اخم کرد:بیماری؟!

نگاهش کرد:آره…بیماریش…مگه خبر ندارین؟!

چانیول گیح گفت:چه…بیماریی؟!مگه دایموند…مریضه؟!

گفت:بله…دایموند چهار ساله که…مریضه!

چانیول شوک زده و منتظر آروم پلک زد و کلمه ی″چهار سال″توی گوشش زنگ زد…

پایان قسمت سی و چهار

میگم یه لگدی چیزی بپرونین من بعد از دو روز اومدم حس نکنم دارم واسه دیوار پست میذارم خب 🙁



guest
2 Comments
جدیدترین نظرات
قدیمی ترین نظرات
Inline Feedbacks
View all comments
Olivia
Olivia
2 سال قبل

واااااااااااااااااااااای آخ جون.آجی خوش برگشتی.توروخدا دیگه نر هر روز بیا.بی این داستان نمیشه دووم آوورد

Zahra
Zahra
Reply to  Olivia
2 سال قبل

ای جووووونم چشمممم عزیز دلمممم حتمااااا